داستان
«همین و این + »داستان ِ مشترک:
گرسنه لب به خواب نمیزنه، منتظر خواب بلندتر میشینه با بیماری؛ شب به آب نمیزنه، لب به خواب میزنه؛ نوک افتادن از پرنده. پرت شدم روی پلههای میرفندرسکی، دیروز، تیر ۸۶. بچّهها کمکم کردن سرپا بایستم کنار دیوار با چوبهای محکم تیز خواب بودی، من آمدم کلید رو برداشتم و به بچّهها دادم. دیدم از انباری چیزی رو میکشن رو زمین با تبر برگشتم برای جمع کردن سفره خیس خیس. ولکن ِ توالت و تلفن نبودی که! خبر میگرفتی و میدادی با مکث. بچّهها زیادتر میشدند از نانخوری.
«نیما صفار» و «سارا سعیدی»
دوچرخه در اتاق خوابدستش را میگذارد روی بوق. صدا نمیدهد. چرخ جلو را میچرخاند و میگوید "دو تا میمی... دو تا میمی."
میگویم "ممانی رفته دده."
چرخ را میچرخاند "دو تا میمی..."
تازه یاد گرفته عمو زنجیر باف بخواند همه کلماتش را میجود غیر از بهله.
- زنجیرُ بافتی؟
- بهله.
- باباجون چی چی آورده؟
- نخود و کمش.
- با صدای چی؟
- ماماو... میاو... میاو...
دور اتاق دنبالم راه میافتد "هوهو...چی چی."
فرهاد.ح.گوران
تصلیببا تو حرف میزنم... تو، به دیگری نگاه نکن. وقتی من بر پهنهای سفید یا سفیدی ِ پهنهای خطاب میکنم، ضمیر دوّمشخص، حجم غریبیست از بودن ِ کسانی که هر کدام بهتنهایی شاهد و وارث ِ خلوتترین تنهایی ِ انسان هستند. بیاینکه بتوانی حتّی لحظهای سرزمین ِ تاریک و یخزدهی تنهایی ِ من را با شعلهی کمسوی ِ فندک کمگازی روشن و گرم کنی. زمان دامن ِ چیندار و پفکردهاش را بالا گرفته رانها و بالاتر از رانهای ِ برهنهاش را بیرون ریخته درست در همان لحظهای که من به تو میگفتهام فرض کن زمان زن ِ زیبای اشرافزادهاییست که از گردن با طنابی بستهاندش به عقربهی ثانیهشمار ِ ساعت از بس فساد کرده تنش را بیهیچ اجر و مزدی به هر وسوسهشدهای سپرده، تو هم لحظهای فقط یک لحظه وسوسهی شهوت آلودگی ِ این ابلیسهی دلفریب شدی در میانهی فرضَت طناب گردنش را شُل کردی، پریده روی ِ شمارهی یک، تو صفحهی ساعت.
حجت بداغی
آشنایی با شیرهای سفید: سهتا سفید بودند توی بیشه، سفیدترینشان سهتا بودند نشسته به نظارهی اطراف، حوالی ِ برکه، ما گورخر بودیم. آب میخوردیم در کمند نگاه آن سه شیر سفید غزالانی اسیر، گریزی نبود، حرکت مرگ میآفرید، سکون محاصره را تنگتر میکرد.
عکس از شکار شیرهای سفید بود. ما از این عکس تن میزدیم. عاقبت یکی که از همه فرزتر بود عقوبت را به جان خرید. تمرین گریز میکرد. صید که شود نگاتیو عکس خاهد بود.
بهنام کیانی
حواصیل ِِ گربهلکلکباید حتما در نزدیکی دریا یا جایی درآن حوالی اتفاق بیفتد با زمینهی ارغوانی ابرها در پشتش.
باید صندلی باشد، هم یک صندلی و هم یک سطل رنگ سفید.
یک نفرباید صندلی را رنگ بزند.
یک اتاق کار در دوردست، آپارتمان نخودی، یک نفر کارمند بانک که روی پوشهها خوابیده است. گاوصندوقها در سکوت. مگسها ته لیوان چای. هیچکس درنمیزند، باید جمعه باشد.
دارد خواب ما را میبیند پیژامهی آسمانی بیرنگ تو را که بادبان کشتی بود و کاغذهای باطله که نمیتوانستند کشتی بشوند و تا نوک بادبانهایشان هی خیس میشدند و کلمات مغروق یکی یکی روی آب میآمدند.
تلفن زنگ میزند، باید از نیمهشب گذشته باشد. من گوشی را برمیدارم. زن باید صدای گرفتهای داشته باشد اما یک کلمه نباید حرف بزند.
ریحانه نامدار
میبینم کهمیبینم که خورشید غروب میکند. و همینطور میبینم که خورشید آفتاب میکند. زندگی پوست میانداخت و از بیرون میانداخت. چنان که خورشید هر چیزی را انجام میدهد. تنها اتفاقی که نمیافتد همین است. میبینم که خورشید آفتاب میکند. زندگی در تارها جدا میشود. در ظل آفتاب گوشهی قبرستان و در یک نان خشکیده. میبینم که خورشید غروب میکند. بینندگان عزیز توجه فرمائید: بینندگان عزیز توجه کنید: بینندگان عزیز شنوندگان عزیز بشوید. اتوبان چمران از تقاطع مدرس تا ورودی ِ، پل مدرس تا ورودی اتوبان چمران، از اتوبان ِ تا ورودی ِ چمران-مدرس، از شنوندگان عزیز تا ورودی ِ، همه دیدند که قلب من شکست. همه میبینم که خورشید غروب میکند. زندگی دوگانهایست خورشید، که در اتوبان... همین! بههرحال همهی ساعتها ساعت خودشان را دارند و. میبینم که خورشید آفتاب میکند و. حتی از فرق سر خودم حتی. کوتاهتر. جملات کوتاهتر. میدانهای کوتاهتر.
مجید یگانه
حماقت بیجا یا زنگ تلفنهمیشه جملههایی پیدا میشوند که مورد توجه قرار بگیرند، جایی یادداشتشان کنیم، حفظشان کنیم و سرلوحهی زندگیمان قرارشان دهیم و یا وقت و بیوقت به دیگران تحویلشان دهیم که گویای دیدگاه خاص ما به زندگی و یا نشاندهندهی شعور متعالی ما باشد.
اما بعضی از این جملهها هستند که مصمم میشویم جایی یادداشتشان کنیم، حفظشان کنیم اما فقط برای خودمان و در خلوت خودمان تکرارشان کنیم. امروز جملهی من اینست "وقتی ذهنم مشغول دست و پا زدن در یک مسئلهی پیچیده و بغرنج است که اگر صحیح حلش کنم به حقیقت تلخ و گزندهتری میرسم، حواسم را با توجه عمدی به یک مسئله کوچکتر و مزخرفتر مخدوش نکنم"
هرچند این کار توسط آموزههای اوشو و بحثهای انرژی مثبت و... منع شده ولی جمله خوبیست؛ کاراست، شخصیت را واقعگرا میسازد.
حالا مسئلهی اصلی اینست که تا چه مدت به این روند وفادار میمانم؟
نوید هادوی
...قهرمانِ ِ قصّۀ من یک قهرمان ِ واقعیست؛ یک قهرمان ِ ممتاز که اصلاً نیازی به بزرگکردن و تعریف و تمجید ندارد. او حتّی قبل از اینکه کشفش کنم وجود داشته و کاملاً مستقل از این قصّه رفتار میکنه. قد و رنگ و وزنش مهم نیست و ارتباطی به قصّۀ من نداره. شاید هم قصّهای در کار نباشه. یعنی دارم صادقانه رفتار میکنم. تنها مشخّصۀ این قهرمان ساعت ِ مچی هست که به دستهاش میبنده و هر وقت کسی از اون سوأل میکنه «ساعت چنده؟» با حرکتی قاطع آستینش را بالا میزند و با صدایی قاطعتر اعلام میکند ساعت... و ما که ترسوتر از او هستیم باید در حفظ ِ این موجود ِ ممتاز سعی کنیم تا ما را در برابر ِ تهاجم ِ دشمنان حفظ کند.
حسن رستگار
...مادربزرگ امروز صبح خیلی زود مرد، تنها، با یه قد ۱متر و۸۰ سانتی، شوهرش اونو ۲۰،۳۰سال پیش ولش کرده بود، مث یه جزیره تک افتاده میذارش میره میشه مجاور امامزاده، از سر ماجرای قیامای خونخواهانه به اینور مردم دایم به اینجور تکرویها مشکوک بودن که بودن، مخصوصا که جزیرههای تکافتاده یه زن باشن: هیجانزده و ماجراجو، یه مسیر طولانی رو آخرای هر ماه پیاده به طرف ادارههایی که مقرریشو بالا پایین میکردن گز میکرد، مث قوطی بازکنهای خطرناک از سمت در کنسرو، بلااستفاده و بیفایده پاسکاری میشد، از دوران طلایی زندگیش که سرشار از ایدههای منحصربهفرد بود فاصله گرفته بود، پیر شده بود و مردن واسه همچی زنی ضروریترین زمان پایانبندی محسوب میشه، اگه مرگش همون حشره کوچیک بود که فرصت سه روزهی کمی واسش آورده پس، سقوطِ بیاجازه به سرزمین همسایه نرم نرم اتفاق میافتاد، تا گردوخاک به حداقل برسه، با اینهمه بازم خاک زیادی بلند شد در ورودی باز شد و مرگ دستش رو به سمت دستای چروکدارش دراز کرد (دستای مادربزرگ درازتر از حد معمول بودند)
سارا سعیدی
زنجیرتو کجایی؟ من توکوچهام. یه جایی نزدیک اون درخته. اون درخت بلنده که اسممو روش نوشتی. نوشتی دوست دارم. یه دل گنده کشیدی یه دل تیرخورده. کجایی؟ من دارم میمیرم. دارم دق میکنم. بس که تنهام. بس که دیرشده. من خونیام. صدای تیر میاد. این همون کوچه قدیمیهاس. یه کافه بود؟ دزدکی آبجو میفروخت؟ یه دختردهاتی توش بود؟ سربازا میبردنش؟ بعد دوست من شد دهنش بو میداد؟ من خونیام. منو زدند. سربازا زدند. من کراک نداشتم. کراکا پیش بچههای گاراژ بود. ریختن اونجا. من سیگاری داشتم فرار کردم منو زدند. یکی اینجا. اینجای رانم. دخترتیفوسیهای فلکه مرکزی جیغ میزدن. زهره کلانترو شناختم. حیوونی هی جیغ میزد: - کمک میخای رضا؟ بیام باهات؟. درنرو میمیری. دررفتم. پیچیدم تو محله. بچهمحلههای قدونیمقد دنبالم میدویدن: - خونو... داره خون میاد. زنه از رو تراس داد میزد: - نرین باهاش کی زده؟ لاتای دم حمام قدیمی متوجه شدند.
علی دباغیان نظامی
«موضوع ِانشاء» از این فروشگاه لباس، قبلها که بستنیفروشی بود بستنی خریدم و بعدها که آرایشگاه شد در آن موهایم را کوتاه کردم تا اینکه صاحب مغازه از دکهای که گویا زمانی همینجا بود سیگاری خرید و روشن کرد و خاکسترش را آنقدر خالی نکرد تا ریخت روی سرم و در نتیجه من هول شدم و بستنی مویی را به لباسهایم مالیدم. به هر حال این همان مغازهی خواربارفروشی است و مغازهی کناریاش دقیقاً یک خربزه میباشد و بین این مغازه و آن مغازه هر نیمروز کفاش میخهایش را به سوی مگسها پرتاب میکند و آنها را منهدم مینماید.
محمّد جهانی
«عقدهی غورباقهای - یا- قصهی بچهریغماسی»یکی بود، یکی نبود؛
توی یه دهکدهی دورافتاده یه پسر زشت و کور و لال و کچل به اسم ریغو زندگی میکرد. ریغو توی دهکده گاو پیشونیسفید بود، هیچ دختری بهش نیگا نمیکرد، هیچ جوونی باهاش حرف نمیزد، حتی هیچ پیری براش نصیحت نمیکرد. یه روز که ریغو نیشسته بود رو سنگ بزرگ کنار رودخونه و با غورباقهاش بازی میکرد یهو نخی که غورباقه رو باهاش به انگشتش بسته بود پاره شد و غورباقهاش که تنها رفیقش بود پرید تو آب و رفت... ریغو همینجور که دستاشو واسه پیداکردن غورباقه رو سنگا میمالید لیز خورد و افتاد تو رودخونه... دستش موند زیرش و از جا دررفت... اشک از چشایی که نمیدید ریخت بیرون... بعد از چن ساعت که تو آب نیشست و حالش جا اومد خودشو کمکم ازآب کشید بیرون... آفتاب تنشو خشک کرد ولی موهاش هنوز یه کم نم داشت... خزون خزون رفت کنار یه درخت و همونجا لم داد... با خودش فکر کرد... آخه من چییم؟... چرا اینجوریم؟... چرا اینقده بدبختم...
حامد روزیطلب
کافه یک قهوه سفارش میدهم و مینشینم تا دریا بیاید. خانهشان تا کافه یک چهارراه فاصله دارد. نور ِ کافه کم است و از سمتی نور ِ قرمز روی سقف کشیده شده است. قهوهام را میآورند. لبخند میزنم. دستم را دور فنجان میگیرم. هوا گرم است. درست نمیدانم چرا قهوه سفارش دادهام. یکربع از قرارمان گذشته است. ساعت چهار قرار داشتیم. همیشه همینطور است. دیر میآید. برای همین در کافه قرار گذاشتم. قهوه را نزدیک دهانم میبرم. لبم را به قهوه میزنم. داغ است. همانجا نزدیک دهانم نگه میدارم. یک گروه پنجنفره میآیند و در گوشهی کافه مینشینند. همانجا که نورقرمز روی سقفش پا کشیده شده بود. دو دختر و دو پسرند که یکیشان را نمیفهمم دختر است یا پسر. کلاه سرش گذاشته و تیشرت گشاد تنش کرده است. سینههایش معلوم نیست. صورتش از این فاصله شبیه دخترهاست. ابروهایش از اینجا برداشته بهنظر میرسند. درست نمیبینم ولی تکان دادن سرش با آرامی به چپ و راست شبیه دخترهاست. دستش را هم با عشوهی خاصی طرف گردنش میبرد و گوشش را میمالد.
نگار حسینخانی
پلنگ و فلزپلنگ روی تختهسنگی موجدار و سخت، قامت راست کرده بود و با آروارههای تیز و شکافندهاش گویی هوای دودآلود و باروتزده را میدرید. شیار باریک و ناپیدای کوهپایه مأمن بیهول و هراسی بود، برای آنانکه میخواستند تن را از هلاکت به امنیت و آسایش بسپارند و دمی بیاسایند.
سرباز به تنه یخزده سپیدار بلند یله داد و بخار نفس خستهاش را آرام آرام بیرون فرستاد.
احساس کرد دیگر خسخس سینهاش را نمیشنود و آن درد سنگین انقباضی ریهها، خود را نشان نمیدهد. گوشهایش از سرما تیر میکشیدند و درد تا پس سرش غوص برمیداشت. دستکشهای بافتنیاش را درآورد و گوشهایش را با کف دست پوشانید. ابتدا بهصورت دورانی و بعد کمی تندتر آنها را مالید. همراه با این حرکت احساس گزش و سوزشی عمیق جانش را چنگ زد. صدایی شاید. یک لحظه خشک ماند مثل چوب یا سنگ یا چیزی شبیه خود محیط. حرکت نداشت (پرنده) جاری نبود (رود). صدا هم نداشت. سعی کرد با چشمها و گوشهای نیمهجانش مسیر صداهای احتمالی را شناسایی کند.
عماد عبادی
ضیافتصدای جیغ آژیر آمبولانس مغزش را میجوید. دلش میخواست کر شود. میخواست آرام باشد، آرام ِ آرام. هیچکس را نبیند و هیچ صدایی نشنود. گاهی چشمهایش را باز میکرد و نگاهی به پرستار میانداخت و دوباره از حال میرفت. صورتش همرنگ ملحفه برانکارد شده بود. پاهایش را اصلا احساس نمیکرد، اما گاهی انگشت دستش مثل اینکه بخواهد کلاویه پیانو را فشار دهد، حرکت میکرد. یک نت گرد به رنگ آن شب. یک نت گرد سیاه ِ سیاه. آمبولانس در ترافیک بعدی گیر کرده بود. هیچ ماشینی قصد راه دادن نداشت. هرچقدر راننده از پشت بلندگو فریاد میکشید، بیتاثیر بود. شب سنگینی بود. شبهای آخر زمستان. سرد و سخت.
احسان کریمیان
زیرآبی: حامد روزیطلب
«زیرآبی ۳»الا ایحال همانطور که از اسمش پیداست... مقولهی "هردم بیل" یا "باری به هرجهت"... آش شلهقلمکاریست که بخوری پاته نخوری پاته... با این نیمچه دیباچهی نیمچه پارسی نیمچه عربی داشته باشید تا برویم سراغ معرفی یکی از فضولات عرصهی ادبیات نقد طنز نقد سیاسی منتقد معترض اضطراری:
کار ما خرابکردن یک ساختمان خراب و در حال ریزش است، که بجای آن توسط افراد صالح و وارد یک بنای درست و حسابی مورد قبول همه ساخته بشه. یعنی خرابکردن با هدف درستکردن نه برای خرابترکردن.
کمدی او متضمن جنبههایی از رواندرمانی به شیوه فروید است.
- کار پدرت به فارسی است و کار تو به انگلیسی، چه تفاوتهایی دارد؟
: من فکر میکنم فرق زیادی با کارهای من ندارد، چون که پدرم اجرای زنده کمدی (Stand Up Comedy) را از فرهنگ انگلسیی، به فرهنگ فارسی معرفی کرده است. در واقع سبک پدرم انگلیسی است.
اخبارسایت
پایان شمارهی پانزدهشمارهی پانزده سایت عروض نیز بهصورت روزانه منتشر شد.
تغییراتی در این شماره اتفاق افتاد و در شمارهی بعد نیز به مانند همیشه با اضافه شدن چند بخش و مدیر جدید، چنین تغییراتی را خواهیم داشت.
دو ویژهنامهی شمارهی آینده با موضوعات "۱. بهرام صادقی" و "۲. ادبیات به چه دردی میخورد؟" است. کسانی که تمایل دارند با مرکزیت یک یا هردو مورد از این موضوعات بنویسند، میتوانند متن خود را به ایمیل مدیر بخش ویژهنامه، جناب آقای نیما صفار (nimasaffar@gmail.com)، ارسال کنند تا بعد از بررسی در شمارهی آینده منتشر شود.
دورهی سوم جلسات نقد کتاب نیز به مانند دو دورهی گذشته طبق برنامه به ترتیب برگزار میشود.
برای شمارهی آینده نیز کتابهایی آماده شده که آنها را به ترتیب در سایت برای دانلود میگذاریم.
آغاز شمارهی پانزدهشمارهی پانزده نشریهی عروض بهصورت روزانه منتشر میشود با آثار و نقدها و مقالات و کتابها و وهای دیگر. عنوان ویژهنامهی این شماره "ادبیات" یا "ادبیات اضطراری" است و تا اول بهمنماه میتوانید مطالب خود را ارسال کنید. عنوان ویژهنامهی شمارهی بعد "بهرام صادقی" است. درصورتیکه نقد یا مقالهای در مورد آثار بهرام صادقی دارید، مطلبتان را تا آخر بهمنماه برای درج در ویژهنامه برای ما ارسال کنید. اگر بشود اسمش را گذاشت فراخوان:
شعر: رامتین زارع
مهرگان نامآورهرروز به ملاقاتم میآید
هرروز زیر درختی به ملاقاتم میآید
صخرهای
هر روز از پنجره عبور میکند
زیر درختی در خیابان
به ملاقاتم میآید
سوده نگینتاجتمام اینها تمام تکههای جمجمهها برای فروش روی هم ریختهام
در فاصلهی نزدیک راه میروند
و سعی میکنند به اعضای خود فشار بیاورند.
نباید بخندم شغل شریف از دست میرود
باید قسمتهایی از لاشهها را تقسیم کنم
گرسنهایم میفهمم به آدمها زل بزنم
این یک شغل شریف یک کاری است که نجیبترهم میشود.
سعید سلطانپورقلبت مهآلود است
میخواهی گریه کنی
وسعت سستی در تو سفر میکند
نمیتوانی تصویری از حالت خود بپردازی
مثل خمیازهای شکسته، بیهودهای
ذهنت غرفهی اشیا خاموش است
شاید عریانی در بستر علفهای سرد تو را شفا دهد
سید حمیدرضا میرحبیبی"در مورد مرده"
اون موقعیکه زندهها میمیرن
مردهها زنده میشن
باد و باد همه چیز
نمیشود این دستهی مرده
ولی همه چیز به اسم طلا
میشود قصر بزرگ
ولی تو اون قصر، قصر مرده قصر زیبا
باد میآید و این قصرو میبرد
بهرام اردبیلی۱.سوار
با خنجری از ابریشم
عاج؛ پیچیده بر ترمهی برفی
شمشادی که بلند نیست؛ مطول است.
۲. بیگمان
تو برای مداوای انزوای من
مر گ را باید در استوائی قارهی آفتاب
که مشرق نوبنیادش را
از تکان کتفهای گندمگون من
خواهد شناخت
از عزیمت خود شرمگین کنی.
خدامراد فروهردق دارد صمیمانه همکاری میکند
توی چای
نسکافهای
قهوهای
شاد وشنگولی همراه با پروانهای
کسبی
قهوه خانهای
و یک ضرب در سرومر گنده
که تازه از چلهی چهارم زمستان پارسال
توی چای
مرد طنابی در دست گرفته
و بالای چای مردی طناب در دست گرفته
و شمعی خاموش
و گربهای سوخته
الاهه یزدییک خط خمیدهی پیر
گاهی نمیتواند یک وزنه را بردارد
اما یک خط راست
میتواند گاهی خم شود
و یک خط شکسته
هر وقت بخواهد
میتواند خم و راست شود
ایمان مومنیحتی اگر تمام رفتگرها کشاورز باشند
و بذرهایی را که قدمهای من در شهر کاشتهاند
درو کنند
هیچ در یا هیچ دیواری خواهد فهمید؟
که درسهای ما در کلاسهای دبستان گچ بود تخته بود
خانم معلمی که شبیه خط کش بود
آیا راست میگفت که پشت سرش چشم دارد؟
آیا بلد نبودنیها را بلد بود؟
آیا توانست پسر همسایهشان را فراموش کند؟
بهمن جواهرچیان۱
اینجا که منم جهنم
اینجا که تویی بهشت
من به تو رسیدنم چه قیامتی میشود
۲
"اعتیاد به ترک"
مرا به تختت ببند
میخواهم ترکت کنم.
علیرضا حسینی۱
بر زمین هموار
پلی خواهم ساخت
عاقبت
رودخانهای از اینجا عبور خواهد کرد
۲
بوزینه با چوب دستیاش مینویسد:
بوزینه با چوب دستیاش مینویسد
پریا پریسا رضاییفرفرهی عشقم به صدا در میآید
بر روز سرد
اردكی پرواز میكند
به فكر فرو میروم
اردكی از آن بالا
به تماشای ماهی خیره میشود
اردك به ماهی نگاه میكند
و فكر میكند آنها یكی هستند
علی کریمی کلایهحکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را
اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را
و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر
که بیرون آورند از کاسه زاغان دیدهگانش را
سارا میرابیلکهی مدور سیاه
روی صفحهی سفید چشمهایم میچرخد
تلوزیون سیاه سفیدمان راست میگوید
رنگها
تراوش تخیل ماست
منوچهر شیبانیمردی
بر پیکر برهنه او
تابنده شمعها، در سوز
چون میخها فرو شده هر شمع در تنش
از داغ هر ته شمعی
جویی ز خون دویده سوی پایین
و ز اشک همچو سرب مذاب هزار شمع
سوزد به سان دانه اسپند.
امید زری محمدی خرمیقلبم نمیزند
مامان
انگار قلبم نمیزند
دارند منو
با طناب
تکون میدن
انگار
با طناب منو تکون میدن
محمد محمدی (آشور)اگر هوا گرم باشد
کنار تو میمانم
اگر نه
پتویی دور خودم
و میپیچم به سمت کسی که
زیر خورشیدهای دیگری
آفتابهای دیگری گرفته است
شهرام محمدی (آذرخش)یک ربع دیگر، پشت پرچین، لحظهی دیدار
کفش سفید راحتی، پیراهن گلدار
شاید بیاید از همین ور، با همان لبخند
شاید که من دستی بلرزانم بر این گیتار
سیدرضا محمدیآنگاه در لباس گل از جو در آمدی
شب بود پس به هیات شببو در آمدی
میخواستی بپیچی گل کافیت نبود
با باد صبحدم به تکاپو در آمدی
سامان صابر محمدیاعصابی از من خرد است
پا به پای رگی به رگ شده میبُرم میپاشم روی تکهای از تکه
بالا کشیدنم میرود بر میگردد از طناب
با هر نحوی به هم ریختهام
همهی جملههایم عبارتشان گرفته درد میکند
از آن ور: درد میکند از این ور: درد میکند از پایین دُردی کش می خانهایم؟
سایر محمدیچای را ریختهام
روزنامه را
ورق میزنم
در صفحهی شعر
کلماتی در ستونی باریک
از سر و کول هم بالا میروند
بلند میشوم
شیدا محمدیسرما از پاهایم میآمد
و بهار از در پشتی
با هزار وعده سر خرمن
و من کنار اینهمه یا...
چنار را میکشیدم
سیگار را میکشیدم
انتظار را میکشیدم
و باز سرما از سینهام میآمد و بهار از در پشتی
با هزار وعده سر خرمن
مسعود محمدیمنشکوههای شبیه نقاشی
سو سوی لامپ خانهای دور از جاده
از پشت شیشهی اتوبوس
به قرص ماه خیره میشوم
آیا اینها شعری عاشقانه میشوند
برای هدیهی فردا به تو؟
سلیمان محمدیهارداسا یادینا دوشدوم
بو آندا یادیما دوشدویون کیمی
سن بورداسان من اوردایام
هارداسا یادیندان چیخاجاغام
ببر آندا یادیمدان چیخان کیمی
بو جوغرافیانین آدی نه؟
من بوردا
سن اوردا
اؤلوروک
و بوتون حئکایه لر سونا یئتیر
نقدومقاله: سید مهدی موسوی
ترجمه ِ شبانه۱- تبدیل یک رفتار زبانی به زبانی دیگر، یا ترجمه، امریست فینفسه محال، عبث، و مضحک. یک مثال: Thau art my art. تبدیل این جمله به فارسی، یعنی ترجمهی آن به فارسی، و یا هر زبان دیگری، قاعدتا باید واجد هستیشناسییی که گوینده در گفتارش مستقر کرده است، و حامل ِ معرفت و تعریف او از کلمه و از زبان، باشد. امّا آیا معادل و عین و بازگویی برای این جمله در زبان فارسی وجود دارد که ما را از رجوع به آنچه که در اصل، در متن به اصطلاح اصلی، رخ داده، بینیاز کند؟ Thou همان "تو"ی خودمات است که در انگلیسی جدید شده است you. امّا تاری رفتاری که در این سطر با زبان و در زبان صورت گرفته، زیر سر دو کلمهی مشابه، هم از حیث دیداری و هم از لحاظ شنیداری (لف و نشر مشوّش!)، یعنی artها، است: art اوّل همان are امروزی است، و art دوم به معنای "هنر" و صنعت و...
محمدحسن نجفی
نگاهی به مجموعه شعر «من پسری ساده برای بهار هستم» (هادي محيط)آيا شاعر با تعريفهای به روز شعرش را لزوما اجرا میکند؟ و ساختار شعرش را در سه بازوی نحوی – موسيقي– محتوا خود مختارانه اجرا میکند؟... آيا اينکه اين تعريف که شعر اتفاقی است در زبان، سکانس آخر فيلم بلند تعريفهای دليرانه شعر است؟ و شاعر امروز و پيشرو، ناگزير از يک اجرای تعريفی است. و در شعرش را به روی چرخش تعريفها میبندد؟ جواب اين همه سوال نه در حد يک نوشته و نگاه به يک مجموعه شعر است. اما میتواند در ذهن منتقد و شاعر خلاصهای از جوابها را در يک واکاوی ايجاد کند. و ارتباط آن را با شعر شاعران امروز [و در اينجا مجموعه شعر. من پسری ساده برای بهار هستم – هادی محيط] پی گرفته شود.
محمدحسن مرتجا
غزل پستمدرن: این ور آب، اون ور آبهمانطور که همیشه گفتهایم، در ترکیب غزل پستمدرن، کلمهی غزل، مَجازیست از کلیه قوالب منوط به وزن و قافیه، یعنی دو عنصری که با تکرارشدنهای یکسانشان در طول و عرض شعر، دنیای یکسانساز و قاعدهمند مدرنیسم را شبیهسازی میکنند و در حقیقت، با ساختار بخشی به اثر، لقمهی حاضر و آمادهای را در اختیار شاعر قرار میدهند تا با اهداف ضد ساختاریش وارد شعر شده و هر کاری که دلش میخواهد بکند. دقیقا به همینخاطر است که سرودن شعر سپید پستمدرن کار نسبتا مشکلتریست، چرا که شاعر در اینجا ابتدا باید یک ساختار را به وجود بیاورد، سپس در مقابل آن عصیان کند. بدون ساختار اولیه هم که در پستمدرنبودن کار باید شک کرد، چرا که به قول ژاک دریدا: ساختارشکنی، بدون پذیرش یک ساختار، اساسا بیمعناست.
محمد حسینی مقدم
متمایز بودن و پست مدرن:دلمشغو لیها در ادبیات تمامشدنی نیست چراکه انسان زنده در تعامل با سایرین و محیط بیرونی دائما در حال دادوستد است و همه اینها نقش عاطفی خاص خود را دارد مجموعهای از حس و اندیشه و خلاقیت و... در پردازش دائمی این دادهها میگیرد و میستاند و این دادوستد گاهی متمایز شده نمودی دارد که مدتهای مدید اذهان را به خود مشغول میکند و گاهی هم بقدر ی تکراری است که لابلای تکرارها گم شده و هیچ نمود و نمایهای ندارد در ادبیات و خصوصا در شعر این تعاملات خاصتر شده و با توجه به اینکه محور اصلی شعر تاثیر در عاطفه است این متمایز شدن به راحتی صورت نمیگیرد شاید فرمولوار اگر برخورد کنیم با تغییر در سطح دستور و... تمایز ایجاد کنیم اما هر تمایزی مقبولیت پیدا نمیکند و دشواری اصلی از همینجا بروز میکند متفاوت نوشتن و متفاوت گفتن و درآمیختن همه شناختهشدهها و نشناختههای زبان تمایز و تفاوت را در پی دارد اما هیچ ضمانتی برای مورد پسند واقعشدن در آن نیست
دکتر داود بیات
بررسی عوامل جنسیتی در لیلی و مجنون (بر اساس خمسه نظامی)رابطه جنسی بین لیلی و مجنون چنانچه از قصه پیدا است، به خاطر فاصله میان آن دو، هرگز به شکل فیزیکی اتفاق نمیافتد یا حداقل به آن اشاره نمیشود. بلکه این رابطه، بیشتر در قالب نمودهای روانی و حالات جایگزینی که هر یک از دو پرسوناژ اصلی قصه، مخصوصا پرسوناژ مجنون که بیشتر امر اتفاق در مورد او شکل میگیرد مصداق پیدا میکند. این رابطه از زمانی آغاز میشود که قیس، پسر رئیس قبیلهی بنیعامر که طبق روایات ابتدا عیار بوده و به سبب سخاوتش در بخشش اموال غارت شده از جانب افراد قبیلهاش به ریاست برگزیده شده است، عاشق لیلی، دختر رئیس قبیلهی دیگری از اعراب میشود. ذکر این مسئله (عیار بودن پدر مجنون) شاید ربطی به نوع رابطه بین لیلی و مجنون نداشته باشد اما با اینکه احتمالا در هیچ یک از روایات به این نکته دقت نشده است قطعا میبایست تاثیر قابل توجهی در نوع جنون یا درگیری عاشقانهای که سالها بعد، قیس با آن مواجه میشود داشته باشد.
الهه رهرونيا
پیشخوان
ویژهنامه: نیما صفار "ادبیات اضطراری"
هشت فرسنگ زیر زبان۱. فکر کردن و فکر نکردن به ابژهی ادبیات در گسترهی عرصهی نمادین، امری سهل و ممتنع قلمداد میشود.
۲. گسست معرفتشناختی از حوضهی ادبیت به حوضهی ابدیت، بدایتن بستگی دارد به شناخت ریشهشناسیک در خسوف مفاهیم متباین و ایجاد وضعیتهای موازی به منظور ِ تعلیق ِ قواعد به تعلیقدرآمده توسط ِ اعلام ِ شرایط ِ استثنایی توسط ِ آلت اعظم در جهت ِ هدایت سیلان ِ نیروها[ی متنی؟]، است.
۳. حد مولد اضطرار و اضطرار، برسازندهی حظ ِ ناشی از تخطیست؛ سایش ِ دیالکتیکی ِ حد و تخطی مفهوم ِ تحدی را همنهاد میکند.
سهند آدم عارف
«گزارش اقلیت»عصبیترین محصول زندگی در کلانشهرها را میتوان به وضوح در ساعات میانه روزهای گرم در چهره دودگرفته و آفتابسوخته موتورسواران حرفهای دید.
البته در اینجا منظور از حرفهای نه به آنان که در پیستهای مجاز و غیرمجاز دستاندرکار نوعی نمایش خیره کنندهاند بلکه بیشتر به آن دسته از موتورسوارانی اشاره دارد که طی سالهای اخیر به بخشی از لوکیشن خیابانهای تهران بدل شدهاند.
آنان که بخشی از سمفونی صنعت ساخت موتورهای داخلی را با ضرب الگویی ثابت در قالب سرهمبندی نامهای جدید (اقساط به هر قیمت) و شور قوانین نورسیده (کار، رانندگی) و تانگوی فرساینده گرههای ترافیکی درهم آمیختهاند.
اینان خادمان سرعت و حادثهاند؛ روایتسازان لحظههای بیحوصله در مکالمات کوتاه و اندرزگون. آنان سوژههای ملا مت و تقبیحاند؛ نمود قانعکننده رویاهای سوخته و تعبیر کابوسهای پیشگویان خودآزار؛ آنها محصول بنبستهای ساختاریاند حفرههای پیشبینینشدهای که همچون تب خالی ناخوشایند (واقعيت تروماتيك) بر چهره زندگی شهری نشستهاند.
فرهاد اکبرزاده
گپوپرسی از نظریهی ادبیبهنام کیانی:
آیا در یک بررسی تاریخی گذشتگان ادبیات فارسی توانستهاند به گونه یا گونههایی از نظریهی ادبی ایرانی دست پیدا کنند؟
مرتضا پورحاجی:
با اندیشیدن به ادبیات درون مرزهای زبان فارسی پیش از قاجار میتوان دو محور عمده را شناسایی کرد. محور اول جریانیست که با ابنسینا آغاز میشود و خواست آن بررسی ادبیات از یک منظر بوطیقاگون است. اصحاب این نحله به چیزی به اسم ادبیات قائلیت تام دارند و برایشان فرق نمیکند که ادبیات در کدام فضا اتفاق میافتد. به این ترتیب نظریه در یونان احداث میشود یعنی شکل نگاه آنجاست ولی در ایران به خاطر سترون بودن فضا و آثار بررسی روی آثار عرب انجام میشود. حوزهی خراسان بزرگ ساختار بررسی ادبی را از یونان بزرگ میگیرد و محتوای آنچه بررسی میکند از ادبیات عرب. جرجانی و ابنقتیبه نمونههای بارز این گونه نگاهند که به زعم من هیچ کدام تولید نظریه ادبی نکردند چرا که وقتی ارسطو آثار را بررسی میکند یک کتابخانه عظیم پشت سر اوست که برای هر دستهی آن میتواند آثار مختلفی را قرار دهد ولی در بررسی ابنسینا و شاگردانش چون این آثار کم است شکل نگاه بوطیقاگون از محوریت میافتد و به یک نگاه ریطوریقامحور تبدیل میشود به نحوی که ابنقتیبه که دو شاگرد پس از ابنسیناست تمام کوشش او به بررسی ریطوریقا یا صورتهای صناعتی زمان خودش محدود میشود. این یک محور فعال در ادبیات بوده است که قویترین محور حوزهی ادبی ما نیز بوده است و با توجه به اینکه باید لوازم خودش را برای بررسی ادبی بسازد به تعریف هم میرسد یعنی آنچه اروپا در فاصلهی قرنهای ۶ تا ۱۷ میلادی به آن رو آورده است؛ برای مثال وقتی ابن قطیبه میخواهد ظرافت را در شعر بررسی کند به تعریف آن هم میرسد یا وقتی جرجانی به بصریت میرسد باید آن را تعریف کند.
شعر دههی هفتادی یعنی همین؟یک ترمینولوژی و چند قطعهی دیگر
۱. ظاهرا خواست ناهمسازانهی شعر نباید به سرنوشتی ترمینولوژیک تن دهد، اما این همه دوراندیشی را چه سود که دست آخر کارمندان و کارگزاران گمنام فرهنگ از راه میرسند، ماشین نامگذاری با توحش تمام به کار میافتد و آنگونه که ادیپ شهریار کمر به قتل پدر بست و از پسِ آن بیناییاش را داوطلبانه واگذارد، شعر را در مدخلی که باید میگنجاند؛ گیرم به بهای فروکاست آن.
دههبندی تاریخی شعر فارسی و نامگذاری بخشی از آن به عنوان "شعر دههی هفتاد" اما نه همچون یک سرنوشت ترمینولوژیک، بل به مثابه سرشتی بوطیقایی که ایدهی پیشرفت را در پی دارد ـ چه وقاحتبار ـ و نه از سوی گمنامان، بل از جانب آنان که خود را ستارههایش میپنداشتند ـ چه بنجول و مصرفی ـ، اینک به هراس تازهای دامن میزند: آیا ترمی همچون "شعر دههی هشتاد" میتواند حیثیتی ترمینولوژیک به خود بگیرد؟
علی سطوتی قلعه
ادبیات ِ اضطراریچه اضطراری در همین نوشتن است و در نوشتن ِ این؟ اگر اضطرار را ضرورتی emergency بخواهیم بدانیم، مانعةالجمع با گشودگیهای ادبیّات، آنطور که بیشتر این وقتها و قبل برایمان بوده نمیشود؟ این تداعی که خواهناخواه با واژهی اضطراب دارد، الآنمان را بلافاصله ذخیرهی آینده نمیسازد؟ اینطوریست که اضطرار، از حالا تا بعد است و تشویش و بحرانش میخواهد موقّتی باشد. انگار که مقابل و در مقابله با وضعیّت عدم تعادل یا شرایط ویژهی نامطلوب برآمده باشد و مأمور ِ بازگشت امنیّت و آرامش باشد. پس مانند هر چه در تمنّای چیزیست، تا هست، بیوقفه ابرام دارد بر فقدان ِهمان چیز. این وصف که بود را با آن لازمانومکانی و ازلی-ابدی بودنی که برخی از ادبیآت و logos میشناسند چه کار؟ میشود جعل ِ ترکیب ِ اضطرار ِ مدام کرد و چسباندش به existence.
نیما صفار
فواید خونخواری"دروغ هر چه بزرگتر باشد، زودتر باور میشود." یا خروجی دیتاهای اشتباه
تقدیم به خداوندگار ورد واید وب [WWW) Word Wide Web)]، تنها مرکز قدرتی که میشناختم و مدتیست مرگش را جشن گرفتهام. هیچگاه باور نداشت با قهقههای شیطانی، بر سر جنازهاش حاضر شوم. حتی آرزوی خوردهشدن، توسط گرگی گرسنه، که در شبی مهتابی، رو به ماه زوزه میکشد را، به گورش میسپارم. با پشت پا، در دل این دشت غریب، درون چاله پرتابش میکنم تا بهدنبال صدای زوزهی شهوانیای که از دور مرا صدا میکند، بروم. منتظر من هستند تا برای پارهکردنشان، سراغشان بروم. من یک گرگ گرسنهی تنها هستم که هیچچیز سرم نمیشود، جز طعمهای تنها، که از وحشت تنهایی به حال مرگ افتاده، و تنها چیزی که کم دارد، وجود گرگ گرسنهایست که شهوت به پاره کردنش دارد. چیزی که فراتر از وحشت مرگ برای شماست. فقط کافیست فرصتی به من داده، و خود را در این لحظه قرار دهید - لحظهای در تنهایی و تاریکی و ترس از مرگ - آنگاه است که فراترش را تقدیمتان میکنم.
محمد فراهانی
ادبیات ِ اضطراری با نوشتن دربارهی نهاد ادبیات چند تصوّر خرد در من پا میگیرد:
یکی همینکه ادبیات را در شکل ِ نهادگانیاش تصوّر کردن یعنی سخن از یک تن نیست که کاغذ مینویسد؛ صورتبندی دانایی زمانه است. این تصور جدیدیست که فکر کنم در تاریخ کتابت فارسی از دههی بیست توی نوشتههای انتقادی نیما و شرکا منظر شده است. سخن از وظیفهی ادبیات ولی از دل این تصوّر بیرون میآید:
تملک صورتی از نوشتار به نفع مقاصد خاصه، خب سخن فقهی و حقوقی و دینی که همیشه بوده و هماکنون نیز هست، این دیگر چه درکی از ادبیات است؟
نوشتن یعنی جستجوی یقینی در گذشته یا فرافکنیی همان یقین به آیندهای فروبسته (ادبیات امید و رنج) که صورتهای منحصربهفردش را در حدیثنفسهای ادبی یا رنجنامهها یا ادعیه داشتهایم و نیز همین ادبیات عاشقانهی ما که مبتنی بر فقدان است؛ آنچه من ندارم ولی دلم میخواست داشته باشم یعنی تملکش کنم . . .
تصور بعدی اینکه ادبیات و زبانداری به زعم ِ من تلفیق بیطرفانهای در زبان ِ فارسیگوی نساخته باشند.
معروف است زبان ِ سرخ سر ِ سبز بر باد میدهد؛ یعنی فهم ریتوریک از زبان سخت درگیر شکستن یا سست کردن ِ هژمونی خدایگان درون ِ مرزهای فرهنگ فارسی بوده است.
بهنام کیانی
این یک علامت استواکنش اضطراری و طرز تهیهی آن
صفر) اعدادی که در پی این شماره میآیند گویا در پی خلق ضرورت گفتمانی خود هستند؛ پیشآمدی که دست داده است تا آنها دست به شرح و تبیین مشروعیتساز و کار خود در این بافت کلان سوژگانی بزنند. پتانسیل اجزای مهلک در حیطهی سازگاری با هیئت برساخته، امکان اجتماع این مفاهیم را به سود گفتمان حاضر میسر میسازد. امید است که چونین باشد.
یک) وگنر، در کتابی که در سال یک هزار و نهصد و پانزده منتشر کرد. اصول عقاید خود را تشریح کرده است. او معتقد به وجود قارهای عظیم به نام پانگهآ (به معنای همهی خشکیها) است که در حدود دویست میلیون سال پیش، شروع به قطعه قطعه شدن کرد و درنهایت - تا به این زمان – قارههای امروزی را به وجود آورد.
الهام ملکپور
موسیقی
اثیریتکنوازی تنبک
تنبک: احمد خادمپر
تاریخ ضبط: اردیبهشت ۱۳۸۱
قبل از خواندن مطلب به شنیدن اصوات بپردازید تا هنگام شنیدن وسعت فکری و نظری شما را دچار محدودیتهای متنی نکند. دنیای سحرانگیز موسیقی را نمیتوان در هیچ متنی توضیح و تفسیر کرد و خود متنی است فراسوی هر توضیح.
موسیقی و ادبیات به عنوان دو فصل جدانشدنی از دیرباز مورد توجه خاص قرار گرفته تا جاییکه نمیتوان مرزی واقعی بینشان قرار داد و این در حالیست که این دو مقوله با توجه به بسترهای گوناگون دارای استقلال و شخصیتهای خاص خود هستند. ناگفته نماند که تمامی هنرها دارای چنین ارتباطهایی رمزآلود هستند، مثل هارمونی برای رنگ یا رنگآمیزی برای موسیقی.
(به همراه لیست و عنوان قطعات، که چهار قطعهی اول را میتوانید دانلود کنید، و معرفی نوازنده و مقالهای در ارتباط با موسیقی و اجرای آثار)
میخندمگروه: هستم آنچه هستم . I am that I am
خواننده و کلام: حجت بداغی
آهنگ و تنظیم: نیما پسندیده
میخندم شاید زندگی خندهدار بوده
میخندم شاید یکی سر دار بوده
میخندم زمین چرا سرگردونه
چرا ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه
(برای دانلود روی ادامهی مطلب کلیک کنید)
مصاحبه
مصاحبهی شعبان بالاخیلی با «منصور خورشیدی»- در ادبیات معاصر کسانی جریانساز بودهاند، اصولن جریان چیست؟ و چه تاثیری در روند پیشبرد یک مکانیزم دارد؟
: در ادبیات معاصر ما آنهایی جریانساز بودند که تحولی در ذهن و زبان دیگران ایجاد کردهاند. در داستاننویسی، جمالزاده، هدایت. در شعر، نیما، رویایی، شاملو، احمدرضا احمدی. در سینما، بهرام بیضایی و کیمیایی و در بعد دیگر فروغ فرخزاد، ابراهیم گلستان و...
جریان، خلق منظر جدیدی در بستر شعر است. خلق یک موقعیت تازه از زبان شعر، پوستاندازی در میان واژههاست. همیشه در ادبیات هر دورهای کسانی هستند که آگاهانه میخواهند جریانسازی کنند. مثل کفهای کنار ساحل اندکی خودنمایی میکنند و بعد هیچ، اما آنهایی که دل به شعر دادهاند هرگز سلیقه خود را به کسی تحمیل نکردهاند و تن به نظام استبدادی در ادبیات هیچ دورهای ندادهاند، کار خود را کردند و همیشه آزاد بودهاند و دیگران به همین دلیل فروتنی زیاد، آنها را نمونهی بارز یک جریان فکری میدانند که در آینده شعر ما تاثیرگذار بودهاند که هوش تازه را در جستجوی کشف تازهی زبان در مکانیزم خیال تا امروز با خود آوردهاند.
ترجمه: محمد حسن نجفی
ترجمه ِ شبانه (۵)متن کوتاه و به ظاهر سادهی کامینز (e. e. cummings) به این دلیل غیرقابل ترجمه - تبدیل - است که در مکانی واحد و یگانه، امکانهایی متعدد و چندگانه را برمیسازد. این حجم نشانهای و دلالی را طبعا نمیتوان با واژگانی که صرفا معادل آن مکانهای لغوی هستند، به کسانی دیگر از زبانی و فرهنگی و کشوری دیگر انتقال داد. دو کار، در چنین مواقعی، از دست ما بر میآید: ۱) توضیح آن امکانها و آن حجم دلالی و معنایی در قالب مقاله و مقدمه و شرح و تفسیر؛ ۲) ارائهی ترجمههای گوناگون در برابر متن اصلی.
محمدحسن نجفی
چند شعر از: زلمی ختیک - افغانستانزلما ختیک یکی از شاعران پشتو میباشد – ناحیهای در حدود وزیرستان. با او در قندهار آشنا شدم. او را درون خودم دیدم؛ با دست و پایی مصنوعی که حاصل جنگ است. با اندوه و تحسری عمیق و واقعی که محصول جنگ است. جنگ. جنگ. جنگ. صریحترو سردتر از این هیچچیز در آنجا وجود ندارد. درست، مثل نگاه زلما. افغانستان، دیگر، از شدت جراحات و خونریزی، توان ادامه این راه را ندارد. لاشهای از پا افتاده را مانَد. وگرنه...
زلما اکنون، درحال جهان، به گذشته مینگرد. من او را مدتی گم کرده بودم. دوباره در سوئد، در پیچ دیاری یافتمش. آخرین باری که او را دیدم در لیما بود. با هم به گینگستون آمدیم. در طبقه دوم کافهای رو به خلیج، هیاهوی دزدان دریائی و سرفههای سفلیسی ملوانان متقاعد قرن هیفدهم را با هم شنیدیم. یک هفته با هم بودیم. روزی، که با هم در باده نوشی خَم ِ عقرب نشسته بودیم، در حالی که نگاه ماتش به اقیانوس بود گفت: ماندهترین ملوانم من. از افغانستان. که دریا ندارد. حالا من، با این پای چوب و چشم شیشه، و این دست، ملوانتر از هر ملوان ِ سفلیسی عهد عتیقام. متقاعدتر از هر متقاعد.
برگردان: احمد سینا
شکلدگرخوانی
(یادداشتهایی در بازی زبانی و بستهگی زبانی)با نگاهی گذرا به تاریخ ادبیات، نقد ادبی، نظریهی ادبی و حتا به تاریخ فلسفه، به تعریفها و تصویرهای مختلف و بعضا مخالف بسیاری در باب شعر، در باب چیستی و چگونگی شعر، - گذشته از مباحث جامعهشناختی و فلسفی دربارهی چرایی شعر و بهطور کلی چرایی هنر -، بر میخوریم، که بیشترشان بر آثار و اعصار بسیاری حکومت کردهاند. خیلی از این تعریفها، و مصداقهای عملیشان، در اتاق تنگ و تاریک شاعری یا متفکّری پای شمع و چراغ موشی، خلق شدهاند، امّا زمانها و مکانها و شرایط عینی و ذهنی چه بسا متفاوت با خودشان را، با حمایتهای فرقهای ِ ادبی و سیاسی و... آنچنان شبیه خودشان پروراندهاند، که در بعضی موارد باورنکردنی است. این که چرا کمتر کسی، و میشود با جرات گفت هیچکس، قدرت مخالفت با حافظ یا نقد دستگاه شعری حافظ را ندارد، در واقع مسالهای است که هم به روانشناسی فردی و جمعی مربوط میشود و هم به علوم خفیفهی سیاسی – ادبی.
محمدحسن نجفی
نقدكتاب: سهند عارف
«جان پرندهای از حشرههای بلند» و «الیت»پروندهای برای دو کتاب؛ پایان سال تحصیلی
اگر یک سال تحصیلی را به یک دوترم یا نیمسال تقسیم بکنند که میکنند، امیر قاضیپور با انتشار کتاب "جان پرندهای از حشرههای بلند" یک سال تحصیلی را به پایان رسانده است. چرا میگویم سال تحصیلی؟ اول بپردازیم به این، تا چه شود آن، یا همان باقی قضایا.
سال تحصیلی برای اینکه در شعرهای این دو کتاب مقطع مشخص است. رشته مشخص است. پایه مشخص میشود. جنسیت هم به همین ترتیب.سال تحصیلی برای اینکه یکدست و منظم کلمه تحصیل میکند، اما پایه را حفظ میکند و سال تحصیلی برای اینکه چنین تحصیل انحصاریای ــ که حافظهای دارد نهچندان پنهانکردنی و نهچندان کمحجم از شمایل بوطیقایی ِ نحلههایی مثل موج نو یا شعر دیگر ــ در کلیت تحمل تاریخی نوشتار و نه خلایل و فرایجی که اتفاقا اختلاف سطوح ملموسی هم به لحاظ همزمانی در عرض کلمات و مفاهیم ایجاد میکند الحق، فرسایشی عادتدهنده و مدرن ایجاد میکند در فضای بینالاذهانی خود و دیگرانش که بهدنبال گسترش آنهاست.
سهند آدم عارف
خودکشی نهنگها جاده را غرق عرق کرده بود[من با نهنگها خودکشی نمیکنم]
خارج از خیلی چیزها برای بیان مقدمه و کشف و شهود معنایی –یا گسترهی کلمات در بیان اندیشه وَ تعامل وَ تفکر در زیستشناسی کلمات و اینکه آیا نویسنده به واقع یک پروسه کامل را در نظر داشته یا بدون مقدمه وَ دوراندیشی خواسته چیزهایی را بیان، و نه به منظور خَلق بلکه فقط از سطح ِ جامع اندیشیهای بدون کاوش بنویسد، و ولنگاری در ذهن و رُویه نگری شهود پیدا کرده، جانبداری از شخص نویسنده نیست، بلکه این بیشتر حرکتهای نوشتاری وُ خامخواهی ادبی را نشان میدهد که از آنسو از ایشان به عنوان اندیشمند با بیان موضوع نشانهنگری نکرده یا سمت و سوی هیچ کاری را بر تاریخاندیشی و اصل نگریها پیریزی ننموده است، این جانبداری از (خودمان) است از تمام حرکتهای ژورنالیستی یا سطحنویسیهای اینترنتی است، جنگ دگراندیشی روشنفکر امروزی و ماخذشناسانه نیست. ولی خوب رشد کرده با چندسونگری مخصوصن در باب ِ موشکافی اندیشههای نو و مخالفت با کهنهنگری بجای کهننگری.
حسین دیلم کتولی
بیهودهگیهای یک قابمرگ بر پروستریکا
آن چه در داستانهای "بیهودهگیهای یک قاب" بارز است عنصر تصادف است که مناسبتی در روابط شخصیتی و موقعیتی پیدا نمیکند. پل استر در سهگانه نیویورکی خود مبنا را بر تصادف میگذارد، کاری در جهت از اصالت انداختن پدیدهها و واقعیات است و بیشتر بازنمودهای از انسان معاصر. حوادث غیرمنطقی بدون هیچ خط سیر داستانی. تصادف اساساً ایجاد تقابل میکند بین آنچه که فکر میکنیم و آنچه احتمالن پیش میآید. اما در داستانهای "بیهودهگی..." باعث ساخت جهان درونمتنی نمیشود. بیشتر احساس میشود داستانهایی هستند که از داخل ادبیات بیرون آمدهاند حتا سعی بر دادن اطلات به شکلی تدریجی و موقعیتی هم نمیکند و امکانی بر internal linking (همپیوندی درونی) بین عنصر تصادف و دامنهی داستان نیست. پایانهای غیرمنتظره و نامتجانس با روند داستان. پایانهای آگاهانه و الصاقی از یک جایی به بعد داستان پیش نمیرود و دقیقاً همانجا نویسنده نقطهی پایان را میگذارد.
احمد خاندوزی
جلساتنقد
نقد کتاب «زن، تاریکی، کلمات»ساعت ۵/۳ بعدازظهر چهارشنبه یک اسفند مثل ِ چهارشنبههای ماههای قبل قرار داشتیم اتوبوس بیاید ایستگاه ببردمان. رسیدیم به ۱۰. نهتای قبلی: «هِی نام تازهی چیز (حبیب موسوی) شکل خودم را از یاد بردهام (محسن کریمی) ریخت ِ سادهی روزها (علی ساروی) به نام ِ اسم (علی مؤمنی) بیهودگیهای یک قاب (شعبان ِ بالاخیلی) اندامی از صدا (علیرضا ابنقاسم) وقتی غزل به منزلهی اعتراض نیست (مسلم فدایی) ماه، حلقهی بیانگشت (میثم ِ ریاحی) از فکرهای با تو (منصور جعفری خورشیدی)» حالا هم «زن، تاریکی، کلمات» ِ حافظ موسوی. بهانهایست برای همههمرادیدن حتا در جزقلهشهری گرگاننام. اتول میآید سوار شویم منتظر میمانیم بقیه بیایند میآیند و نمیآیند (بقیه) میرویم با اتول و تا هتل کرم میریزیم و خوش میگذرانیم. این کار را من (نیما صفار)، سارا (سعیدی)، محمد (جهانی)، سپیده (گیلاسیان)، روزبه (گیلاسیان)، بهنام (کیانی)، افسانه (برزویی)، ولی (فتاحزاده) شروع کردیم (کرم ریختن ِ عرفی نه، جلسات ماهانهی «نقد ِ کتاب ِ گلستان») که آخرین چهارشنبهی هر ماه و گاهی اوّل بعدی موعدش میرسد. اوّل دستتنها بودیم و بعد کانون ِ دوستداران ِ کتاب و کمیسیون ِ فرهنگی ِ شورای شهر گرگان هم آمدند کمکمان و همینطور محمود طهماسبیفر، هتلدار.
نقد کتاب "ناتمام من"جلسهی نقد کتاب "ناتمام من" کتاب دوم شعر تیرداد راد، که توسط سایت عروض منتشر شده است، روز شنبه، ۱۳ بهمن، با صحبتها و نقدهای سهند آدم عارف، علی سطوتی قلعه، فرهاد اکبرزاده برگزار شد. جلسه راس ساعت چهار و نیم با حضور صاحب اثر آغاز شد. مسئول جلسه، آقای مرتضا مرتضایی، و اجرای جلسه بر عهدهی سهند عارف بود.
در ابتدای جلسه تیرداد راد تعدادی از شعرهای تازهی خود را خواند.
نقد کتاب "راست میگفت..."جلسهی نقد کتاب "راست میگفت. آنجا جای مناسبی برای دیدن خوابهای رویایی نبود. آن هم وقتی توی کثافت سایههای قد بلندی که نمیدانی اصلا از کدام سگدانی به سراغت آمدهاند. زور میزنی مثل یک سوسک لهت میکنند و بعد همه چیز آرام میشد، بیصدا. آنقدر بیصدا که دوست داشتی کثافتت را به عنوان کیک تولدت بدهی بخورند و تازه اولین نفری باشد که از خوردنش لذت میبری" کتاب شعر مانی محمدی، که توسط سایت عروض منتشر شده است، روز شنبه ، ۲۲ دی، با صحبتها و نقدهای سهند آدم عارف، علی سطوتی قلعه، فرهاد اکبرزاده برگزار شد. جلسه راس ساعت چهار و نیم بدون حضور صاحب اثر آغاز شد. مسئول جلسه، آقای مرتضا مرتضایی، و اجرای جلسه بر عهدهی سهند عارف بود.
نقد کتاب "خودکشی نهنگها جاده را غرق عرق کرده بود"جلسهی نقد کتاب " خودکشی نهنگها جاده را غرق عرق کرده بود " کتاب شعر فرزانه مرادی، که توسط انتشارات مهرراوش منتشر شده است، روز شنبه ۱۰ آذرماه، در کانون نویسندگان کودک و نوجوان، با صحبتها و نقدهای محمدحسن نجفی، سهند آدم عارف، علی سطوتی قلعه، حجت بداغی، فرهاد اکبرزاده و... برگزار شد. جلسه راس ساعت پنج و نیم با حضور صاحب اثر آغاز شد. مسئول جلسه، آقای مرتضا مرتضایی، و اجرای جلسه بر عهدهی سهند عارف بود.
نقد کتاب "الیت"جلسهی نقد کتاب "الیت" کتاب شعز امیر قاضیپور، که توسط نشر الکترونیک سایت ادبی عروض منتشر شده است، روز شنبه ۲۶ آبان، در کانون نویسندگان کودک و نوجوان، با صحبتها و نقدهای محمدحسن نجفی، سهند آدم عارف، علی سطوتی قلعه، الهام ملکپور و مجید یگانه برگزار شد. جلسه راس ساعت پنج و نیم با حضور صاحب اثر آغاز شد. مسئول جلسه، آقای مرتضی مرتضایی، و اجرای جلسه بر عهدهی سهند عارف بود.
نقد کتاب "سایههای بلند"جلسهی نقد کتاب "سایههای بلند" سومین کتاب سروش مظفرمقدم، که توسط نشر الکترونیک سایت ادبی عروض منتشر شده است، روز شنبه ۱۲ آبان، در کانون نویسندگان کودک و نوجوان، با صحبتها و نقدهای محمدحسن نجفی، سهند آدم عارف و مجید یگانه برگزار شد. جلسه راس ساعت پنج و نیم بدون حضور صاحب اثر آغاز شد. مسئول جلسه، آقای مرتضی مرتضایی، و اجرای جلسه بر عهدهی سهند عارف بود.
نقد کتاب "بیهودهگیهای یک قاب"ششمین جلسه از جلسات ماهانه نقد و بررسی کتاب گلستان به کتاب "بیهودهگیهای یک قاب" مجموعه داستانهای کوتاه شعبان بالاخیلی اختصاص یافت. مراسم در فضای خنک و پاییزی شب چهارشنبه ۲۵مهر در خانه فرهنگ الغدیر برگزار شد. نویسندگان و شاعران متعددی از استانهای مازندران و گلستان در این مراسم حضور داشتند.
در ابتدای جلسه شعبان بالاخیلی سه داستان از مجموعهاش را خواند و سپس نوبت به ارائه نقد مکتوب از طرف منتقدانی رسید که این مجموعه را از چشم گذرانده بودند.
نشر الکترونیک
جان پرندهای از حشرههای بلندجان پرندهای از حشرههای بلند
امیر قاضیپور
مجموعه شعر
طرح جلد: Darren Greenwood
چاپ اول: دی ۱۳۸۶
نشر الکترونیک سایت ادبی عروض
شمارهی کتاب: ( ۱۷ )
شیوعشیوع
فرهاد اکبرزاده
مجموعه شعر
طرح جلد: مریم قهرمانی
چاپ اول: آذر ۱۳۸۶
نشر الکترونیک سایت ادبی عروض
شمارهی کتاب: ( ۱۶ )
پاپا
سهند آدم عارف
مجموعه شعر
طرح جلد: سهیل آدم عارف
چاپ اول: آذر ۱۳۸۶
نشر الکترونیک سایت ادبی عروض
شمارهی کتاب: ( ۱۵ )
شمارگان
سال اول : شماره صفر | شماره یك | شماره دو | شماره سه | شماره چهار | شماره پنج | شماره شش | شماره هفت | شماره هشت | شماره نه | شماره ده | شماره یازده
سال دوم : شماره دوازده | شماره سیزده | شماره چهارده | شماره پانزده |
همسایهها
- محسن پرویز: شاعران از همین حالا برای جشن ۳۰ سالگی انقلاب بسرایند! (غفلت باعث پشیمانیست!/ دیر بجنبی از دستت رفتهها!)
- رومئوی من کجاست؟ (فیلم کوتاه کیارستمی)
- در مراقبت شعری از سهند آدم عارف/ الهام ملکپور
- دربارهى زندان فيلسوف
- نرمافزار روسی، با نصف دستمزد نویسندگان رده اول، داستان مینویسد!
- "ملكوت" بهرام صادقی به فرانسه میرود
- بهرام بیضایی: روز تولدم را به نمایشِ ایران تسلیت میگویم؛ خدایا چرا نمایش را دوست نداری؟ چرا در سرزمینهای دیگر دوست داری و در میهن ِ من نه؟
- خطرات ناگهانی، یعنی: پیداشدن چندنفر اخلاقگرا که تقاضا دارند رسوایشان کنی/ واپسین مصاحبه با پیرپائولو پازولینی
- هوشیار انصاریفر و امیر احمدی آریان و دانشجویان به محسن نامجو گفتند: "وقتی در زندون بازه اونی که در بره خیلی خره!"
- یادداشتی غیر ِ مطول بر عصر ِ حجرالابیض ِ رضا شنطیا
- از هزارتو "فاصله" بگیرید!
- فهرستی از کتابهای ممنوعالچاپ شده در دوران وزارت صفارهرندی به دليل کميت بالا میتواند به موضوع چند کتاب تحقيقی بدل شود.
- دانلود ترجمهی «خاطرات روسپیان سودازدهی من» (PDF)/ رمان گابریل گارسیا مارکز که در آستانهی چاپ دوم، توقیف شد.
- یکنفر اینجا دارد گه زیادی میخورد!
- اعلامیهای در ستایش زن، ستایش شاعرانِ زن، ستایش شعرِ زنانه
- ابراهیم رزمآرا درگذشت
- نامهی دکتر اسماعیل نوریعلا به مناسبت درگذشت تیرداد نصری
- کارگاه نگارش/ دربارهی نوشتن/ آیین بدنویسی/ خواننده دشمن تو است.
-

