محمّد شهبازی پویا » دو شعر » دموکراسی پشت پنجره
این پاها دیگر به درد برگشتن
نمیخورند
باید
رفت
رفت
رفت
آنقدر
رفت
رفت
تا سرتاپا پا پا
رفتاری از
رفتن شد
شنبه شد
یکشنبه شد
دوشنبه
جمعه
شنبه
بهار
زمستان شد
گریه شد
خنده شد
قالی گل داشت
برف بود
بهار شد
سبز بود
ترکهای دیوار شد
زرد شد
زرد
رفت رفت رفت
هنگامی که به پرده میآمدی
با دماغت حباب درخشان نیمروزی را میدریدی.
ما نر و مادهی آبهای صورتی و نیمهجوش
دستوپا میزدیم و نمنم آغازین را از بالای چشم میلیسیدیم.
درست است که زانوانی باریک داشتیم
اما قوسهای نازک و پررنگمان
در خواب حتی خواب سمج سحری
بیتاب بال میکشیدند.
چه کنم که تنها چشم راست را داشتم.
چه کنم که پس از آن فقط چشم چپم رویید.
یک جایم را باید بگشایی
با گیسوان شاخدار.
جنگ و صلح
بیمصداقی اوّلین مبتلابه ماست وقتی از تئاتر میگوییم. یعنی ما از چیزی
میگوییم که شاید نمونههاییش را ندیده باشیم، نگذرانده باشیم. تئاتریها
گیر میدهند به اخلاق تئاتریها که به دیدن هر چه میروند، خودمانی "چرت
بود" میگویند و این که اگر همهاش چرت است، پس چه؟ همین نبود مصداق و بودن
افرادی بههرحال یکجورهایی گوشهای از ماجرا گرفتهاند، مفهومی مبهم و
منزوی از این نا-چیز برمیسازد که هر جور صدایش کنی، کردهای. نمیآید.
مصداقیتر:
ما میتوانیم مدّعی خواندن شعر باشیم، کپی نقاشیهای بزرگ را دیده باشیم،
فیلم در vcd ببینیم و موسیقی Bluetooth کنیم. امّا تئاتر چه جز همین
چیزهایی که از هفتخوان سانسور و بازبینی و دیگر بستگیها به سن رسیدهاند؟
فیلم تئاتر دیدن که تجربهی تئاتر نیست!
۳)
در "یا" بودن
در "یا" به سر بردن
من یا تو یا
هر چیزی
در "یا"
۵)
برای عبور از یک خیابان
یک عصا کافیست
برای عبور از کنار یک نقطهچین
هیچ چیز کافی نیست
۶)
زیر خط فقراتم
میزگردی تصمیم میگیرد
که با کدام پا وارد مستراح شوم
شوکا. به یادمان تو شوکا. ما بادبانهایمان را برافراشته نگاه داشتهایم و بند کفشها را هنوز از پنجره میآویزیم. در باد تکان میخورند و ما یاد تو میافتیم شوکا. این اتاق هنوز قدیمیست و باد هنوز بند کفشها را تکان میدهد و ما هنوز دوستت داریم شوکا.
پیشخدمت چای میآورد و دلم موسیقی میخواهد. صدای باد و همهمهی محو میزهای بغلی کافی نیست. سعی میکنی به من فکر کنی. سعی میکنم به تو فکر کنم شوکا. بوسه بر پیشانیات میزدم و دلم پر میشد از هوای همخوابگی. از قلت زدن روی چمن و حفرهی خالی که در شکمم احساس میکنم و سعی میکنم با فشردن تو به خودم پرش کنم. بر خیسی روی میز با سرانگشت از تو مینویسم شوکا.
نوشتن از شوکا. شوکا. شوکا. و قدری پایینتر دوباره شوکا. شبیه هم نشدند اما آنقدر هستند که بشود گفت اثر یک نفرند. شوکا. هنوز مانده بدانی چقدر دوستم داری. شوکای منفرد. و بعد خط خطی روی منفرد و تبدیل خط خطی به گل و احساس ابتذال و تبدیل گل به قطار. شوکا تویش نیست. شوکا تا به حال سوار قطار نشده. شوکا از صدای قطار که ماهیها را فراری میدهد بدش میآید. شوکا ماهیگیری را دوست دارد.
۱- امیر قاضیپور - min ۰:۵۰
«حماسهی گلسرخی» - min ۱۱:۵۳
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Design by Farahany & Logo by Reza Ebrahimi
Copyright © 2006-2010 Arooz.com
XML & SITEMAPS