»
 بهاره اله‌بخش » یک داستان » روایت n ام

بهاره اله‌بخشرد خون روی سرامیک طرح چوب سالن تا اتاق خواب برادرهایم ادامه داشت. تکه های سرخ مغز آن بیچاره روی قالیچه پاشیده شده بود. نگاهم از شیشه به سالن افتاد. دوباره چانه ام لرزید و گونه هایم گرم شد. آب بینی ام را با دست پاک کردم و خودم را کشیدم گوشه اتاقک چوبی که از بیرون دیده نشوم. اگر میدانستم از اینجا هم میشود خانه را دید، نمی آمدم. چشم گرداندم به تارهای عنکبوت، چرخ دنده ها، آونگ و دیواره های چوبی ساعت. اما آخرش نگاهم سُر میخورد طرف شیشه. صحنه دایم توی سرم تاب میخورد: من ایستاده بودم گوشه دیوار و به شنگول نگاه میکردم . تفنگ را نشانه رفته بود و داد می زد: یالله حرف بزن ! اومدی ما رو بخوری؟
_ نه... ببین پسرجون، مامانت گفت این پاکتا رو بیارم اینجا. گفت شیرا می گندن یه وخت. میترسید خودش دور بیاد خونه.
_ گفتم دستا بالا.

دست سیاه و پشمالویش را برد توی یکی از پلاستیکها و یک پاکت شیر در آورد. آهسته یکی دو قدم آمد جلو و گفت: ببین، اون تفنگو بذار زمین پسرم.
دست کرد و از توی جیبش یک اسکناس خشک ولی مچاله شده در آورد و گفت: ببین اینو مادرت داد به من. من کارگر جدید فروشگاهم. جَخت تازه اومدم اینوَرا. مگه مامانت رییس شیر دوشگاه نیست؟ گفت زنای تو شیردوشگاه مریض شدن بَرا همین نمیخواد از اونجا شیر ببره، خب نشونیا درست بود؟
من داد زدم: راست میگه. فقط مامان میدونه که ما از این شیرا دوست داریم. تازه مگه مامانم نگفت مریضی اومده ؟
شنگول که یک چشمش را برای هدفگیری بسته بود ، یک دفعه سرش را گرداند طرف من و با هر دوتا چشمهایش چشم غره رفت و داد کشید: تو حرف نزن فسقلی. همه از این شیرا دوست دارن . فقط ما نیستیم که!

هاج و واج ایستاده بود وسط سالن و با التماس به برادرم نگاه میکرد. ازلباس سرِهََمی ِکثیفش معلوم بود که از صبح زود یک نفس کار کرده. چشمهایش قرمزشده بود.
_خب! گفتم اعتراف کن. اومده بودی ما رو هم بخوری؟ فکر کردی ما فقط شکمتو پاره میکنیم بعدم ولت میکنیم که بری؟
صدای شلیک که بلند شد، یک لحظه به خون روی فرش و کف پوش زل زدم . شلوار و پاهایم داغ شد. نفهمیدم چطور خودم را رساندم اینجا. پشت ساعت چوبی بزرگمان. بین دیوارها و گوشه های عقبی ساعت کمی فاصله بود. اما هنوز قفسه سینه ام از فشار زاویه تیزدیواره ساعت و دیوار خانه بد جوری درد میکرد. اول میخواستم همانجا توی همان مثلثِ تَنگ پشت ساعت بمانم . اما در کشویی پشت ساعت را که دیدم؛ بازش کردم ، پریدم توی ساعت و در را بستم. بوی گرد و خاک توی ساعت گلویم را سوزاند. سرفه ام گرفت. زانوهایم را گرفتم توی بغلم. دلم نمیخواست گریه کنم اما اشکهایم همینطور می ریخت روی ریش تُنُک سفیدم. خدا خدا میکردم مادر سر برسد. به اطراف نگاه کردم. همه جا پر از تار عنکبوت بود. غیر ازآنجا که پاندول ساعت رد میشد. یعنی درست بالای سر من. اگر از حالت نیم خیز کمی سرم را بیشتر بلند میکردم پاندول طلایی ساعت محکم میخورد توی سرم. از همان گوشه عقبی که بالا را نگاه می کردم، حرکت چرخ دنده های ساعت را میتوانستم ببینم. تِک تِک ثانیه شمار و چرخ دنده ها، توی سرم تاب میخورد و با صداهای بعدی قاطی میشد. هیچ صدایی قطع نمیشد. فقط آهسته میشد و با صدای بعدی دوباره به گوش میخورد. سعی کردم خودم را مشغول کنم. چند دقیقه زل زدم به پاندول ساعت و حرکتهایش را شمردم. اما چون هنوز یاد نگرفته ام بعد از بیست چند میشود، ولش کردم. بلند شدم . حواسم را جمع کردم که سرم به پاندول نخورد. آرام دستم را بردم بالا. نه، هنوز خیلی مانده بود که دستم به چرخ دنده ها برسد. از کارم خنده ام گرفت. یادم آمد که هر وقت مادر میخواست ساعت را کوک کند، پا بُلندی میکرد که دستش بالای ساعت برسد. آن بالا یک کلید نقره ای پر نقش و نگار بود. مادرقفل کناری صفحه ساعت را باز میکرد، سر کلید را در دایره سیاه روی صفحه ساعت میگذاشت و هفت بار آن را میچرخاند. هفته ای یکبار. گاهی همینطور که پا بُلندی کرده بود و دستش روی شیروانی بالای ساعت دنبال کلید میگشت؛ می گفت که چقدر این ارثیه فامیلی را دوست دارد. نه ... فایده ای نداشت. اگر قَََدّم دو برابر هم میشد، باید روی پنجه پا می ایستادم تا نوک انگشتهایم به چرخ دنده ها می رسید. دستم را انداختم. میله بالای آونگ از نزدیک صورتم میگذشت. جلوی آونگ، شیشه ساعت بود که من از توی اتاقک ساعت سالن را دید میزدم.

دوباره به رَدّ خون نگاه کردم. مَنگول چاقوی بزرگ آشپزخانه از اتاق خواب آمد بیرون . سرش را انداخته بود پایین؛ فکر کنم شکم گرگه خالی بود. رفت طرف آشپزخانه. پاهایم سست شده بود. یواش نشستم. شلوارم دوباره داغ شد. باز خزیده بودم کنج عقبی و سرم را انداخته بودم زیر که کسی از سالن مرا نبیند. سرم را که بالا گرفتم عنکبوت درشتی درست جلوی چشمهایم آویزان بود. پریدم عقب. لبخند زد. انگار مرا میشناخت. گفت چطور شده که دوباره رفته ام توی ساعت قایم بشوم؟ منظورش را متوجه نشدم. بعد هم گفت که از پازلهای جدیدم بیشتر از آن کتابها خوشش می آید؛چون میشود دوباره پازل را چید؛ اما کتاب فقط یکبار خواندنش مزه دارد نه بیشتر. هنوز توی فکر بودم که عنکبوت کی مرا توی ساعت دیده بود؟ سرش را گرداند طرف شیشه و به سالن نگاه کرد.زیر لبی با خودش حرف میزد.
_ چقدر خونه تغییر کرده.
_ نه. ..مامان وسایلو هیچوقت جابه جا نمیکنه.
چانه اش را خاراند و گفت: خب شاید. ولش کن ...تو این هفتصد هشتصد سال اینقدر تغییر کرده و من اینقدر جواب تو رو دادم که دیگه...
_ هفتصد سال؟ از بیست تا خیلی بیشتره نه؟
_ همین یه ساعت پیش نشسته بودی کنار شومینه خودتو گرم میکردی، حالا با بلوز و شورت نشستی اینجا. این خونه هم با این تغییر کردنای وقت و بی وقتش ...

عجیب بود. الان که هوا سرد نبود . شومینه هم که خاموش بود. عنکبوت گفت که روی یک کتاب نشسته ام . نیم خیزشدم. راست میگفت یک کتاب زیر نشیمنم بود. اما حسابی خیس خورده بود. عکس مادر، شنگول ، منگول و من کنار خانه خودمان. عنکبوت گفت که خیلی سال پیش که یکبار آمده ام توی ساعت قایم بشوم، این را جا گذاشته ام. اما من که کتاب نداشتم. من فقط بلد بودم پازل بچینم. سواد که نداشتم. منگول همیشه کتاب میخواند. کتاب را باز کردم. خانه، خانه ی خودمان بود اما قدیمی. مادر چارقد سرش بود و ما جلیقه های گلدار پوشیده بودیم. وسطهای کتاب من میرفتم توی ساعت که از دست گرگه فرار کنم.
به عنکبوت نگاه کردم. داشت با خودش غر میزد. سر برگرداند و نگاهی به سالن انداخت.یک دفعه برگشت طرف من . با حرکت ناگهانی سر و دستهایش تاری که از آن آویزان بود هم مثل پاندول ساعت شروع به حرکت کرد. گفت: اوائل هر دم و دقیقه ازشیشه بیرونو نگاه میکردم اما بعد دیگه نه. من که همه داستانو می دونستم.

چانه اش را خاراند. رو برگرداند و طرف شیشه و گفت : حَبّه؟ گرگه هر دوتاشونو خورد؟
_ نه. شنگول بهش شلیک کرد. بعدم بردنش تو اتاق خواب فکر کنم برای اینکه من نترسم .
_ شلیک؟ مگه تفنگ دارین؟ گرگه رو کشت؟ اووم م م ... تا خودم نبینم باورم نمیشه.
تارش را گرفت و رفت بالا توی چرخ دنده ها. چند لحظه بعد با صدا ی خفه داد زد: حبّه؟ از شیشه بیرونو نگاه کن ببین مامانت کی میخواد از خونه بره بیرون.
پاندول دائم از جلوی چشمم میگذشت . شنگول و منگول با دستهای خونی عقب عقب رفتند توی اتاق خواب . بعد همانطور که پای گرگه را گرفته بودند و میکشیدند - یا هل میدادند، نفهمیدم دارند دقیقا چکار میکنند- از اتاق خواب آمدند بیرون . وقتی می آمدند ، رد خون هم پشت سرشان پاک میشد. بعد شنگول رفت عقب. تفنگ را از زمین برداشت و به طرف گرگ نشانه رفت و شلیک کرد. بعد گرگ زنده شد و عقب عقب رفت تا رسید به در. شنگول تفنگ را از روی میز برداشت ، در بسته شد. ما نشسته بودیم پشت پیشخوان آشپزخانه. درست مثل آنکه فیلم را برگردانی عقب. دندانهایم چِِک چِِک صدا میکرد مثل روزهای زمستان. اما پاهایم دوباره داغ شد. با ترس و لرز به بالا نگاه کردم و با گریه گفتم : داری چکار میکنی عنکبوت؟
_ میخوام از اول قصه نگاه کنم. ببین مامانت اومد؟

مادر ایستاده بود روبروی آینه وکنسول کنار در. ماتیکش را چک کرد. سوئیچ را از جا کلیدی روی دیوار برداشت.
_ داره میره.
سرم را بردم عقب و بالا را نگاه کردم. عنکبوت از بین دو چرخ دنده که زیگزاگهاشان در هم فرو رفته بود سرک کشید و گفت: خب.
همانطور وارونه از تارش آمد پایین جلوی چشمهایم ایستاد و گفت: اگه ناراحت میشی نگاه نکن.
دوباره دستهایم یخ کرده بود. دلم نمیخواست نگاه کنم، اما دلم برای مادر تنگ شده بود. مادر داشت جلوی آینه موهایش را پشت شانه هایش می انداخت که من گریه ام گرفت. برگشتم در ساعت را باز کنم و بروم توی بغل مادر. عنکبوت با صدای خفه ای داد زد: وایسا بچه ! کجا؟ مگه نمیبینی خودتو اونجا داری پازل میچینی؟ بخوای هم نمیتونی بری.

نفهمیدم چه میگوید. همانطور که ایستاده بودم، یواش یواش گریه می کردم و به مادر خیره شده بودم. مادر نگاهی به شنگول انداخت که تفنگ دو لول را مثل همیشه گذاشته بود کنار شومینه روی زمین با یک دستمال و روغن دان کوچک روغنکاری اش می کرد. منگول هم کتاب به دست، در یخچال را باز کرده بود و از پاکت شیر میخورد. من هم نشسته بودم روبروی تلوزیون و سرم گرمِ چیدن بود. آنوقت اصلا نگاه نمیکردم که تلوزیون چه برنامه ای دارد. همینطوری روشنش کرده بودم. برنامه در مورد نحوه صحیح غذا دادن به آدمها و طرز زاد و ولدشان بود. مادر کیفش را انداخت روی شانه اش و در را بست. صدای استارت ماشین از پارکینگ بلند شد. ماشین راه افتاد، سرعت گرفت و دور شد.

منگول در یخچال را بست. پاکت شیر را گذاشت روی پیشخوان آشپزخانه. برگشت سمت آبچکان ظرفشویی ، یک لیوان بزرگ برداشت و گذاشت روی پیشخوان و بلند گفت: شنگول؟ این کتاب شنل قرمزی رو خوندی؟ عجب کتابیه!
شنگول سرش را بالا گرفت و گفت: برای منم بریز.
منگول دوباره برگشت. یک لیوان دیگر برداشت و گذاشت روی پیشخوان. بعد شیر جوش را برداشت و همه پاکت را سرازیر کرد و پاکت خالی را گذاشت کنار.
من سرک کشیدم و گفتم : منگول ؟ برای منم میریزی؟
منگول شیرجوش را از روی پیشخوان برداشت و رفت طرف اجاق. گاز را روشن کرد و ظرف را گذاشت روی شعله.
_ اون صحنه که گرگه شنل قرمزی رو تو جنگل گیر میاره یادته؟ گفتم الانه که بخوردش.
_ نه. من اون صحنه که شکارچیه شکم گرگه رو پاره میکنه روخیلی دوست دارم.
منگول شیرجوش را از روی شعله برداشت و گفت: بچه ها بیاین.
سه تایی نشستیم روی صندلی های قرمز پایه بلند پشت پیشخوان.
شنگول و منگول توی شیرشان نسکافه ریختند. منگول کمی هم شکر ریخت. من نسکافه نریختم ، اما چها رقاشق شکر ریختم و هم زدم. منگول سقلمه ای به شنگول زد و با هم زدند زیر خنده.
_ ای نی نی کوچولو!
_ مگه چیه؟ خودتم شکر می ریزی!

شنگول با لیوان شیر قهوه اش رفت طرف تفنگ. یک دستی از روی زمین بلندش کرد، رو به منگول گفت: اگه من جای شکارچیه بودم، اون کارو نمیکردم.
من گفتم: چکار؟
تفنگ را به سمت در نشانه رفت و گفت: نباید فقط شکمشو پاره میکرد. اگه من بودم مخشو داغون میکردم.
من گفتم: تو که بلد نیستی! تازه مگه مامان نگفته که پدر بزرگش با این می رفته شکار آدم؟ این که نمیتونه گرگه رو بکشه.
_ من بلد نیستم نیم وجبی؟ می دونی من چند ماه از تو بزرگترم؟ تازه چه فرقی می کنه؟ حیف که بچه ای وگرنه نشونت می دادم که گرگ که هیچی ، بزغاله رو هم میتونه بکشه.
دوباره نشست رو ی صندلی و گفت: نمیدونم چرا هر کاری میکنم، باز حساب گرگا رو نمیتونم از آدما جدا کنم. پاش بیفته بزها رو هم لت و پار میکنن به ظاهرشون نگاه نکن. ا زآدما هم وحشی ترن.
منگول گفت: حالا کو گرگ؟
بعد پاکت خالی شیر را ازروی پیشخوان برداشت به عکس روی پاکت نگاه کرد و گفت: نمیدونم چرا عکس آدما رو روی پاکت شیر همیشه در حال خنده میکشن؟ شما تا حالا دیدین آدما بخندن؟ راستی شنگول دیدی تو این کتابه قیافه هاشون با لباس چقدر خنده داره؟ فکرشو بکن یه دختر کوچولو شنل هم تنش باشه، یا اون مادر بزرگه. خیلی مضحکه.

شنگول از توی جیبش دو تا فشنگ درآورد . تفنگ را از کمر خم کرد و فشنگها را گذاشت ودوباره کمر تفنگ را راست کرد.
_ اگه کنار جنگل بودیم، می شد آدما که رد میشدن، هدفگیری مو نشونت بدم که دیگه زِر اضافی نزنی فسقلی.
یک دفعه صدای در بلند شد. خودش بود. به عنکبوت گفتم: من می ترسم. گرگه بیچاره پشت دره.
عنکبوت رو برگرداند تا جوابم را بدهد که پریدم سمت راست پاندول. پاندول که آمد طرفم ، همه زورم را جمع کردم و تا خواست برگردد، محکم هلش دادم. خودم پرت شدم عقب و سرم خورد به دیواره چوبی. پاندول خیلی تند تر حرکت می کرد.
صدای عنکبوت توی سرم پیچید : چی ی ی ...ﻜ...کار...میکُ...کنی ی ی... ﺒَ...بَچه؟
افتاده بودم کف ساعت. حالم که بهتر شد، سرم را بلند کردم و نگاه کردم. عنکبوت با دلخوری نگاهم کرد و گفت: نذاشتی ببینم . تند رد شد... خانم بزی هم که این بار نیومد دنبالت.

سرم گیج میرود. عرق روی پیشانی ام یک لحظه خشک نمیشود. شاخم کمی درد میکند. فکرکنم وقتی افتادم، خورد به دیواره. سرک میکشم. موهای مادر کوتاهست. هیچوقت ماتیک به این قرمزی نمیزد. از کنار در برایم دست تکان میدهد و میگوید: زود میام عزیزم . حالا که دیگه مریضی تموم شده، دیگه زیاد تو کشتارگاه کار ندارم. اولین کشتار، جگرشو میارم برای پسرم.دوست داری عزیزم؟
مادر یک جوری شده. حرف که میزند، دندانهایش بدجوری توی چشم میخورد. در را
می بندد و می رود. یک جوری شده ام. به خودم نگاه میکنم . سرگیجه ام دارد به بی حسی تبدیل میشود. به بدنم نگاه میکنم. رنگ بدن و لباسهایم دارد با محیط یکی میشود. عنکبوت دوباره می آید جلوی چشمم .
_اینجوری نگاه نکن. ببین الان یه روایت دیگه شروع شد. دیگه از اینجا خلاص میشی. هزاران بار این اتفاق افتاده. اصلا نترس.

 تاریخ انتشار: ۱ آذر ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 7


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۰۳/۲۰۰۹ ۱۲:۱۳:۲۵ ب.ظ.
موضوع داستانت خوب بود مخصوصا این که جای نقش منفی رو با مثبت عوض کردی ولی نباید از این گذشت که به جزیئات توجه زیادی داشتی و این امر باعث شده بود که داستانت کمی کثل کننده از آب در بیاد.فعلا

ارسال توسط: baten


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۳/۲۰۰۹ ۰۶:۰۳:۵۵ ق.ظ.
خیلی خیلی زیبا بود
موفق تر از امروزت باشی
بای

ارسال توسط: راد


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۰۱/۲۰۰۷ ۰۸:۵۵:۱۲ ق.ظ.
خوب بود

ارسال توسط: ملیکا


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۱۵/۲۰۰۷ ۰۱:۱۶:۲۱ ق.ظ.
خوب بود

ارسال توسط: الیکا


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۱۵/۲۰۰۷ ۰۹:۳۱:۱۱ ق.ظ.
سلام . داستانت قشنگ بود . .. به شما توصیه می کنم در این راستا مجموعه داستان « آنجا زیر باران » اثر محمدرضا گودرزی را بخوانید .

ارسال توسط: خلیل رشنوی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۱۴/۲۰۰۶ ۱۲:۴۳:۲۵ ب.ظ.
سلام مرسی!قشنگ بود!

ارسال توسط: pldn sivhfd


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۸/۲۰۰۶ ۰۳:۰۲:۰۹ ق.ظ.
دوست عزیز سلام:
داستانت را خواندم. راستش پیش از خواندن فکر نمی‌کردم که بتوانم تو را نویسنده جدی به حساب بیاورم.
نظرم عوض شد. داستان خوبی است و کم لطفی است که من در این مجال اندک به آن بپردازم.
اما نکته مهم آن آشنایی زدایی از داستانها و اسطوره‌های کهن است. تلاشی که تو کرده‌ای و حاصل آن داستان پیش روست. انتقاداتی هم دارم. که فکر می کنم اگر عمری بود مفصل در موردش بنویسم.
به عنوان نمونه فضای داستان و زبانی که نویسنده برای روایت این داستان انتخاب کرده‌است هنوز جای بحث دارد.

موفق باشی
شادزی

ارسال توسط: مهدی کفاش