»
 مریم حقیقت » یک شعر » چقدر خسته وتنها چقدر .........من بودم

مریم حقیقتبه پنجره به خودم می خورم که بر گردم
چقدر خسته وتنها چقدر دلسردم
شروع می شوم از قصه می شود هر گز
که دخترانه بگو یم که نیستم جایز
به مردِ مرده ی در خود زنی که بیمارم
چهل شب است عزیزم که بی تو تب دارم
* هنوز منتظرم تا.......نمی زنی؟ خوب است
میان اینهمه تاریک روشنی خوب است
دوباره اه تو نوشتم که باورم..... بد نیست
شبیه شعر تو در خود شناورم بد نیست
[من جیغ جیغ جیغ جیغ جیغ جیغ
نزن/بزن مسکن شک سریع مسکن شک
نه جیغ نه گریه گریه می کنم باشه]
((لالالالاخودم لالالالایی
عزیزم مریمم لا لا لا لایی
لالالالالالالالالالایی
لالالالالالا
کجایی
نمی خوابه ببین تقصیر من نیست))
* دوباره آمده بود عاشقش......نفهمیدی!
چقدر از شب دردش ستاره پرسیدی!
پرید گربه ی نازی که من کبوتر بود
واز همیشه ی این قصه ها پری/تر بود
به پنجره به خودش خورد تا که بر گردد
وریخت توی نگاه تو مثل پر پر بود

 تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


سلام مریم عزیز
امدنت زین پس دلیل فخرم است
من چراغی دارم درد را میفهمد
چه چراعانی است حس بین منو تو

ارسال توسط: maryam