آذر گفت:"یه ساعت بیشتر کار نداره. "دختر چادر مشکی را برداشته بود و داشت مقنعهی سیاه را که با کش به سرش چسبانده بود، درمیآورد. آذر قیچیِ دُم باریکِ تیزی را از توی کشوی میز توالتِ قهوهای و بزرگش درآورد، تیغههایش را چند بار به هم زد و به دختر اشاره کرد تا روبهرویِ آینهی لکهلکه و ترک خوردهی میز بنشیند. دختر رویصندلی نشست و دستهای سفیدِ حنا بسته را روی موهای قرمز کشید و سرش را پایین انداخت. آذر چانهی دختر را بالا آورد و گفت:"صورتش خالیه، زیاد کار نداره". مادر که چادر و مقنعهی دختر را مچاله کرده بود و رویِ چهار پایه ، پشت سر دختر نشسته بود گفت:"فدایِ دستت آذر خانوم. الهی خیر ببینی!از وقتی تو محل اصلاحی بازکردی بیشتر دخترا به صرافت افتادند. ننه سکینه پوسِشونو میکند. "آذر لبخندی زد و گفت:"یادِشونَم میدم آ!"مادر گفت:"خدا عاقِبتِتو به خیر کنه !پس هنوز مردایِ ما رو نشناختی!"آذرلبهای کلفت و گوشتآلودش را بست و مشمای آبیِ چروکی را از توی سبدِ کنار اتاق برداشت، تکانی داد و آنرا دورِگردنِ دختر سنجاق کرد. دختر زیرِچشمینگاهی به آینهی ترک خوردهی میز آرایش انداخت:"دختری با موهای صاف بلندِ حنا بسته و لُپهای پُر خون و لبخندی که باید پنهان میشد"آذر گیرههای فلزی را روی میز ریخت و همان طور که با یک دست کشِ کلفتِ زیرشلواری را از موهای بافتهی دختر میکند و گرههای بافت را از هم باز میکرد، بادست دیگر و با آبپاش موهای دختر را نم زد. از توی آینه نگاهی به دختر که سرش را پایین انداخته بود انداخت و گفت:"چه مُدلی بزنم برات؟"مادر گفت:"فدای دستت آذر خانوم، زیاتی کوتاه نشه، میترسم آقاش دعوا راه بندازه، میدونی که مردای ما اعتقادی به موی کوتاه ندارند، با شهریا فرق میکنند." آذر گفت:"اینجام که چسبیده به شهره، چیزی فاصله نداره." مادر گفت:"قربونِ دهنت!به شهر چسبیده اما کُنش و مرامش همونیه که بوده. . . عقدِ نرگس یادت نیست؟!سرِ مویِ کوتاهش چه الم شنگهای به پا شد؟پسره جونمرگ نشده تا آخر عقد نذاشت نرگسه چادر مشکی را برداره. دختره با اینکه خبریش نیست، اما ماشالا زیرِ دست و پنجهی شما مقبول شده بود. چه میشه کرد، مرامه دیگه!" آذر قیچیِ باریکش را برداشت و تیغههای آنرا از هم باز کرد. مادر نیم خیز شد و گفت:"مرامه دیگه، چه میشه کرد!عزت رو یادت هست؟آذر گقت:"کلوش میزنم، بهت مییاد، صورتت را جمع و جور میکنه. " مادر گفت:"دختره زبون بسته خوب شده بودآ، اما اصغرِخواهر شوهرم سرِعقد گفته بود عینِ خرم شدی!دو سال پیش دُمِ خرش کنده شد. خیر ندیده گفته بود زنِ موکوتاه مثه خرِ بیدُم میمونه!"آذر خندید. عینک نزدیکبینِ دور قرمز را به چشم گذاشت و با قیچی باریکش مشغولِ چیدن موهای قرمز دختر شد. مادر نیمخیز شده بود و به موهای دختر که دسته دسته از زیرِ تیغههای قیچی آذر خانم بیرون میآمد نگاه میکرد:"فدایِ دستت!زیاتی کوتاه نشه. عینِ موهای خودِتون. ماشالا خیلی مقبوله. " آذر تارهای یک دست و قرمز ِمو را گرفت و به آینه نگاه کرد":موهای مشکیِ پُرپُشت و مجعد که با کلیپسِ صورتیِ بزرگی روی سرش بسته شده بود. " دختر از توی آینه نگاهش را به موهای صاف و بلند دوخت. موهای قرمزِ بلند روی کمد شیشهای ِ آذر خانم که پر از موهایِ رنگارنگ و مدلدار بود خوابیده بودند و روبهروی آنها دختری روی صندلی نشسته بود با لپ های قرمز و موهای قرمزتری که مثل خر اصغر شده بود!
مادر رویِ چهار پایه آرام گرفت. آذر لگن مسیِ بزرگی را وسط اتاق گذاشت و گفت:"پاشو بیا، باید سرت را بشورم. " دختر کنار لگن به سختی سر پا نشست و سرش را توی آن گرفت. آذر شامپو را رویِسر دختر ریخت و با انگشتان بلند و سیاهش موهای قرمزِ کوتاه را چنگ زد. دختر زیرِ پنجههای آذر خانم لبخند میزد. بویِشیرین شامپوی آذر خانم هیچ شباهتی به صابونهایی که ننه سکینه از پیه گوسفند میساخت نداشت. این نکته را مادر گفته بود وقتی آذر مایع قهوهای و غلیظ شامپو را رویِ سرِ دخترش میریخت. آذر موهایِ دختر را شُست و حولهی بنفش را روی سرش انداخت. دختر همینطور که حوله را محکم روی سرش گرفته بود، روی صندلی نشست. وقتی آذر با دُم شانهی باریکش موهای دختر را تقسیم میکرد و آنها را با گیره میبست، مادر زیرِ لب گفته بود:"خدا به خیر کنه. " آذر گیرهها را یکییکی باز کرد و موهایی را که با مهارت میان دو انگشت گرفته بود چید. دختر سرش را پایین انداخت. انگشتهایِ سیاه و ناخنهای بلند و لاک زدهی آذر خانم که از توی ِ دمپاییهای سفیدِ چوبی بیرون زده بود، تقریباً رویِ زمین میکشید. دختر به انگشتهایِ حنا بستهی پُرش که در یک ردیف و تا لبِ دمپاییِ پلاستیکی آمده بود نگاه کرد. آذر گفت:"سرت رو بیار بالا".
موهای دختر تمام گردن کوتاه و سفیدش را پوشاند بود، اما به سختی تا روی شانه میرسید. آذر مشمایِ چروک را باز کرد و گفت:"مبارکه. " مادر گفت:"قربونِ دستتون" و زیرِ لب ادامه داد:"خدا خودش به خیر کنه. " دختر نگاهی به مادر انداخت و سعی کرد لب هایش را جمع و جور کند.
روسری سفید و سه گوشی که آذر خانم به دختر داده بود، به سختی دورِ سرش بسته میشد. مادر گفت:"فدایِ دستتون آذر خانوم! زیاتی خالی نشه. میترسم آخر سالی از مدرسه بیرونش کنند. " آذر همان طور که نخِ سفید را دور گردنِ باریک و درازش انداخته بود و سرِ دیگر آنرا بین انگشتهاش قلاب میکرد،گفت:"مگه کلاسِ چندی؟"مادر جواب داد:"کلاسِ هفته، تا همین جا بسه. آقاش میگه دختر همینکه بتونه دو کلوم روزنومه و چارتا نمره کوپن بخونه بسه. آقاش میگه دختر رو هر چی زودتر بیرون کنی بهتره، توقعش کمتره. " دختر لبخندی زد و به صورتِ سیاه و لاغر و پُرلک آذر خانم که از زیرِ کرم های سفید، دانه دانه بیرون زده بود، نگاه کرد و زیر لب گفت:" هر چی زودتر بهتر!"
آذر قلاب را روی ابروهای پُرپُشت دختر گذاشت و موهای درشت آنرا کند. اشک در چشمانِ دختر جمع شد . آذر گفت:"دردت اومد؟"دختر ابروهاش را بالا انداخت و به چشمان درشتِ آذر خانم که از پشت عینک به بزرگی چشم های یک گاو شده بود، خیره شد. آذر گفت:"به سلامتی داماد چی کاره هست؟"مادر گفت:"چه میدونم والا، کارِدرست و حسابی که نداره، کارگره، عملگی هم میکنه، روزام میره کارخونه. دو ماه ِ دیگهام باید بِرِه سربازی. آقاش گفته هر چی زودتر عروسی کنند، بهتره. از شما چه پنهون یه نونخور کمتر!"
قرمزیِ لپهایِ دختر در صورتش گم شده بود. آذر نخ را گلوله کرد و آنرا توی تشتِ کف انداخت. با پهنایِ شست ابروهایِ دختر را صاف کرد. دختر روسری را برداشت و جلو آینه ایستاد. آذر گفت: "مبارکه. " مادر مقنعه را به دختر داد و با غیظ گفت: "سرت کن بریم، خیر نبینی الاهی!"آذر خودش را مشغولِ جمع و جور کردنِ اتاق نشان داد. مادر اسکناسِ مچاله شدهای را رویِ میز گذاشت و گفت:"قابلِ شما رو نداره!"آذر گفت:"حالا چه عجلهای بود. میذاشتید ، درستش که کردم یهجا حساب میکردیم. مادر رویش را محکم گرفت و گفت:"نه!آقاش داده. نگیری خرج میشه. " آذر اسکناس را توی جیب گذاشت و بالبخندی که تهِ صورتش نشسته بود گفت:"به سلامتی کی جشنه؟"صدایِ مادر از زیرِ چادر گفت:"جشن که نیست. فردا عقدِه، یه هفته دیگه ام میبرنش. آقاش به عقدِ زیاد اعتقاد نداره، میگه هر چی زودتر بهتر. تشریف بیارید شمام، سر فراز میکنید. " آذر لبخندی زد و گفت:"ممنون. فردا دو تا عروسِ دیگهام دارم. مالِ او محلند. " و به دختر گفت:"ایشالا فردا اولِ وقت بیا زودتر درستت کنم. "مادر گفت: سایتون کم نشه. " و زیرِلب غرغر کرد تا در بسته شد. آذر پول را از جیب درآورد و تویِ کشو گذاشت. جارویِ دسته بلندش را برداشت و مشغولِ جارو کردن موهای قرمز شد. به کمدِ شیشهای که رسید، جارو را کنار گذاشت،کشِ کلفت را برداشت، انتهایِ موهایِ قرمز را با آن بست، جلوِ آینه ایستاد، موهای قرمزِ صاف را رویِ پوستِ لکه لکهی سرش گذاشت و همان طور که به آینه خیره ماند بود، زیر لب گفت:" هرچی زودتر بهتر!"
۱۳۷۶
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
داستان خوبی بود
ارسال توسط: ساسان
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۹ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۲/۲۰۰۹ ۱۱:۱۸:۳۵ ق.ظ.
چی نوشتی؟
ارسال توسط: ramin
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۹ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۸/۲۰۰۶ ۰۸:۵۹:۲۷ ق.ظ.
فضای یک آرایشگاه روستایی و تعصباتی که قبلا در مورد ظاهر و آرایش دختران وجود داشت که متاسفانه کاملا از بین رفته است به خوبی در متن تصویر شده بود . موفق باشید و پیروز
ارسال توسط: نامشخص
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany