»
 آرش شفاعی » یک داستان » شرشره به وانت می بندند نه دو چرخه

آرش شفاعی- شرشره به وانت می بندند نه دو چرخه
این را زری گفت
- به دوچرخه هم می بندند تو بهتر می فهمی یا ممل؟
این را پری گفت
- آره شرشره می بندیم به دسته اش . زنگشم عوض می کنیم
این را هم ممل گفت .
زری کنف شد . شانه هایش را بالا داد لبش را یک وری کرد و گفت: ولی زشت می شه ها. تازه می خوای زنگشو چی بذاری؟
پری در عوض با چشمهایی که می درخشید و دهانی که از زور شادی تف می انداخت به این ور و آن ور گفت: زنگ تلفن دکتر رو بذاریم .
بعد با دهنش شروع کرد زنگ زدن :
دیدید..دیدید...دیدید...دری دیدی دیدی دید
زنگ زدن پری تمام نشده بود که در باز شد و پرستار خپله آمد توی اتاق . هرسه سکوت کردند و زیر چشمی پرستار را پاییدند. یک راست رفت سراغ پنجره وآن را با غیظ بست. نگاهی به تخت انداخت و غرزد: دیوونه بازی تون که تموم شد تختو مرتب می کنین!
پرستار که از چارچوب در بیرون رفت زری خودش را کمی جلو کشید و با لحنی ملتمس گفت: غلط کردم باشه بهش شرشره بزنیم همه به دسته اش هم به رکابش بذار منم سوار شم.
ممل لبش را جلو برد. پری عقب رفت و داد زد :
- مگه تو دکتری که ما رو ماچ کنی
ممل محلش نداد . رفت طرف پری که خودش را شیرین کرد . چشمهایش را بست و لبخندی به روی لبش نشاند. لپش را آورد جلو که ممل با صدا ببوسدش و بعد برای اینکه شیرینکاری اش را کامل کند به سینه های برجسته اش اشاره ای کرد و گفت :
- نمی خوای مث دکتر بوق بوق کنی؟
ممل اخمی کرد و با صدای بلند گفت :
- پری ماچشو داد می تونه سوار شه
پری شروع کرد:
- دیدید... دیدیید
ممل اخم کرد بهش که :
- هنوز که زنگ نذاشتیم براش
زری زد زیر خنده که :
- هوهو زنگ نداره دوچرخه اش
ممل سرش داد زد که :
- مفت رو بکش بالا
- مگه تو پرستاری؟
- من مملم به شما می گم چکار کنین شما هم می گین چشم ممل خان حالا بکش بالا
پری که هنوز دلش می خواست زنگ بزند وقتی سوار دوچرخه است گفت :
- ممل خان؟ من یه زنگ بزنم؟
بعد هم سرش را یک وری کرد و منتظر جواب ماند :
- نخیر ! من که هنوز زنگ نذاشتم روش
- برو بابا دوچرخه اش زنگ نداره اینقدرم پزشو می ده
ممل دست کرد و بالشش را بزور از بین دوتا پای پری کشید .
- گم شید کثافتا هم تو هم تو اصلا دوچرخه خودمه نمی دم بهتون
زری و پری نگاهی کردند شانه ای بالا انداختند و رفتند اتاقهایشان.

 تاریخ انتشار: ۱ آذر ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 7


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۱۱/۲۰۰۷ ۰۲:۰۲:۱۷ ق.ظ.
کار قشنگی بود . بیان و لحن خوب پرداخته شده بود . نمی دانم هنوز به قصه قائلند یا نه ؟

ارسال توسط: رضا رضوی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۱۳/۲۰۰۶ ۰۸:۵۷:۰۲ ق.ظ.
وقتی به اخرش میرسی تازه می فهمی کجا بودی.این جالبه.دلم سوخت.نمی دونم برای کدومشون.ولی متنت ادم رو به فکر فرو می بره.بگذریم.تو این تصویر سازی رو چه جوری انجام دادی؟!

ارسال توسط: مریم زنگنه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۱۰/۲۰۰۶ ۰۸:۰۵:۱۶ ق.ظ.
dela divane shoo divanegi ham alami darad ! kholas khosh be hale divone ke ...ghashang bood.

ارسال توسط: parvin


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۱۱/۲۰۰۶ ۰۳:۵۵:۳۶ ق.ظ.
ghashang bod.... hala mizari bogh bogh konam

ارسال توسط: مهدی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۸/۲۰۰۶ ۱۱:۲۷:۰۹ ق.ظ.
kheyle ghashang bood ostad

ارسال توسط: marya javedani


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۵/۲۰۰۶ ۰۸:۰۶:۴۹ ق.ظ.
salam
man shoma ro nemishenakhtam ta diruz ke matlaby dar nashriye sher khundam
shayad dastekam ۲۰ bar khundamesh.
va hala in dastan
ke be an nemirese
vali ghashange.
vaghean

ارسال توسط: ادواردو


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۲۹/۲۰۰۶ ۰۹:۲۰:۲۱ ق.ظ.
salam
kheili ghashang bood montazere matalebe badi hastim

ارسال توسط: مرضیه