۶
میآیی و چون چاقویی روزم را به دو نیم میکنی
نیمی ، بهار هلهله زن ، توفانهای سرخوش
نیمی که نیامده بودی هنوز
و بوی نان کپک زده را میدهد .
ای زن
پرندهٔ معتکف در روحم !
انگور رهایی بخش !
نور خنک شده
ای زمین !
به من
بیست و چهار ساعت کامل ببخش
روز یخ زدهام را
در گرمای تنت آب کن
جرعه جرعه در گلوی این پرندهٔ بسمل بریز .
میآیی و چون چاقویی روزم را نصف میکنی
میروی
پارههای تنم
در اتاقم میماند .
۱۱
سپاسگزارم درخت گلابی
که به شکل دلم درآمدی ،
چه تنها بودم .
۱۹
زیبا نبود زندگی
و به مرگ چیزی نمیگفتم مبادا بگریزد و برنگردد
ثانیهها
با کفش فقیرانه از بغلم میگذشتند
عمر
استخوان شکستهٔ در گلو مانده بود .
زیبا نبود زندگی
تو زیبا کردی
و من دیدم مرگ را
که بر نُک پا به تاریکی میگریخت . -
موشی کور ژنده
با تله موشی
دنبالش .
شمس لنگرودی
پنجاه و سه ترانهٔ عاشقانه
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۸/۲۰۰۷ ۰۲:۳۷:۱۶ ق.ظ.
من واقعا شعر های شما رو دوست دارم دو تا از کتباتونم خوندم ولی نمی تونم بقیشونو گیر بیارم لطفا راهنمایی کنید
واقعا ممنونم
ارسال توسط: میلاد
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۰۳/۲۰۰۷ ۱۲:۰۰:۲۷ ب.ظ.
هر کس که تاکنون شعر خوانده باشد میفهمد شعر چیست نه تو دوستدار ادبیات شمس
ارسال توسط: abbas jilavi
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۸/۲۰۰۶ ۰۸:۵۶:۳۴ ق.ظ.
حیف از شمس که شعرش را تو بخوانی
دیگر از این بحثهای خسته کننده بیزارم . از این همه مقابله. بجای دعوا کاش درک می کردیم کاش می خواندیم .
تو ... آره تو که نامت طلا اصلا ادبیات را می شناسی . فارسی را نه پارسی را می شناسی ؟؟؟
تو از طلا می گویی ما از خونهای خاک آلود قلعه مرغی / سیروس ... از توده ی خاک آلوده ی مردم !!! شاید شمس این متنها را دید و گفت :
زیبا نبود زندگی
و به مرگ چیزی نمیگفتم مبادا بگریزد و برنگردد
ارسال توسط: امیر خالقی
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۴۵ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۲۵/۲۰۰۶ ۰۵:۰۷:۵۷ ق.ظ.
حیف از آنهمه دانش که صرف چنین(شعر)هائی میشود.
خدا عاقبت زبان شیرین فارسی را بخیر کند
ارسال توسط: طلا
DATE: ۰۴/۰۱/۲۰۱۰ ۰۷:۲۰:۳۳ ق.ظ.
شعر ۱۱
سپاسگزارم درخت گلابی
که به شکل دلم در آمدی
چه تنها بودم.
زیباترین شعری ست که از شمس لنگرودی در این مجله می آید.زیرا سپید خوانی و عاطفه و تخیل قوی و بکر را طرح می کند.
انسان در این شعر به انسان پناه نمی برد از درد تنهایی . بلکه به جزیی هم شکل یا عضوی همانند از طبیعت می رسد.
همانندی گلابی و قلب در ادبیات دیروز و امروز تا آن جا که من می دانم، طرح نشده است.
تنهایی و بی همانندی قلب هم بکر و تازه است.می توان چنین پنداشت که انسان در قرت آهن و چولاد و اتم، آن قدر درد تنهایی می کشد که دوباره بازگشتی به طبیعت می کند تا این درد را درمانی بیابد.
با سپاس از دوستان سایت عروض
ارسال توسط: اصلان قزللو
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany