»
 علی سطوتی قلعه » اینک به سوی ضد شعر

علی سطوتی قلعهپنج قطعه به زبان فارسی:
اینک به سوی ضد شعر

۱
" عصر جدید، شعر جدید می خواهد."
گفت - کرد تمامی کنش های انتقادی در حوزه ی شعر در همین پنج کلمه خلاصه می شود ؛ گزاره ای که خواهی نخواهی از مناسبات پیرامتنی پرده بر می دارد و متن را به شکل تابع مستقیمی از آن چه در پیرامون آن می گذرد ، در می آورد. اینک این شور جدید چنان فراگیر شده است که حتی رویکردهای بلاغی کلاسیک نیز به آن استناد می کنند و به عنوان مثال از غزل پست مدرن فارسی حرف می زنند. این نمونه به این دلیل مورد استناد قرار گرفت که در سال های اخیر، پست مدرنیسم نه به معنای مصطلح خود که تنهاهمچون یک امر نو در پیش نهاده شده است و ما به ازای بیرونی آن در شعر فارسی با نمود ادبی و نمونه های شناخته شده اش در جهان یک سر بیگانه است. بماند که وجود این قبیل پست مدرن های آوانگارد در نقاط دیگرهستی نیز گزارش شده و منحصر به فضاى ادبى موجود درایران نیست.


۲
" عصر جدید، شعر جدید می خواهد."
مفهوم عصر جدید، خود داده ی عصری است که بر جدید بودن خود تاکید دارد و سازوکار ارزشگذارانه ای را درپی می آورد که در آن، معاصرت به مثابه مدلول استعلایی عمل می کند و چنان سرکوب گرانه عمل می کند که ازلی - ابدی می نماید؛ چندان که به درستی مشخص نمی کند از کجا آغاز شده است و دست آخر کی به پایان می رسد.
در پرداخت دلالی عصر جدید ، جامعه به عنوان واحد پایه ی مطالعات انسانی در نظر گرفته می شود و اغلب ، منشا مفاهیمی است که در تک تک حوزه ها صورت می بندد . در واقع ، کلیت جامعه است که به اتفاق بودن اتفاق ها مشروعیت می بخشد. نسبت جنبشهایی نظیر دادائیست ها، سورئالیست ها و نسل بیت با فضای اجتماعی مابعد دو جنگ جهانی که همواره نسبتی مستقیم وبدیهی فرض می شود در همین چارچوب قرار می گیرد. با این همه در مقاطعی نیز این نسبت ها کم رنگ شده اند و جای خود را به روابط پیچیده تری داده اند ؛ به گونه ای که هنوز تحلیل جامع و مانعی از ادبیات مابعدجنگ سرد در دست نیست . آیا فروپاشی دیوار برلین چندان توانا نبوده است که به فروپاشی ارزش های ادبی دوره ی جنگ سرد بینجامد؟ آیا پایان جنگ سرد ، آغاز عصر جدیدی نبوده است ؛ عصری که خود اینک با برخورد هواپیماها به برج های دوقلو به تاریخ پیوسته است؟ کدام عصر جدید؟ کدام تاریخ؟ در این همه تنها ردپای سرکوب را می توان دید. عصر جدید می تواند با گرانی بهای خمیر دندان از راه برسد و در پی عاشق شدن همسایه ی یک نویسنده ی درجه چندم گور خودش را گم کند. آری ، عصر جدید برای همیشه به پایان رسیده است. ما با یکدیگر معاصر نیستیم. خیال خودمان را راحت کنیم؛ هیچ دو عابر پیاده ای که در کنار هم قدم می زنند، با یکدیگر معاصر نیستند.


۳
"عصر جدید، شعر جدید می خواهد."
ایده ی پیشرفت که خاستگاه تمام سگ دو زدن های عصر جدید به شمار می آید، پیش از آن و بیش از هر ایده ی موجود دیگری وامدار نگاه معاد اندیش دینی است و سر درپی عقبی و آخرتی می گذارد که وعده اش را خود به خویشتن داده است. تلاش برای تکامل و تعالی است که امر جدید را درهاله ی قدسی اش فرومی برد. اینک اما مسئله این نیست که امر جدید ( متفاوت ؛ حتا به معنای واسازانه ی آن) مفهوم از دست رفته ای دارد . اتفاقا سویه ی آرماگدونی گزاره ای از این دست که مدام در قالب داده هایی همچون مرگ انسان، مرگ زبان، مرگ کتاب، مرگ هنر، پایان ایدئولوژی، پایان ابرروایت ها، پایان تاریخ و... رخ می نماید، بارها از بار معنوی و متعالی امر جدید( متفاوت) دینی تراست و مدام این آیه از کتاب جامعه را به یاد می آورد که " در زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست." انگاره های پایان مدارانه ی متاخر، علی رغم آن که به درستی متهورانه و بی محابا می نماید ، ناظر به قدمتی است که هرچیز- نمودى درباره ی انسان دارد ؛ قدمتی که مدام الگوهای روایت تراژیک را پیاده و اجرا می کند. خط پایان موجود در این نظریه ها بیش از آن که به راستی موجود باشد از وجود یک میل خبر می دهد ؛ میل به اتمام جهان و امضا پای آن به نام خود. همه چیز با نوشتن من رقم می خورد . من با نوشتن از پایان چیزی ، آن را رقم می زنم و به نام خود به ثبت می رسانم . این همان اتفاقی است که در تمام اعلام پایان های نیمه ی دوم قرنی که گذشت به وقوع می پیوندد. اما آیا واقعا همه چیز به پایان رسیده است ؛ با همین صراحت و بی پرده گی؟آیا در این همه پایان، بیش از آن که با به پایان رسیدن چیزی مواجه باشیم ، با کسی که اعلام پایان می کند طرف حساب نیستیم؟( مرگ انسان را بی خیال؛ فوکو را بچسب. مرگ کتاب کیلو چند؛ برایم از بلانشو بگو. یایان ابر روایت ها درست؛ من اما حالم از لیوتار به هم می خورد.)

نام ها و نشانه هایی که همچون یک سرنوشت آن ها را گرفتار خود می کند ، به وجوه تراژیک روایت های پایان دامن می زند. حالا نشانه هایی که از این همه نام به جا مانده است ، تنها سرنوشت مختوم آن هاست و اهمیت دیگری ندارد. چه بسا مانند آن چه اغلب در مطالعه ی ارباب انواع رخ می دهد ، نام ها بیش از نشانه ها به یاد بماند. جدای ازاین ، در دوره ای که تولید زندگی شخصی در صدر آمال نظام سرمایه داری قرار گرفته است ، نام ها تنها به کار بیلبوردهای تبلیغاتی و پیام های بازرگانی می آیند و آن بخشی از حوزه ی منحصر به فرد نشانگانی شان اهمیت دارد که شخصی است و پشت درهای بسته جریان دارد. تنها دریدا نیست که می خواهد از کم وکیف عشق بازی فلاسفه سر دربیاورد و در فیلم مستندی که به او می پردازد، به آن اشاره می کند؛ این یک اشتیاق عمومی است. درواقع، اگر این گفته ی برنارد شاو درست از آب درآمده باشد که" مثل این که برای یک روزنامه نگار تفاوتی میان تصادف دوچرخه و ویرانی تمدن بشری وجود ندارد"، اینک همه روزنامه نگار شده اند.

با این همه اما نه؛ زندگی هنوز ادامه ندارد که مباحثی از این دست، ناچیز و بی اهمیت به شمار آید. به پایان هم نرسیده است که روز و شب بر طبل تهی مانده اش بکوبیم. زندگی از وقوف آگاهی ما به درآمده است. آگاهی ما ته نکشیده و هرگز نمرده است؛ اما به گونه ای گریز ناپذیر از دسترس ما خارج شده و به طور خودکار عمل می کند. اتفاقا به شدت هم عمل می کند؛ چنان که حساسیت کاذب دکارتی نوع بشر، روز به روز بالا می رود و افزایش می یابد. هر چند دقیقه یک بار، امر جدید ( متفاوت) در هیئت جدید بر ما نازل می شود؛ به گونه ای که خیلی جدیدتر از گذشته ها به نظر می رسیم و خیلی بیش تر در فضاهای غیر مترقبه و پیش بینی نشده قرار می گیریم و با آن ها سر و کار داریم. سرمایه داری چنان به یاری مان آمده و چنان حجم تولید را بالا برده و چنان به توانش افزوده که دست کم میل به امر جدید ِ( متفاوت) هرکدام از ابنای بشر- حتا مستمند ترین آن ها- حسابی ارضا می شود. این همه اما از منظر ایجابی روایت نمی شود. حتا نمی خواهد صرفا در گوشه ی ایضاحی خود باقی بماند. اگر تنها به پی ریزی یک شناخت شناسی متاخر بینجامد ، کار خودش را کرده است. اگر در میان حوزه های اندیشگانی متعدد و متشخصی که از پس نظام تقسیم کار سرمایه داری به راه افتاده اند ، به رفت و آمد بپردازد می تواند گلیمش را از آب بیرون بکشد. آمد و رفت در مجاری بیناحوزه ای، نه در اساس یک کنش واقع گراست و نه می خواهد با گردهم آوری و کنارهم گذاشتن قطعه های مختلف جامعه ، بار دیگر به آن کلیت دروغین دست بیابد. در این تردد تصادفی و در هر بازه ی ناگشوده ی تجربی شاید بتوان از نقطه ی عزیمتی سخن گفت که اجازه می دهد زندگی از روبه رویی با پایان خودش دست بردارد و به خود برگردد . مسئله ساز تلاشی از این دست ، نفس تقابل های دوتایی (مرگ و زندگی ) نیست ؛ کیفیت محافظه کارانه ی اخلاقی آن است که نخست حوزه ی مشترک استقرار دو سوی خود را به رسمیت می شناسد و در گام بعدی و علی رغم ارزشگذاری رک وپوست کننده ای که به دنبال می آورد ، به گفت وگو- یک منطق سقراطی- ادامه می دهد. این گفت وگوها هنوز به پایان نرسیده اند و نتیجه ای هم به بار نیاورده اند. مشروعیت گفت وگوهای انتقادی چه گونه تامین می شود و طرف گفت وگو را چه طور می توان به باد انتقاد گرفت ؛ در حالی که اگر نه تقابلی که اگرتنها تفاوتی میان طرفین وجود داشته باشد ، باز هم تفاوتی وجود ندارد، چرا که هر دو اگرچه متفاوت هستند اما از یک داده ی مفهومی حرف می زنند و حتی اگر تقابلی وجود داشته باشد، درواقع تقابلی وجود ندارد، چرا که همزمان یکدیگررا انکار می کنند. اینک تنها زندگی است که به چشم می آید والبته زندگی هیچ وقت به چشم نمی آمده است. زندگی، ابژه ی خودش راسرکوب می کند و چشم هایش رامی بندد تا او را به جا نیاورد. من هیچ وقت زنده نبوده ام. مرا به عنوان یک موجود زنده نمی شناسند. مرا به نام صدا مى کنند و بعد پیش داشت هایی را ضمیمه ى أن می سا زند: یک فرزند پسر ، یک برادر، یک دوست ، یک روزنامه نگار، یک شاعر، یک نویسنده و یک نمی دانم چه...انتخاب با خودشان است. زندگی من با منش دموکراتیک خود، حق انتخاب را به آن ها داده است و آن ها ضمن رعایت حقوق بشر، در زندگی من دست به انتخاب می زنند. ناجوانمردانه بودن این گزینش روزمره، در نادیده گرفتن بخش هایی نیست که کنارگذاشته می شود و از سر خودشیفتگی، در نوع خود محشر ومعرکه است. سانسور افسارگسیخته ی آگاهی آدمی است که هر چه را می خواهد، به هر شیوه ای که می خواهد روایت می کند و درباره ی چیزهای دیگر و شیوه های دیگر، سیاست حذف و سکوت را به کار می بندد. جالب است که این نظام داده پردازی چنان به اخلاق کلاسیک خود پایبند است که درآن تقابل جعلی که میان زندگی ومرگ برمی سازد، هیچ یک را کنار نمی گذارد و قیافه ای تراژیک به خود می گیرد.اما در روایت هایی که از زندگی پیش رو می گذارد ، مدام دست به قیچی می شود، می برد و به دور می ریزد ؛ اغلب به دلیل آن چه حشو و عدم وحدت موضوعی خوانده می شود. حتا در نظام های فاشیستی هم چنین برخوردی دیده نشده است؛ این که شخصی را به جرم بی طرفی به اشد مجازات برسانند. وقتی نرخ عدم وحدت موضوعی چنین بالاست ، می توان گفت که وحدت موضوعی نمی تواند موضوعیت داشته باشد. بی طرفی هم وجود خارجی ندارد. آخر اگر فرض کنیم که حتا روبه روی هیچ منظره ای هم نایستاده ایم، دست کم سرجای خود قرار گرفته ایم؛ پس درباره ی خودمان به تولید آگاهی پرداخته ایم. ما به مواجهه ی جهان رفته ایم و این ویژگی جهانی است که درباره ی ماست. تفاوت و تباین ،هر دو از مفاهیم سازگارانه ای هستند که به زندگی در برابر مرگ امید می دهند. اینک می توان به تقابلی دیگر رسید ؛ به جایی که هر چیزی در تقابل با چیز دیگری است . باید به نامی فکر کرد که ما را به آن صدا می زنند؛ مبادا وجهی از زندگی ما را فروگذارد و به یاد نیاورد. این همان نامی نیست که در قالب یک نقاب عمل می کند و چهره ی ما را می پوشاند. آن قدرها هم که فکر می کنید صادق نیست ؛ چرا که اصلا نمی داند دروغ یعنی چه و حدود آن را نمی شناسد. یک کلیت پیش بینی نشده است ؛ یک بسته ی ناگشوده . نامى نیست برای صدا کردن . یک فرزند پسر، یک برادر، یک دوست، یک روزنامه نگار، یک شاعر، یک نویسنده و یک نمی دانم چه... هیچ یک از این ها نیست. حتا مجموعه ای از همه ی این ها هم نیست. شاید همان زندگی باشد که هیچ وقت به چشم نمی آمده است و ما آن را از دست داده ایم. زندگی حرف ندارد. زبان ندارد . و ما برای همین حرف ها و زبان درازی ها از آن مانده ایم.


۴
" عصر جدید ، شعر جدید می خواهد. "
در جهانی که نام ها مقاومت می کنند و نشانه ها وا می دهند ، نام ها بیهوده مقاومت می کنند. دست کم مقاومت آن ها به زور مصرف است. آن ها مقاومت می کنند تا به مصرف برسند ، تا جایی برای مصرف شدن خود دست و پا کنند. اینک از شعر تنها نامی به جا مانده است تا هر کسی، هر آن طوری که خواست ، آن را مصرف کند. سرمایه داری با روحیه ی منعطف و دموکراتیک خود می کوشد تا برای هر سلیقه ای کالایی داشته باشد. در این میان البته اقلیت های تندرو ، از حقوق ویژه ای برخوردار هستند. فضای نسبتا مناسبی برای آن ها در نظر گرفته شده است تا حسابی پیرامون آن چه پسند آن ها می افتد حرف بزنند و داد و قال به راه بیندازند. آن ها می توانند توی چشم باشند و زیر ذره بین قرار بگیرند. می توانند خوانده شوند و این در میان شهروندان دهکده ی جهانی که لبخند می زنند ، فست فود می خورند ، وقت را واقعا طلا می دانند و به سرعت دست تکان می دهند و فریاد می زنند: به امید دیدار، امتیازی می تواند باشد؛ چرا که برای دیداری دیگر و خوانشی مجدد تنها می توان امیدوار بود، همین! گیرم که این خواندن ها در سطح محدودی صورت بگیرد و شامل یک فهرست قابل شمار از رفقا و دوروبری ها باشد. دست کم کیفیت آن به گونه ای است که این کم و بیش را به یاد نمی آورد و چنان پروپاگاندایی راه می اندازد که انگار واقعا خبرهایی هست.

نه ، واقعا خبرهایی نیست. آن ها وارد بازی مرگ و زندگی شده اند و بار دیگر می خواهند به زایش تراژدی دامن بزنند. همین است که کمدی کسالت باری به بار می آورند. اینک ، حتا " دراقلیت بودن "هم نمی تواند منبع مشروعیت به شمار آید ؛ چرا که آن ها بیش تر مورد حمایت های تعریف شده قرار می گیرند . باید این رسمیت و این همه به عنوانی خاص شناخته شدن را کنار گذاشت. این ها قطعه ها و دفاتر کاری است که سرمایه داری برای ما تدارک دیده است؛ تا می توانیم باید آن ها را فراموش کنیم. نمی خواهد حوزه های تفکیک شده را به هم بچسبانیم و سرودهای اینتر ناسیونالیستی سربدهیم . سوخت های فسیلی که موتور کارخانه ها را روشن کردند، درخت هایی که به قالب کاغذ درآمدند و شعرهایی که درون کتاب ها جای گرفتند و عرضه شدند، همه و همه از منابع برگشت ناپذیر زمین به شمار می آمدند. آن روزها رفتند و آن ها دیگر پیش ما بر نمی گردند. دیگر به یک پارچه گی نمی توان فکر کرد. چنین تعبیری البته به هیچ وجه نمی خواهد به پایان زندگی اشاره داشته باشد. سوخت های خورشیدی در راهند، رایانه ها و ماشین های تحریر جای خودشان را باز کرده اند و شعر ها... آه، این شعرهای لعنتی هنوز نوشته می شوند. شعر که در ابتدا در مراسم قربانی و مناسک آیینی نوع انسان حضور داشت و بعدها به دربار پادشاهان منتقل شد و از همان جا شعور سیاسی پیدا کرد و با گذشت قرن ها انقلابی شد و به خیابان ها آمد و در مشت های گره شده جای گرفت ، اینک تنها سرگرم کننده به نظر می رسد و مانند وسایل سرگرمی مورد استفاده ی سرمایه داری قرار می گیرد. امروز خیلی ها شعر می نویسند، همان طور که خیلی ها ورزش می کنند. یک جورهایی شعرنوشتن خیلی ها، آدم را یاد ورزش همگانی می اندازد. خیلی ها برای این که طبع سالمی داشته باشند شعر می نویسند و خیلی ها برای آن که اندامشان روی فرم بماند، ورزش می کنند. البته باید برای همیشه قید سکو های قهرمانی را زد. اینک قهرمانی چنان تخصصی به نظر می رسد که دیگر به چشم نمی آید و چنان به چشم نمی آید که دیگر قهرمانی نیست. آن چه در بوق و کرنا می شود - همه ی جوایز ادبی و مدالی های المپیک - تنها برای وقت گذرانی طراحی شده است. نوبل و پولیتزر کیلو چند؛ جایزه ی کارنامه به کجای آدم می رسد؟ این ها همه تنها زدو بندهایی را به رخ می کشند که دیگر پشت پرده نیست؛ در همین روبه رو جریان دارد. تفاوتی ندارد که مربوط به کدا میک از انواع موجود باندهای ادبی می شوند. قاعده ی بازی یکی است و ازنظام تقسیم کار پیروی می کند. می شود در برابر یک باند ادبی ایستاد و باند دیگری را سامان داد. این همان کاری است که هنوز آوانگاردها به آن ادامه می دهند. باید کلین این امتداد را به پرسش کشید و از جایی شروع کرد که تفکیک به چشم می آید؛ در عین حال یک پارچگی هم با آن فریبندگی آسمانی اش گور خودش را گم کرده است. زندگی در لحظاتی از دامنه ی وجودی ما چهره ی خودش را نمایانده است . تنها وقتی می توانیم از چارچوب فهم تراژیک آن به در آییم که یک باربرای همیشه به آن بچسبیم . بارها به این تصمیم قاطع برسیم و همیشه را به همیشه متصل کنیم. تکراری از این دست می تواند ما را به کمدی نزدیک تر کند و زندگی را بی پایه تر از آن چه فکرش را می کنیم ، به یاد ما بیاورد . شعر وقت ما را گرفته و زندگی را به خود واداشته است. شعر به مثابه ایدئولوژی سرمایه داری عمل می کند ؛ چه در فصل تولید که چه سطرها را سفید می گذارد و چه نوآوری ها که به خرج می دهد تا باب میل بیفتد ، چه در فصل عرضه که بالا و پایین می پرد تا به خواندن برسد و در یک نقطه ی مشترک جمع شود.

آیا شعر جهت دار به نظر نمی رسد؟ آیا هنوز وقت آن نرسیده که به آن بخندیم ؟ آیا می شود علیه شعر فعالیت کرد؟ اصلا قابل قبول می افتد که نگاهی علیه شعر وجود داشته باشد؟ کجا می توان سراغ آدم هایی رفت که نه تنها کاری به کار شعر ندارند، بل که دست اندر کار پایان دادن به این فریب تاریخی شده اند و علیه آن به ایراد سخن رانی و انشای یادداشت می پردازند؟
گزاره هایی که در پی می آید، بارها و بارها شنیده اما سرکوب شده اند :
- حو صله اش را ندارم. اصلا نمی توانم برای شعر وقت بگذارم.
- من با این گل وبلبل بازی ها کنار نمی آیم.
- وقت این جور حرف ها گذشته؛ زندگی را بچسب!
- این مزخرفات ارزش خواندن ندارند. چیزی را بخوان که به کارت می آید.

صرف نظر از آن که خاستگاه گزاره هایی از این دست چه می تواند باشد ، نهادهای رسمی که در یک پروسه ی دموکراتیک بالا آمده اند و پشت میز نشسته اند و حتا غیر رسمی هایش که البته برای حفظ بازار و امتداد ارزش سرمایه مورد حمایت قرار می گیرند ، بدون کوچک ترین توجهی به کار خود ادامه می دهند و جا و بی جا مناسبت های شاعرانه را دست مایه ی کار خود قرار می دهند. روزگاری هر شاعر نوپایی موظف به از بر کردن ۲۰۰۰۰ هزار بیت بود تا بتواند سری میان سرها دربیاورد. اینک دیگرهرشهروند متوسطی اگرنه به همین میزان اما به هرحال چیزهای قابل عرضی در چنته دارد. خیلی ها فقط برای دل خودشان می نویسند. خیلی ها برای داشتن یک بلاگ ناچیز مرتکب آن می شوند. خیلی ها از سر شکم سیری و آشفته سری دست به چاپ مجموعه شعر می برند. چه کسی می تواند در برابر این میل دسته جمعی بایستد؟

اینک دیگر کیفیت شعر نیست که مسئله می سازد. این نام تاریخی با هر آن چه در تواریخ ذکر شده و به یاد می آورد ، به خودی خود می تواند مسئله ساز باشد. شاید در همین لحظاتی که به خواندن این متن می گذرد، هزاران شعر در سراسر این کره ی خاکی در حال نوشته شدن است ، به زبان های مختلف و واجد کیفیت های متفاوت. تولید است که هم چنان ادامه می دهد. با این همه ، اگر امکان کنار گذاشتن شعر برای همیشه از دست رفته است ، هنوز امکان نوشتن علیه آن وجود دارد.

حتا اگر بپذیریم که در عصر جدید به سر می بریم - موضوعی که حیثیت داده پردازانه ی آن سخت زیر سوال است - می توانیم شعر جدید را بی خیال شویم. عصر جدید، شعر جدید نمی خواهد. شعر نمی خواهد. توانی می خواهد که شعر را کنار می گذارد و از حیثیت می اندازد.

۵

"عصر جید، شعر جدید می خواهد."
گفت - کرد تمامی کنش های انتقادی در حوزه ی شعر در همین پنج کلمه خلاصه می شود. درواقع بن مایه ی اصلی تمامی مانیفست ها ، فهمی است که آن ها از مفهوم معاصرت به دست داده اند . حتا همین قطعاتی که پیش روی شماست سوای قطعه پذیری اش ، گاه به همین فهم رایج دامن می زند و بسامد واژه هایی مثل " اینک" و "اکنون" طی آن بالا می رود.

با این همه، مانیفست ها به مثابه یک گونه ی ادبی می توانند مورد بررسی قرار بگیرند. اغلب شنیده می شود که دوره ی آن ها به سر آمده است. قضیه وقتی جالب از آب در می آید که شاعرها ، نویسنده ها، منتقدها و آدم های فعال در حوزه ی شعر فارسی به آن استناد می کنند . آخر در سراسر شعر فارسی با چند نمونه ی روشن و صریح از یک مانیفست رو به رو بوده ایم؟ اصلا چند بار به آن چه یک مانیفست در پیش رو می گذارد، پرداخته شده است؟ آن چه از یک مانیفست ادبی سراغ خیلی هاست ، سرکوب مداوم است : مانیفست، سرکوب می کند و سرکوب می شود. گرچه در سرکوب تام و تمام مانیفست های موجود در شعر فارسی ، شک و شبهه ای وجود ندارد اما این که مانیفست به خودی خود دست به سرکوب می زند ، از دقت و ظرافت چندانی برخوردار نیست. چنین نگاهی به مانیفست ، آن را تا حد یک بخش نامه ی بلاغی پایین می آورد ؛ به گونه ای که مقابل هر تخطی و انحراف از اصولی می ایستد و راه هر"آ ن - دیگری " را می بندد. این ها همه داده های دموکراتیک به شمار می آید و آن ترس دائمی از استبداد را به رخ می کشد؛ خطری که همواره شهروندان را تهدید می کند. با این همه ، این داده ای نیست که از پس مانیفست سربر بیاورد. دست کم، تنها نتیجه ای که یک مانیفست دربردارد، همچو سرکوبی نمی تواند باشد. مانیفست، در کنشمندی جهنده اش صورت می بندد و دقیقا یک عمل سیاسی - نه به معنای وطنی اش- به شمار می آید. مانیفست حرف نمی زند، عمل می کند. بیان نمی کند ، نشان می دهد. نمی سازد ، از بین می برد و این همه نه در کیفیت که در نفس آن گنجانده شده است.

کنش مانیفست به خودی خود می تواند جلو برود و فضای ناگشوده ای را پیش رو می گذارد؛ همین است که اغلب آوانگارد می نماید. گرچه پیامدی از این دست می تواند مثل همه ی سال های پس از جنگ سرد، تاریخ مصرف پایان یافته ای داشته باشد و به رغم آن که آوانگاردیسم، مشروعیت خود را برای همیشه از دست داده است، هنوز آن قدر جا برای مانیفست وجود دارد که هم چنان موضوعیت داشته باشد. مانیفست به مثابه یک گونه ی ادبی باید به مرزهای ژنریک خود باز گردد و نه به عنوان حاشیه ای بر متون که یک جا در قامت یک متن خود را به رخ بکشد. مانیفست ، قرار نیست که درباره ی چیزی حرف بزند. اصلا قرار نیست حرف بزند. عمل کند و نه جهت دیگری که تنها سرعت خود را نشان می دهد. مانیفست، نمی خواهد به پروسه ی نامگذاری بازگردد. نمی خواهد از آن عبور کند. نمی خواهد آن را نادیده بگیرد. شاید آن ها را در هم بیامیزد. شاید به تصاحب بی رحمانه ی آن ها دست می زند. اینک ، نه زمان ترحم که توان آن از ما گرفته شده است.

حتا اگر بپذیریم که در عصر جدید به سر می بریم - موضوعی که حیثیت داده پردازانه ی آن سخت زیر سوال است - می توانیم شعر جدید را بی خیال شویم. عصر جدید، شعر جدید نمی خواهد. شعر نمی خواهد. توانی می خواهد که شعر را کنار می گذارد و از حیثیت می اندازد. مانیفست می تواند روی پای خودش بایستد و این قابلیت را دارد که شعر را با تمام سرگرمی هایی که برای شهروندان به دنبال می آورد تنها بگذارد.

 تاریخ انتشار: ۱ آذر ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


آقای سطوتی قلعه دعوت میکنم از شما مطلبی رو درباره ی مرگ در شعر یا مرگ بر شعر مطالعه کنید و نظرتون رو اعلام کنید. شما با تجربه ترین کسی هستید که در حیطه ی ضد شعر میشناسم.

ارسال توسط: دانته


 نوشته‌های مرتبط: