۱)
فیل
در تاریک روشن اتاق روی صندلی نشستهام و بهتزده به بخت بلندم فکر میکنم. چرا که احتمال داشت، قوطی کنسرو، بند کفش، شیهه یک اسب یا حتی کاغذ مچاله شده در داخل سطل آشغال باشم (این یک واقعیت است و من کتمان نمیکنم). اگرشیهه اسب بودم سالها پیش در یک لحظه روی تپهای متولد میشدم و در لحظهی بعد زندگیم تمام میشد و اگر قوطی کنسرو بودم از پنجره ماشین پرت میشدم و بعد از اولین باران شروع به تجزیهشدن میکردم. پس حق دارم به خاطر بخت بلندم بهتزده شوم. باید بگویم که من به عنوان یک انسان جهان سومی حق استفاده از برق، تلفن، آب و چیزهای دیگر را نیز دارم. من یک شهروند خوب هستم و به همه قانونهای شهرم احترام میگذارم. با تهیه بلیط سوار اتوبوس میشوم و در حالی که با دستم میله اتوبوس را گرفتهام و ساختمانها را دید میزنم به هر نقطهای از شهر که دلم خواست میروم. داخل اتوبوس به دختری که تنها کنار پنجره نشسته و سرش را به شیشه تکیه داده است زل میزنم و فکرهایی را در ذهنم میپرورانم. چیزی به خاطرم آمد، یک احتمال دیگر و لازم میدانم که آن را ذکر کنم، این احتمال دیروز زیر دوش آب گرم وقتی که آب روی کف حمام میخزید و داخل سوارخ میرفت، به ذهنم رسید. احتمال داشت به جای اینکه روی صندلیم بنشینم، سوراخ کف حمام باشم. شاید حمام عمومی یا حمامی متروکه، آن وقت ناظر عبور آبهای زیادی بودم و حتی ممکن بود محل لانهکردن سوسکها باشم. پس حق دارم بخاطر بخت بلندم خرسند باشم و توقعاتی را برای خودم مطرح کنم.
من توقع زیادی ندارم و تنها انتظارم این است که بتوانم در تاریک روشن اتاق دماغم را تکان بدهم. قبل از هر چیز باید تلاش کنم تا چهرهام را بخاطر بیاورم، چرا که تکاندادن دماغم مستلزم بخاطرآوردن چهرهام است. من یک دماغ معمولی روی یک صورت معمولی دارم، وقتی که تشنه میشوم آب میخورم و به محض خوردن غذا گرسنگیام برطرف میشود. عقربه ساعتم از سمت راست به چپ میچرخد و موقع گرم شدن عرق میکنم. میدانم که زمین گرد است و به دور خورشید میچرخد و اگر خورشید گرمایش را دریغ کند، چیزی طول نمیکشد که زمین یخ میزند و همه موجودات میمیرند. حیوانات را دوست دارم و در آکواریوم خانهام دو ماهی دارم که هر روز به آنها غذا میدهم و مدتی به تماشای بازیشان مینشینم و گاهی خاک گلدان را عوض میکنم. کافی است که گلوله یک تفنگ توی شقیقهام شلیک شود، درجا جان میدهم.
خب، برای شروع بد نیست. باید بدون فوت وقت دست بکار شوم. ابتدا مجسمه آن فیل را به اتاق انتقال میدهم، یک فیل میتواند براحتی آب خوردن دماغش را تکان بدهد (باید سعی کنم که مثل یک فیل رفتار کنم). فیل جسه بزرگی دارد و پاهایش تنومندی است. فیل توی جنگل زندگی میکند و انسان با فیل بارهایش را حمل میکند. شاید بهتر باشد مثل فیل دماغم را پر آب بکنم، برای این کار احتیاج به کاسه بزرگی دارم تا سرم را داخل آن کاسه فرو کنم.
کمی از مجسمه فاصله گرفتهام شاید یک متر و شاید بیشتر، اما فیل از هر فاصلهای فیل دیده میشود. دماغش به صورت پهنش چسبیده است و گوشهایش را به عقب خوابانده است. میدانم که فیل غذای زیادی میخورد و این برای هیکل بزرگش لازم است. اما فیل من به اندازه یک گربه است، یک گربه سیاه که لکهای سفیدی رو سینهاش دارد و به آرامی روی دیوار حیاط راه میرود و از خودش صدا در میآورد.
فیل هدیه تولدم است با سوراخ کوچکی در پشتش که همیشه پولهای خوردم را داخل آن سوراخ میاندازم_چیزی برای آینده_. دستم را به روی خورطومش میکشم و گوشهای پهن به عقب خوابیدهاش را نوازش میکنم. فیل، فیل است و باید سعی کنم مثل یک فیل رفتار کنم.
لازم میدانم دوباره چیزی را ذکر کنم، من به عنوان یک جهان سومی کیلومترها با جنگل فاصله دارم و بعد از یک روز پرکار در تاریک روشن اتاق روی صندلی نشستهام و بدور از هیاهوی بیرون قصد دارم که دماغم را تکان بدهم، من این را حق خود میدانم.
۲)
صندلی کجاست؟
در اتاق ورودی که توسط دری از پاگرد جدا میشود، یک تخته فرش یک در یک و نیم همینطور روی زمین افتاده است و میزی که بشود از آن برای تعویض لامپ لوستر استفاده کرد کنار دیوار قرار دارد. چون به هیچ نحو کسی قادر نیست بدون استفاده از آن میز قهوهای لامپ لوستر را باز کند. تمام خرت پرت اتاق اینها هستند و پنجرهای که از آن خیابان پر ماشین دیده میشود یا به پارکی مشرف باشد، وجود ندارد و برای پیدا کردن پنجره باید به اتاق دیگری رفت. شاید بودن پنجره باعث شود کسی که برای اولین بار در آپارتمان را باز میکند، به محض ورود از روی غریزه متوجه لوستر شود یا به چیزی شبیه آن فکر کند. اما فقط در صورت نبودن لوستر است که نقش زیباترین لوستر دیده شده در ذهن نقش میبندد. بعد از اینکه ساعت -هر ساعتی- زمان سپریشده را از آشنایی با اتاق ورودی نشان میدهد، میشود به چیز دیگری فکر کرد که به اشیاء اتاق ورودی اضافه کرد. میشود روی دیوار روبرویی، تابلویی با سلیقه صاحب خانه، با هر رنگ زمینهای که دوست داشته باشد نصب کرد و به خرت پرتهای خانه اضافه نمود. حتما لازم نیست که این تابلو از یک نقاش حرفهای خریداری شده باشد، زیرا هر عابری بخوبی میداند که پشت بیمارستان متروکه جایی است که با کمترین قیمت زیباترین تابلو با کمی چانهزدن تهیه میشود. از آنجایی که در همین اطراف کسانی هستند که بدون اینکه شهرتی بهم زده باشند تابلویی بسیار عالی خلق کردهاند که چشم هر بیننده آسانپسندی را خیره میکند، امکان تهیه تابلو به مراتب راحتتر میشود. اما با این وجود کمبود یک چیز در اتاق کاملا مشهود است که بعد از روشنکردن لامپ لوستر احساس میشود. میتوان به چیزهای زیادی فکر کرد، اما تنها یک چیز است که بیشتر از همه احساس میشود. یک صندلی راحتی که بتوان روی آن نشست و خستگی پلههای آپارتمان را از تن بیرون کرد. شاید صندلی به یکی از اتاقها انتقال داده شده است و پشت همان پنجرهای که به خیابان یا پارکی مشرف است قرار دارد. ممکن است دیدن یک خیابان پر ماشین که شبیه به رودخانه پر ماهی است، آن هم در یک عصر پاییزی، به فکر هرکسی که در چنین جایی زندگی میکند خطور کند. این فکر از ساعت سه از طریق افکار مختلف در حال شکلگیری است، مثل یادآوری خاطره ماهیگیری با تور در یک روز بهاری که تاریخ دقیقاش در خاطر نمیماند ولی عکسی که آن روز را یادآوری میکند در صفحه اول آلبوم است. یا فکرکردن به بعد از ظهر آن روز ابری که همه کسانی را که آن روز گمان میکردند باران نمیبارد را، بارانی تند خیس کرد، حتی آنهایی را که چترشان را به همراه داشتند. اما این خاطرات باید از ساعت سه همان روز در ذهن مرور شوند تا حدود ساعت شش یا شش و نیم تبدیل به فکر نشستن پشت آن پنجره با صندلی راحتی شود که باعث میشود خیابان پر ماشین به رودخانه پر ماهی مانند شود. ممکن است نشستن پشت پنجره که به خاطر یک خاطره خیلی دور یا نزدیک ممکن شده است باعث شود که چیزی چشم را خیره کند و به دلیل فاصله زیاد شخصی را که پشت پنجره نشست است را وادارد که برای چند لحظه صندلی و پنجره را رها کن و به دنبال دوربین شکاریش به طرف کمد دیواری که دقیقا جلو پنجره است بکشاند و لای خرت پرتهای کمد سرگردان کند. اگر دوربین شکاری لای وسایل کمد نباشد باید داخل چمدانی که بالای کمد قرار دارد را گشت، که در این صورت قصد رفتن به طرف پنجره پیش میآید تا از صندلی راحتی برای رساندن دست به بالای کمد استفاده شود. اما ممکن است صندلی راحتی نزد همسایه طبقه دوم باشد. کسی که از زمان اقامتش، که حدود چهار ماده میگذرد -البته به گفته دربان- آنقدر با احتیاط رفت آمد کرده است که هیچ کس کوچکترین چیزی دربارهاش نمیداند، آدمی که بهتر است گفته شود مرموز، با سیبیلی پرپشت و صورتی تراشیده و کمی بادکرده که از مدتها پیش به امانت گرفته است. چون صندلی در حالت خواب و بیداری گرفته شده است این قضیه به خودی خود فراموش میشود. حالا بعد از مدتها که از حضور صندلی راحتی در خانه آن مرد مرموز میگذرد دل کندن از صندلی برایش مشکل است. چرا که تنها آن مرد مرموز است که میداند صندلی به دلیل رنگ پریدگیاش که روی پایه راستش دارد میتواند فکر همسرش را از ذهنش خارج کند. اما هیچکس نمیتواند باور کند که چطور و یا چگونه یک صندلی راحتی میتواند باعث چنین چیزی در ذهن شخصی شود، آن هم آن مرد مرموز که از خوابآلودگی همسایهاش استفاده کرده و براحتی صاحب صندلی راحتی شده است. اگر صندلی پشت پنجره دست همسایه پایینی نباشد ممکن است در ابتدای امر ذهن را به خودش مشغول کند و یا موجب کمی گیجی شود. امکان دارد که صندلی راحتی در انباری باشد که بهمحض ورود به آنجا بوی رطوبت و نفتالین موجود در هوایش باعث تنگی نفس کسی میشود که آسم دارد. اما برای رفتن به انباری باید همه آن پلهها را تا طبقه دوم طی کرد، این کار مشکلی ندارد ولی موقع برگشتن به دلیل خرابی آسانسور حمل صندلی راحتی و بالا آمدن از آن پلهها تبدیل به مشکل بغرنجی میشود که از توان هر کسی ساخته نیست، مخصوصا کسی که آسماش با استنشاق بوی نفتالین تشدیدتر میشود. فکر برگشتن به پایین و حمل صندلی راحتی آن هم در آن روی کسالتآور پاییز موجب میشود که خستگی راه چند برابر شود و ناهاری که با یک دوست در یک رستوران گرانقیمت خورده شده است زهرمار شود. اما میشود براحتی از خیر صندلی گذشت و چراغ اتاقی را که پنجره ندارد را خاموش کرد و روی فرش یک در یک ونیم نشست و به دیوار تکیه داد و یک تکه آدامس لهشده از توی کوله درآورد و در دهان گذاشت و جوید. با اینکه آدامس لهشده است ولی طعم تندش همچنان دهان را فرا میگیرد. اما لهشدگی آدامس مانع توجهنکردن به بستهبندی شیکاش نمیشود.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
عالیه,بهترازاین نمیشه
ارسال توسط: سیاوش
متنهاتون بدنیست ولی خوب هم نیست نگاتون به زندگی(به قول بچه ها)اخ شده فکرمیکنم نوشته های غربی زیادمیخونیدتاثیرش توداستانتون شدیدامعلومه {توی محتوامیخای چیزی نشون بدی که ندرتاتومتن واقعی زندگی دیده میشه}جسارت داشته باش واقعیت حیاتو ببینی
ارسال توسط: ارکیده
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany