۱)
وقتی میگویی هرگز به خانهی من نیا هرگز حقیقت است
و دستهای اکلیلیی بهار را از شاخههای پیر نفسهای من پس می زنی
پس من منتظر شکوفهی کمرنگ شیطان مینشیم
شاید به خانه برم گرداند
این سرنوشت گذشته شده
این ماضیی موازی با عن قریب ثانیههای مضطرب اکلیل در بالهای بهار
قرار نیست بمیرد کسی به جز هیجان من
که تمام سرنوشت عذابم بود
در باوری
اما تنها نابا وری در خبرم مرد
زیرا خبر به جز جنایت و ابرو نیست
تیغی که در دستهای من لب میبندد از نام و نا ممکن
چه قدر طرح هوا
در دو چشم هرگز تو طرح هواست
۲)
همواره پا به ماهی
هر چند ماهی مدتی است پا بر نمیتابد
میدارد پایی تا در بیاید روی مغفرت ِ کام کاری
بر گردههای گردنهای در آب
قفس که پوخهی چند مروارید ِ مرده بر دارد
بوی کرمهایی که پیش از انکار ِ آفتاب
انکار آب
انکار میکنند پرستوهایشان را با خویش ِ بیماری
بیخویشاوند میترسد از این گردنهی هول ِ آب
گذرگاه و ماهی در استخان ِ ساعت گیر کند
۳)
به قاف رفتم
طوطی شدم
قوافیی تلخ
غنیمتی که پرم حرف
پر گران و از آن رو که تقید تکرار
شرح روز در بادیه
بادم به تن که تناور و در بود گاریی رود
رودم به ماهیان عبث
عبوس از آن جهت که خمیازهام قرینهی باد
بادم به داد
داد گری کو که نقب گران مایگانم چیره شود
شودم به رفتن
روان کالم چیرهتر
اصالتم از دستهای من آن سان که خمره بگیرم از ادراک میم
حا مخیم
نیم روز و جوان گسترش در بارهای بعدی رود
دود
بودایی به غاشیه رفت
۴)
شهر
رفتم به ناحیهی عن قریب
در چمدانم جهاز اخرا بود
دیدم شهر در گلوی مهاجرت ایستاده است
و خیابان که مثل بیت مطولی لم داده در صدای اذان از سمت راست پیچیده روی جنازهی یار
بعداً به چپ برود
ایمان بیآورد که در باران چیزی به جز کوچه هم هست
عن قریب بود که باران بزند به سیم آخر و از ردیف درختها خارج شود
بوی سابقه نارنجی بود
شهر را دوباره معاصر کردم
و آن گیلاس مسموم را که بوی شهادت یار میداد
باران اخراها را برد
۵)
دو روز دیگر در رودهای سهم گین
قرار بگذاریم آب را حامله باور کنیم
و فرزندی که میزاید آب باشد
آب باشد
آب کمر میرزا تقیخان امیر کبیر باشد
باشد؟
شیطان شب در حمام خواب دید
صبح از رگ زد بیرون
ظهر در خزینه نشست
عصر بازی گوشی کرد
شب در حمام خواب دید
اما چرا شیطان
از بین این همه تاریخ
زیرا به زینت خود گفت
۶)
من در مسیر خاموشانم
نه هم سایه
نه در مسیر که واگردم از اتاق
اتاق که افیون باشد
حیات که افیونتر
تا دایما به این خلاصه شدنها طرزی دهم عجیب
یا لااقل جهات بگیرم
جهت که نابغه نیست
هستم معالجهی بالین روز را
را هستم
تا بین متن من و تو اجازهی چیزی خوش است یا نه
اگر چه میانم حیات بود و حیاتم گلی برای افتخار ندید
اما چه قدر زود جنازه شدن دارم
دارمم
دارممی به دارانیدن دارایِش
دراز دستی در دستها علاقه شوند
علاوه بر کار کرد جنازممی
نمیتوانممی
همین که به توانایی بارز کنم دلایل و ادوار و هیچ
پیچان به پیچ و مژه
که نقب نه نوامیس نقاب انگیز بر گردنه بر گردد
که جار میزند منمی
انگار نسترن بودا
نه نسرین که شامه خاطرهاش نیست و چشم نیست
هستم به اندازهای که درخت را در گیر کند با پنجرهاش
تا تو میانه بگیری از تا تو
با تو منی در گیر
گیر و دار و خزابی بر موی پیران و رود که با هم گذار میکنند و سال
این همه تداوم
تداعی و سیطرهاش در بوی عرق مرد میفروش
آن قدرها که فکر کنی بعد از این منم و توام
تو هستمن
هستمنا که با تو بودگی امان بگیرد دارمنا تو را
دراویش انحصار
به پای کار
کمر به کمر پشت به بازوی ریو
لا ریب فیه
و پذیرای آن چهام که تو را آفتاب در بر بگیرد و بستیزد به جهانی خرم
خرامیدن لاکهای پشت
پشتم به درد بیاید و هر بار زین به پشت
یعنی مرا به جای تو بر دار کردهاند و به جای تو برداشتند
پس بیار
بدار
بردارایی امنا
خلصنا من النار
یا اگر مناره صدای تو باشد از گل بانگهای اذان خلصنا لااقل
که خلاصهام ناکرده خلاصمنا کن
نه بر به گردنهام شاه راه
راه تو از آب
جایم به جای تو بازی کند که سنگ سنگ باشد و من من
پس سیبهای نانوشتهی زیادی را دارم در چنگم
سرخابهای خزابی نه
نه خز خزاب خزان بر درختشان که گونه به گونه ساییدن رنگ و سیب
با مهربانیی بیش از حد
همه به تو آواز میشوند و تو از همه نازا
پس شکمت به درد تورم رودهای جهل و شکایت نخورده بود
به درد انقریب مناجات نه
انقریب مجازات میشوی
به گردنهی گردن
فکر فراسو
سوسوی نامبارک سیمان
زمان مکّنا
کنون بیاکنونی در دار و گیر استراحت و محونّا
که هیچ جز مه مرا و تو را نپندارد
به دارد آن کوبهها زد ابر بر زمین لگدی که خیس علف کندمنا
۷)
تن پوش
در معدهی یو حنا جا دارد
مردی که دوستش دارم
دریده شود در رودهاش سگ خلاصه شده
موش بیرون بیاید
با دندانهایی عربی / و عربی حرف بزند
عشق با جنبههایی از بدن مریم که زیر دست و پا افتاد
و پستانهایی از بدن مریم که زیر دست و پا افتاد
لباسهای تنش / این / علامت غربت گذاشتهای که هست
تغییر میکند در لامسهی تردید
یعنی
انگشتی که من زدم
پوست تو بود؟
خوابم
که دیدهام تن همیشه و ادوار روزگار را در این سیارهی ردّ و بدل
میبینم آن چنان که ندیده کسی پیش از این چنین که خرس تغییر شکل دهد به لامسهی من
کبریت از کشیدن من خفاش میشود
تغییر از کنار لب من نیز
پس شاش میکند / با آمونیاک غلیظ توی چشم من
تا دیگر خواب نبینم نبینم
لامسهی من / به لخت شدن زن / تن داده است
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany