» »
 کسی که دست ندارد چگونه کف بزند؟

۱- رضا براهنی، بعد از تقریبا چهار دهه فعالیت جدی در شعر، و هر لحظه به شکلی برآمدن اما دلی نبردن، بالاخره در خطاب به پروانه‌ها (۱۳۷۴) -یازدهمین مجموعه شعرش- روند شعر و نقد و بحث ادبی ایران را زیر و زبر می‌کند.
براهنی، به عقیده‌ی من، بیش از آن که شاعر باشد -آن‌طور که نیما، فروغ، نصرت، احمدرضا احمدی، رؤیایی، اخوان، شاملو، حتی حقوقی و چند شاعر بی‌نام و نشان دیگر بودند- منتقدی است با شیطنت‌های خاص خود. شعر براهنی در هر مجموعه محصول دم خوردن او با مقاله‌ای، کتابی، و یا شعری است که به نوعی او را تحت تاثیر قرار داده باشد.
بهترین و متفاوت‌ترین تجربه‌های او حاصل شیفتگی‌ها و وسوسه‌های او نسبت به جریان و یا اثری خاص بوده‌اند. ظلل‌الله (۱۳۵۸) حاصل شیفتگی به شعر دهه‌ی ۱۹۷۰ آمریکا و شعر ماریانه مور (Marianne Moore) و آرچیبولد مکلیش (Archibald Mcleish)؛ اسماعیل (۱۳۶۶) حاصل شیفتگی به شعر بلند زوزه (Howl) آلن گینزبرگ، و خطاب به پروانه‌ها (۱۳۷۴) حاصل وسوسه‌ی تجربه‌ورزی در عوالم گرترود استاینی و ای. ای. کمینزی با رنگ و لعاب پست مدرنیزم.
کسی که مجموع چهل سال شاعری‌اش را می‌تواند در یک صفحه (رک صفحات ۱۹۵-۱۹۴ خطاب به پروانه‌ها و چرا دیگر من شاعر نیمایی نیستم) به اطلاع عموم برساند، به عقیده من، در مورد شعر دچار سؤتفاهمی است، این طرز تلقی از شعر، خواننده آثار او را متقاعد می‌کند که در پس این نوخواهی، نواندیشی و خرقه‌دری، مؤلفی ایستاده است که شعر را موش آزمایشگاهی فرض کرده است، تا آخرین خوانده‌ها و شنیده‌های تئوریک خود را نه حتی بر آن اعمال، که به آن اماله کند.
براهنی، به طور کلی، بیش از آن که شاعری جسور و نوآور و پیشرو باشد، نویسنده‌ای ناتورالیست است، و در نتیجه باسواد و زیرک. او ضمنا یکی از بهترین تدوینگر (Mortor)هایی است که در ادبیات ایران می‌توان سراغ گرفت. با آوردن چند شعر از دیگران، آن‌ها را شاعرانی تمام شده و با دادن چند شعر از خود، خود را شاعری آغازگر معرفی می‌کند. در حالی که خواننده‌ی جدی شعر معاصر می‌داند که وسیله و هدف از لحاظ منطق مشکل‌دار است. سواد براهنی و زیرکی او، اگرچه او را شاعر بزرگی نکرده، اما این حس را داشته است که جامعه‌ی ایرانی را با نسخه‌ای ژورنالیستی و هیجان‌زده از فلسفه و نقد و تئوری نیم قرن اخیر غرب، آشنا کند و این خودش در این -به تعبیر فروغ- مرز پر گهر، موهبتی است.
۲- خطاب به پروانه‌ها (۱۳۷۴)، که یکی از سه مجموعه‌ی مهم براهنی -بعد از ظلل‌الله و اسماعیل- است و البته در اثبات اهمیت خود، مانند رمان آزاده خانم و نویسنده‌اش... (۱۳۷۶)، به دو دلیل کاملا موفق عمل کرده است:
۱) فضای نسبتا خنثای سیاسی-اجتماعی زمان انتشارش -به نسبت آن دو کتاب که یکی در بحبوحه‌ی انقلاب و دیگری در بحبوحه‌ی جنگ منتشر شده بودند- و
۲) آشنایی مقدماتی جامعه با مبانی فلسفه و ادبی ِ مطرح و یا اجراشده در آن، توسط مقاله‌ها و کتاب‌هایی نظیر ساختار و تاویل متن بابک احمدی؛ که در هر حال آن گستردگی‌یی که براهنی در نقدهای خود، خاصه در دهه‌ی چهل، در نثری یافته، و یا بافته، بود که حاصل هم‌آغوشی درنگ مینی‌مالیستی و رنگ ژورنالیستی است، به شکلی دیگر، در اختیار شعر او و برنامه‌های شعری او می‌گذارد.
این اهمیت مضاعف کتابی نظیر خطاب به پروانه ها -و همچنین آزاده خانم و...- است.
اما مشکل براهنی -شاعر نبودن- با کتابی که صرفا مهم است، حل نمی‌شود.
براهنی حتی در نظام شعری‌یی که معرفی و تعریف می‌کند، گاهی -به سبب دروغگو بودن- دچار کم‌حافظه‌گی می‌شود. آن اختلال -یا اخته / لال- و بی‌معنایی‌یی که هم در مؤخره‌ی خطاب به پروانه‌ها و هم در مقاله‌ها و مصاحبه‌های بعد از آن، از آن دم زده است، به قدری با ذهن ساختارگرا - با رگ و ریشه‌های مارکسیستی‌ی براهنی ناهمخوان است که گاهی در شعری مهم و بدعت‌گزار، مانند «شکستن در چهارده قطعه‌ی نو...»، همچنان شعر را بستری برای آزمایش جدیدترین سلاح‌های خود تصور می‌کند، و چون اختلال و بی‌معنایی، و چندصدایی و چندبافتی، را در ذهن و زبان شصت سال پیش خود تجربه، و به تعبیر خود درونی، نکرده است حفره‌هایی در اجراهایش به چشم می‌خورد که آن اهمیت، به محض مواجهه با خواننده‌ای زیرک‌تر از خود، رنگ می‌بازد. اصلا زیر سوال می‌رود.
اپیزود چهاردهم شعر «شکستن در چهارده قطعه‌ی نو...» این‌طور آغاز می‌شود:
من را بیاوران
من را بخوابان
اولا که این بخش می‌بایست با سطر دوم شروع می‌شد. به عبارت ساده‌تر، اول تورم داده می‌شد و بعد آنورم، یعنی براساس خود زبان، با نوعی غلط‌خوانی رندانه، زبان را وارد آن فضاهای مخفی‌یی کنیم که در پی‌اش هستیم. در شکل فعلی این بخش اما، اتفاقا، شاهد محافظه‌کاری و یا کم‌حافظگی شاعر-تئوریسین هستیم، به جای بخوابانان (یعنی اختلال) می‌گوید بخوابان؛ بی‌آن‌که حتی خود این محافظه‌کاری و یا کم‌حافظه‌گی علت ِ یا معلول ِ فضایی در متن باشد.
همین مشکل را در شعرهای پس از خطاب به پروانه‌ها، خاصه در «شکل زیر» و «الف و ب و توییدن» می‌بینیم. این  نتیجه‌ی پسینی (a posteriori) دانستن اثر هنری است، بی‌آن‌که جز در جاهایی توانسته باشد آن دغدغه‌ها و تجربه‌های مختل و مشوش و چندساحتی و چندصدایی را، به جای deconstruction و dissemination و difference و polyphony و...، به مثابه‌ی امر پیشینی (a priori) به کار بگیرد. درک پولتیک و اتیک متنی در شعر جدید براهنی، به مانند شعر پیش از او، جز چند استثناء، همچنان غایب است و او، شاعران دیگر، خاصه آن پنج نفری که در «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» به نقد و نفی نظام شعری و فکری‌شان می‌پردازد، همچنان از منظر استتیک با فضاهای ممکن و محتمل زبانی و بافتاری و ساختاری، برخورد کرده است.
همین است که کار دست کتاب مهمی چون خطاب به پروانه‌ها، و آزاده خانم... می‌دهد. او حتی به ساختارهای زیبایی‌شناختی -استتیک- شعر کلاسیک فارسی توجه نمی‌کند، تا آن‌ها را از زیبایی‌شناسی مدرن عبور دهد و وارد فضاهای پولتیکی و اتیکی پست‌مدرن کند. مثلا وقتی می‌گوید «آوراندن» پیداست این تجربه‌ی بیدل را خوب درک نکرده است: جهانی آمد اما من زیاد آمدن رفتم. یعنی آمدن یادش رفت من را بیاوراند. وقتی می‌گوید گمیدن، تخیل زبانی‌اش به قدری محدود است که یادش می‌رود در زبان فارسی مصدر گماشتن هم داریم و می‌شود با آوردن آن به متن، هم زبان و هم ذهن مخاطب را دچار توهم، یا دست‌کم همان اختلال و معناگریزی، و چندمعنایی، کرد. وقتی می‌گوید: «می‌آورانند/ ای آورانندگی/ من را/ دیگر نیاوران» و شعرش را با تاریخ «آذر و دی ۷۲ - تهران» تمام می‌کند، پیداست اصلا بازی و اختلال و ارتباط‌های موهوم و وهم‌انگیز را به‌طور جدی تجربه و درونی نکرده است، چون می‌توانست بعد از تهران یا به جای آن، بنویسد «نیاوران». شعر محصول همین روابط فاصله‌مند، یا فواصل رابطه‌مند است، و با چند جعل مصدر -که بخش اعظم آن تکرار کارکرد طرزی افشاگونه‌ی این شگرد است- نمی‌توان به شعری پسامدرن، و شخصی و فردی، رسید.
بنابراین، خطاب به پروانه‌ها، به طور کلی کتابی است خام. چون به آن «یافتن مخفی‌ها و نوازش مخفی‌ها» (شعر گلپل» نرسیده است.
این شعر از خلاقیت‌های فرا-و حتی پسا-لبریخته‌هایی، برخوردار است. این شعر را دوباره، و با دقت، و با صدای بلند و آهسته و شمرده، بخوانید و نظرتان را در حاشیه‌ی صفحه بنویسید.
۴- مهم‌ترین نقدی که بر براهنی وارد است، غفلت او از بنیان‌های فلسفی و اخلاقی کلاسیسیسم و مدرنیسم است، و دلیل متوقف ماندن او در آستانه‌ی شعر به طور اعم، و شعر پست‌مدرن به طور اخص، عدم درک آن بنیان‌هاست. لازمه‌ی چنین شعری، خاصه با داعیه‌ی اعلام مرگ مدرنیسم و آوانگاردیسم و کشف فضاهای جدید و مخفی، وارسی و واسازی و وانویسی ریطوریقا و بوطیقای ادبیات گذشته (یعنی همان بنیان‌ها) است و در این‌جا حافظه باید مغشوش باشد. شاعر باید خودش را به آن راه بزند و با غلط‌خوانی و غلط‌نویسی به تاریخ زبان خود -زبان فارسی- هویتی «دیگر» بدهد، نه آن‌که شیفتگی خود به موسیقی‌سازی و موسیقی‌بازی جویس و دیگرنویسی کمینز و سیالیت ذهنی و زبانی گرترود استاین را شق‌القمر تصور کند و در چندین نوبت -به‌خیال این‌که چون او چشم‌هایش را بسته و کسی را نمی‌بیند، پس هیچ‌کس هم او را نمی‌بیند- در مقالات بایا، در نامه‌ی آذرنگ، و در یکی دو سایت ادبی و در نامه‌ی معروف به شاعران و منتقدان افغانستان، ادعای پیامبری کند. براهنی، براهنی است و نه مشعل‌دار و فاتح پیچیدگی‌های ناپیدای زبان و ذهن انسان ایرانی و زمینی امروز.

پنج‌شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۲
هفته‌نامه‌ی هنگام، شماره ۲۱
ویژه‌نامه و ضمیمه ادبی فرهنگی روزنامه عصر مردم

 تاریخ انتشار: ۲ آبان ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


AFARIN BARAHANI RO AZ TAVOHAM DAR ARI ENARARO NEMITOONI

ارسال توسط: Anonymous


 نوشته‌های مرتبط: