»
 از «من نمی‌خواهم»

مفهوم افواهی لغت اخلاق ظاهرا متفکرین را زیاد برنمی‌انگیزاند؛ همان که به خلق و خو عادات و رفتارها هم تقریبش می‌کنیم، چیزی که بیرون حیطه‌ی انسانی هم می‌شود پی‌اش را گرفت و دچار جفنگیات استعلایی نشد؛ به همان راحتی که در مورد اخلاق سگ یا گربه‌مان حرف می‌زنیم، همان حیطه‌ای که در دریافت تفاوت‌های یک نوع گسترده می‌شود.
اما آن مفهوم کلان اخلاق را با حکم‌های عامش، چنان دچار نابسندگی و لکنت می‌توان دید که همراهی دلسوزانه‌ای را بشاید «ده فرمان» سوای جزا و پاداشش چقدر لاغر می‌شود؟ چرا حکم‌ها بیشتر نهی می‌کنند و وقت ایجاب مبهم می‌شوند؟ بهتر نیست پس پاداش را حذف کنیم؟ بهتر نیست «بکن»های اخلاق را نیز بیشتر «نکن» ببینیم؟ مثلا به «والدینت احترام بگذار» را «بی‌احترامی به والدینت نکن»؟ این‌طور، «بکن»ها همان «نکن»های تشدید شده می‌شوند. یعنی «به والدینت...» یا «به شاه ...» «... احترام بگذار» را می‌شود «خیلی خیلی خیلی بی‌احترامی به وال?ینت یا شاه نکن» شنید. این نوع حرمت زیاد شبیه حرمتی که به موسیقی مورد علاقه‌مان می‌نهیم، نیست. این است که اساس اخلاق را برای من جزا می‌سازد. بی‌ترس از عقوبت پودر می‌شود این بنا. پس آیا این همه چیز است؟
اخلاق تمایل زیادی دارد مفهومی هم بسته به نظر آید. ناچار است انکار کند آن نیرویی را که وامی‌داردمان به قیام در برابر اخلاق سنتی. یعنی در جهان اخلاق به سامان، آن دیگر، حتی ضداخلاق یا نا اخلاق نیست. خیلی راحت، نیست.
اگر ما در روزمره اخلاق را نیرویی ببینیم که وامی‌داردمان علی‌رغم منافع و حتی در مواجهه با آن عمل کنیم، نیرویی که وادار به ایثارمان می‌کند، آیا از این منظر اساسا منفعت محوری اخلاق سنتی را غیراخلاقی نمی‌یابیم؟
این سئوالی‌ست که رویش توقف می‌کنم.

 تاریخ انتشار: ۱۲ آبان ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


خیلی بده

ارسال توسط: Anonymous


 نوشته‌های مرتبط: