الف. کنایه
کمتر پیش میاید بر کنایههایمان تامل کنیم. آنها که در طول روز مقادیر معتنابهی ازشان خرج میکنیم. حال چه از سر خیرخواهی باشد چه از روی کینتوزی. خاصه آنکه در روزگار رونق اساماس آنچه بیشتر به کار ایجاز و مجال کمش میاید کنایه است. کمتر پیش میاید کنایههامان را تحمل کنند.
کنایه اساسا اشاره میکند به حماقت و بلاهت منتها نه مستقیم. کمی جهت بر میدارد و قوس میگیرد. چه بر خود باشد چه بر دیگری و چه بر چیزها، وقایع یا امور. آنچه که میخنداند مطمئنا خود کنایه که نیست. بل بلاهتی است که نشانهاش گرفته و به آن اشاره میکند در خود یا دیگری، اصلا چه فرقی میکند؟ به یارو که میگویی دیگران میخندند و یارو ساکت. به دیگران که میگویی یارو میخندد و دیگران ساکت. اما چه میشود به خودت که میگویی همه با هم میخندید؟ ــ اینطور میشود که: بلاهت ساکت!
کنایه امر به سکوت بلاهت است در واقع و هم نوعی نکوهش. وقتی فضای جامعه از سوی راکبین بر مرکب به شدت میل به بلاهت میکند هم این اتفاق میافتد. یعنی امر میکنی به راکب مرکب که "پیاده شو تو که لیاقت نداری." یا حتا "پیاده شو یکی دیگر سوار شود تو که هیچی نداری."!
راکبین مرکب هم که شهامت کنایه بر خود را ندارند و مرکب (بخوانید قدرت) هم که آدم را احمق میکند. بیایید تحویل بگیرید. وقتی که حتا در سینما و ادبیات هم تحمل چند شوخی ساده از بین میرود. وا اسفا! کنایه یعنی غیر منتظرگی دم بریده و بیادامه. متلکت را میگویی و میروی. گاهی میتواند اعتراضی را حمل کند، اعتراضی که بیمصرفترین شکل تخلیه است. مضاف بر اینکه حمل بر کنایه بشود. جلوی انباشت را میگیرد:
ب. فرم
بگذارید کنایههایتان شکل بگیرد. یعنی چه؟ یعنی از اینجا راه میافتی میروی ۴ کوچه پایینتر کلی آدم ابله میبینی و صحنههای احمقانه تا برگردی خانه. به جای اینکه روبروی هرکدام از آنها بایستی و شروع کنی کلفت بارشان کردن، برگردی خانه و یک داستان درست و حسابی برای اهالی ترتیب بدهی کلی حال کنند. این مثال بود حالا. فرم (شکل) از خویشتنداری است که حاصل میشود و همین خویشتنداری است که بلاهت را بلااهمیت میکند و اگر میگویید نه که کنایه خود، روی دیگر سکه بلاهت است چرا که بر دانستنش استوار است و متکی بر آن. کنایهپرداز به خویشتنداری که رسید شکل خواهد ساخت و با آن بروز و ظهور خواهد کرد. آنچه هم که راکب را از مرکبش به زیر میکشد، مواجهه با همین شکل است و تلاشش برای از میان بردن آن. توجه کنید که ما میخواهیم پیادهاش کنیم و او بخواهد از میان ببردمان! یعنی او مرکبش شکل دارد و ما خودمان. (تازه مرکب را هم کس دیگری درست کرده داده دستش. کسی هم حرفی نداشته تا موقعی که خواسته شکل ما را هم راکب باشد):
ث: محبت
محبت شکل غایی کنایه است. آخرین حلقه این سیر دیالکتیکی است. وقتی فرم حاصل شد آنچه در پی میاید همه محبت است و ایثار. همان توان فراموشی. فراموشی مآلاندیشی. آخر وقتی خویشتن داری میکنیم به هر حال به آینده چشم دوختهایم. به ایجاد همان فرم که از پس کنایه بیاید. قرار است خویشتنی در کار نباشد و هیچ خویشتنداری. پس راکبان مرکب مذکور دوباره همچون دون کیشوت و سانچو سر میرسند تا مرکبی که خودت آن را ساختهای ازت بگیرند غافل از آنکه از مرکب خودشان زمین میزندشان. بگذار فراموش بکنیم چه میخواستهایم بکنیم. بگذار فراموش کنیم اینهمه خویشتنداری کردهایم. بگذار بفهمند مال ما بهتر است. همین!
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany