۱)
زنده زنده آواز خاندیم تا زنی که منظرهی پنجره از دستش ولو شد برود پشت پنجره. "ما" رفته بود بدون اینکه صندلی تکانی بخورد یا تجسّمی داشته باشید از یک ساندویچ ِ نیمخوردهی در دست ِ زن ِ با موهای فر ِ سرش پشت ِ پنجره (لبخند هم میزد)
۲)
در شعری که سالها از اینجا دور است دوستی داشتم.
نامهای امروز به دستم رسید و فعل داشتن کشف شد؛ بعد از چند خط با کلماتی محتاط، به این جهت محتاط که برای انتخابشان وقت زیادی صرف شده بود و فقط از زنی اسپانیایی این همه دقت و تلاش برمیآمد.
صبح از خواب بیدار شد کمی دیرتر و آشفتهحال. مدت زیادی بعد از بیداری در رختخواب ماند. وقتی وسایل همخانهی سابق را جابهجا میکرد، در واقع "حبرا" به یک نوار سیاه براق ویدیو برخورد و یاد صحبتهای صحنهی پیش همخانهی سابق افتاد و قول عملی که در جواب آمده بود. همین جا بود که انتظار چند قطره اشک و ناتوانی و در خود فرو رفتن از زن داشتم. اما او زنی قویست. به همین خاطر نوار ویدیو را کنار گذاشت و سریع به داد بقیهی وسایل خانه که خیره به دستهای زن هستند رسید؛ وسایل که چهرهی ثابتی از خود نمایش میدهند تا کاملن عادی به نظر برسند اما در بین خودشان بازی راه انداختند و شرطبندی کردند که زن کدام اینها را جدا میکند و کدام را باقی میگذارد. براساس نگاههای زن و حرکت دستها و چینهای پیراهن پیشبینی میکردند و با نگاه هم را تشویق، کمی ناامید و بعد امیدوار. با دستهای زن تفکیک اشیاء اتفاق میافتاد؛ پله به پله. حتمن در اسپانیا در کارخانهی بازیافت زباله شغلی در قسمت جداسازی داشته که اینطور با سرعت و مهارت پیش میرود. همه چیز زیر دستهای این زن تبدیل به شیشه و پلاستیک میشود و ۲جزء اشیای من، اشیای او، به همین سادگی. و من ازاین همه بطریها و خردهریزههای پلاستیکی با تنوع رنگشان حوصلهام سررفته. با شناختی که من دارم جمعآوری جابطریها با دوست من بوده؛ بی بروبرگرد. به هر حال او دوستم است و این را فقط یک دوست میداند.
دستهای زن پرده را کنار زدند تا او بداند که چه وقت از روز است. ساعت مرکزی خانه، به عمد از کار افتاد چون دوست من فکر میکرد این زمان تقریبن واحد که به واسطهی ساعت مکانیکی همگانی شد روحاش را کمکم میجود مثل موشی که آهسته و با لذت با گازهای کوچکی پنیر آبدار خودش را میجود. اعتقاد داشت اگر "دن کیشوت" احضار میشد حتمن اینبار به جنگ ساعتها میرفت و حتمن لشکری برای نابودی این همه ساعت نیاز داشت و شاید و حتمن در لباس پیشوای مقدسی ظاهرمیشد و همه را به فصل حاصلخیزی و خشکسالی دعوت میکرد؛ رجعتی دوباره به سکوت و زمین و سکوت.
زن دست به جیب مخفی پیراهنش برد. نگاهی به ساعت جیبی کوچک مخفی انداخت و فهمید که کمی از ظهر گذشته و سایههای اطراف کمی پهنتر از ۲ ساعت پیش بودند. جیب مخفی پیراهن تمام جهانی بود که ازکندوکاو غمخانه دور مانده بود؛ برای مخفی کردن چیزهایی مثل ساعت. وگرنه شاید رابطهی عاشقانهشان خیلی وقت پیش ازهم پاشیده بود. ساعتها بحث بر سر وجود زمان باعث شد متقاعد شود که ساعت، ساعتها توطئه گرانی بزرگند و به ساعت جیبی کوچک و مخفیاش اکتفا کرد. تمام ساعتهایی که در وقت عبورازخیابانها میدید به مقدساتی میماندند و زن تمام ساعتها را تا وقت رسیدن به خانه با شکوه تمام نگاه میکرد.
به تنهایی ناهار خورد و بیرون رفت. در خانه هیچ چیز بعد از رفتن زن آرام نبود. بحث زیادی بر سر این که مالکیتشان متعلق به چه کسی است بین خرتوپرتهای ریزودرشت در گرفت. بعضی ادعا داشتند که باید بمانند و در مالکیت زن به حساب میآیند. حتی اگر هدیهای باشند که از همخانهاش دریافت کرده بود، زن.
همخانهاش آدم دستودلبازی بود. این بود که قفسهای درنظرگرفته شد برای هدایای خریداری شده. دراین خانه هیچ کس هیچ هدیهای رابه مصرف نمیرساند حتی اگر پیراهنی بود همراه شکلات. همهی هدیهها حفظ میشدند و برای هدیههای دیگر جاهای خالی درنظر گرفته شده بود ودر جاهای خالی جنس، رنگ، اندازه و مناسبت همراه با تاریخ مربوط نوشته شده بود تا درسالهای بعد پر شود. قفسهی عجیبی بود در نگاه اول. ولی دقت که میکردی شلختگی چیزها بود در جهتهای مختلف که تداعی عجیب میکرد اما همه چیزعادی است. همخانه همیشه چیزهایی برای خرج کردن داشت. سیبزمینیهای کاشته شده، تعدادی تابلو که در طی چند ماه میکشید و بعد بسیارمینشست و به قاب خالی پنجره چشم میدوخت، انگار از پنجره انتظار همراهی داشته. یک شب خواب دید که مثل همیشه روبهروی پنجره نشسته و پنجره شروع به کشوقوس دادن قابش کرده و دربارهی باران حرف زدن.
با هر جمله و کلمهای لرزشی از دیوارها شروع و به سمت او میآمد تا اینجا. لرزشها کوچک بودند و درتمام مدت همانطورلیوان نوشیدنیاش در دست خیره به پنجره مانده بود تا وقتی که پنجره خسته شد خمیازهای بلند و طولانی کشید همراه خمیازه لرزشهایی به مرکز پنجره شروع و تمام خانه را دربرگرفت صدای مهیبی بلند شد و از خواب پرید. خوشحال بود که در خانه پنجرهای سخنگو ندارد. توافق کرده بودند که زن از پول خود و حقوق دریافتیاش استفاده کند وهمخانه از معاملات پایاپای با افراد. گاهی به جای تابلویی که معاوضه میکرد قراردادی نوشته میشد در ۴ ماه و در هر هفته ۱ بار در ازای تابلوی فروخته شده مقداری وسایل مایحتاج همخانه که در قرارداد آمده بود تهیه کند؛ هر چیزی حتی رنگ و کاغذ برای نقاشی و تابلوهای بعدی.
دیروقت به خانه رسید. دوباره سکوت حاکم شد. بحث مالکیت فقط با نگاههای خیره به هم ادامه داشت هر چند که قبل ازبازوبسته شدن در سروصدا فقط در حد همین نگاهها بود، اسپانیایی خسته زود به رختخواب رفت و خوابید. ۱۲ ساعت بعد در رختخواب به مدت ۲ ساعت پهلو به پهلو شد، سعی کرد بخوابد، نشد، بلند شد و در خانه گردشی کرد. چشمش به نوار ویدیو افتاد و با نگاه دختر جوانی که اعتراف به گناهی کوچک میکند دستی بر ویدیو و دستی بر شکمش گذاشت. این کار را کاملن غریزی انجام داد. نگاهی به میز تحریر انداخت، کاغذی برداشت. شروع کرد:
دوست عزیز شما، هفتهی پیش، در حال احتضار از من خواست تا این نوار ویدیو را برای شما بفرستم. زن بیچاره در پیادهرویهای هر روزش متوجه حفرهی کوچک زیر پایش نشده، خورد زمین. دست راستش زخمی شد و عفونت کرد. پزشک گفت که عفونت خیلی سریعتر از آنچه که معمول است در بدن لاغرش پخش شد و مرد.
کاملن مشخص است که زن نخواسته احساسات درونیاش را بروز بدهد. او زنی سرسخت است. حتی برای من که هیچوقت از وجودش با خبرنبودم کاملن روشن است که او زنی بالابلند، زیبا و اسپانیاییست. همهی اینها را میتوان از نحوهی لرزش دست در حین نوشتن نامه فهمید. پشت هر دستخطی داستانی خوابیده است.
به فعل داشتن پی میبرم که برای همین وقتها ساخته شده؛ بعد خواندن نامه. ساعتی چند را سکوت میکنم. بیشتر بهتزدهام و تکرارمیکنم جوانی بینهایت. چند دفعهی دیگراینبار با چشمهای خیره به پنجره، نوشیدنیام را کنار میگذارم، بلند میشوم و چرخی در خانه میزنم، نوار را از کنار بقیهی خرتوپرتهای شلوغ روی میزبرمیدارم. نوارکمی خاک گرفته. قبلش تمیزش میکنم. دردستگاه میگذارم. فیلم، اسب سفید زیبایی را نشان میدهد که رو به تنهی درخت تنومندی در سمت راستش ایستاده و در آرامش مطلق است. دوربین از اسب و درخت فاصله میگیرد. اسب سفید در حال سوختن است. شعلهها روی اندامش میرقصند. اسب آرام است. انگار با آتش خو گرفته است. در پشت سر اسب سفید چند اسب مشکی قشنگ براق انگار در صبح بهاری در دشتها پرواز میکنند، در حال یورتمه از کنار اسب آتشین رد میشوند. اسب سفید هنوز هم آتشیست؛ اسبی آرام و مطیع است و هر چه از اطراف به او میرسد را میپذیرد. تصویر کات میشود به تصویر بعد که نمایش یک اصطبل سوخته است. سیاه سیاه تاریک، در اصطبل فرو میروی در تاریکی ِ سیاه. بعد مجلهای قاب تلویزیون و مغز من را پر میکند. نمیتوانم دست به تفکیک بزنم و اصلن نمیدانم این دریافت و نتیجهگیری من است یا مجلهای روی صفحهی تلویزیون بود. فیلم راعقب زدم و دوباره دیدم. اما فیلمی در کار نبود. چند بار، نوار را بارها امتحان کردم ولی تکراری در میان نبود و زود به یاد نامههای محرمانه برای کارآگاه گجت افتادم. نوار را جزء نامههای محرمانه به گجت طبقهبندی کردم و در قفسهی هدایا گذاشتم قاطی بقیهی چیزها. هرازچندگاهی به مجله فکر میکنم و سعی میکنم تابلوی جدیدی را شروع کنم. اسبها همه درآتش سوختند اما سوختن به معنای مردن یا از بین رفتن نیست. فقط آتش گرفتند. تابلوی بعدی اسبی سفید است که آتش را میسوزاند.
۳)
بلافاصله دختری هستم روبروی آینه. از آینه تا اطراف ِ اتاق به سمت ِ پنجره میرسم. با دستی که روی شیشه میکشم زمستان پیدا میشود. اشارههای به زمستان میشود شاخههای درخت ِ برفی، پر از جیکجیک ِ گنجشکها و مِه، مِه که موضوعیّت اشیاء را محو میکند تا پنجره و خیابان ِ مردّد از رفتوآمد. پرده را میکشم و دستی روی سَرَم تا باز و «کِی موهام بلند میشه؟» صداهای رسیده را حفظم؛ توالی ِ مدّتدار ِ هر چیز که صدا دارد. بعد از این همه مینشینی و به تفسیر خبر گوش میدهی از اتاقت با گوش ِ چسبیده به دیوار. اتفاقات ِ افتاده را از تفسیر حدس زدم. وقتی که راه میروم دوره میکنم؛ دیوار ِ با آینه، دیوار، دیوار، دیوار، باز هم دیوار ِ با آینه. موضوع مهم آینه است و بعد دری که جا گذاشته شد. هر اتاق دری برای ورود و خروج میخواهد وگرنه بلاتکلیف میماند از نام اتاق که بنامیاش. ترجیح میدهم از اتاق بیرون بروم و این سکوت خسته را تمام کنم با بقیه.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany