اگر میشد تمام شکلهای خاندانمان را قاب کنم، همیشه یک شکل بدون قاب میماند؛ شکل پنجبعدیی عاشقانهای که توی مغز حریص همخانهام حک شده بود. دوست داشتم همیشگیی لجن بودنش را به شکل یک دوبعدیی کهنه و کثیف توی قاب بیاورم. امّا مگر میشد؟ احساس میکردم این صحنههای دردناک همیشه باید ِ تکرار ِ آخرین قابیست که خالی مانده است. قاب ِ اوّل: صورت استخوانی و نتراشیدهی صاحبخانهامان که حالا چند ماهی میشد جای خودش را توی کمد اتاق من باز کرده بود و چشمهایش را به سوراخ روشن در کمد دوخته بود و حریصانه آرزوی باز شدن در را میکرد.
مردک ساعت پنج صبح بدون اینکه واهمهای به خود راه دهد زنگ در خانهامان را زد و بدون اینکه منتظر بیدار شدنمان باشد با اشتیاق وصفناشدنیای از مالک بودنش به در کوبید و بعد هم... خب معلوم است حالا که دست و پایش یخ زده و چشمانش به اجبار باز مانده بود فقط باید به آن طرف سوراخ در فکر کند یا با خودش کلنجار برود که آن طرف سوراخ دنیا چه تغییری کرده است و البته من هم برایش چند کتاب در مورد زمان و مکان و اثرات ناشی از آنها توی کمد گذاشته بودم تا همیشه به این فکر کند که چرا تا زمانی که دستهای گرمش میتوانست آنها را باز کند دستی هم به آنها نزده است...
قاب دوّم پر بود از نیمرخهای چهرهی ملخی که توی حولهی حمّام من بر اثر فشرده شدن و رطوبت زیاد به صورت تدریجی امّا تنها در چند روز درگذشت.
بابانوئل زمستانیی خانهی ما که هیچوقت نتوانست چندش و ترس ناشی از حضورش را به رخمان بکشد، تنها زمانی دیده شد که من حس کردم میتوانم بعد از ۲ هفته خودم را با آب گرم و صابون بشویم. و وااسفا از صحنهی دردناک دندانهای بههمپیچیدهی این جنازه! چرا که مرگ تا انتهای رودهی چند متریاش را هم جویده بود و به رسم یادبود یکی از فرشتههای مرگ را هم خشک کرده بودم و توی همان قاب به کاغذها چسبانده بودم!
قاب سوّم انگشت شصت کوچکی را نشان میداد که نخی طلایی به دورش بسته بودند و سر دیگر نخ را میتوانستی تا ناکجاآباد دنبال کنی و این را به دیوار زده بودم. چون اگر فقط یک نقاش وجود داشت که خودم میخواستم با دستهای خودم خفهاش کنم، نقاش همین اثر بود. لعنتی طرحی از خدا را توی یک قاب آنقدر قشنگ کشیده بود که شصت پیامبر ِ اثر، توی عظمت طلاییاش داشت گم میشد!
قاب چهارم آثار زیست من از ناخن انگشتها تا دندان پلاسیدهی عقلم بود. یادم هست که کلّی با خودم کلنجار رفتم که اگر دندان عقلم از دهانم خارج شود دیوانه میشوم یا نه، که به هر حال بعد از حل نشدن صورت مسأله به این نتیجه رسیدم که من ایمان دارم...!
و کلّی هم آنروز برای خودم دعا خواندم که خدای طلایی دندان مرا کنار شصت پیامبرش بپذیرد و بارها نیز البته به دروغ در مهمانیها نطق کردم. که خدای طلایی به شصت پیامبرش دستور داد که خود خدا را کش دهد و بالاخره زورشان به عقل من رسید و دندان عقل من کنده شد و هنوز هم آثاری از طلاییی بیکران ِ خدا در اطراف ِ دندان من باقی مانده است و بالاخره اینطور شد که ایمان آوردم.
و امّا... قاب پنجم، اگر بگویم نفرین، که تا نفرین من از نخهای طلاییی ذهن خدا رد شود عمر من هم تمام شده است. به هر حال این چیز کریهالمنظر، این تاریکی درونی مطلق یک انسان دیوانه، که توی خانهام همیشه دنبال من میپیچد و خیال میکنی این بیشرف دوست دارد تا آخرین نفست را توی این خانه برباید، تنها چیز موهوم هستیی این اتاق است که توی قابهای پنجگانهی من حبس نمیشود.
گاهی به سرم میزد که فضای اتاق را مثل روح سرد خودش پر از تاریکی کنم ولی لعنتی قاب خالی پنجم را چونان که غولی سیاه انسان ضعیف را بلعیده باشد، میبلعید!
گاهی به سرم میزد که سفارش بدهم برایم یک تبر نورانی طلایی رنگ بیاورند و با تمسّک به شصت پیامبر و خدای طلایی او را نیم نیم تقسیم کنم. امّا وقتی به هزینهی روحیی این راه حل فکر میکردم خودم را جلوی مارپیچی از راهروهای طلایی دیدم که در آن سرگردان و خسته و تشنه به راه خروج میاندیشم و هیچگاه به مقصد نمیرسم. وای که چقدر خرج رمّال و فالگیر و دعانویس کردم که شرّ این ملعون سیاهبخت را از سرم کم کنند... ولی آخرش آن بدبختها هم پیغام میدادند که دچار جادویی مشابه جادوی من شدهاند!
و بالاخره امروز تصمیم گرفتم که نیتم را بنویسم و با خلوص نیت در پیشگاه ِ طلایی، پوزه به خاک بمالم و از وحیای که در خواب به من شد کمال تشکر را کنم. بعد قاب پنجم را بیاندازم دور، چهار گوشهی طول و چهار گوشهی عرض زندگیی اتاق خودم را قاب بگیرم و پس از ارائهی منطق روشنگرانه برای همخانهی سیاهدلم، لامپ صد اتاق را ببلعم!
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
عالی بود عالی
ارسال توسط: ali
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany