»
 سهند آدم عارف » "رهش شناسی"* سه مقوله برای یک زمینه

سهند آدم عارفوقتی می گوییم "فلان یعنی فلان " بلاهتی را که در پس چنین ساختاری از ساختارهای حصول به معنا (Make sense) به کار می‌رود را نادیده انگاشته‌ایم. خوشبینانه‌اش این‌که چنین اغماضی برای القای یک معنا با هدف شفاف عمل کردن در چارچوب "روش" و دستیابی به یک فهم مشترک ناگذیر بوده است. نام چنین ساختاری برای تحصیل یک معنا را "تعریف" (exaltation) می‌گذاریم. به وضوح مشاهده می‌شود که چنین شکل و شمایلی از "تعریف" بیش از آن‌که به کار تدقیق و مداقه بیاید به کار اغراق‌گویی‌های بلیغ و اشکال بیانی معطوف به عاطفه و حس می‌آید و منتج به دوبینی، دوربینی یا نزدیک‌بینی و در نهایت بی‌دقتی می‌شود.
اما تفسیر (explication) کارکردی جامع‌تر و وسیع‌تر دارد؛ این طریق حصول به معنا با ساختی پیچیده‌تر اما در همان راستای تعریف در پی دستیابی به نوعی معناشناسی تاریخی (Historicalsemantics) تلاش دارد بگوید که فلان مفهوم در فلان وضعیت خاص به چه معنا به کار رفته است و مفهوم مورد اشاره چه معنای خاصی را به همان وضعیت خاص متنی، گفتاری و بصری صادر می‌کند.
مصالح چنین تفسیری به دلخواه و حسب نیاز مفسر می‌توانند تاریخی، تبارشناسانه، ریشه‌شناسانه، لغتنامه‌ای یا حتی توام با مغالطه و یا آمیزه‌ای از چند یا همه موارد مذکور باشند و با تکیه بر چنین مصالحی مفسر امکان نیل به استنتاج‌هایی مناسب جهت ارایه و القای مطلوب و مورد التفات خویش را می‌یابد.
بنابراین تفسیر دیگر نه به مثابه روشی برای حصول به یک معنای حقیقی بل به منزله در خدمت داشتن ابزاری در جهت اشاعه (dissemination) و ترویج یک استنباط خاص از متن مورد تفسیر به کار گرفته می‌شود.

«معنا (sense/sinn) از مربوطیت ساخته می‌شود که مربوط بودن چیزی به چیز دیگر است. منظور از آن نحوه‌ی پدیداری و جایگاه چیز در ادراک یک مجموعه و اهمیت زورآوری آن است. فرق است میان آن با دلالت که رساننده معنا در مفهومی مصداقی است.»۱  و اگر تعبیر فرگه را در این باره بپذیریم، معنای مصداقی (refrence) پدیده "پ" آنی است که بر مبنای آن بتوان نام دیگری را با حفظ رابطه دلالی جانشین "پ" کرد. به عنوان مثال "ستاره شبانگاهی" همان "ستاره بامدادی" است یعنی مصداق و مدلول هردو "سیاره زهره" است اما معنای ستاره شبانگاهی و معنای ستاره بامدادی بر خود این ترکیب‌ها یعنی ستاره‌ای که می‌توان در شب‌هنگام آن را دید یا ستاره‌ای که می‌توان در بامداد آن را دید دلالت می‌کنند. در آنچه که درباره تعریف و تفسیر ذکر کردیم برای معنای مصداقی استثنا قایل می‌شویم زیرا تعابیری که معنای مصداقی مشخص و مشار دارند نیازی به تعریف و تفسیرشان نیست و به سهولت تن به تبیین (explanation) می‌دهند.
اما «معنا به به مثابه sinn (که از قضا با گناه نیز هم ریشه است) عنوان شرط‌هایی است که یک چیز باید برآورد تا معنای مصداقی "پ" باشد. در نظر فرگه معنا یک "میان نهاد" (intersubjective) است در این مفهوم که هر کس زبانی را بشناسد که معنا در آن بیان می‌شود آن را می‌فهمد. پس روشن می‌شود که "میان نهادی بودگی" (intersubjectivity) یا عینیت معنا همسنگ عینیت مصداق نیست و همچنین معنا با برداشت و تصور فردی فرق دارد.»۲
«معنا (sense) در مفهوم برداشتی آن گاه در معنای هدف و غایت به کار می‌رود؛ این‌که "فلانی از فلان کار چه چیزی را مراد کرده است" یا "معنای زندگی چیست؟". این غیر دقیق‌ترین شکل کاربرد مفهوم معنا است. این معنای معنا بازنمای شناخته‌شدن معنا از "مربوطیت" است، از پی یک واقعیت که می‌پرسیم، جویای اهمیت، جایگاه و ارزش آن هستیم. یعنی بر آنیم که به مربوطیتش پی ببریم.»۳
اگر درباره "معنا" تعابیر فرگه و استدلال‌های نیکفر را بپذیریم برای گریز از تشتت، معنا را به این اشکال محدود کرده و تقلیل دهیم تنها شکلی از معنا که امکان موضوع قرار گرفتن توسط تعریف و تفسیر را در خود نهفته دارد همانا معنای برداشتی است که گاهی هم در معنای هدف و غایت به کار گرفته می‌شود و جویای اهمیت و جایگاه و ارزش یک مفهوم و در نهایت "مربوطیت" آن مفهوم است. به تعبیر دیگر تنها وقتی از ما می‌پرسند "امید چیست؟" و می‌خواهند برایشان اهمیت، ارزش و جایگاه آن را روشن کنیم تا مربوطیت مفهوم "امید" در نزدشان وضوح بیابد و از این پس بتوانند به قوه و جوهر آن در زندگی  تکیه کنند، این امکان را می‌یابیم که به راحتی درهم تنیدگی (intention) تداعی‌های این مفهوم را نادیده گرفته و آزادانه به تعریف یا تفسیر آن بپردازیم.

مقوله اول:  
اگر با معانی این "همان گویانه" (tautological) آشنا بوده باشیم می‌دانیم که هر نوع تعریف یا تفسیر ناگذیر است که تن به این‌همانی بدهد. در این حال اشتباه است اگر تصور شود تنها روشی که  به این‌همانی تن نمی‌دهد "تاویل" (Interpretation) است. زیرا بازگشت به اول یا همان تاویل نهایی‌ترین شکل معناشناسی تاریخی است و نه تنها از این همانی و خلط ممانعت نمی‌کند بلکه حتی بر افراطی‌ترین شکل "تفسیر" انگشت نهاده و در نهایت منتج به تعصب(prejudice)ورزیدن در تفسیر نیز می‌شود. چرا که کنش تاویلی (interpretational act) تنها در صورت اتکا به آگاهی از خواستگاه موضوع تاویل ممکن می‌گردد. در اینجا اگر حکم گادامر را در باب ناگذیری تعصب بپذیریم که می‌گوید: «همواره چبزی بر آگاهی سلطه دارد به نام "پیش ــ ساخت فهم" و آدمی باید با آرامشی ناگذیر تعصب ناشی از آن را در باره ادراک و شناختش بپذیرد.»۴ واضح می‌شود که تاویل نه تنها به این‌همان‌گویی پایان نمی‌دهد و دیگر گونه عمل نمی‌کند بلکه به  شکلی افراطی و بی‌فایده به احیای تعصب و اعمال آن دامن زده و آن را توجیه می‌کند. به عنوان مثال اینکه بدانیم واژه "زور" در زبان پهلوی "زوهر" بوده و همچنین دانستن اینکه هرکدام از ۲۵ حرف الفبای پهلوی در بدو پیدایش خود به طور مشخص به مصداق خاصی اشاره داشته است یعنی "ز" یا همان "زین" به معنای "سلاح" بوده  و "واو" به معنای "میخ" به کار می‌رفته و "ه" یا همان "هی" بر شبکه و محجر بودن دلالت داشته و "ر" یا همان "ریش" به معنای "سر" مستفاد می‌شده است و در نهایت اینکه بدانیم معنای حرف به حرف واژه "زوهر" (زور) با حفظ ترتیب می‌شود "سلاح ِ میخ ِ محجر ِ سر"! نه تنها به ما کمک چندانی در شناخت کارکرد و کاربرد واژه و معناشناسی آن نمی‌کند بلکه در افراطی‌ترین وجه ما را به این همان‌گویی (tautology) در می‌غلتاند در حالی که اگر هوشیاری به خرج ندهیم با تکیه بر این شکل از تاویل به منظور القای چنین معنایی که تنها مبتنی است بر استنباطی تاریخی، تعصبی کور بر حقیقت آن خواهیم ورزید. حال آن‌که تنها با لحاظ کردن "این‌همین‌گویی" (tautaulogy) است که فاصله‌ی یک مفهوم با مفهوم یا مفاهیم دیگر که بنا به انبوه تعاریف و تفاسیر و تاویل‌ها این‌همان شده و تنها نشان‌گر هسته‌هایی فاقد مغز هستند، قابل تشخیص و اندازه‌گیری می‌شوند. فاصله‌ای که نفس تشخیص‌اش ابتلاست. به همین ترتیب تنها با کنش این‌همین‌گویی است که این‌همین‌گو مجال ساخت‌بخشیدن به التفاطی غیرتاریخی را می‌یابد. اگر بخواهیم به مثال گذشته‌مان برگردیم این تعبیر موجه می‌شود که فرد این‌همان‌گو یا در حقیقت مفسر در پاسخ به پرسش امید چیست؟ در صورت برخورداری از فصاحت و بلاغتی در حر کفایت نظیر چنین پاسخی را نخست به خود و سپس به پرسش‌گر می‌دهد که: امید، تداوم محض اطمینان‌یافتن و اطمینان‌داشتن از تحقق یک خواست یا آرزو در آینده‌ی دور یا نزدیک است. حال آن‌که پاسخ فرد این‌همین‌گو به این پرسش تنها می‌تواند یک جمله‌ی سه‌کلمه‌ای باشد؛ امید امید است.
این‌چنین است که کنش این‌همین‌گویی دکان هرگونه تعریف و تفسیر این‌همان‌گویانه و تعصب‌ورز را تخته می‌کند با همین ترتیب است که پرسش‌گر و پاسخ‌گو توان این را می‌یابند که به نحوی وضعیت‌گرایانه (situatinistic) مفهوم مورد نظر را با گسست از زمینه‌ی (context) تاریخی‌اش با التفاطی متفاوت بازبرنامه‌ریزی و بارگذاری مجدد (Reload) کنند.

مقوله‌ی دوم
با توجه به آن‌که این‌مین‌گویی تنها ایجاد امکان می‌کند، مسلم است که پرسش‌گر و پاسخ‌گو نمی‌توانند و شایسته هم نیست به آن بسنده کنند. بنابر مثال پیشین این کفایت نمی‌کند که بگوییم امید امید است، این‌همینی تنها هسته‌ی توپر، خدشه‌ناپذیر و ثابت یک مفهوم را به نمایش می‌گذارد تا امکان تسری این هسته‌ی نمایان به موقعیت‌های ادراکی-عاطفی مختلف و تازه به‌وجود بیاید. بنابر چنین تفصیلی ضدتعریف، کنشی گفتاری (Speech act) تلقی می‌شود که قرار است یک وضعیت خاص ادراکی-عاطفی جدید و بی‌نام که متصور یا رصد شده است را به مفهوم مورد مناقشه متصل کرده و پیوند بزند. به نحوی که این مفهوم مربوطیتی قاطع با وضعیت مورد نظر داشته باشد. چنین کنشی در بدو امر به عکس تعریف که مفهوم را با خاصیت‌هایی افضل (Eminent characters) این‌همان می‌کند و تلاش دارد همواره کیفیت‌هایی تفریدی را در ذیل آن به اجماع برساند، همچون همان تعریف ذکر شده که: امید عبارت است از محض اطمینان‌یافتن از تحقق یک خواست یا آرزو در آینده‌ای دور یا نزدیک (نگاه کنید به خاصیت‌هایی همچون اطمینان محض، تحقق یک خواست یا آرزو، آرزو در آینده، آینده‌ای دور یا نزدیک و الخ...) تنها با تاکید بر تاثیر وجه کمی مفهوم مورد مناقشه برمیزان زورآوری آن، به‌جای تلاش بی‌ثمر و مهمل ساختن و پرداختن و مطلع‌شدن از ماجرای آن مفهوم، اهمیت و امکان تسلط بر اجرایی منحصر به فرد از آن را یادآور می‌شود. به عبارت مثال پس از آن‌که این‌همینی را برای مفهوم امید بدیهی دانست و پاسخ داد امید امید است، با اتکا بر کنش ضدتعریف پاسخی کافی نیز هم می‌نهد و به عنوان مثال می‌گوید: امید همانا بسامد امید است. بنا به همین تفصیل؛ معرفت هر اینه انباشت معرفت است. در این حال اجتماع این‌همین‌گویی و ضدتعریف به تلویح قرار است نظیر چنین عبارتی را منظور کند: با آن‌که امید امید است، اما امید همانا بسامد امید نیز هست. یا: به رغم آن‌که معرفت چیزی جز خود معرفت نیست ولی معرفت هر آینه انباشت معرفت نیز هست.

مقوله‌ی سوم:
پاد-تفسیر (Anti explication) روی دیگر سکه‌ی تفسیر است. گویا بخواهیم از یک کلاه‌بردار دقیقا با تکیه بر فنون ابداعی خودش کلاه‌برداری کنیم زیرا می‌دانیم هرگز تصورش را هم نمی‌کند که کس دیگری هم این فنون را بلد باشد تا چه رسد به این‌که علیه خودش به‌کار برد.
همان‌طور که تفسیر در راستای تعریف و در پی دست‌یابی به نوعی معناشناسی تاریخی تلاش دارد بگوید فلان‌مفهوم در فلان وضعیت خاص به چه معنا به‌کار رفته پس بنابر آن چون اکنون مصادیق مکفی موجود هستند آن‌را به‌کار می‌بریم، پادتفسیر نیز باید در ظاهر امر بیان‌گر چنین چیزی باشد. اما وجه افطراقش این است که شمایلی کنایی به خود می‌گیرد، اما نه کنایه‌ای سخره‌گر و ریشخندآمیز، بل کنایه‌ای خویشتن‌دارانه و چه بسا ایثارگرانه که مدت‌های مدید نادیده گرفته شده و دست‌کم گرفته شود. به ترتیبی که در نگاهی سطحی باید امری بسیار پیش‌پاافتاده و دم‌دست انگاشته شود. نیل به چنین کنشی با اتکا به ضدتعریف است که میسر می‌گردد و با بسط یافتن سازوکار نه‌چندان پیچیده‌ی ضدتعریف و امتزاج آن با کنایه‌پردازی خویشتن‌دارانه‌ی مذکور امکان اجرا پیدا می‌کند. تفسیر و پادتفسیر مزدوج می‌شوند منتهای مراتب دومی از اولی عبور می‌کند و از آن فاصله می‌گیرد و همین فاصله است که سبب انطباق دوباره‌ی مجموعه مفاهیم حاضر در یک متن و معنای تفسیری آن متن می‌شود. در این معنا ضدتفسیر مسبب اصلاح مجدد دوبینی، دوربینی و یا کج‌بینی‌هایی می‌شود که مفسران پیشین با دردست‌گرفتن افسار متن مورد مناقشه و تازاندن مرکب معناشناختی عصر خود از آن به هر سو که اسپ هوسشان میل کرده بود، باعثشان شده بودند.

ضد-پا-اینی (anter-stand-ity)
ضد-پا-اینی کمترین شباهتی با ضدتعریف و پادتفسیر ندارد. این مفهوم پیش و بیش از آن‌که یک کنش به حساب آید یک راهبرد است. در این راهبرد هرگز نباید نیرویی به تاویل و در تخالف با آن اعمال شود. این راهبرد با تکیه بر استنباطی معتبر از تاریخ، تا حد ممکن تاویل را نادیده می‌گیرد بی‌آنکه آن را خوار بشمرد و در صورت ناگذیر شدن به مشاهده واکنش به آن را پشت گوش می‌اندازد. تنها کنش ایجابی پادتاویل بنیان‌گذاری مقوله‌هایی (Categories) است مطور، که همواره ادراک و شناخت خود را مبتنی بر بنیان ضد-پا-اینی (این‌همینی، ضدتعریف، پادتفسیر، پادتاویل) در نوسان میان دو قطب راز و مجاز در قرائت از هر پدیده‌ای در هستی برای پاسخ به هر شونده‌ای می‌بیند، می‌یابد و بازمی‌نمایاند.
ضد-پا-این باید و شاید بتواند هر آنچه را که ذیل برنامه‌ی جامع فرا افکنده‌شده توسط مابعدالطبیعه در جهت هدایت شناخت در محدوده‌ی برنامه‌ی مذکور قرار داده است را بتواند به تعلیق درآورد تا هر «شخص بازنمایاننده بتواند چیزها را مرتبط با خویشتن بازنمایاند. یعنی مرتبط ساختن چیزها با کسی که آن‌را بازمی‌نمایاند و بازکشاندن آن‌ها به این رابطه با خویشتن به عنوان بنیان وضع‌کننده‌ی هنجارها.»۵,

a*: Meta[Method]ology
۱: محمد رضا نیکفر.معنای معنا.نگاه نو.شماره ۷۱
a۲: Bell,David:"refrence and sense"in:Hans slagu ed,The philosophie of Frege,New York ,۱۹۹۳,p۳۳۰.Uber sinn und Bedeutung,۱۸۹۲,gottlob freege.
۳: محمد رضا نیکفر .معنای معنا.نگاه نو.شماره ۷۱.آبان ۸۵

a۴: "Gadamer,Hans georg" , "truth and method
a۵: M.Heidegger,"The age of the world picture" in question cencering Technology and other Essys,Translated by Wiliam Lovit.New York,Garland publishing Inc,۱۹۷۷,pp.۱۱۵-۱۳۶,

 تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


سلام عزیز ذخیره کردم که با خیال راحت بخوانم رفیق

ارسال توسط: مرتضی شاهین نیا


 نوشته‌های مرتبط: