»
 محمّدصادق صالحی » یک داستان » من وقتی در تاکسی می‌نشینم

محمّدصادق صالحی من وقتی در تاکسی می‌نشینم به پنج چیز فکر می‌کنم. حدس می‌زنم برای همین است که به عدد پنج علاقه پیدا کرده‌ام. تا آنجا که در پنج‌شنبه‌ها نیز به خودم قول داده‌ام به پنج چیز فکر کنم.
 امروز پنج‌شنبه پنجم مرداد است. و من در صندلی جلوی تاکسی نشسته‌ام. در واقع همیشه آنجا می‌نشینم.
 و این‌که من همیشه مسیرهایم را تکه تکه می‌روم. از مسیرهای یک‌سره متنفرم. از وسوسه‌ای که بین دو مسیر به من دست می‌دهد، خوشم می‌آید. کم نبوده مواقعی که من نصف مسیر را می‌رفتم و برمی‌گشتم. زائیده شدم برای برگشتن. این را گفتم که فکر نکنید دیوانه شده‌ام. فکر می‌کنم هنوز برای دیوانه شدن زود است.
 اگر این مریضی بخواهد موروثی هم به من برسد باید مثل پدر در شصت سالگی اتفاق بیافتد.
 آن‌قدر در مزرعه با گل‌ها سرش را چرخاند که دیگر بدنش قفل کرد. کمی به سمت شمال شرقی متمایل شده است.
 وقتی از مزرعه برمی‌گردد سرش به سمت مشهد است و پاهایش به سمت خانه. وقتی پشت میز می‌نشیند روبرویش کتاب باز است ولی نگاهش از پنجره تا دوردست‌ها کشیده می‌شود.
 پدر غذا بخور.
 پدر؟ ...
 گاهی احساس می‌کنم پدر در خانه نیست و من تنها روز را به شب می‌رسانم. پدر فقط هر پنج‌شنبه وقتی از سر کار برمی‌گردد، بیرون می‌رود. هیچ‌وقت هم نشده چند شاخه گلی را که از مزرعه می‌چیند، با خودش ببرد.
 شاید دلیلش حسّ عجیبی از ساعت پنج است که او را وادار می‌کند فقط به سمت کفش‌هایش برود.
 دلیلش هر چه باشد این کار من است که پنج شاخه‌ی گل آفتاب‌گردان بردارم و سوار تاکسی به دنبالش بروم.
 و به تقاطع گرگان مشهد/ کیلومتر پنج برسم. پیاده بشوم. کمی تا دشت تا غروب بدوم.
 سرم را با آفتاب برگردانم و داد بزنم: مرا اشتباه آورده‌اید. برم گردانید!

 تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


DATE: ۰۲/۱۸/۲۰۱۰ ۰۹:۴۲:۴۹ ب.ظ.
با سلام دوست من

از یاد مبر
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند…
که خدا هست…خدا هست هنوز…
ماه من غصه چرا ؟!

ارسال توسط: آریان