شماره هجده » داستان
احمد خاندوزی » یک داستان » من از مرتضا شاهیننیا متنفرم آقای بازجو!
در سطر دوازدهم چاندرا تالپاده موهانتی خوابش را به ترکی بازخوانی کرد یا من از مرتضا شاهیننیا متنفرم آقای بازجو!
نشست و بلند تلفن پاخورده را کشید. حوصله نداد به آدم پشت تلفن. به هم خوردن لولای در نیمهباز، یادآوری ساقهای تا به تا، پیرزن صورت سالها خط. التون جان ِ سگ مادر صدا میگرفت. آن چشمهای دور، پشت عینک کاچویی، شمایلی از مادر داشت تا یادآور شود پشت حواس پرت ِ هوای همیشه سرد ِ این وایکینگها و دوری خانه پدری، چشم میبندم دست روی دیوار دور اتاق چرخ میزنم انگشت کشدار و با هیجان برآمدهگیها را بالا و پایین میشود چرخ میزنم صدای پخش را بیشتر میکنم در اوج تنبور باب دیلن را به کردی میخوانم تنم میلرزد نیمخیز پک به سیگار میزنم روی صورت دنبال سبیل هستم لب به دندان میگزم. ابر نیمه ریخته به دامن باد خورده، دامن تکان میداد زن، نشستم. تفنگ کشیده بودند. دوست داشتم فکر به نهنگها بکشد که موقع شلیک چه گونه میخوابند یا شلیک ِ لحظهی درنگ چه گونه شلیکی است. روی آینه انگشت سبابه دست چپام مکث میکند چشمهایم را نمیبینم دست میکشم نیست نبود خاکستر توی لیوان چای میریزد همیشه از چای داغ کیفور میشوم صدای دورگه شدهای که به عادت اتاقکهای تنگ و تاریک در خود میپیچد پا توی سینه جمع میکنم نفس بیشتر خرخر است تا نفس. چشم ِ پشت ِ چشمبند امر گلو به عربده را نمیخواست تمکین کند، خیال راه میدهد به چشم ِ بسته، راه میدهد از زور لگدهای به گردهی بازوهای که حتا ۱۸ سال نمیآید. راه میدهد تا اینجا نباشد پشت دیوارهای بلند نمور. محکم میایستد تا چشمها راه پیدا کنند. التون جان گلو به گلو پنچه میاندازد و صدای پا میگیرد، نه صدای التون جان پلنگی میشود که از کوه میگذرد. این پشت، پشت ِ چشمبند، التون جان کنار مردمی ایستاده که به خشم روزگار سیاه با شاخه گلی در دست، که نه از ترس بود و نه خوش قلبی، انگار آن سالها جهان تنها با تفنگ و گل تغییر میکرد. با مشت و گُل، میخواستیم به گلولهها فرمان ایست دهیم. سه کنج دیوار زیر طاق مچاله میشوم دست به دیوار مینشینم رو به آینه، چشم بسته از این جا راحت میشود پی به انحناها و تاریکی اتاق برد دور چندم است دورچندمم بود همه این سالها شغالها پشت دیوار سینه جلو دادهاند و زبان به هیاهو، منتظر ماندهام تا روزی سر برسند حتما سر میرسند حتا توی برف این کشور لعنتی تا کار نکرده سالها پیش را تمام کنند چرا تیر خلاص را نزدند؟ شلیک کردند اما زنده بودم (واقعا زنده بودم؟) اول فکر کردم جهان آخرتی که مادر میگفت همین جاست شلیک کرده بودند اما انگار ایستاده بودم هنوز، من مرده بودم اما نمرده بودم و هنوز تا امروز حتا توی این برف لعنتی نمیدانم مردهام یا نه. موهایم دیده نمیشد انگار کسی توی خواب تراشیده باشد موها گره میافتد به دور ماشین اصلاح چشم میفشارم و مقاومت میکنم پشتم میسوزد مچاله میشوم با صدای تودماغی صدا ول میدهد و لگدی که به پهلویم مینشیند نه نباید تن داد به دستهای قپانی ِ از پشت و این عربدهچی. چوخه به فرمان بود و من ایستاده بودم. هیچ جا نبود، بعد از شلیک، چشم بسته، دست از پشت بسته را نمیبیند. دسته به فرمان برگشت، او نمیدانست. ریخته بودند به خیابان جمعیت گماش کرد لرزید و منگ ایستاده بود. کفشها به چه کار میآمدند، یادش نمیآید. این جمعیت به چی معترض بود به کی؟ وسط مردم ایستاد و مثل آنها قدم برداشت. دوباره چوخه به فرمان، به فرمان چوخه، چوخه، ساقهای جوانش محکم ایستاده بود و شلیک. بلند شد تلفن را به پریز زد خواست به مادرش، به کردستان فکر کند اما هوای سرد و حواس پرت شلاق میزد. چوخه به فرمان، شلیک. ایستاده بود؟ آدم بعد از شلیک چه طوری است؟