»
 سارا سعیدی » یک داستان » مدّت‌ها از جمعه‌هایی که بعد از ناهار

سارا سعیدی مدّت‌ها از جمعه‌هایی که بعد از ناهار سنگین جمعه‌هاش بیدار می‌ماندیم گذشته؛ مثلاً ساعت ۲ به بعد برای تماشای «برنامه کودک». صداش باید انقدر کم بود که بقیه از خواب نپرن. اونا هم انقدر دل‌رحم بودن که بذارن صدا به ما برسه اگر به اونا هم رسید، رسید ... حالا برای علی آقا توی یک سلمانی کار می‌کنم و ۲۹ سالمه، چند ماه دیگه ۳۰ سالم می‌شه. این چیزی که دارم می‌نویسم مربوط به یک شکایت توی صفحه‌ی شکایاته روزنامه‌ی اطّلاعاته که نسبت به روزنامه‌های قسر، قسرتره. گو این‌که این روزنامه صفحه‌ی شکایات نداره امّا من و یکی دیگه از مشتری‌ها فکر می‌کنیم همه‌شون همینن! همه‌ش همینه!
 دستم درد می‌کنه برای جیزی   به این چیزی   که خورده سوپ توی دیزی   و بیچاره نمی‌داند که سوپ توی دیزی   مال سربازی‌ست که بیچاره نمی‌داند ... و الی‌آخر
 مشتری واسه صبح با مسئول همون صفحه که گفتیم، گفته شده بودیم مایی که برای اعلان شکایت باید به صاحب کدام ستون مراجعه کرد، یک راهروی بلند بود. هر کدام از اتاق‌هاش سر جای خودشان بندولک به یک تابلوی معلّق دم درشان بودند؛ اگر یک جمله‌ی صاف بتونه اتاق‌های زیادی رو تداعی کنه، تداعی اونا مربوط به شرایط خصوصی و غیرقابل بازگفت شماست و وضعیت جسمانی‌تون. من با دیدن وضعیت اتاق‌ها به مشتری گفتم اینجا خیلی خیلی خصوصیه، منتهاش اون آدم عمل‌گرایی بود واسه همین بهشت‌زیرپای‌مادرانش رو جمع کرد و یک‌راست برد تو اتاق آموزش.
 این آموزش همین‌طوری انتخاب شده بود، هیچ معنای خاصّی نداشت، الآنم که یادم می‌آد همین‌طوریه بی‌دلیل خاصّی برای یاد گرفتن یا تعلّم ...
 مثلاً اگه یه روزی سرد می‌شد روز سرد اگر پشم اگر چرم اگر پشم اگر پشم الی آخر
 دنبالش رفتم توی اتاق همه بودن همه کسایی که یک‌ریخت انتظار بودن‌شان توی اتاق‌هایی که این‌طوری هست، می‌رود؛ مال اتاقند سر اتاق، همراه اتاق، بخواهیدشان از اتاق‌ها مثل پوسترهای تابلویی که بر در ورودی کتاب‌خانه‌های عمومی می‌چسبانند، آثار نادر ابراهیمی را از کتاب‌خانه‌های عمومی بخواهید ...! مشتری ایده‌ی خاصّی برای طرح مسأله‌ی شکایت نداشت. من هم که این‌طوری روی واژه‌ی ایده‌ی خاص تأکید می‌کنم نداشتم به جز این‌که نشستیم روی صندلی تا تلفن یکی از آقایان تمام بشود بعد ما. مشتری این‌جور وقتا اعتمادبه‌نفسش رو از دست می‌ده. می‌گفت عرق می‌کنه و باید تندتند نفس عمیق بکشه تا بتونه شاید یه آدم خیلی خیلی معمولی به نظر برسه، می‌گفت اسکیموی در حال شکار هیچ چیز را بهتر از حرکت در مسیر سفیدبرفی تشخیص نمی‌ده؛ حرکت جسم خارج از رنگ. نفس عمیقی کشید پاهاش را تیغ کرد " همین الآن خودت رو رها کن. باز هم نفس عمیق بکش فکر کن باس بری تو عمق ۴متری استخر سیدین". از حالت صورتش که چشم از مرد تلفن‌دار برنمی‌داشت، معلوم بود پر از انگیزه‌های محکم برای ادامه‌ی شکایته و از اوّلین روز دیدنش توی سلمانی بهتر شده بود، رنگ و روش وا شده بود حواسم بهش رفته بود تا این‌که مرده تلفنه‌ی دستش رو گذاشت سر جاش و به مشتری نگاه کرد. منم مشتری تا آمد خودش و سرش منو معرّفی کنه گریه‌ش گرفت و به حدّی که از اتاق رفت بیرون. یک‌چیزایی در مورد شکایت جسته‌گریخته گفتم و اونم یک کاغذ برداشت و پشتش یه شماره موبایل که اصلیه بود و یک شماره ثابت که الکیه و محض محکم‌کاری بود داد و گفت: فقط ساعت اداری. هر دوی شماره‌ها الکی بودن. این شماره‌ها، شماره‌هایی نبودن که ما می‌خواستیم. الآن دیگه همه می‌دونن تا شماره‌ی خصوصیه‌ی ایرانسل کسی رو بهت ندن، ول‌معطّلی. اومدم بیرون زیر بازوی مشتری، توی کتش رو گرفتم و آمدیم به سمت سلمانی.
 تیم داشت از پلّه‌های مدرسه بالا می‌رفت کیف کوله‌پشتی‌اش پشتش بود او یک پرنده‌ی کوچک معصوم بود بیچاره، به سمت رشد، تعلیم و تربیت درست و هدف‌مند. تیم بزرگ می‌شه، می‌شه یک فیلم‌ساز حرفه‌ای پیشتاز به سفرهای طولانی طولانی و هتل‌ها و اقامت‌های زیادمدّت. تیم همه‌اش فکر می‌کنه چطور می‌تونه به آدم‌ها و وضعیت بحرانی دنیا کمک کنه! اون فقط یک فیلم‌سازه اگرچه دغدغه‌های زیادی داره یک زن رو دوست داره که خیلی کم‌تر از تیم باهوشه ولی تیم رو خیلی دوست داره. ماجرای اون و تیم مخفی و ممنوعه یا این‌که تیم یه آدم معمولی که از خواهر نابیناش پرستاری می‌کنه، باشه. توی یک اداره‌ی در شهرستان کوچکی کار می‌کنه، ۷،۶ساعته، کار چندان مشکلی نیست امّا سر کارش چندان چنگی به دل نمی‌زنه، باز هم خدا رو شکر. خواهر تیم توی این ماجرا، همان زن معشوق نه چندان باهوشه، بعد از این‌که نابینا شده و با برادرش زندگی می‌کنه، تیم رفت.
 خواهر تیم گاهی از سر سوزن تو می‌ره گاهی از در دروازه نه. اون به باغچه، دوخت‌ودوز، شنیدن صدای خواننده‌های زن، همه‌جوره علاقه داره، شعر می‌گه بیشتر شرح حال خودش رو در مورد عشق و سرنوشت و می‌فرسته برای تیم، آدرس مال ِتیم.
 تیم برادر همه‌ی اینا رو می‌دونه. نامه‌ها رو یک‌راست از پست می‌گیره و می‌خونه. اوایل گریه می‌کرد و سرش رو می‌کوبید به در و دیوار. کم‌کم عادت کرد و شروع کرد به آماده‌سازی، ویرایش، چاپ و بعضاً ترجمه‌ی اونا به زبان‌های دیگه. تیم برادر همین‌طوری کلّی معروف می‌شه و ... ولی همه جا قصّه‌ی شبیهی رو به ماجرای خودش و خواهر نابیناش تعریف می‌کنه و دائماً می‌گه همه‌ش رو مدیون خواهر نابیناشه و همیشه تصمیم داره کنارش بمونه.

 تاریخ انتشار: ۳ اسفند ۱۳۸۸