»
 نیما صفار » دو داستان » مراقبت از بیمار پیر

نیما صفار۱)
مراقبت از بیمار پیر

 بازیگر اینجا مشکل دارد. پس بهتر است بنویسمش. حکایت بیماری که روی تخت دارد بو می‌گیرد را با آن که پرستاریش می‌کند پی می‌گیریم. رنج مزمن بیماری مزمن آنقدر پر می‌کند همه چیز را که رابطه‌ی پدر دختری برای بیمار و پرستار کافی باشد. چرا بپرسم چرا پسر و مادر، مادر و دختر و... تا وقتی می‌دانم واقعاً پدر و دخترند؟ پدربزرگ هم باشد عیبی ندارد. معصومیتش بیشتر می‌شود. می‌دانید چقدر تناظر و حساسیت پرستاری دختری که تیمار مادر می‌کند را پیچیده کرده بود؟ مادر هنوز زنده است. شاید بی‌رحمانه باشد. ولی بهتر است پدربزرگ روی تخت بو بگیرد وقتی بیرون آن همه خبر است. درمان اضطراب، اضطراب است. من اگر حتی باور نکنم تجربه‌ی دختره اینه. رنج تیمار بیمار مردنی کردن اینه که حس می‌کنی داری از زجر و مرگی که اون توشه شکل می‌گیری. از دنیا بریدی، از بیرون و اون همه خبرش و از اون چیزا. فقط رسیدگی به مسایل جسمی نیست که، باید گپ بزنی باهاش دروغی امیدوارش کنی، حواسشو پرت کنی هی و رقت‌انگیزی همه‌مونو کشف کنی هی! اگه نخوای حس بد فریب دادن‌شو داشته باشی خوب همراه می‌شی باهاش. یعنی میری تو مودش، رابطه برقرار می‌کنی. حرفای مشترک پیدا می‌کنین و حین خنده‌گریه، همیشه زجر می‌کشی از این که بازم داری فاصله می‌ذاری چون روت نمی‌شه بگی "ببین من جوونم و سالم و حالا حالاها زنده. تو داری می‌میری" می‌گی بگه؟ ببین اینجا ایرونه. باز می‌کنه پنجره رو چشاش پر اشک می‌شه به این دلیل ساده که اشک‌آور زدن. امّا می‌بندشو میاد تو چرا بازم گریه می‌کنه؟ عادته دیگه! هر چند وقت یه بار میاد. بعد پا می‌شه یه کار مفید می‌کنه مثل دوا دادن به بیمار. شیاف؟ نه! چرا گه‌مالش کنم؟ همین خونی که می‌ریزه بس نیست؟ تو کشتارگاه‌ها کلٌی از این خونا می‌ریزن البته ما گوشت می‌خوریم. اما چون مال آدمیزاد نیست مهم نیست واسه‌مون. پیرمرد می‌گه: "ببین خیلی پیر نیستم من. هر چقدرم پیر باشم بیشتر مریضم." اگه هنوز اصرار دارم شیاف استعمال نشه واسه اینه که می‌دونم بین مقعد و دهن فرق می‌ذارین. فقط چون دردش زیاده مصرف می‌کنه. هر چقدر می‌خوام خودشو ببینم این بیمار پا به موت نمی‌ذاره که! می‌دونین به خودم اینطور می‌گم: "این حسّ بدیه که وقتی مرد، آدم به خودش بگه من که وظیفه‌مو انجام دادم. احساس گناه ناشی از کوتاهی کردن خیلی کم‌تر بده." همین زنده بودن احساس گناه داره تو خودش. وقتی یکی رو قال می‌ذاریم دور هم بستنی می‌خوریم تو این مرداد حس گناه داریم، چه برسه به این که قالش گذاشتیم بمیره، خودمون زنده لابد. اینم که بگیم راحت شد مرد و اینا، تعارفه. پس لازم نیست چیزی بگه به خودش. همین رو می‌دونه که این کار رو باید بکنه. یعنی اگه یهو کلّی پول گیر بابابزرگ بیاد که بتونه یه پرستار درست و حسابی استخدام کنه بی‌خیال مراقبتش می‌شی؟ "بی‌خیال که نه اصلا ً. اما به کارام می‌رسم." این‌طور می‌پرسم: "اونوقت که زندگی‌تو می‌کردی آدم بهتری بودی یا حالا که وقف بابابزرگ شدی؟" "واسه این که رو سؤالت فکر کنم باید پدرم باشه." شرمنده پیرمرد. ترسیدم جوابتو بدم. نه این که وا‌سه پدر بودن زیادی پیر باشی. چوخ‌بختیارتر از این حرفایی. از اون پدربزرگای از هفت دولت راحتی بیشتر تا از اون پدرای غمگین. احتمالا ً مربوط به هورمونم میشه. اما بیشتر ربط به "هنوز نه" داره. خیلی ساله به مرگ می‌گی "هنوز نه" پدره اما بیچاره هنوز از عالم جوونی و جدی نگرفتن مرگ و زندگی بیرون نیومده. می‌دونین من چی می‌گم. می‌دونم حوصله نداری دختر اما حرف من اینه که این جون‌عزیزی پیر جماعت زیاد ربطی به چیزای دیگه نداره. همین الان یه تن جوون (که شامل مغز و سلسله اعصابم می‌شه) بدی به پیره میره تو خیابونا؛ اون بیرون. می‌دونم تیمارداری پدر دیگه یه کار نیک نیست. می‌فهمم این نامردیه که بابا داره می‌میره. چقدر پیرش کنم که راحت‌تر شه. این‌طوری تو هم که پیر می‌شی باهاش. یه عمر به همین مفتی گذشت. پس تو باید خواهر بزرگه باشی. کوچیکتره همونه که پشت به در دامن لی پوشیده تا نوک انگشتاش رو تو جیبای تنگش کنه و یه‌وری نگاهت کنه؛ همون وری که موهاش رو ریخته. گفته بودی "پدر تو هم هست مثلا ً" و اون این‌طوری نگاهت می‌کنه. همه‌ی این رو نوشته بودم که این لحظه رو توضیح بدم. واسه‌م لحظه‌ی عجیبی بود. حالت نگاه کردن دختره رو نمی‌شه توضیح داد. فقط می‌تونم بگم مهمه. ببینین تو خیلی از این فیلما و داستانا مهم اونه که تغییری در روند اوضاع ایجاد کنه، ضربه بزنه و... اما معمولاً این مهمّا که تو زندگی یه نموره واقعی‌ترمونن اصلا ً یادمون نمی‌مونن. فقط می‌تونم بگم که دختر او‍ّلیّه که اینقدر با دل خوش خودشو وقف کرده و اگه اسم دو هجایی می‌خورد بهش واسه ربط دادنش به این قضایا ندا می‌گفتمش، بعداً که به اون نگاه فکر کرد (ببینین‌، می‌دونم من این لحظه‌ها بعدنی ندارن. منظورم از بعداً شب اون روز غروبه) اینم تلویحا ً فهمید که اتفافا ً خواهره (کوچیکتره) با اون بی‌خیالی‌ش خیلی به بابا نزدیکتره. چون بابا اینطوره و اونطوره؟ نه عزیزم چون کسی که واسه زنده موندن تلاش می‌کنه هم‌فازتره یا اونی که مشغول زندگیشه. راستشو بخواین اینم نیست دلیلش. شاید بعدنا یه روز که خواهر کوچیکه با بی‌حالی داره وظایفش رو تا برگرده خواهر بزرگه انجام می‌ده و جوابای سربالاش به بابا به یه جدل جدّی می‌کشه و تنش و با هم گریه هم حّتی دیدی کردن و... و فهمیدن که خیلی بیشتر از خواهر بزرگه هم رو می‌فهمن. حالا که هنوز همچین چیزی نشده. خواهر بزرگه رم نمی‌خوام بفرستم خیابون بمیره. کتک می‌خوره برمی‌گرده. کتاب رو با دست باطوم نخوردش ورق می‌زنه. چون وقتی گوش به زنگ نفسای بیماره، هی رمان می‌خونه. می‌گم: "خدا رو چی دیدی؟ شاید تو زودتر ازش مردی؟" باعث دلخوشی‌ش نمی‌شه. می‌گه: "اون داره زجر می‌کشه." نمی‌فرستم شکنجه‌ش کنن و حّتی نمی‌نویسمش. ربطی به این داستان نداره. نور توش کمه؛ تو خونه. خونه‌یی که مرد توش می‌میره اجاره‌ای نباشه. خود مردی‌ش بیرون‌دار می‌کنه قضایا رو. قربانی پیش پیش این ماجرا مادره بود بازم. هیچ مردنی نمی‌خواد قضا‌یا رو تموم کنه. به هر حال پیرمرده داره می‌میره. "دارم می‌میرم" حس خوبی نیست اصلا ً. بارون زیادی لازمه الان. اینه‌هاش. بعد از باران دارد تلویزیون نگاه می‌کند دختر. نه نیارین خواهشاً! حرف بد منو گوش کنین! مادرش روی تخت زندان خوب خوابیده و پدرش دارد خانه روشن می‌کند در خواب. معلوم نیست کدام شبکه را نگاه می‌کند. فقط نور تلویزیون را توی صورتش می‌بینیم. صدایش کم است. قبلا ً توضیح داده بودم که مشقت، چون از یاد می‌رود، ابدی‌ست. این شکل تمام شدنش بوده تا حالا.


۲)
بیشتر بودیم

 ببینید: آن گروه که به قدرت رسیدند، بسیار جنایت کردند؛ نسل‌کشی و قتل عام و زجرکشی و انواع شکنجه و این‌ها؛ طوری که هر آدم سالم و معقولی از ته دل می‌خواست خرخره‌شان را بجود. ظلم وقتی این‌قدر عیان شود دوام ندارد. قربانیان آنها به قدرت که رسیدند، اصلاً نمی‌خواستند و نمی‌توانستند به بدی آنها باشند. از خصلت قربانی بودن‌شان بود که نمی‌توانستند آن‌قدر بد باشند یا چون در بدی مرز داشتند، کاندید قربانی‌گری بودند؟ شما هم اگر جای آنها بودید بعد از آن‌همه جنایت که آن‌یکی‌ها در حق‌شان کرده بودند، چندتایی را اعدام می‌کردید لابد. یکی که خلّاقیت داشت، گفت از میان خیل جنایت‌کاران فقط همان فرماندهان را اعدام کنیم؛ امّا با شلّاق زیردستان. این‌طوری شد که زیردستان که کم نبودند و به زنجیر، یکی یکی می‌آمدند در ملاء عام، درجه، رسته و جنایات‌شان را اعلام می‌کردند و یکی یک تازیانه به سردار ِدمردرازکش می‌زدند جلوی چشم سایر سرداران منتظر مرگ تا نم‌نم بمیرد و بعدی را جایش دراز کنند. گفتن ندارد که تحقیر این وضعیت برای سرکردگان بیش از هر حسّ دیگری بود و خود جهد وافر می‌کردند که هر چه زودتر شلّاق‌مرگ شوند. سرداران که مردند، آن زیردست‌ها را نمی‌شد همین‌طور به امان خدا راهی کوچه و خیابان کرد. زندان و بیگاری و این‌ها لابد بوده. ولی یکی از تنبیهات‌شان این شد که گسیل به اقصی‌‌نقاط کشور شوند تا روزهای تعطیل شرح جنایت دهند؛ شرح جنایاتی که کرده بودند؛ وظیفه‌ای که به مرور قبح و شرمش ریخت و به جملاتی از بر و عبادت‌مانند بدل شد. امّا...
 امّا آن‌چه به داستان ما مربوط می‌شود، انتخابی بود که یکی و بعضی کردند. یکی مال داستان‌مان است. در واقع انتخاب هم نبود و مرور شامل حالش می‌شد و آن لطف و غنا و خیال بخشیدن به این وظیفه‌ی تکراری و مهیج و موحّش کردن آن جنایات بود با شاخ و برگ و جزئیات من‌درآری یا به یاد آورده شده که به جان عزیزتان تمیزشان دیگر نمی‌توانیم بدهیم.
 باقی ماجرا را بیشترمان می‌دانیم: قصّه‌های ترس‌ناک و پرتنش روزهای تعطیل که کاسبی سرگرمی‌سازها و اسطوره‌سازها را تعطیل کرد، این و آنی که مدّعی می‌شدند خود یا آشنایان‌شان دستی در خون داشته‌اند و اعترافات تکان‌دهنده می‌انداختند وسط و قصّه‌سازان خلّاقی که با روایت جنایات‌شان کسب وجهه و شهرت کردند و... ماجرا داشت به همین خوبی پیش می‌رفت که خوابیدم.
 راستش را بخواهید هر بار که جنایات جدید برای خودم می‌تراشم و از قهرمانی و مقاومت قربانیان چنان غرّا می‌گویم که در قربانی بودن‌شان شک کنم، بسیار عذاب وجدان بیشتر می‌گیرم و شغلم پشیمونی می‌شه. دیالوگ:
- حالا شده دیگه...
- شده؟ کارم جنایت بوده
- گیریم جنایت. این‌همه جنایت تو دنیا، یکی‌شم سهم تو
- به دنیا چکار دارم من؟ چرا چرت می‌گی؟ من این جنایتو کردم.
- پس مشکلت آلوده شدن خودته به جنایت؛ نه جنایت. این‌قدر خودخواه نباش.
- چی می‌گی؟
- قاعدتاً باید مسأله‌ی ما این باشه که جنایت کم شه؛ نه این‌که سهم ما از جنایت کم شه و دامن‌مون پاک بمونه. سرمونو بکنیم مثه کبک تو برف و بگیم ما که پاکیم، کون لق دنیا...
- چی می‌گی؟ نمی‌شه این‌طور کلّی نگاش کرد. این گه رو خودم خوردم، خودمم جمعش می‌کنم
- فرقش چیه آخه؟ اگه کس دیگه خورده بود جمعش نمی‌کرد؟ مسأله‌ی تو حلّ مشکله یا آروم کردن وجدان خودت؟
- نمی‌شه جای این تحلیلای مشعشع یه راه حل بهم بدی؟
- حالا شده دیگه
- شده؟ کارم جنایت بوده.
- گیریم جنایت. این‌همه جنایت تو دنیا، یکی‌شم سهم تو!

 دو بار دیگه هم همینا رو می‌گیم و بعد عوض می‌شیم

 تاریخ انتشار: ۷ اسفند ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


حکایت حکایت نثر توست

ارسال توسط: احمد خاندوزی


DATE: ۰۳/۲۶/۲۰۱۰ ۱۰:۱۷:۲۱ ب.ظ.
شاید یه روز از خواب بلند شیم .ببینیم دیگه نمیتونیم (جنایت کنیم).و دیگه هیچ کاری نمی تونیم بکنیم...
درود...

ارسال توسط: ایمان مومنی


 نوشته‌های مرتبط: