»
 مرتضی شاهین‌نیا » یک شعر » یکی بود یکی نبود

مرتضی شاهین‌نیایکی بود
یکی نبود
یکی چاقوی رنگی
یکی خاطره تیز
از سینمای چاپلین و قیصر
ایران روی نقشه فقط کافه بود و سبیل
همه می‌سوخت در چشم‌های  رویا
چاقو خاطره‌ی زنی دور بود که می‌رفت از پهلو
پرندگانی کوچ می‌کنند در آلبوم عکس
به درختی در آینه جیبی پدر
دست می‌برد
به رویای ماده گاوی که جهان را نشخوار می‌کرد
عکس ریختم
آسمان تکه‌های پرت شده
روزهای آفتابی در پرنده
شدن، قشنگ نیست
خودم را بستم به حرف
برای شکم گنده‌های جهان، دهان می‌گذاشتم
از جیب‌هایم دو نفر سر ریز شدند
اتاق را دزد برده بود
بیست و یک زن را ریختم روی میز
برداشت اول، از حرمسرا
خیابان‌های تهران را
آب توبه را از سد کرج گرفتم
بلقیس قبول؟
تاس را از تخته‌های نرد
پاک‌تر از آهویی باشم
که در خانه‌های شهر نو گم بود
کیف جیبی‌ام
پر از گله‌ی آهوست
عکسی برداشتم
از دندان‌های مصنوعی، روی لوله‌های نفت پارس می‌کرد
زنی در چاقو کشته شد
: یکی بود
که دسته‌های استخوانی برای تو بریده بودند
حرف              باریده
حرف              بریده
حرف            ریده
زنی حرف‌های النگو را چسب می‌زند
هند در مش حسن می‌میرد
تفنگی نماز می‌خواند
روسپی روزنامه می‌خواند
زیر زمین پوست می‌اندازد
یگ گاو از نقاشی در فرار کرد
وقتی صدا، هوایی بود در عکس
که دزدیده گرفته بودم
دست نداشت
برای برداشتن دریا از کارت‌پستال
شعبان برادر شد در خیابانی فرعی
همه چیز را از چشم چاقو می‌بریدم
می‌ریختم در کاسه‌ی سر تا پرنده‌ها
از باغ‌های سوخته‌ی یک پیراهن آستین کوتاه که برمی‌گردند
سرما نخورده باشند
دهان زن چاقو ندیده
حکایت اعدام است و گلوله مشقی‌ست
زن، گلوله مشقی‌ست
نمی‌داند؟!
چاقو را باید از کدام طرف خورد؟
که فرشته‌ها فکر کنند
مرده‌ای؟
پاشنه‌های قیصری
سبیل‌های هیتلری
چوب کردند در آستین
سیلی که آمده اتاق را برگرداند
 باید به کدام طرف صورت بخورد؟
سرخ شد
در ماهی‌تابه‌ای
نچسب
که سخت چسبیده‌ام به این زندگی
مبادا آشپزخانه از بوی قرمه‌سبزی خالی شود
لب‌های خال‌دار     بلقیس
            سیم‌های خار دار        مرزی
پرسیدم
از چاقویی که دسته نبود؟
# زنی چاقو می‌گریست
بیب     بیب    بیب
نشسته در تشتی پلاستیکی
تاریخ را بشورم
از باغ‌های گیلاس و مرزهای ارزی
از موهایش
دست‌های مردی که تار می‌زند
به چادر نماز آزاده خانم
به صفحه‌های کتاب و من که دچار شده بودم
به  بیب   بیب     بیب
از لای دفترم آهو را چه کسی برداشته؟
از پشت آینه می‌بینی  ملا؟
زنم خلیج را طبیعی زاییده
مشکل لقاح مصنوعی گاوهاست
وگرنه خودم را گوساله نمی‌دیدم
در آینه
ملا چاقو می‌کشد
ملا تیزی می‌کشد
ملا سیگار می‌کشد
ملا مربع می‌کشد
ملا دایره می‌کشد
ملا دست می‌کشد
ملا پا می‌کشد
دور ناف زنم
شنیدم
یوسف در ناف زنم افتاد
کسی با سبیل‌های هیتلری پرده را می‌خواند
تا خلیج خشک نشده
باید گاوهای زنم را به مصر ببرم
دعایی بخوان ملا
تا از پنجره‌های دوجداره عبور کنم
بپرسم چه کسی؟
انحنای سینه‌های زنم را چسبانده به گنبدی‌های مسجد شاه عباس
شال را باز کنم
 زنم را که تازه بدنیا آمده
در آینه بگذارم
ملا فوت می‌کند به نعلبکی
زنم را با پرده کنار می‌زنم
شب پشت پنجره ایستاده
از تاریکی می‌ترسم
مثل گربه‌های سطل آشغال
به جان دایی‌جان ناپلئون
مقصر من نبوده‌ام
اگر زن گلوله‌ی مرده است
خوابی دیده بودم
لای ملافه‌ها
انداخته بودم
 به چشم‌اندازی دور از یک آسمان‌خراش بی‌نام
در خاطره ندارم
که زن رفته از دریا یونس بیاورد
شهادت بدهد
که بله؟
من اما...
تو اگر...
می‌دانستی
باید می‌رفتی
به جایی از رمان که مانده بین فصل پنج وهفت
صدای گلوله می‌آمد و هوا از موهای تو کمی بهتر
تو تیر را از پاهایت می‌خوردی
دهان را دوختم به پایان نامه
اگر دیر رسید به کافه برو
اگر هرگز نرسید به کافه برو
پرده را چاقوبزن
قبل از اینکه چاپلین رویین تن شود
اطلس دنیا را عوض کن خانه را ببر
لای برف‌ها بکار
شاخ سبیل مرا بشکن در آتش بینداز
زن برمی‌گردد
زن از بر می‌گردد

 تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 3


نگاه و زبان تو در این کار نسبتا بلند اهل دیالوگ برقرار کردن است و این یعنی حیات هنر.

ارسال توسط: احمد خاندوزی


سلام این شعر کامل نیست تو رو خدا کامل کار کنید به وبلاگم رجوع کنید

ارسال توسط: مرتضی شاهین نیا


DATE: ۰۳/۳۱/۲۰۱۰ ۱۱:۲۳:۱۰ ق.ظ.
خواندم و حظ وافر بردم مرتضا جان

ارسال توسط: sahand