۱)
به جعفر ابراهیمی
«نبضم را بگیر و ببر»
از میان سگها تنها یکی پارس میکرد
گوشم از همهی حرفها طلبکار
به دنبال سنگی میگشتم
دهان سگی دستم را
دندان سگی پاچهام را
دل کسی به حال این سگ نمیسوزد؟
نیمهشب است و گرسنه
نبشقبرها را بو میکشم
کفنهای سفید پوسیده
دیگر وقت تکان دادنتان نیست
وقتی جنازهها به هم پشت کردهاند
انگشتهای جوهری کجا را نشانه گرفته بودند
که حالا به سنگ میکوبم
و چیزی زمزمه
و چیزی نجوا
آرام بگیر مرتضا
سرما برای تب کردنت کم داریم
فصل فصل سگکشیست
یادت هست کدام زمستان بود
که پدربزرگ با عصا کوبید به کرسی
دُم درآوردهای چشم سفید
بوی کلهات به سحر هم نمیرسد؟
خوب میدانست راه مسجد تا مکتبم دارد دور میشود
یکی بیاید نبضم را بگیرد و با خودش ببرد
این گورستان بزرگتر از چشمهای من است
و نزدیک که میشوی این قبرها شبیهتر
امّا اینیکی را خوب به خاطر میآورم
میدانم گوشهای تیز شده صدایم را میبرند
سلام چکش آقای قاضی
طنین کوبیدنت یاسین میخواند
من صدای تو را رعایت نمیکنم
برای همین است که اینجایم
درست روبروی تو
اقرار میکنم
به خدا هار نیستم
من سگم
در بندی که میخوانی
از میان سگها تنها یکی پارس میکرد
به سنگ میکوبم صدای تو میآید
لبانم فاتحه میخواند صدای تو میآید
به در میکوبم صدایت نمیآید
من استخوانی را ...
۲)
انزلی
خطکشهای این جاده مال شما
فقط تکهای از "رستمآباد" به من
به میرزا بگوئید اسبش را زین آمدن مرتضا بکند
باران که میبارد
نیمهی من
به "کرتهخاله"* میکشدم لای سنگهای "مُل"*
بزرگ یا کوچک فرقی نمیکند
دریایی شدهام
زدهام زیر دریازدگی
تا شمال سبز است
روی دریا سنگ پا میکشم
از رو نمیرود
میرود لای پلکهای صیاد
شیلات وعده میدهد
نئشگی شمال میپرد
تنم را به آب میزنم
هی بالا
هی پائین
هی بالا
هی پائین
هی بالا
هی پائین
پائین
پائین
پائین
به اوزونبرون
بکشیدش بیرون
الو اینجا یکی ادای ماهیها را درمیآورد
دستبند به بالههایم میزنند
سرکار من بیتقصیرم
فقط گاهی مایاکوفسکی من را از اون ور آب داد میزند
مرزهای خاکی
دریایی
تنهایی
کنار میزند
تَق سرکار تو سرت میزند
دریا را خوردهای که اینطور مست کردهای؟
تور نمیشوم
ماهی نمیشوم
خطهای این دریا مال شما
فقط تکهای از انزلی مال من
-----------
*کرتهخاله: چوبی بلند که یک سر آن دو شاخه است و برای بالا کشیدن سطل آب از چاه به کار میرود - گویش گیلکی
*مُل: موجشکن
۳)
به بازی عادت میکنی
به بازی بزرگ میشوی
به بازی محدودهی پاهایت شکسته میشود
سبک مینشینی کنار پنجره
تا سنگینی باران
از گلویت راه پیدا کند
سرشاری بغضها را برای لرزش عصا کنار گذاشتهام
بزن
بشکاف شیار گونههایم را
برای معجزهای که مادر شروع کرد
که قابله مثل همه زد تا از سرم بپرد
نئشگی بازی
جناب پاسبان
تو پاست را بده
من توپ تو را هم گل میکنم
و به هیچ دختری گل نمیدهم که دوستت دارم
و دستهایم را بالا میبرم
نه برای پایکوبی بازی
برای دستبندی که سالهاست ساختهای
برای ایستهای شبانه
که مطمئن شوی جیبهایم هنوز خالیست
تا ستارهای دیگر بر آسمان شانهات بنشیند
روی کدام درخت لانه کنم که تخمهایم را نشمرید؟!
سالهاست سرم روسپیخانهایست
که مردهایی در آن گم میشوند
و نقش اعلامیههاشان بر چشمهایم برق میزند
پاهایم را قرض نمیدهم
دستم را برای عصا کنار گذاشتهام
توپم را پس بدهید!
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
کاش مثل بابابزرگ دنیاراسیاه و سفید تماشانمیکردیم
ارسال توسط: کیانوش
سلام خواندم تو را بعد اتفاقی در من افتاد که با ید از شهاب سنگ ها پرسید . می پرسی ؟
ارسال توسط: مرتضی شاهین نیا
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany