»
 جلسه‌ی نقد کتاب «این فرمون دست کیه؟»

دهان‌های کم‌شده
جلسه‌ی نقد کتاب «این فرمون دست کیه؟»

 چهارشنبه ۱۲ اسفند ۸۸- ۵/۶ عصر-  نوزدهمین نشست «نقد کتاب گلستان» در «کانون دوستداران کتاب» برگزار شد. در این نشست که به نقد و بررسی نوول «این فرمون دست کیه؟» از «فرهاد اکبرزاده» اختصاص یافته بود، بیش از پنجاه شاعر و نویسنده از گرگان، گنبد، بندرگز، علی‌آباد، خان‌ببین، تهران و کرج، نشستند.
 بسیاری از دوستان یا نیامدند، یا اشتغال به شنوندگی داشتند یا حدیث حاضر و غایب... لابد همان جبر جغرافیاست که زمانه نیز هی تلخ‌ترش می‌کنند. «سهند عارف» نقدی شفاهی-کتبی داشت و «سارا سعیدی» کتبی-شفاهی. «مریم قهرمانی» با نقد مکتوب آمده بود و «احمد خاندوزی» بی‌نقد مکتوبش. بخش اوّل به سیاق هژده نشست پیش با نوشته‌ها بود:

این فرمون دست کیه؟

سهند عارف:

 این فرمون دست کیه یک نوول (novel) است و واضح است که در شروع این نوول راوی به جای ایجاد یک وضعیت متعادل در ابتدا که هم‌واره در شکل و شمایل بوطیقایی کلاسیک رمان رعایت می‌شود، قصّه را با یک وضعیت بحرانی مطلق و کاملاٌ نامتعادل کلید می‌زند. امّا اگر تصوّر شود این توفیق را خواهد یافت که با وجود ایجاد تصوّر اساسی بودن بحران ابتدای کتاب در این روایت برای مخاطب، کشش روایی‌اش تداوم یابد، تصوّر چندان روشنی نیست.
 مسأله ارجحیت و روند دست‌یابی به توان تشخیص مرجعی برای ترجیح دادن اقدامی به اقدام دیگر، با ارزش‌ها و موانع و مزایای تقریباً مساوی، نقش حیاتی و معضله‌ی اصلی کتاب را به خودش اختصاص می‌دهد.
 تبدّل مشاهده به تجربه یا تصعید مشاهده به انتزاع و یا حدّ وسط این دو، منتزع شدن تجربه، اصلی‌ترین تکنیک‌های شکل گرفتن روند تولید بازی‌های متنوّع پاراگرافیک کتاب هستند. به عنوان مثال: "تجربه به من یاد داده که با اغراق در هر چیزی..."
 خواست عبور از لحن و میل به فصاحت با تأکید مضاعف گذاشتن بر لحن و فضا تا محاوره‌ی کامل کشاندن زبان نیز پیش می‌رود. و به محاوره کشاندن زبان در این نوول به منظور ِ ظهور ِ فربه‌ترین شکل بلاغت و عبور از لحن است.
 مسأله‌ی هدایت و کنش و واکنش‌های این کتاب با بوف کور هم جلب نظر می‌کند: "مشکل من مشکل آدمی بود..." ص۵۲ یا "کوزه سفالی" ص۱۴
 
این فرمون دست کیه؟

سارا سعیدی:
 مهم‌ترین چیزی که به نظر من می‌رسه اینه که نویسنده‌ی «این فرمون...» با همه‌ی سرعت، حدّت و شدّتی که در روایت و ترتیب دادن ماجراها به کار می‌گیره، هم‌چنان تسلیم زبان به قولی معیاره. منظورم زبان رسانه‌ست؛ زبانی که معمولاً انتظارش می‌ره، ردیف می‌شه و کلمات و عبارات بعد از خودش رو همون‌طوری که باید باشه، میاره. این اگه می‌تونست ایجاد یک موقعیت بکنه و حاد هم بشه (یعنی خودش و خواننده رو متوجّه‌ی خودش بکنه) یا این حالت قاطعانه رو کم کنه، معلّق کنه، امکان‌های جدیدی رو موجب می‌شد. امّا حالا صرفاً به روایت کمک کرده تا همه چیز رو به سمت بازآفرینی آن‌چه هست، سوق بده.
 از طرف دیگه همین مسأله باعث شده، باز هم می‌گم، با وجود تعداد بسیار بسیار زیاد گفتن ماجراها و فراوانی ِ حوادث گفتنی، ارتباط بین اون‌ها برای خواننده بیش از پیش تعریف‌شده و حدس‌زدنی شه؛ اون‌قدر که روایت تبدیل به تک‌گویی می‌شه. این تصوّر که باید ارتباط منطقی گفته‌شده‌ای بین عبارات باشه، باعث شده که نتونه گمان، رؤیا، تخیل و هر چه فرا-واقعیت، واقعیت حاد و... در اثر اجرا شه. ۹؟
 چیز دیگه مسأله‌ی تکراره. تکرار به تنهایی توهّم ارتباط رو ایجاد می‌کنه (این‌همانی)، ذهنی می‌کنه، مسأله‌دار می‌کنه، گسترش پیدا می‌کنه...
 تکرار در «این فرمون...» چه شکلیه؟ از همه مهم‌ترش "لیلا"ست و اوصافی که به لیلا متصف می‌شن: "بورس"، "لنگه کفش"، "۶۵" و... اینا واژه‌هایی هستن که عیناً تکرار می‌شن. جان مفاهیم و موضوعاتی هم هستن که شاید با فیگور بی‌نظمی، پریشانی، صرفاً دیتا دادن و... میان و شاید می‌خوان این رو القاء کنن. امّا اتفاق نمی‌شن. باز هم همون تعهّد و محافظه‌کاری که در ارتباط گفته‌شده‌ی منطقی می‌بینیم. مثلاً اگه تو یک صفحه عادت مادربزرگ به پرت شدن از پشت‌بوم هست، توی صفحه‌ی بعد شکستگی همه جاهای لیلا رو داریم.
 این تکراریه که با تشدید شدن تو فضای وهم‌آلود، منجر به تعلیقی (که شاید مطلوب نویسنده باشه) نمی‌شه. فقط به کمک سردرد، خواب‌آْلودگی و هذیان ِ راوی رفته و در نهایت به عنوان یک رشته‌ی ارتباطی بین چیزهایی که داره تعریف می‌شه، به این توجیه منطقی می‌رسه که: خب، خواب‌آلوده. این توضیح دادن‌ها حتی وقتی پیپ می‌خواد توی دست راوی شکل بگیره و چیز دیگه‌ای بشه هم، اجازه‌شو نمی‌ده و تحت روایت‌هایی دیگه، برای متن موجّه می‌شه. برای "گلابی" هم همین اتفاق می‌افته و پس از ظهورش تو یه عبارت پرانرژی، چنان گزارش مبسوط متعاقبش همه چیز رو باز و رفع اتهام و سوءتفاهم می‌کنه که از اون‌ور استعاره هم می‌گذره.
 خب، در نهایت باید گفت "همه‌کاری" از علایق مشهود و واضح نویسنده‌ی «این فرمون» بوده؛ از شگردهای کلامی و تصویری گرفته تا فرا-روایت، تغییر زبان، حرکت‌های فرامدیومی و...

این فرمون دست کیه؟

 مریم قهرمانی:
  «تسلیم خستگی نمی‌شوم. به میان داستانم خواهم پرید؛ حتی اگر صورتم زخمی شود.» فرانتس کافکا
 فصل اوّل کتاب با تکرار هولناک و بی‌وقفه‌ی «اون داره تایپ می‌کنه، اون داره تایپ می‌کنه...» به پایان می‌رسد. این قطعه که بیشتر از هر چیز یادآور بخشی از رمان معروف استفان کینگ و فیلمی به همین نام از استنلی کوبریک -درخشش- است، ما را به سمت مسأله‌ی اصلی مطرح شده در حاشیه‌ی این اثر، یعنی "بن‌بست ذهنی نویسنده" که در روان‌شناسی به نام "تب کابین" نشانه‌گذاری شده سوق می‌دهد. وضعیتی درخودماندگار و جنون‌آمیز که از قرار گرفتن در شرایط ایزوله، یا به زبان ساده‌تر، تنهایی مفرط ناشی می‌شود.
 راوی که در تناقضات پیچیده و وسواس‌گون، اسیر افکار پارادوکسیکال و ویرانگر است، مثل کسی که مشت خود را به شدّت می‌فشارد تا از راز خالی بودن آن پاس‌داری کند، خود مجذوب و از سوی دیگر هراسان از وسعت راز خویش است. او با شدّت و حدّت در مقابل باز شدن چشم‌ها، گشوده شدن درها و زدوده شدن ابهام رفتارهایش ایستادگی می‌کند. صحنه‌های مکرّر از مقاومت او در مقابل گشوده شدن در، توهّمات ذهنی، برداشت‌های روشن و به زبان ساده بر باز شدن دریچه‌ای به سوی واقعیتی روشن‌تر و شاید مهیب، نشان‌گر اضطراب وسواس‌آمیز اوست.
 قصّه که با زبانی ساده و نثری شکسته (گفتار) روایت می‌شود، به سرعت جای خود را در ذهن خواننده باز کرده و در کوتاه‌ترین زمان ممکن فضایی چندبعدی، مانند اسکلتی سیال از یک بنای تازه‌ساز را در ذهن می‌آفریند.
 در بخشی که به سینما مربوط می‌شود؛ یعنی چیزی در حدود ۷ صفحه از صفحه‌ی ۲۲ تا پایان بخش اوّل. روند خواندن کار به سختی پیش می‌رود چرا که این بخش با کولاژ چند فضای متفاوت و مشارکت یک صدای توصیف‌کننده، به نوعی بازتاب‌دهنده‌ی کلّ داستان و نوعی نمای بیرونی زندگی و ذهنیت راوی درون روایت است. شگرد فاصله‌گذاری که باعث می‌شود تا عناصر سازنده‌ی اثر در اثر مورد نقد و بازبینی قرار گیرند، در "این فرمون دست کیه؟" با ظرافت خاصّی بدون جدا شدن از این توهّم که ما در حال گوش کردن یا خواندن روایت راوی هستیم، ابعاد دیگری از روایت را بدون بیدار کردن مخاطب به نمایش گذاشته و با حالتی کاملاً خوداندیشانه خود را آشکار می‌کند و به همین دلیل خواندن در این هفت صفحه به کندی صورت گرفته و باعث می‌شود تا سطرهای پایانی فصل اوّل، که به نوعی نشان‌دهنده‌ی فروپاشی و استیصال ذهنی راوی‌ست. با بر هم زدن تمرکز در خواننده‌ی اثر نیز به شکلی بازسازی شده و ظرفیت‌های روایت‌گری، مرزهای فروپاشی خود را علامت‌گذاری کنند. با این توصیف "این فرمون دست کیه؟" از این جهت با متن‌های مشابه خود متفاوت است که به کمک روایت، مرزها و محدودیت‌های روایت‌گری را به نمایش می‌گذارد.
 به‌کارگیری بازی‌های زبانی و لغزش‌هایی که نشانه‌ها را در بالاترین حدّ تأویل‌پذیری خود قرار داده و میدان دادن به موتیف‌های آزاد و جزئی‌نگری‌ها، که از نفوذ وسواس‌گون در ریزترین جزئیات ناشی شده، امکان تصوّر قاب و چهارچوبی کاملاً مشخص برای این فضای مه‌آلود را به کرّات به تأخیر انداخته و در جاهایی گریز از این چهارچوب‌پذیری با شگردهای مختلفی از جمله فانتزی داشتن استودیویی به بزرگی یک شهر و بازگشت دوباره به فضایی که در بخش‌های قبل روایت شده، به کاریکاتوری از یک رخداد بدل می‌شود؛ چنان‌چه گویی یک وضعیت ساده، مثل نشستن روی یک نیمکت در یک پارک متروک نیز بخش کوچکی از یک تابلوی بزرگ‌تر است که این تابلو به بخش کوچکی در تابلوهای دیگر تبدیل و این‌همه نیز در مقابل چند آینه به بی‌نهایت رسیده است.
 گریز از نظم قراردادی و برخورد مداوم خرده‌روایت‌ها، امکان دوباره و دوباره خوانده شدن و نوعی جذب‌ناپذیری را در اثر به وجود آورده و این فضا که در بالا به فضایی مه‌آلود تشبیه شده است، از آن جهت که به این وضعیت تن داده که ابهام ناشی از شگردهای مختلف، نه به فضای اثر، که اتفاقاً در حاشیه‌ی زندگی روزمرّه‌ی فردی تنها در دنیای معاصر شکل گرفته، بلکه به میزان اطّلاعاتی که در متن به خواننده انتقال پیدا می‌کند، مرتبط است و ابهام اثر، نه بر اثر کارکرد حذف، بلکه بر اثر وفور اطّلاعات رخ می‌دهد.
 /پذیرایی/
 بعد: در گپ‌وجدل‌های حضوری خود ِ فرهاد اکبرزاده، سارا سعیدی، مریم قهرمانی، «علی مؤمنی»، «نیما صفار»، احمد خان‌دوزی و سهند عارف دیالوگ‌هایی پرتاب کردند که گاهی گرفت و گاهی نه. نظرات نیما صفار و احمد خان‌دوزی به سارا سعیدی نزدیک بود که گوشه‌ای برای برخی گمان‌ها می‌گشود که گمان نمی‌برم صائب باشند. خود ِ فرهاد می‌گفت زبان رسانه سطح کار است و باید به لایه‌ها و پیچیدگی‌هاش رفت، به هر حال هر اثری با پیش‌فرض‌هایی تولید می‌شود و... و بیشتر گرگانی‌ها موافق بودند که کتاب کشش چند بار خوانده شدن را دارد و شاید در خواندن‌های بعدی چیزهایی دیگر رو بیایند و این‌که خود ِ فرهاد است که توقع از کتاب خود ِ فرهاد را بیش از این می‌کند.
 این نشست را کمی ابتر دیدم؛ نه از لحاظ به نتیجه نرسیدن بحث‌ها که استمرار در همین می‌دانم؛ از لحاظ کات نابهنگامی که عصبیت زمانه دائم‌مان کرده بود. کاش فرهاد اکبرزاده و دوستان باز هم به گرگان بیایند و کاش آنقدر بگوییم که از گل هم درآمده در شب‌نوردی، مثل شاعرها تماشای صبح کنیم و صبحانه و لابد بعدش ناهارخوران. این‌ها آرزوست و چه خوب که دست‌نایافتنی نیست.

 تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


نوشاد جان اون ۱۵ خط چندان مهم نبودند که اجازه به قیچی دادم. در هر حال ممنون که خواندی

ارسال توسط: فرهاد


لطفن از جناب اکبرزاده بخواهید جناب فراهانی ! که ۱۵ سطر سانسور شده را بر روی سایت قرار دهند تا کتاب دست ما کامل تر شود

ارسال توسط: نوشاد عالمیان


 نوشته‌های مرتبط: