»
 علی‌رضا دانش‌پژوه » سه شعر » غروب در آتلیه‌ی نقاشی

علی‌رضا دانش‌پژوه"غروب در آتلیه ی نقاشی"

لبهات می‌لنگند
وقتی داوینچی رهات می‌کند
صبح است
و آفتاب‌گردان‌های ون گوگ
به حس شهوت
به سوی تو می‌چرخند

لیلا!
روح تو دارد روی میز
توی لوله‌ی خود کار
پیر می‌شود.

سرمه نجاتت نمی‌دهد
تنها
سلول اسیرانت را تیره می‌کند.

چه بر می‌آید از من؟!
که با رفتار خشک رنگ‌های تنم
سیگار بکشم؟

ببین!
عضله‌ی بالا آمده!
انگشتانی کشیده
کشیده نشده
دستی که به سوی دهان می‌رود
نمی‌رود
و حلقه‌های دود
که روی هوا ثابت‌اند.
خیال نیست!
دیده‌ام بارها شانه‌های فراخ و
اندام کامل مردت را
که زیر سایه روشن سروها
در تن رسیده‌اش محو می‌شوی!
و دستانش آنقدر قوی هست
که خط اتو
و ابتذال ترد و
غرور خودکارم را دو نیم کند!

نه!
نه علی
نه رضا
دو نفر هم که باشم. روی هم
پنجاه کیلو نمی‌شوم.
مشکل این نیست
تو هم می‌دانی.
اما من
لیلا من
تقاص کدام هم‌خوابگی
در بندر کدام اسپانیا بوده‌ام!
من نفرین نفرین شدهی کدام آه‌ام.
کدام زن
از تجاوز افسران انگلیس
به طرح گرهی
به شکل اندام من فکر کرده
ببین!
بخیه خورده این زانو به سینه‌ام
مثل عنکبوتی سوخته
تردم
اگر به نامم بخوانی... باد
ذرات کپک را
از صورت نیم خورده‌ام می‌برد.
کی؟
بگو کی؟
کدام عصر غمگین
که داشتی از بی‌حوصله‌گی
می‌مردی!
حروف جدولی سرد
سرد
تو را به یاد من انداخت؟!
یادت نیست؟
بالا آورده بودی
شاعری را که زرد بود
و اسپرم‌های نارس
قاطی ترکیب بی‌ترکیب چهره‌اش بود.
چشم
بله
حتمن
قول می‌دهم خارج از چارچوب این این متن
به تو فکر نکنم اگر
توی ساختار شعرت
فراموشم نکنی!


***


" "

این حرف‌ها ربطی به شعر ندارد
و شاید الهه‌ی شعر
اخراجم کند
ولی مادرت
زحمات گراهام بل را به باد داده
و جیغ ممتد گوشی
همیشه
صدای آن دختری نیست که در باد
مرا فریاد بزند.


***


" "

نی می‌زند چوپان
گوسفندان به دریا رفته‌اند.

 تاریخ انتشار: ۱۵ فروردین ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 5


بار اینهمه الوار خردشده برگرده ام را زنی که ماهیان صداش به در میخورد می نویسد. همسر من شیوارمضانی تنهابارقه ی سالهایی بوده و هست که امثال شما مرا سیاهترین موجودات عالم میدانستید ومیدانید. مدعی آن نگاهی نباشید که در چشمخانه ی شیواست. آنهم در یک صفحه ی ادبی که تمام سهم من را از دنیای شما قاب می گیرد.

ارسال توسط: علیرضا دانش پژوه


مجید جان من شمارو از یاد نمیبرم مرسی که به یادم بودی. ۰۹۳۶۹۰۵۷۸۴۱

ارسال توسط: دانش پژوه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۴ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۱۱/۲۰۰۷ ۰۴:۲۹:۲۲ ق.ظ.
سلام
من این شعر را ۳ سال پیش از زبان مهدی شکری شنیدم و بعد از آن قسمت هایی از شعر را به حافظه سپردم :اگر به نامم بخوانی... باد
ذرات کپک را
از صورت نیم خورده‌ام می‌برد.

و حالا این پاره از شعر را زمزمه میکنم :دستی که به سوی دهان می‌رود
نمی‌رود
و حلقه‌های دود
که روی هوا ثابت‌اند.
روی هم رفته این شعر را دوست دارم منتظر شعر های بعدی تو هستم((راستی از مهدی سراغی ندارم))

ارسال توسط: بهروز


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۴ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۰۴/۲۰۰۸ ۱۱:۰۳:۰۸ ق.ظ.
دوستت داشتم !!

ارسال توسط: نازنین


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۴ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۴/۲۰۰۹ ۰۶:۱۳:۱۶ ق.ظ.
ostad Danesh pajouh azizzzzz.

salam,
hanooz hamoon ghalam va kalame ziba va payizi. Man ro nemitooni az yad borde bashi.
Hamedan ,mazare sibzamini ,roozi chandin saaat "toop bazi" hamrah ba kolli maram o marefat ,Zigmond froud and Metalica ...! .agar hanooz oon khaterate "tahe Bond" ro az zehne pooyat trash nakardi baram email bezan ,kheyli khoshhalam mikoni.

ارسال توسط: Majid