»
 احمد خادم‌پر » یک داستان » «شیرهای خمار مترو گلدن‌مایر»

احمد خادم‌پرهیچ اتفاق خاص یا نگران کننده‌ای نیفتاده بود!؟ تنها در پی یک تصمیم جنون‌آمیز من و دوست‌دخترم یعنی تنها کسی که شایسته بود بایسته.
هر آنچ بخواهی تا برایت... تا بی‌نهایت خیال، تا بی‌هویت جنون...، وارد قفسی طلایی رنگ، زیبا - ترین طلای رقصانی را که بتوانی در نظر آورد، از شیرهای خمار یا خمار افسرده، شیرهای نرِ بی‌یال، نر یال‌دار، ماده شیرهای چالاک و سنگین وزن که زیبایی و استواری گردنشان نشان از شکوهی ازل-ابدی می‌داد؛ شده بودیم. به هرحال تصمیم عجیبی بود که اجابت کردم و حالا با شلاقی در دست راهنماییشان می‌کنم. نعره می‌کشند و من با تسلطی پولادین همراه رقصیدن داده‌هایی طلایی رنگ پیش می‌روم.
«هی؛ به اون‌یکی خیلی نزدیک نشو؛ فاصلتو با من زیاد نکن. بامن باش.»
هی به گوشش نرفت که نرفت. من هم شلاق را با شتاب و کرنشی رساتر به اهداف می‌رساندم. ولی کم‌کم اوضاع خیلی بر وفق مراد نبود. بعضی از صداها و غرش‌هایی که می‌شنیدم، یعنی از اطراف به گوش می‌رسید بیشتر انگار از درون خودم می‌آمد. و طنینی بنیان برانگیز به خود می‌گرفتند.
« فقط شیرهای خمار مترو گلدن‌مایر بودند که می‌دانستند. یعنی دانسته می‌شدند.»
تصور اینکه پنجه‌ی یکی از شیرها به ران‌های این دختر گیر کند هم کارم را به تیمارستان می‌کشاند. خوب دیگر شغل آبا و اجدادیمان است. رام کننده‌ی شیر.
#

این قضیه‌ی گیر کردن پنجه‌ی شیر به جایی برمی‌گردد به روزی که همین اتفاق افتاد. پنجه‌ی اسد شیر نر ِ با هیبتی که از بیشه‌های آفریقا سر از عربستان در آورده بود و نام بردار شده بود به اسد و بعد هم سر از یک سیرک بزرگ جهانگرد که صاحبش از عجایب روزگار است و برای خودش خدایی می‌کند. مثلا ً یک بار خاکستر داغ سیگار برگش تمام سیرک را در شبی آرام به آتش کشید. اما او ورشکسته که نشد، نشد. داد قفس شیرها را وقت نمایش از طلای ناب بسازند و الی آخر. من هم که مثل کولی‌ها پایبند جهانگردی‌ی ِ سیرک شده بودم بعد از پدرم که توسط یک ماده شیر کشته شد، شغل آبا و اجدادیم را مثل یک فرزند خَلَف با کمال افتخار به عهده گرفتم. شاید دوست دختر من هم با من خویشاوندی‌های دور و نزدیک غریبی داشت که با من داخل قفس شیرها آمده بود و تازه بازیگوشی هم درمی‌آورد. در عین حال در نظرم لَوندتر می‌آمد تا جایی که میل به دریدن را بیشتر از شیرها در خودم احساس می‌کردم.
جز این نمی‌شد و باید رها می‌شدی. در کوران حوادث غوطه می‌خوردی... جمله‌های احمقانه نوشتن به جایی نمی‌رسید؛ کار رام کنندگی‌یِ شیر برایم هیجان بیشتری داشت.
#

جنوب اسپانیا - در نزدیکی ِ یک میدان گاو بازی ِ بزرگ، چادر بزرگ ِیک سیرک با تمام دنگ وفنگش بر پا شده بود. چند سال قبل.
-یک ماتادورکه برای دیدن حیوانات سیرک به خصوص شیرها و بخصوص اسد آمده بود با من حسابی گرم گرفت کنار قفس شیرها نشسته بودیم و تا پاسی از شب می‌نوشیدیم و دود می‌کردیم و در پناه چند فانوس درشت و پر نور گپ می‌زدیم.
او از علاقه‌اش به رام‌کنندگی شیر و من از علاقه‌ام به گاو بازی. و بالا خره تصمیم گرفتیم در فردای آن روز با او به میدان گاوبازی برویم و من هم این کار را یک بار هم که شده تجربه کنم.
آن روز هم یک دلهره‌ی عجیب - «مثل امروز هم اکنون که با... در قفس طلایی‌ی ِ...» - از چیزی یا جایی.
به هر حال من به عنوان یک مهمان آنروز یک گاو تازه نفس را از نفس انداختم؛ ولی بعد فرصت دیدار دوباره رخ نداد تا ماتادور جوان قصه‌ی ماهم یک بار شیرها را امتحان کند و آسمان سپیده دم اسپانیا به خون نشست زمانی که ما از دیوارهای سپیدش دور می‌شدیم. ساعت پنج صبح.
#

مثل ذکر گفتن بود. جنگیدن با گاو نر را می‌گویم. باید وزن خودت را به جانور نشان می‌دادی تا حساب کار خودش را بکند. و پارچه‌ی قرمز و نیزه‌هایی کوچک بودند و با همه‌ی کوچکیشان مثل ماست ستون فقرات جانور را می‌درید. و همینطور خودت را رها می‌کردی از رنج سیاهی که بر جانت مستولی می‌شد و ذره ذره روحت را می‌کاهید. عرق می‌ریختم.
و حالا ران‌های این دختر که ایستاده است. اگر پنجه‌ی یکی از آن بازیگوش‌هایش به آنها گیر می‌کرد کار تمام بود. همین چند ماهِ پیش پنجه‌ی اسد به دماغ یکی از شیرهای نر ِجوان ِ گردن کلفت گیر کرد. کلاً دماغ و دهن واصلاً یک طرف پوزه‌ی شیر بیچاره از بیخ کنده شده و آویزان مانده بود. یک شیر با پوزه‌ای از خون که عین خیالش هم نبود. و یا همین چند ماهِ پیش؛ درست نیمه شب که همه هراسان از خواب پریدیم و به طرف قفس شیرها دویدیم. تقریباً همه با تفنگ‌هایشان آمده بودند. به جز من که کاملاً خواب آلود، فقط شلاق را تا زده دست گرفته بودم و یقه پیراهنم تا چند دکمه باز بود و با موهای ژولیده وقتی رسیدم پنجه‌ی اسد را دیدم که از قفس بیرون آمده بود. اول ناخون‌هایش را از غلاف بیرون راند تا نشان بدهد چه در چنته دارد.
تقریباً همه قبض روح شده بودند. و بعد این اتفاق بیشتر دوام آورد زمانی که پنجه به قفل گیر کرد. یک قفل آهنی‌ی ِ بزرگ که با هیچ دیلمی نمی‌شد شکاند. قفل مثل یک تکه طناب پوسیده از هم دریده شد. اصلاً انگار با کلید باز شد و به زمین افتاد. بعد اسد بیرون پرید؛ با سرعتی که هیچ ارتباطی با چثه‌ی غول آسایش نداشت.
یک شیر نر درشت که هنگام حمله اصلاً نمی‌شد به صورتش نگاه داد. همه نشانه رفتند. من هم یک نظر با دست خالی این کار را با دست خالی کردم. با خود گفتم: «اگه الان ماشه رو نکشه دیگه امکان نداره بتونن بزننش.»...
... و به طرفة العینی اسد لای قفس‌ها ناپدید شد. وکسی فرصت رساندن فشار به ماشه را هم پیدا نکرد. دستهایشان به شدت می‌لرزید.
و حالا اگر به طرفة العینی پنجه‌ی یکی از آن‌ها به رانهای این دختر خانم گیر کند، دیگر با هیچ شلاق و تفنگی نمی‌شود بدون یک آسیب جدی آنهم نه تنها جسمی بلکه هم روحی کاری کرد. عرق می‌ریختم.

 تاریخ انتشار: ۱۵ فروردین ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۵ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۲۰/۲۰۰۷ ۱۱:۴۱:۱۸ ق.ظ.
حفره ای در روایت به قطر خیلی
در این داستان وجود دارد . ضمن خصوصیات پارودیکی که در زبانش به چشم می خورد . باید بیشتر خواندش .

ارسال توسط: سهند آدم عارف


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۵ ب.ظ.
DATE: ۰۷/۰۸/۲۰۰۸ ۱۲:۱۵:۱۰ ب.ظ.
سلام من را به آقای خادم پر برسانید . بفرمایید که عالی بود

صالح

ارسال توسط: صالح