» »
 سهند آدم عارف » تشنگی از وسط

سهند آدم عارفتشنگی از وسط تشنگی از وسطاستا زار وسط است

تشنگی از وسط م‌ح‌ن یک مجموعه شعر بود، هست و خواهد بود. هست در وسط قرار می‌گیرد مثل از. روی جلد هم از وسط است ولی وسط ، آخر است.
یعنی: ۱ - هست، وسط است ۲ - هست، آخر است ۳ - وسط، وسط است ۴ - از وسط است ۵ - از، از است ۶ - شاید وسط از باشد و الخ...
وضعیت بالا نشان می‌دهد که در تمام مراحل، تشنگی همیشه بالاست، ضمن اینکه جلد مجموعه فروید است یا به بیان بهتر روی جلد مجموعه، فروید هم هست، حضور دارد اینطوری:
دهانی
مقعدی
یا
تشنگی
وسط
جایگاه از را خودتان هم می‌توانید پیدا کنید. پس تکلیف جلد روشن نشد به همین صورت خودتان می‌توانید روشنش کنید.

می‌رسیم به "یک درخواست از خواننده‌ی عزیز". از ما می‌خواهد که ازخواندن شعرها پرهیز کنیم.(ص۳) یعنی ۱: شعرها را نخوانیم(؟) ۲: چون کتاب را ناشر چاپ کرده کلش را بی‌خیال شویم. ۱یعنی الف: اگر شعرها را نخوانیم پس چی(؟)ها را بخوانیم. ب: شعر ها را نخوانیم شعرها را بنویسیم یعنی همین کاری که من دارم می‌کنم. ۱ یعنی الف-۱: شعرها را نخوانیم عکس‌هایش را نگاه کنیم. ب-۲: باید شعرها و عکس‌ها را باهم بخوانیم. ۳: در یک برخورد عصبی بگوییم بابا اینها چه مسخره‌بازیی است که م‌ح‌ن درآورده من هم می‌توانم در عرض چند ثانیه مثل اینها را بگویم(خب بگو!) که این تقریبن همان مرحله‌ی ۱ب است. ۴: این سخن از برای آن‌کس است که به سخن ادراک کند، اما آنک بی‌سخن ادراک کند با وی چه حاجت سخن است. آخر آسمانها و زمین همه سخن است پیش آنکس که ادراک می‌کند و زاییده از سخن است که «کن فیکون» پس پیش آنک آواز پست را می‌شنود مشغله و بانگ چه حاجت باشد.(فیه مافیه مولانا جلال الدین صفحه‌ی۲۰) ((بعدن به این مشغله و بانگ می‌رسیم)) بگذریم.

بانو را شعری می‌دانم که نباید تمام می‌شد. حالا که تمام شده پس شهرزاد با م‌ح‌ن جا عوض می‌کند و م‌ح‌ن می‌رود بغل پادشاه و شهرزاد است که در این روایت از هزار و یک شب نجات پیدا می‌کند. قصه، شعر می‌شود و شعر، قصه و در انتها پادشاه عملی خلاف عفت انجام می‌دهد و بعد م‌ح‌ن را می‌کشد یعنی ساختگرایی: بانوی / شعر و قصه‌هام / بمیری اگر بمیرم.

بازی فوتبالی را در نظر بگیرید که در آن سی بازیکن در زمینی به طول و عرض ۵۰۰ و ۳۰۰ متر قرار دارند با سه دروازه. چهار توپ هم به بازیکنان داده‌اند که با آن بازی کنند. کمی که از این بازی می‌گذرد
داور سوت می‌زند و همه می‌ایستند و معلوم می‌شود گلی وارد دروازه شده است ولی داور می‌گوید دروازه‌ی سوم برای گل زدن نبوده است و کسی حق نداشته به طرف این دروازه شوت کند وزننده‌ی گل هم اخراج شده و به زندان اوین منتتقل خواهد شد. باز هم که بازی ادامه پیدا می‌کند داور سوت می‌زند و اشخاصی که سه توپ اضافی را با پایشان لمس کرده‌اند اخراج کرده و به چند ماه کار اجباری محکوم می‌کند. و در اواخر بازی هر کدام از بازیکنان یک سوت از جیبشان در می‌آورند و داور را به دلیل دخالت در امور بازی
به اعدام محکوم می‌کنند. این مثال تقریبن در ساختار تعدادی از شعرهای کتاب حضور دارد.(رمزگان چند توهمی)

آ [فاصله‌ی تردید] ب
می‌زند یک چش
[م َ سرنوشت ه ]
...
می [تکرار مکررات می؟] رد زیر ب
این شعر فقط ساختارش را به رخ می‌کشد ولی موفق نمی‌شود به اندازه‌ی کافی آدم را گیج کند.
م‌ح‌ن:
لطفن کاری نکن که در سطر بعد بنویسم
خدا رحمتت کند
این هم علامت قبرت
کاری نکن لطفن
با این شعر کاری نداشتم. خودش پرید اینجا.

در شعر «تو با...»، و البته سه سطر ابتدایی و سه‌چار سطر انتهایی فرکانس آواها رفتاری اروتیک دارند.(خیلی حسی) اما شاید اشتباه کرده باشم و بر عکس باشد. یعنی بار اروس- فتیشیک تصاویر است که باعث ایجاد توهم اروتیک در آواها شده است. به‌هرحال فرقی نمی‌کند و این‌ها دو روی یک سکه‌اند:
«تو با دستهایانی وحشی می‌آیی
می‌نویسی‌ام، در نوشتن‌ات، وسط‌هایت
در وسط‌هایت می‌نویسی‌ام، نوشتن‌ات»
(من: نوش ِ تن‌ات خوانده نمی‌شود)
در تشنگی از وسط ، "از"ها "از"های براهنی نیستند که متن را "ازیت" کنند. اینجا "از"ها ادامه‌ی "از"های رویایی هستند. حجم دارند ولی خیلی متکی به نفس هم هستند. ادامه‌ای غیر منطقی بر "از دوستت دارم" حالا نگاه کنید به "از"های شعر «این آشفتگی».
من که اهل این نقطه از کره‌ی زمین هستم عادت کرده‌ام همیشه عرفان را مرید و مرادی یا به صورت تعلیمی در متون منثور و منظوم قدما (حاجیه خانم منظومه منثوره قدمایی- رضی‌ا...-) پیدا کنم و بفهمم.

در تفکر عرفانی که ساختار بلاغی آن تقریبن به شکل چندین لابیرنت به هم پیوسته است، وارد شدن سوژه به هر لابیرنت به منزله خواستن او برای عبور از این لابیرنت به لابیرنت بعدی محسوب می‌شود. مولانا در دیباچه‌ی تشنگی: «دیوانه شو گر عاقلی» مصداق این فاکت ورود به اولین لابیرنت است. یعنی قبل از ورود، سوژه تازه می‌خواهد ابژه که تازه می‌خواهد سوژه شود دارای عقل سلیم یا همان بلاهت رئالیستی از نوع سانچو پانزایی آن است. او با گذشتن از دروازه‌ی اولین لابیرنت و حرکت در مارپیچ‌های ذهنی که بی‌شباهت به مارپیچ‌های مغز هم نیستند کم‌کم وارد دنیای پیچیده‌ی به اصطلاح دیوانگی می‌شود. این دنیا بی‌شباهت به مدرکات و محسوسات دون کیشوت نیست. پس از بیراهه رفتن‌ها، تغافل و تحیرها و خوف و رجاهای متعدد سوژه موفق می‌شود از هزار توی اول عبور کند. وقتی این مرحله تمام شد او تازه می‌فهمد که این دنیا آنقدر پیچیده است که هنوز هیچ چیزی را نمی‌فهمد. این مرحله از نظر الگویی فقط شبیه همان مرحله‌ی پیش از وارد شدن است منتهی با غرایز متفاوت. پس تا آنجا اول ابژه‌ای وجود داشت دارای عقل سلیمِ بلیهِ! رئالیستی. فکر کرد که می‌خواهد بداند و وارد لابیرنت شد -سوژه شد- لابیرنت را رد کرد، تبدیل به ابژه پریم شد. وارد لابیرنت دوم می‌شود و سوژه پریم می‌شود و همین‌طور الی‌آخر. این تسلسل تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که سوژه به این ایقان برسد که در آخرین عبور از عبور هم عبور کرده. این یعنی تجربه‌ی مرگ. و لذت‌بخش است این تجربه و این تازه اول ماجراست. یکی از هدف‌های عرفان شاید تجربه‌ی غیرغریزی این غریزه باشد. و اینجاست که کل ضمایر با هم یکی می‌شوند. بعد از این یکی شدن است که اگر فرصتی پیدا کند او ابژه‌ی محض می‌شود و راه‌هایی را رسیدن به همان مرحله‌ی اول می‌داند اما این‌بار با خودآگاهی ولی باز تازه این اول یک ماجرای دیگر است.
مطمئن باشید این مراحل اگر به پارانوییک اسکیزوفرنیا ختم نشود هرگز به پایان نخواهد رسید. البته این فقط یک نامگذاری است.

برگردیم سر بحث اصلی خودمان اگر البته اصلن اصلی وجود داشته باشد. این همه آسمان ریسمان بافتم که مثلن رابطه‌ی وامداری ادبیات م‌ح‌ن را با ادبیات عرفانی خودمان مشخص کنم که نمی‌خواهم بتوانم چون اگر بتوانم همه‌اش را تقلیل داده‌ام. حالا می‌توانیم برگردیم به شعر اگر شعرن شعری در کار باشد.
شعر این آشفتگی شعری است با فرم و فن بیانی وام گرفته از عرفان، زیست جهانی روان‌کاوانه-معرفت شناختیک و به مضحکه کشیدن تمام اینها بدون اینکه هیچ خندیدنی در کار باشد. از فلش‌های عبور این شعر عبور می‌کنیم اگر بتوانیم و جابجا کردن سطرها برایمان مشکلی ایجاد نکند! ولی حیفم می‌آید این چند سطر را نیاورم:
تو تا به یا تو تا یا تو تا به حال
شکل بمیریمن را کشیده‌ای؟ هان، چیز یا
این هم از
این هم یا
اگر جهان بینی ِ شعر این آشفتگی در مورد زندگی و مرگ(بمیریمن) آنطوری انتزاعی است یعنی آنطوری:

در شعر برای این سه‌شنبه همان مفهوم به شکلی انضمامی ارائه می‌شود. یعنی اگر در آذرماه ۷۷ دو سال و نیم باشد که غزاله‌ی علیزاده خودکشی کرده پس باید غزال کوچولو باشد و دو سال و نیمش باشد و چشم‌هایش بی‌مژه باشند و هنوز از شیر نگرفته باشندش و محمد حسن موجود در شعر هم مژده بدهد به غزاله‌ی دو سال و نیمه که خوشحال باش که یک هم‌صحبت تازه به‌دنیا آمده و تازه در بیابان خودکشی شده آمده است همین نزدیکی‌ها پیش تو غزاله کوچولو!(البته این هم‌صحبت اسمش محمد مختاری نیست) ای مادر تمام توصیف‌های ناز. برای هم قصه‌ها و شعرهای چاپ نشده‌تان را بخوانید.:
اگر بگویم آمده بودم خنده‌دارترین خبر روز را برایت بگویم خنده‌ات می‌گیرد
حتا اگر بگویم یادم رفت بگویم هم خنده‌ات می‌گیرد
ودر آخر شعر:
دارد تاریک می‌رود، دیر است، تا پنج‌شنبه‌ی دیگر
این هم علامت قبر محمد حسن‌ات

این حزن، یکی از مرثیه انگیزترین شعرهای این مجموعه به شمار می‌رود. قبلن گفته بودم که در شعری مولفه‌هایی مضحکه شده‌اند بی‌هیچ خنده و لودگی‌ی. در اینجا مرثیه‌ای داریم بدون گریه و چس‌ناله که به هیچ‌وجه اعصاب آدم را گه‌مرغی نمی‌کند.

یک پارودی جدی: ز ز ز م م م سسستا تا ن
می‌دانیم اگر تاریخی خطی برای ادبیات این چند سال اخیر قائل بشویم شاهد رفتارهای پارودیکی خواهیم بود که از بعضی شاعران سرزده که روی قسمتها یا کل بعضی از آثار کلاسیک‌ها و معاصرین متمرکز بوده.
اگر بخواهیم برای پی‌بردن به چیپ بودن و چیپ نبودن استفاده‌های مختلف از این تکنیک سنجه‌ای داشته باشیم همواره می‌توانیم به این حکم مارکس رجوع کنیم که هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. پس پارودیی چیپ نیست که خود ش پارودی نشود یا سخت باشد این کار. حالا اگر زورتان می رسد زززم م م سسستاتان ِ م‌ح‌ن را پارودی کنید.
این شعر می‌خواهد گسستی هر چند ناقص از زبان پردازی داشته باشد و بیشتر خود را به ایده پردازی نزدیک کند. حتا از این هم فراتر رفته و به‌عنوان متن یک پرفورمنس قابلیت اجرا را داشته باشد. یعنی در فرم باید به دنبال تاویل گشت.

«ای گاو ملوسم کی ب ب ب بع کنی، بع کنی؟
بع بع»
یکی از دوستان نسل قدیم ِ سن و سال‌دار این شعر را که شنید گفت این آقای نجفی که در روستا زندگی نکرده و هنوز نمی‌داند گاو ماغ می‌کشد، بع‌بع نمی‌کند بی‌خود می‌کند درباره‌اش شعر می‌گوید. فهمیدیم راست می‌گوید بنده‌ی خدا، باید به م‌ح‌ن ِ سال ۷۸ بگوییم به خودش بگوید بی‌خود می‌کنم درباره‌ات شعر می‌گویم سن و سال‌دار نسل قدیم!
همین

«من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید ما را به طور مساوی از چشم آویزان می‌کند»
با خواندن این سطر یاد فروغ نیفتید یاد شهرزاد بیفتید در اول پاره‌ی تشنگی.

اولین شعر پاره‌ی "از" احتمالن در سوگ پاره‌ی "تشنگی" است:
«گریه کنید گریه خوب است گریه سبک می‌کند آدم را
کلاغ متن را شیر می‌کند تا(به مولفش) بپرد
کلاغ کنید کلاغ خوب است کلاغ سبک می‌کند آدم را»
خط‌مشی این پاره را بر این اساس بروید جلو:
«نمی‌دانم چه می‌گویم... کافرم اگر من می‌دانم که چه می‌گویم»(عین القضات)
«امروز تماشا کن اشکال غریبانه»(مولوی) و الخ...
وای کنید وای خوب است وای سبک می‌کند آدم را
برای اینکه معلوم شود در پاره‌ی "از"، "تشنگی" مرده است می‌گویم که فایده و ایده‌ی یک سخن وقتی ظاهر می‌شود که آن سخن مرده شود. اگر نمرده شود فایده‌ی آن به مستمع نرسد.(فیه مافیه ص ۱۱ مصادره به مطلوب)
م‌ح‌ به "م" می‌گوید مرگی که تو مردی این متن صد سال دیگر هم نمی‌تواند بمیرد.
من می‌گویم که هیچ‌کدام از شعرهای تشنگی و از شعر نیستند و م‌ح می‌گوید: «و در صورتی که بگویی این شعر نیست* هر آینه بهشت* مال تو می‌شود*»

حالا ببینید "م‌ح" که در پاره‌ی تشنگی فقط "م" بود و قرار بود تثبیت نشود و قول داده بود، چقدر مذبوحانه تلاش می‌کند که خیلی دیکتاورمآبانه "از" را تثبیت کند. به بوطیقا رسیدن از این راه باعث می‌شود که به بوطیقا رسیدن از راه دیگر باور ناپذیرتر باشد:
«از چشمهای من به لبت فوت می‌کنی
از چشمهای من به لبت فوت
از چشمهای من به لبت
از چشمهای من به
از چشمهای من
از چشمهای
از چشم
از

تنها از است که می ماند فروغ خانم

زمانی در نقاشی مشکل بعدسوم وجود داشت. یعنی نقاشان نمی‌توانستند عمق و برجستگی و زمان به تابلو بدهند. آخر پرسپکتیو که نشد عمق. شعرحجم هم می‌خواست همچین کاری بکند که نشد البته. یعنی آن طول و عرض و ارتفاع انتزاعی دال‌هایی بودند که ممکن بود به کسی عمق و... بدهند و به کسی ندهند.
تا اینجای کار هم(تا صفحه‌ی آخر کتاب) همین موضوع سهند آدم عارف و همینطور م‌ح‌ن را انگار آزار می‌داده که با پاره شدن صفحه گسستی به وجود آمده است. یک حجم کامل و انضمامی. نکته‌ی دیگری که باعث گسست کامل این پارگی و به شعریت رساندن این پارگی و تکمیل شدن "پاره‌های" قبلی شده است این است که پارگی از پایین به بالاست. اتفاق اصلی همین است که شاعر شعرش را از پایین به بالا خلق می‌کند.
طور دیگری نمی‌شد شعری از پایین به بالا خلق شود.
این هم علامت سنگ قبرت تشنگی از وسط:

نوشتاری بر تشنگی یا م یا محمد توسط سهند تمام شده بود. همینطور بر از یا ح یا حسن توسط آدم و بر وسط یا ن یا نجفی توسط عارف هم الان تمام شد. حالا باید سهند آدم عارف بنشیند و با م‌ح‌ن یا تشنگی از وسط سرو کله بزند.
حالا کتاب را می‌بندیم و سعی می‌کنیم زیاد یادمان نیاید که چه خوانده‌ایم. به این فکرمی‌کنیم که آیا واقعن لازم بود این همه ضمیر اعم از متصل و منفصل، تغزلی و غیرتغزلی!
هر صفحه را که باز کنید یک عالمه ضمیر مثل مورچه می‌رود زیر دست و پای چشم‌هایتان. این ضمیرها می‌خواهند بگویند و بگویند و بگویند. اما بگذارید دیگران دعواهایشان را بر سر چگونگی فرمت این مجموعه بکنند. اما نیمه‌ی پنهان کتاب که در شعر زندگی تشنه‌مندانه‌ی خانم و آقای مورچه پیدایش کردم این است: رمان زندگی تشنه‌مندانهی خانم و آقای مورچه. ما توامیم! اینجا قسمت پسا وسط است. بله! «و در صورتی که بگویی اینها شعر نیست*هر آیینه بهشت مال تو می‌شود*»

باز هم برویم به فیه‌مافیه شاید فرجی شد: هرک عارف را بد گوید، آن نیک گفتن ِ عارف است در حقیقت، زیرا عارف از آن صفت گریزان است که نکوهش بر آن نشیند. عارف عدوی آن صفت است، پس بدگوینده‌ی آن صفت، بد گوینده‌ی عدوی عارف باشد و ستاینده‌ی عارف بوَد از آنک عارف از چنین مذمومی می‌گریزد و گریزنده از مذموم محمود باشد و بضدها تبیین‌الاشیاء پس به حقیقت عارف می‌داند که او عدوی من نیست و نکوهنده‌ی من نیست که من مثل یک باغ خرمم و...»(فیه‌مافیه.عین عبارات ص۱۱۱)
پس ارزش این مجموعه درابتدا در گرو تعداد مخالفانی است که بر انگیخته و حفظ این ارزش هم در گرو حفظ این تعداد و هرچه دیرتر مصرف شدن مجموعه است.
و حرف آخر اینکه خواننده در مواجهه با تشنگی از وسط سه‌راه آشکار پیش رو دارد: ۱: ساده‌ترین راه ممکن یعنی جدا دانستن شعرها و پاره‌ها از هم که اگر ادامه‌اش دهیم به نفی حاد شاعرانگی درکلیت مجموعه خواهیم رسید. ۲: باز هم مستقل دانستن پاره‌ها و شعرها ازهم و لذت بردن از قسمتهایی و لذت بردن از لذت نبردن از قسمتهای دیگر. ۳: خلاقانه دانستن رویکرد فرمی اثر در زمان خودش و عبور از این بوطیقا که این یعنی تشنگی ِ مداوم.*


دی ماه ۱۳۸۵


* : نوشتن این نوشته در پی ِ یک خلجان مازوخیستی اتفاق افتاد و سنگ سیلیس.
**!: یک‌سری نقاشی به همراه این متن کشیده شده بود که از اسکن شدن آنها به دلایلی خودداری کردم. هرکس می‌خواهد آنها را ببیند می‌تواند تشریف بیاورد منزل و از آثار نقاشیهایی بر نوشتاری بر تشنگی از وسط دیدن کند.

 تاریخ انتشار: ۱۵ فروردین ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0


 نوشته‌های مرتبط: