"تحویلِ سنگ نوشتهها"
زن همسایه
روی باغچه آمده
امروز
پس ازآنهمه ماهها
با گالشهای سبز
جلیتقۀ بادی
چنگک فلزی
و یک شیئی عقربهدار
به کاوشگری شبیه است
که به قصدِ مینیابی
در میدان ظاهر شده
او که مکتشف نبود
باستانشناس نبود
ریاضیدان، فکر نمیکردیم باشد
امروزهمه را تائید شده
او که نه با ذرّهبین دیده بودمش
نه با دستکش جراحّی،
نه سربند
امروز آشکارا دیده شده
دستهایش؟ بوتهایست لایِ
یا گنجشکی؟
که در رازِ آن خیره شده
یا شاید یک نوزاد
بند نافِ این یکی را
با سرِ کدام شاخه باید برید؟
شیر آب کو؟
بسته است
گونیها
الوار
پستویِ گوشۀ حیاط
که بس که انباشته ست
حرفش راهم نباید شنید
بیلچۀ کوچکِ زیر پا
منتظرِ باز شدنِ منفذ هاست
جائی چیزی دود میکند
زن همسایه
داخلِ آینه
درِ دیگ را بر میدارد
و خم میشود رویِ غَلَیان
تا وا کند مشتش را
پیشِ رویِِ دانهها
زن همسایه امروز با بند و قیچی و پنس
دور تا دور باغچه میگردد
هر جا صدای نوزادی میشنود
گوش میخواباند
و زنهایِ بیشمار خاک
نفس نفس زنان و دردمند
با استفاده از فرصت
شکمِ خود را بالا میدهند
و حوضِ کاشیِ آبهای صا ف
و ماهی را
صدا میزنند
زن همسایه گره میزند
بیرون میکشد
و میانِ بو وَ بُخوری
که از آوایِ ریشهها برمیخیزد
سرش گیج میرود
زن همسایه
که هر چند دوست میداشت،
امّا هرگز از چاه
آب نکشیده است،
اینجا فرق میکند
گوشۀ دامنش را گرفتهاند
میخواهند برخیزند
یا او را به کام میکشند؟
زن همسایه رشد کرده
میداند که در آشیانِ گذشتگان نشسته است
و شکوفهای ست
که از رگ دستِ آنها باز شده
زن همسایه آگاه است
که بهار، بخشی از خودِ اوست
و از تارهایِ نیاکانش میوزد
برایش امروز قطعی شده
بهار که رنگ پایِ خودِ اورا دارد
زیر خاک پنهان بوده
وَ از لایِ دو بالِ قیچی او
پر میزند
زن همسایه امروز
با هر سرِ طاق
هر آجر
هر طناب
حرفی دارد
و عجیب تر آنکه
همۀ آنها در جوابِ او برگ میدهند
زن همسایه که امروز در سینیِ گرد
خاک پاک میکند
با سر انگشت
غبار صورتِ کسی را پس میزند
خطوط را به حالتِ اوّل بر میگرداند
بینی
نگاه
ابروها
دهان
(اینکه خورشید خانم است!)
و راهِ هوا را باز میکند
من نمیدا نستم که کارِ او
تحویلِ سنگ نوشته و الواح
به رویِ نیکوی آدمی ست
یادم رفته بود با او
سرِ برقِ نوری که در چاهها
چون ریسمانی سرک میکشد
و هر چه بریده بود ترمیم میکند
بحث کنم
زن همسایه بلد نیست باقلوایِ عید درست کند
امّا مطمئنم که از زیرِ خاک
همین امروز کسی را بیرون خواهد آورد
که همه را درس میدهد
زن همسایه بهار را
که از خودِ او بزرگتر است
بغل کرده به گلخانه میبرد
امروز
در هر روزنِ دیوار
دفینهای پیدا کرده
او که برای مینیابی صدایش زده،
قیچی و بیلچه دستش داده بودند
هر چه یافته
لایِ گل پنبه پیچیده بودند
زن همسایه امروز
باستانشناسی ست
که با عینک ته استکانی
بهار را در دستمالی میپیچد
زیر بغل میزند
به کلاس درس
و پای تخته میبرد
زن همسایه
روی میدان دایرهای میکشد
آنگاه همه جا سبز میشود...
***
"چراغهای زیر درخت"
شنیدم که شهرداری
پایِ درختهایِ کوچک باغچۀ نبش
چراغ نصب کرده
ازاین پس، شبها
هر گیاه تندیسی ست
که تاریخ تولدش را
روی پایۀ مرمر آن
به نور نوشتهاند
از امشب
در باغچۀ نبش
جائی که بچهها موقع بازی
قوطی بیسکوئیت و ماست و آب پرتقال ریختهاند
و صدای عصای سالمندان
قلبی را هر از چند گاه
زیر پوست آن روشن و خاموش کرده است
موجودات تازهای پا میگذارند
مو جودات تازهای
که باغچه را
فتح میکنند
و دور تا دور
از بالایِ میلهها
مثل مجسمۀ بالدار میدان باستیل
آدمهایِ منوّری دیده میشوند
که آزادی را به ارمغان آوردهاند
همسایه سرش را از پنجره بیرون آورده
"آنجا چه خبر است؟
آنجا اسباب کشی ست؟"
و در باغچه
از پایۀ کوتاه کُندهها
که انگشت به دهان
در انتظار بهار
مغموم نشستهاند
ساقۀ ترُد آدمهائی نو سبز میشوند
آدمهائی چنان شفاف
که شهرداری میتواند ازاین پس
چراغهای پایهدار موازی را خاموش کند
با چتری از رنگین کمان
نازک تر از بالِ پروانهها
آنها از کوچۀ ما میگذرند
خانهها را اندازه میگیرند
و سهم روشنائی هر کس را
با اولین پستچی صبح خواهند فرستاد
مدتها بود
که کارگران را میدیدیم
بیلها، کلنگها
همه جا را صاف کرده بودند
فکر کردیم گورستانی میسازند
بعد آن حوضچۀ سنگی را آوردند
با لبههایِ برگشتۀ دالبردار
و دخترکِ سنگی را
بر اوجِ محور وسط آن نصب کردند
همه گفتند
کاش سفید بود مجسمه
اینهمه لک نداشت
ترک نخورده بود
اینرا از کدام عتیقه فروش پیدا کردهاند
بعد سرو کلۀ گیاهان پیدا شد
با ساقههائی که در سرمای ِزمستان
به سرخی میزدند
فکر کردیم تاتر است
صحنهای برای قصۀ کودکان به پا میکنند
کسی در داستان گمشده
روز نمایش پیدایش میکنند
تا آنکه باغچه
مثلِ یک خانه
به میلههای محافظ
و جاکلیدی و قفل مجهز شد
اسم پیدا کرد
در دفترچۀ شهرداری ثبت شد
امّا وقتی خبرِ چراغها رسید
چیزی
مثل شهری که تانکها به دروازهء آن رسیدهاند
متوقف شد
همسایههایِ نبش
چراغهایشان را خاموش کرده بودند
همه ترجیح میدادند بگویند"نیستند"
بعکس، آنجا
در پاره مکانی که گوئی از سیارهء دیگری پیاده میشد
حرکتها همه دورِ"هستن" میگشت
و آدمهایِ نوری
ساختمانها را زیر نظر گرفته بودند
کارگرها
پایشان را زیادی به زمین کوبیدهاند
اتفاقی افتاده
این خاکۀ طلائی طبیعی نیست
حوضچه را کی پُر میکنند
فواره کی باز میشود؟
آیا سرمان را بگذاریم بخوابیم؟
فکر میکنید اینها
این موجوداتِ طلائی
چاهِ اشباحِ ما را هم آب خواهند داد؟
فکر میکنید
زیر بازویِ سالمندان را هم میگیرند
و صدایِ تُک تُک عصاها
با جیک جیک گنجشکان به رقابت بر خواهند خواست؟
فکر میکنید آنها
رغبتی به آب پرتقالِ محصول کارخانههایِ ما
داشته باشند؟
اصلاً فکر نمیکنید این چراغها را
پای رویاهای ما روشن کردهاند
و ما را از درونِ خود
خوابهایِ سنگینمان
با ضرب و شتم به بیرون رانده باشند؟
به هر حال باید آماده بود
ما پنجرهها را باز میگذاریم
و حولهها و ظرف خشککنها را شستهایم
اگر قرار شد جای ما را
آنها در این خانهها بگیرند
اگر قرار شد ما به باغچه منتقل شویم...
اصلاً چه شد که شهرداری
چراغهائی به بزرگی سنگ در باغچه نصب کرد
و مجسمههایِ بالدارِ آزادی را
با چند تکه چوب
و چند درختِ بیرنگ و بو
به اینجا کشاند و پر و بال داد؟
ما به اعترافات شهردار گوش نکردهایم
ما رمز و راز رابطهها را نمیدانیم
هر چند فکر میکنیم آتش
دستاورد پدرانِ پیشدادیمان
و کیو مرث بود
در معرفت ترکهها و چوبهایِ خشک واماندهایم
برایِ همین وقتی شهرداری
درختهائی را به نازکیِ مرز نقاشی سیاه قلم، آورد نشاند
هیچکس فکر نکرد ممکن است امروز
به کُندهء چراغهای پای درخت واصل شویم
هیچکس نگاه نکرد طبلی که میکوبیم
پیتِ حلبی پنیر است
و دندانهای مصنو عی همسایه
به هنگامِ ابراز انزجار
از پنجره بیرون افتاد
در این محله قبل از اینکه شماها بیائید
روزها
جنون آزاد بود
شلنگ تخته اندازی
و هر حرکتی از این دست
تشویق میشد
حشره بالدار همانقدر حق اوجگیری میان گرد و خاک داشت
که آدمی
از امروز دیگر ممکن نیست
متوجه نیستید؟ اتفاقی افتاده
چراغهائی
قدّ بزرگترین تُنگ آبی که ممکن است دیده باشید
پای درختهای نازک باغچۀ نبش
شبها روشن است
و همین ترکهها که میبینید
این ساقههایِ سرخِ لخت
که به شّلاق شبیهند
در مجموع پیکرهای میسازند
مشحون از نور
که به سوی خوابِ تک تک ساکنان محل در حا لِ پیشروی ست
همه درازکِش، وقوع حادثه را انتظار میکشند
امّا اگر نوشت
اگر به نور درنوشت
از عسلِ رویا دیگر چشم نخواهند گشود
و سایۀ تند یسهای باغچۀ نبش
تا ابد بالایِ سرشان
خواهند وزید
زنی با عجله رفت رویِ با لکن
رختها را جمع کرد
بچهها را برد به آشپزخانه
گفت: باغچه را نگاه نکنید
آفتاب را روبیدهاند
قدری گرد و غبار ریخته، همین!
و در برابر چشمان حیران بچهها
خانههای محل یک به یک طلائی میشدند.
۱۲ فوریه ۲۰۰۷
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany