»
 نصیر نصیری » چهار شعر » پرنده‌ای با عصا

نصیر نصیری"پرنده ای با عصا "

هرگز پرنده‌ای با عصا ندیده بودم
نمی‌دانستم
آنکس که نمی‌دود
پرواز را می‌داند
و رودخانه‌ای
که از سنگلاخ می‌گذرد
گام‌هایی از آهن دارد
*
هرگز نشنیده بودم
که کسی
به سادگی قطره شبنم کویر
برگ را این گونه تفسیر کند
و این گونه
از پس پرده‌ای تاریک
رگان عاطفه‌ی خورشید را بدرد
*
دونده‌ای بر آسمان
پرنده‌ای بر زمین
و رودخانه‌ای از آهن
اکنون
حیاط و مرگ
دگرگون و بی‌منطقند


***


"گفت و گویی با همزاد"

همچون احساسی مجرد بود
سر در گریبان
زیر باران
در پی بوی آشنایی در باد
گفتمش:
سلام
هنوز هم بوی قهوه‌خانه‌های سر راه را داری
مثل لکه ابر ظهر تابستان
یا خیابان خلوت سحر
*
گفت:
چه غروبی دارد
این شهرک غریب
داشتم در جیب‌های کویریم
به جستجوی سبزی یک دست می‌گشتم
و می‌اندیشیدم به یک ماهی
که افتاده بود کنار جوی این سه راهی
و چشم‌هاش
احساس آبی مرا کشت
و فکر می‌کردم
چه سرزمینی دارم
مردگانش
از زندگی زیبا ترند
*
گفتم:
گوش کن
به چهچه بوق مسافر کش آزادی
آزادی
۴۰۰ تومان
*
خندیدی:
چه ارزان
**
بانویی با لنزهای آبی
از من پرسید
آقا
ایستگاه انقلاب اینجاست؟
گفتم:
میان لنزهای شماست
*
تو باز باران را زیر لب زمزمه کردی:
چه برهوتی
با اشگ تمام مادران سوگوار
یک شاخه گل حتا
بر این خاک نازا
نمی‌شود رویاند
بر هر دستی
شعری کاشتیم و
بهاران
دشنام دشنه‌ای بر داشتیم
**
گفتم:
همیشه همین
می‌پیچی به هیچ
همیشه در ایستگاه‌های متروک
به یاد تو می‌افتم
همیشه
گل هرگز نروییده
یاد ترا در خاطرم سرخ می‌کند
همیشه جای تو
کنار همیشه خالیست
*
گفت:
میان رنگها
جایی برای بی رنگی نیست
با حروف سربی
سرخ می‌نویسند
اینجا
جای همه‌ی گلگونها خالیست
*
گفتم
به کجا می‌کوچی
توحید یا سعادت آباد؟
*
گفت:
هر کجا
هر کجا که چادر هجرانها بر پاست
بوی آشنایی دارد این باد


***


"فرصت‌ها و مشگل‌ها"

همه‌ی فرصت من
انسان بود
و همه‌ی مشگل من
انسان
*
آنسان دویده‌ام
که یوز ها می‌دوند
تا نمیرم
آنسان که موش‌ها می‌میرند
بر تختک تشریح نخبگان
*
در آیینه‌ی عشق من
نقشی دور به جا مانده
یادگاری از تبسمی
و در اندیشه‌ی من سنگی
تا بشکنم این آینه را
*
همه‌ی فرصت من
تماشای این تبسم بود
و همه‌ی مشگل من
تکثیر این تبسم


***


" "

شکل‌ها
از هندسه‌ی خویش بیرونند
من چه بیهده
به جهان نظم می‌دهم
با خود کاری که خود در دلش
آشوب شبنم است
معناها
از خانه خارجند
من چه بی شهر
به در می‌کوبم

 تاریخ انتشار: ۱۵ فروردین ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 4


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۸ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۰۷/۲۰۰۷ ۱۰:۰۴:۰۶ ق.ظ.
خواندن این شعر ها را باید نگه داشت و بعدن هم خواند آخر:
شکل ها
از هندسه ی خویش بیرونند

ارسال توسط: سهند آدم عارف


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۸ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۰۸/۲۰۰۷ ۰۹:۵۷:۱۳ ق.ظ.
tamame vojoudam dash milarZd,hey taze bazam bouye oun mioumad,boush:Cgar+atresh+adams!

ارسال توسط: mona


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۸ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۱۹/۲۰۰۷ ۰۹:۳۷:۳۷ ق.ظ.
مرسی حالم را به طرز خوبی بد کرد کاری که یک شعرخوب میکند

ارسال توسط: مهم نیست زیاد


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۰۸ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۲۷/۲۰۰۸ ۱۰:۳۳:۲۰ ق.ظ.
لذت بردم استاد

ارسال توسط: حامد روزی طلب