»
 نیما صفار » ویژه‌نامه » گزارش ِیک بعدازظهر

نیما صفارچهارشنبه ۲۷ دی‌ماه ۸۵، فرهنگ‌سرای بهمن ِتهران / به همّت ِبچّه‌های سایت ِ«عروض» / جلسۀ بررسی ِشعر حجم و شعرخوانی ِشاعران ِگرگان:

حدود ِ۳ بعدازظهر با اجرای «سهند ِعارف» شروع شد. شعری از «رؤیایی» خواند و...

بعدش «من» صحبت کردم دربارۀ مقیمان یک نام که دچار تناقضی بین مجموعه شدن و فراتر از همه چیز بودن می‌شوند و مسائل مبتلابه‌شان و... قصّۀ شعر حجم را هم گفتم و چند چیز دیگر. چون کسی کاری که با دیگران کردم با من نکرد {نت‌برداری} بیشتر از این نمی‌نویسم.

بعد: «سلمان ِحقوقی» رفت پشت ِمیز با سطری از «بهرام ِاردبیلی» ِفقید (من آنم که پل به دیدنم سی و سه چشم دارد) نه چندان تلویحی اشاره به ولایتش هم کرد و اشاره به «اونگارتی» و «سن ژون پرس» هم همین‌طور و همان ماجرای معروف کش‌روی ِ«رؤیا» از دوّمی. چیزهایی در ستایش ِنیما گفت و از فقر ِتجربه در شعر ِفارسی گله کرد. مثالش را هم از ارتزاق ِرؤیایی از تجربه‌های زیستی ِسن ژون پرس آورد. در انتها هم به دکان و دستگاه ِمرید و مراد بازی {مانند آن چه بین رؤیایی‌بازها رایج است} تاخت و در دفاع از نسبی‌نگری برآمد.

بعد: «مرتضا پورحاجی»: در نگاه به شعر ِحجم، رویّه‌ای را می‌شود لحاظ کرد که حینش چیزهایی که به درد ِامروز ِما بخورند هم پیدا شوند.
چند محور را برشمرد {۵ ؟} تا روی یکی‌شان مکث کند:
- اشتباهات ِبنیادین ِمانیفست ِشعر ِحجم / گپ‌مدار بودن مانیفست / isolation و بین‌الهلالین‌گذاری آنها در روش (یکی‌شان هوسرل خوانده بوده ؟) / و /...
- موضعی که می‌توانیم نسبت به ترم‌هایشان بگیریم؛ چیزهایی مثل ِحیرت، کشف، اتّفاق یا مدّ امر ِرازورزانه (در را باز می‌کنم به امید ِآمدن ِتازه)
- دوباره نشان دادن تفریق‌های شعر ِحجم و شاعرانش و بیشتر بودن ِنقاط ِانفصال از اشتراک
- یکه خوردن ِما {بخوریم ؟} از تحرّکات ِپارتیزان‌های جدید ِشعر ِحجم {واقعاً هم یکه خوردن دارد انصافاً (دوقیده‌اش کردم)}
بعد: مرتضا پورحاجی: گفتمان ِحجم، گفتمان ِبسته‌ای‌ست. این آب ِپاکی را همین اوّل بر دست شاعران و پارتیزان‌های شعر ِحجم بریزم. گفتمان ِحجم قادر به استحاله پیدا کردن، تکامل و پیش‌روی نیست. گفتمان ِبسته را فقط می‌توان در جاهای مختلف آزمایش کرد و جایگاه ِتقریباً اصلی‌اش را یافت. مبنای ژانری کمکی به بررسی ِشعر ِحجم نمی‌کند و با تعابیر ِمحفل و concept بهتر می‌توان پیش رفت.
بعد مرتضا گفت که در ضمن موافق نیست که «براهنی» «خطاب ...» را با نگاه ِانتقادی به شعر ِحجم نوشت. این در پاسخ ِمن بود که
قبل: در چالشکی که با سلمان ِحقوقی کردم، چیزکی گفتم که اینطور هم ازش برمی‌آمد
هنوز مرتضا: مانیفست ِشعر ِحجم مشکلات ِزیادی دارد: خرج کردن ِمتدهای شاعری به جای استراتژی‌های بالقوّه‌ی شعر (با نگاه به «احمد شاملو» و متدولوژی ِشاعری کردن)
بندهایی از مانیفست: حجم‌گرایی آن‌هایی را گروه می‌کند... {بروید بخوانید} شاعر ِحجم‌گرا در این جست... در کشف ِزیبایی خشونت می‌کند... / این لحن مناسب ِنوباوه‌ای‌ست که قرار است شاعر بشود، عطش ِکشف و جهیدن دارد. زبان ِمانیفست بیشتر در حشر و نشر سامان می‌گیرد تا مداقّه در امر ِشعر. این زبان، زبان خودتبیینی هم نیست. به شکلی متعارف، اهل استنکاف و بیان نکردن است. در مانیفست به جای زبان ِاندیشه زبان ِشاعرانه (و نه شطّاحانه) داریم و زبان ِبصری با تجربه‌ای تمثیلی تلاش می‌کند شبیه ِاندیشیدن شود. در عین عین ِجمله‌ها شکل ِزبان بصری‌ست. امری منتزع نمی‌شود با این زبان. با این زبان تولید تئوری نمی‌شود: «محورهای سه‌گانه»، «پاک کردن ِردّ پا» و...

: امکان ندارد در رهن ِزبان ِتمثیلی ِبصری نباشید و این‌گونه بگویید. شکل ِاندیشه از جنس ِگفتار و زبان ِکارکردی‌ست. این متدولوژی ِاز«آ» به «ب» رفتن خطرناک برای اندیشیدن است... در واقع آنجا {در مانیفست} تنها جست، اضافه به امر ِشطّاحانه شد و شدیدش کرد.
دیگر این که مانیفست بیشتر دربارۀ شاعر است تا شعر. این جست‌ها و عبورها را شاعر می‌کند. شعر، هست اگر، برای این است که در استخدام ِشاعری باشد. بسیار فریب‌آموزی می‌کند در مقولۀ شاعری کردن؛ یعنی روش‌هایی برای شاعرانه‌نمایی ِهر چیز.
گاهی این فریبندگی کم‌تر است. مثلن: «نقاب که برداشت / مثل ِیک مرد زیبا بود» می‌توان روی‌کردی غیر ِحجمی هم به این شعر ِ«اسلام‌پور» داشت. بیشتر ِشعرهای پرویز ِاسلام‌پور این استعداد را دارند که در دو مکانیسم ِمجزّا پی گرفته شوند.
و: راجع به شعر ِحجم ِمنهای رؤیایی عمومن سکوت کرده‌اند. براهنی هم بعد از سکوت فقط برمی‌گردد راجع به رؤیایی صحبت کند؛ نه راجع به جریانی که به هر حال بوده.
با صحبت درباره‌ی شعر ِحجم می‌توانیم برای معاصریّت و فعلیّت ِخودمان هم دوایی بسازیم. بسیار سخاوت‌مند خواهند بود شاعران ِشعر ِحجم اگر که بگذارند جای‌گاه ِآنها را مشخّص کنیم. این non class بودن هیچ تمایزی نمی‌آورد.

بعد: محمّد حسن ِنجفی: با یک مصاحبه، ناگهان همه‌ی تبرها برای بت ِسی‌ساله‌ای رو می‌شوند. بعد از مصاحبه‌ی بهرام اردبیلی و اشاره به تمکّن ِمالی ِرؤیایی و کباب و... که به آنها می‌داد {از این حاتم‌بخشی‌ها هنوز هم هست} بسیاری باز عَلَم مبارزه با شعر ِحجم را بلند کردند. «هر شعر ِخوبی شعر ِحجم است» (رؤیایی) من می‌خواهم طیّ این ۲۰ دقیقه در تأیید ِهمین جملۀ رؤیایی صحبت کنم. آن‌چه شعر با آن پدید می‌آید زبان است؛ نه زبان ِشاعرانه که شعرانه؛ با زبان و در زبان. شعر نمایش ِمکیده شدن ِشاعر در مخمصه‌ای به نام ِزبان است. در آن برهه شعر ِحجم و نه شعر ِرؤیایی (که خیلی از شعرهایش حجم نیست) در واقع همان «شعر» بود. زبان چیست که شعر را این‌قدر پروبلماتیک کرده، تبدیل به بغرنج‌ترین مسألۀ بشر می‌سازد؛ که دال و مدلول را دربرمی‌گیرد؟ ماهیت ِزبان چیست که آن‌قدر بغرنج است که شعر را به خاطر ِنشان دادن ِآن ماهیت تبدیل به امری مهم می‌کند؟ زبان یک موجود ِمادّی ِتنانه‌ی material است؛ کاملاً مادّی. ارجاعات ِرؤیایی به شاخه‌ی اصیل ِعرفان است که در واقع معرفتی‌‌ست تنها و تنها زبانی و در واقع معرفتی‌ست زبان‌شناختی. صدها و هزارها مثال می‌توانیم از مولوی بیاوریم و مادیّت ِزبان را در ذهن ِشاعر ببینیم و ببینیم که خود ِشاعر اعتقاد دارد که زبان ابزار ِکافی برای بازنمایی ِزبان ندارد: ای داده مرا بلندحالی / در تو کمی‌ام شده کمالی - یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش / که حامله‌ست صدف ز درّ ربّانی - در منزل ِدال الف چرایی / در منزل ِدال باش دالی... مولوی، شمس، عطّار ِمنطق‌الطّیر و... دغدغۀ زبان دارند. مولوی این پروبلم را نه به انسان که به زبان نسبت می‌دهد. این را در شعر معاصر هم می‌بینیم: سه مرد روی نیمکت نشسته بودند / سه مرد با رنگ‌های‌شان / با رنج‌های‌شان (احمدرضا احمدی) این ارتباطات ِمخفی ریشه در چه دارند؟ به محض ِتعبیر ِزبان به دیوانگی و انفجار می‌رسیم. رؤیایی حالا پول داشته یا کمپلکس ِمانیفست‌نویسی، به هر حال شاعر است و شعور ِزبان داشته و ما ناچاریم به او فکر کنیم. به جز یکی دو شعر، اکثر ِشعرهای بهرام ِاردبیلی شاعرانه‌اند و شعر نیستند؛ چرا که شعر فقط و فقط دغدغه‌ی زبان دارد. فیلم ِ«شب روی زمین» {چند (۵ ؟) اپیزود از چند کارگردان} مثلن شعر است چون دغدغه‌ی زبان دارد و خیلی شعرها شعر نیستند چون دغدغه‌ی زبان ندارند ... زبان بسیار مادّی‌ست و از چیزی به چیز دیگر تبدیل می‌شود و شعر چطور تمرکز می‌کند بر دیگریّت ِدال: «امضاها» {بالاخره رؤیایی}: تسلسل ِدلالی که در هر زبان وجود دارد و این ما را دچار ِشکوه ِحجم می‌کند. اصلاً آن مکعّب معروف ِ«ویتگنشتاین» در سطح را من بسیار نزدیک به تلقّی ِرؤیایی از حجم می‌بینم: اسب مسبّب اسباب بود / وقتی ورود نور را دریا کف می‌زد
امیدوارم چیزهایی که گفتم بخشی از سوء تفاهم‌ها را برطرف کند.

همان بعد: مریم جعفری: صحبت ِمن مثل ِصحبت ِآقای نجفی‌ست با این تفاوت که ایشان بهتر گفتند {جاهای... ِقبل و بعد دستم زیر ِچانه بود ، خودکار معطّل} حجم توضیح نمی‌دهد:
شعر ِحجم دهان ِزبان است... {چند شعر از امضاها خواند و اشاره به دو مؤلّف در کار کرد} رمزهای این دو مؤلّف به یک سو میل دارند و آن «شخص ِزبان» است. بایزید... رؤیایی... سهروردی... هفتاد سنگ ِقبر
... پارادوکس جزء لاینفک ِاین شعر است...
غزلی از مولوی خوانده شد که حجم بود {من فقط راوی‌ام به خدا (با شیشه‌خورده‌های روایت)} روجا نامی لطفی‌نژاد پرسید چطور، که منجر به کمی گپ و گفت شد و ماند برای بعد {سال‌هاست ما توی گرگان منتظران ِبَعدی موعودیم}

بعد: علی سطوتی قلعه: من نه رفتار ِسبک‌شنانه‌ی آقای پورحاجی را پی می‌گیرم و نه رفتار ِروش‌شناسانه‌ی آقای نجفی و شاید حرف‌هایم تلفیقی از آن دو باشد: «پروژه‌ی یدالله رؤیایی»:
در میان ِچهره‌های مدرن ِشعر ِفارسی او و تنها او خاصیّت ِخودش را دارد؛ خاصیّتی مکرّر و ممتد که هرچه تکرار می‌شود بیشتر دوام می‌آورد. تنها یک مؤلّف می‌تواند این‌طور باشد. بارها گفته‌ام و باز هم می‌گویم رؤیایی جای هیچ‌کس را در شعر فارسی نگرفته. رؤیایی جای خالی ِخود را پر کرده ‌است. رؤیایی سبک و شرایط خاصّ ِخودش را دارد ... در هوچی‌گری‌های دهۀ هفتاد (چند زبانی ، چند فرمی و...) هیچ کس جرأت نمی‌کرد برود سراغ ِرؤیایی که شرایط ِخاصّ خودش را دارد؛ پرنسیپ‌های خاصّ خودش را دارد ... در کلّ مانیفست‌نویسی ِکلّ دنیا کم‌تر مانیفستی را می‌بینیم که کسی که آن مانیفست را نوشته، بعد ِ۳۰ - ۳۵ سال حتّی وقتی راجع به پل الوار می‌نویسد به آن مانیفست ارجاع بدهد. من البتّه صحبت ِآقای پورحاجی را راجع به مانیفست خیلی دقیق می‌بینم... کنش بنیادین ِرؤیایی پیوند با عرفان ِنظری دارد. هر نام، اگر آن نامی باشد که باید، اگرچه اسم ِاعظم نباشد، به تولید کتابی می‌انجامد: «دریایی‌ها» و... این می‌تواند علی‌رغم ِخواست ِرؤیایی باشد... هر چه رؤیایی می‌کشد از «ها» است. توی «هفتاد سنگ قبر» که در واقع هفتاد سنگ قبر نیست این «ها»های رؤیایی در نام ِپدر جمع می‌شوند و «کتاب» می‌شوند. رؤیایی را بدون ِرؤیایی نمی‌توان خواند. «امضاها» که در چاپ ِفارسی و برای رهایی از معضل ِ«ها» با نام ِ«من ِگذشته، امضاء» منتشر شده است رؤیایی را متوجّه‌ی نام ِخودش می‌کند.

مظفّر ِرؤیایی: بعد: ما زمانی که جوان بودیم از این جلسه‌ها، نه این که نداشتیم؛ داشتیم؛ امّا تعدادش کم بود. شب‌زنده‌داری و گپ و گفت‌های دوستانه‌ی خالص و رها و... داشتیم. فرهنگ‌سراها (من از دور، از طریق ِدعوت‌هایی که از من می‌شود می‌فهمم تعداد ِاین فرهنگ‌سراها خیلی زیاد است) این‌قدر نبودند. دیگر این که بحث‌های ما آن دوره تئوریک نبودند. شاید آن‌قدر سرمان گرم بود که حوصله نداشتیم. وقتی می‌بینم آقای پورحاجی یا آقای محمّد حسن نجفی برخورد ِتئوریک می‌کنند، این زمان ِما نبود. این درست است که این حرف‌ها مطرح بشوند. یک تعاریف و چهارچوب‌هایی از قدیم بوده‌اند تا نسل ِآقای صفّار که تفاوت‌ زیادی نکرده‌اند. چون آخر جلسه است، جای بحث تئوریک نیست. تصادف ِمیمونی‌ست این همه شیفتگی به یدالله
من در تنها مقاله‌ای که به طور ِمتدیک مبانی ِنظری ِشعر ِحجم را تبیین کرده و نوشته‌ام، ۳۰ اشکال در شعر ِحجم را که رفع شدنی‌ست مطرح کرده‌ام... حرف‌های اردبیلی و آزادی‌ور را به دل نگرفتم، امّا از داریوش {اسدی کیارس} دل‌خور شدم... ایرادی که آقای پورحاجی می‌گیرند را نه می‌توانم بگویم هست، نه می‌شود از آن گذشت... این که رجعت بدهیم به رؤیایی کار ِدرستی‌ است؛ امّا کامل نیست. بهتر است نمونه‌ها و ممارست‌های شاعران ِشعر ِحجم دیده بشود که متأسّفانه کم‌تر می‌شود. ما نباید فکر کنیم که مانیفست ِشعر ِحجم دستورالعمل شاعری است. یا باید مانیفست‌های دیگری نوشته شوند یا اتوریته‌ها و مرجع‌ها باید روی آن کار کنند. والّا شعر ِحجم می‌شود همین که صفّار ِعزیز می‌گوید؛ یعنی یدالله رؤیایی.
ما نمی‌توانیم شعر ِحجم را مکتب قلم‌داد کنیم؛ یکی برای دوری جستن از رابطه‌ی مرید و مرادی و دیگر توسّع و گستردگی ِزبان در شاعران ِشعر ِحجم. بهتر است به جای تراشیدن ِتنه‌ی درخت ِگنده‌ای که هر چه می‌تراشیم کم نمی‌شود، از درخت‌هایی متعدّد و متنوّع صحبت کنیم. من با حرف‌های آقای حقوقی موافقم که پدر بودن معنی ندارد {طیّ گپ و گفت‌های لایی ِسلمان حقوقی ضمن ِاشاره به مهدی موسوی که بعضی او را پدر غزل پست‌مدرن می‌دانند (خودش نه البتّه (خود ِمهدی)) به رؤیایی و پدرخواندگیش بر جماعت هم زد} و صرفن تقرّبی را می‌رساند. فقط باز به عنوان ِیک آکادمیسین می‌گویم، نه به عنوان ِپارتیزان ِشعر ِحجم (چون سال‌هاست که شعر نمی‌گویم) بهتر است به تجربه‌ها و ممارست‌های استنتاجی و واقعی توجّه شود. از به کار بردن ِتعبیر ِمکتب احتراز می‌کنم. این راه ِدرستی‌ست برای استمرار ِاین پدیده.

سهند دعوت به شعرخوانی کرد. این‌ها خواندند:
حبیب موسوی - مرتضا پورحاجی - احمد خان دوزی - علی کاظمی - نیما صفار - سلمان حقوقی

بعد در صلح و صفا مثل ِبچّه‌های آدمیزاد تا پایین پله‌ها با هم بودیم به گپ و گفت و پرسش ِاحوال و چندتا چیز ِدیگر و در سرمای آن‌وقت ِتهران مثل ِتوی فیلم‌ها گروه گروه جدا شدیم. قرار شد بعدنی هم در کار باشد.
متن‌های توی {} هم مداخلاتی هستند ِبعضن خاله‌زنکی از من

کاتب : نیما صفار

 تاریخ انتشار: ۱۵ فروردین ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0


 نوشته‌های مرتبط: