خیز میدهم کلمههای غمناکی را تا مصرع شوند در جَستْهایی که ضرورت امروز- شعر را در تسلط غنایی که باید داشته باشد «از اینهمه نگفتههای غمناکتر از من و تو- شما و همه» شناسنامه دهد.
«از میان حرفها»
محمود مومنی
۱
با زندگی چندگانه، مجال از زندگیی گفتار میافتد و زیستن زندگی در شعر را، دشواری ریختی در بیگانگی میکند. که گاهی مجابِ یگانگیی کلمه، بر کلمه- رحمتی و رحمی کنند شاید به امیدی در بلندکردن یگانگی در سطر و مصرعهایی چندگانه؟!
۲
شعر، کشف تدبیرهای ناگهانی در ایجاد شناسنامهی جدیدی از تصاویر سطرهای نهفته و نگفته است. تدبیرهایی تعیین کننده از جذبههای جدید و باهوش که بیمحابا و بیدرنگ رفیقِ عمقِ دردهای لغت در اشتراکِ زندگیی تصویر در سطرهای صاعقه میگردد.
۳
شعری که دریچههایش را برایم میگشاید، معناهایم را میرباید و در حیرتی لالم میکند در معناهای گویایش که با صاعقه سرنوشتی ناگهانی در خط ادامهی لغت تا مصرع پیدا کند و سطرهای صاعقه سرنوشتی از واژگانی بکر را روشن میکنند.
۴
در من احترامی افسانهای به شعر امتیازهایی هوشمند میدهند که خالصانه بر جرعتهای بیتردید جادو میآورند تا جراحتهای امروز را خالصانه در حیات تقدیرهای فریاد- پُر کنند و با پهلوی انجام به سرانجامی متعالی در ظهوری از اظهارهایی پُرارادت که اجتماعی انسانی از ایجاد حوادثی که معنای معاصربودنست یا آنچه را که تصویرِ عصر خود را پژواکی موثر میدهد در گلوی گذرهی فریادِ تقدیر که حیات امروز را به آینده میرساند! و من به شعر از این شعور به احترام... که شعر ایجاد اجتماعیی کلماتی هستند که در کنار هم ضربآهنگِ موثر مصرعهای ناگهانی را افسانهای میکند.
۵
در حاشیه نمیتوان حادثه شد و حضور که متن است و معاصر حادثه در هر عصر شاعری را میطلبد که هوشِ شعورش- سرنوشت متن را بیتردید بفهمد و آنرا... بزند همانگونه که اضطرابهای تاریخیی پشتسرِ شاعر دیروز امتیاز بارز او را امروز به ما رسانیده است که در همهی اعصار زیستنِ در متن شعورِ هوشی را که کلمات در لغتهای سنجیدهی شاعر فهمیده شدهاند- از شاعرانِ اینگونه یک دیدار تاریخی ساخته است که ماندگار است و در حاشیه نیست.
۶
هجوم هنجارهایی که سطرها با لغتهای هوشِ شاعر که مرا ساختهاند و تا «بُهت» که خطوط مادر... میسازند به من شدت خاصی میدهد. تا فراتر از اخلاق سطرهایم پرتاب شوم در شعرِ بعد که... طغیانهای بیشتری که سیطرهی جذبههای مرا وسیعتر میکند، عمقی بسازم با هراس سطوحی تا مثل تصویر تدفین شاعرانِ برگشتداده شده به عقب برنگردم در عمقی از حرفهای تکرار شده و بیمخاطب.
۷
در من پذیرش اینروزها از نپذیرفتنهای بیاعتنا غرور میگیرد. و من از غرور که صداقتِ رنجهایم را لغتلغت تا سطرهای صراحت اطرافم به صرافت خاص خویشش رسانیدهام، طرف طرحی سمت شعرم را که بازی بزرگانِ تریبوندار را بر ضدم بیاشوبد. زیرا درست برعکس آنان که فقط از بزرگی، تریبونی برای تکرار از محدودهی اندک خویش خبر دیگری ندارند و منکه در محدودهی یک سرحد نمی... تا این آشوب همتی کند در اطرافی بزرگتر و پُر، از مخاطبان گمشده و جدید تا تجربههای دیگر را ببینند و... در حومهی واژگان- پرتابهای پرواز- لغتهایی را دارد که خود به تنهایی یک شعر را میسازند که اگر بغل لغتی دیگر(که تنها مانده) قرار گیرد در همان پرتاب - غنایی کامل از شاعر و شعر و شعور را خواهد ساخت که میخواهم که ما«یکدیگر باشیم».
۸
....................
۹
....................
۱۰
....................
۱۱
در پاسخ نامهای به یداله رویایی ۵/۶/۶۸
عشق به پرتاب در تسخیر حجمهای ناگهانی تصویر ترا با یادی از من روی صخرهی بخشنده نشانده است در ارتفاع دوهزار متری(نامه از سوییس آمده بود) که من اینجا در ارتفاع دو متری زیر خاکهای تنها و جسدهای چسبیده شده(زیر نقطه صفر، منفیهای عمق) در زمین خود را بیسرزمین که توکل، تدبیرها را به عقل میسپارد و عقل، قرارگاه عافیت این دنیاست که ارتفاع تو... نگران انجماد بوده و هست و«در گذشت لحظهها» وقتی تو نگاه می کنی (رفتار تارِ جمعیت بیسرزمین را درعمق منفی دو متری زیر پاها) با حس مغلوب شدهاش، عزیمتِ حزنِ اینگونه غربتی ست که... و همه بار است و بیگاری...
.........
.............................
.....................
...............
به شهلا مومنی و خواهرزادهام دیار
در شعرهایم داغهایی مانده بر جبروت مرگ، ساختهام و گویی اسکلتی بر صورتهای اینچنین شلخته زیر پژمردگی پوستی سیاه که نم دارند و... در شعرهایم عبور کرانههایی بر ارتفاع عظیمی که با کلمات در یک لغت بازی میکنند... در شعرهایم، وجدان معذب و محکوم شدهای زاده میشوند و نمیمیرند...
در شعرهایم، مظلومیت کودکانی که با من همسن ماندهاند و در شعرهایم ماندهام.
که «رفت تا بمیرد، دور از گور خویش»... و مهم این است؟! رازی در خانهی هر کرانه، که تا سحر باز بماند در بیکرانگی سکوت و سکوت... که شبح نیست و شباهت به من هم ندارد و در ضمائر، وجودی، سایهوار هم نمییابد... و مهم این است.
گمنامی: تقدیری برای اعتبار، و عمر که... کفایتی نمیکند برای سکوت.
قضاوت که میشوم، مردهای برای کسانم مانده است و تشییع، عزیمتی غریب، نمیماند برای خاک و بههرحال... قضاوت که میشوم... همهچیز را از دست دادهام حتا شعرم را که با درکی از همه تندبادها«یاس و فقر- عزت و عزیمت- عصمت و عصیان- عمر و عقوبت» مرا از دست نداد...؟!
قضاوت که میشوم، ورلن ماشه را، برای رمبو چکاند و حال گندیدگی کافکا خرابتر شد و... ژنه، سارتر را، در تالار شیشهای باقی گذاشت.
قضاوت که میشوم، حافظ در یک حراج ساده در«چهارراه میدان» فروخته شده است و ژان کوکتو به یادبود بودلر، در دادگاه به گلهای اهریمنی، نمره ۲۰ میدهد و در سالمرگ نیچه، برای تمام قرون تاسف میخورد.
***
سه شعر از محمود مومنی
۱
زوجهی لوط
گشت
و با طرحی از اندامش
برگشت
آنگاه که
نگاه در تکانی
دام
در اقبال نمک پر میکرد
و میگذشت عذاب در عصب
با عزمِ ویرانی!
و عبور
همچنان که میرفت
پشتی نمیگذاشت.
۲
سرگشتگان متن
با سر و روی پرگار
میکشند بار و تاوان دایره را
چونانکه میچرخد و میگذرد سرانجامی
نمیچرخد حسرتی در ایامی و میمانَد
که هر شروع اول پایانیست
اینگونه که بر سر و روی نگذشت:
سرگذشت
سرگشته
در دایره
مانده است.
۳
تعبیر۳۰
از صدای خاموشی
تب میخری
تا بدمد در استخوانهایت
آیهای به گریه
سهمی که چله مینشاندت
تا باز بیفتی
بالای فاصلهها
شتابی که ندارد
چشمهای آمد و شدی
که در آن فراموشی
نفروختهای
دیگران و باز
تا بمیری
زیرِ زیر خاک
آنجا که مضاعف میشود هر مرگ
و در تصاعد هر چیز
عزیزی عزیزی را
خاموش کرده است.
***
اینرا لحظهای پیش از مرگ نوشته است .
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۱۰ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۲۰/۲۰۰۷ ۰۷:۱۵:۴۹ ق.ظ.
سلام محمود جان. محمود نبودنت همه جا هست . محمود ۳ ساله سر مزارت نیومدم.گلی ماندده در گل محمود جان. دلم نمی خواد باور کنم مردنتو..محمود...
ارسال توسط: سید حمید شریف نیا
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۱۰ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۲۸/۲۰۰۹ ۰۸:۵۹:۲۵ ق.ظ.
من آمدم تو خانه نبودی
پیش از آنکه اولین کلمه را بر زبان بیاورم رفته بودی
سلام
ارسال توسط: بزرگی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany