سنّت ادبى، نیما و شعر حجم
(سوال از فائزۀ مردانی، دانشگاه رم، دورۀ دکترای ادبیات۱۹۹۱)
- به نظر شما رابطه شعر حجم با شعر نیمایى و سیر تحوّل آن در۳٠ سال اخیر چگونه است؟
* براى این اوّلین بار که خودم را در برابر این سؤال مىبینم، خط مشترکى میان این دو منظر از شعر معاصر فارسى نمىبینم جز اینکه اگر واقعاً بخواهیم همسایگىهایى در این زمینه کشف کنیم، شاید بتوان در این دو از وجود «قطعه» صحبت کرد. قبل از نیما شعر به صورت قطعه وجود نداشت و قطعه به مفهومى که ما از آن صحبت مىکنیم با او وجود پیدا کرد یعنى با شعر نیمایى. در همین حد؛ وگرنه شعر شاعران حجم از لحاظ حیات تصویر، زبان، معمارى قطعه و آنچه مشخّصههاى اصلى شعر است به کلّى از نیما و شعر نیمایى جداست. اینکه مىگویم قطعه، منظورم تعریفى نیست که از این اصطلاح در اصطلاحشناسى شعر کلاسیک فارسى داریم چون ما در شعر سنّتى فارسى همانطور که مىدانید، انواع ادبى و یا قالبهاى شعرى گوناگون داریم که هر کدام نامى دارند مثل غزل، قصیده، رباعى، مثنوى و از جمله «قطعه» که هر کدام قالب خاصى دارند و به مضامین خاصى مىپردازند. «قطعه» از آن قالبهایى است که از لحاظ ساخت مصرع اوّل بیت اوّل با مصرع دوم بیتهاى بعدى هم وزن و هم قافیه است و بیشتر به مضامین اخلاقى و تمثیلى (نمادین) مىپردازد مثل قطعات پروین اعتصامى، ایرج میرزا و یا نظامى گنجوى منظورم از ارائه این تعریف این است که در شعر نیما و بعد از او قطعه شعر را به این معنى نگیرید و اگر صحبت از «قطعه شعر» مىکنم، منظورم تمامیت ساختمان یک شعر است به مفهوم هنرى آن و این همان چیزى است که مىگویم قبل از نیما در فرهنگ انتقادى شعر فارسى وجود نداشت و این مفهوم را شعر نیمایى مطرح کرد مثلاً قطعه «مىتراود مهتاب» را و یا هریک از شعرهاى کتاب «ماخ اولا» را به ناچار باید در مجموع آن قطعه در نظر بگیریم و بخوانیم و برداشتن مصرع و یا مصرعهایى از آن قطعه را از فرم مىاندازد و به ساختمان شعر لطمه مىزند. در حالى که در هر یک از قالبهاى شعر سنّتى (و من جمله «قطعه») حذف بیت یا بیتهایى از آنها به ساختمان کل قطعه لطمهاى نمىزند. بنابراین با این مفهوم زیباشناختى به شعر نزدیک شدن و کلّ قطعهها را در ساختمان و معمارىِ قطعه دیدن از بدعتهاى اصلى و مهم نیماست. یعنى خیلى مهمتر از شکستن وزن و حذف قافیه و قراردادهاى کلاسیک است که حتّا شاگردان نیما در بحث از او کمتر به آن توجّه کردهاند و خیال کردهاند که اهمیت نیما در این است که تساوى طولى مصرعها(عروض) را بر هم زده است و یا جاى قافیه را عوض کرده است، کارى که سالها قبل از او هم کسانى مثل تقى رفعت و کسمائى و دیگران کرده بودند و کارشان درست به همین دلیل موفّق نشده که از عوامل دیگر زیبایىشناسى شعر غافل مانده بودند. به خصوص «شکل جمعى» قطعه، یعنى آنها فقط مصرعها را کوتاه و بلند کرده بودند و قافیهها را پس و پیش، امّا زبانشان همچنان عاریه از شعر سنّتى بوده و تخیلشان هم در حد تشبیه و توصیفهاى کلاسیک مانده بود. توفیق نیما در این بود که «وزن شکستهاش را در قطعه شعرى ادامه دهد که فرم و شکل جمعى آن (و یا به عبارت دیگر داربست و معمارى آن) از زیباشناسى تازهاى در شعر خبر مىدهد و طورى خود را به خواننده تحمیل کند که تساوى طولى مصرعها و حذف قافیه تحتالشعاع قرار مىگیرد و یا به تعبیر دیگر زیبایىِ جمعِ قطعه و ترکیب زبانى آن خود نوعى حامى و مدافع وزن شکستهاى است که در قطعه بهکار گرفته شده است بگذریم از شگردهاى دیگر نیمایى مثل «پایانبندى» که وزن شکسته را از «بحر طویل» شدن مىرهاند، و یا توقف آزاد در جائى از مصرع، شعر را از مستزاد شدن که آنهم مثل بحر طویل بیمارى نوگرایان آن عصر شده بود نجات مىداد، و تکنیکهایى از این قبیل که در شعر معاصر فارسى به «عروضى نیمایى» لقب گرفت (و جایش را در کادر این سؤال و جواب نمىبینیم) ولى به هر حال کاربرد آنها در شکم یک قطعه براى آن قطعه کمکى بود که تشکّل و چفت و بست بهترى بگیرد. همین تشکّل و چفت و بست در یک قطعه است که شعر نو را شناسنامه مىدهد و این شناسنامه را البتّه نیما داد. در رابطه با شعر حجم، فقط هموار کردن همین راه است که شعر حجم بدهکار شعر نیما مىماند. نه تنها شعر حجم که در حقیقت شعر معاصر فارسى چون قبل از نیما در فرهنگ انتقادى شعر فارسى به قطعه شعر به این مفهوم برنمىخوریم و در آنجا قطعه همان تعریفى را دارد که گفتیم ولى مفهوم قطعه به معناى (morceau) که در هنرهاى زیباى دیگر هم مطرح است مثل در موسیقى یا نقاشى و شعر هم یک هنر زیبا است و یا اینکه هنرهاى زیباى دیگر که هفتمیناش مثلاً سینما است، وقتى که به کمال خود مىرسند تازه شعر مىشوند این مفهوم از شعر به عنوان یک هنر زیبا، با شعر نیما مطرح شد، یعنى با استقلال قطعه و تشکّل جمعىِ قطعه، و اینکه گفتم هموار کردن براى این است که سالها طول کشید تا شاگردان نیما به فلسفه آن شعر و به این جنبه از شعر او و به این طرز نگاه به شعر، یعنى به کشف فرم برسند. هنوز هم اگر شعر نیما را فقط از این زاویه نگاه کنیم و از شکستن وزن، مىبینیم که مثلاً اخوان و سپهرى نیمایى نیستند، چون اوّلى با وزن شکسته روایت مىکند و شرح و قصّه، و دومى با وزن شکسته خیالهاى ظریفى را پشت سر هم مىنویسد، یعنى فرم ندارد. برعکس در شعرهاى اسماعیل شاهرودى و در بعضى از شعرهاى احمد شاملو این طرز درک از نیما را بهتر مىبینیم. در حقیقت اسماعیل شاهرودى است که ادامه دهنده خلف نیما است(بود) نه اخوان ثالث که به غلط به شاگرد نیما شهرت دارد و این نشان مىدهد که هنوز شعر نیما را از سطح و فلهای قضاوت مىکند. حتّا فروغ فرخزاد هم در سالهاى آخر عمرش و دیر، به کشف این جنبه از کار نیما رسید، و من با او سعى مىکردم در کارهاى مشترکمان (مثل دلتنگى ۵ و۶)و تجربههاى مشترکى که این اواخر با هم مىکردیم و هیچوقت منتشر نشد او را به زیباشناسى شکل و فرم قطعه آشنا کنم و غالباً هم مقاومت مىکرد. بارى از موضوع حرف پرت نیافتیم این زمینه را از این جهت چیدم که بگویم رابطه شعر حجم با شعر نیمایى تنها در همین خط خلاصه مىشود و این خط عبارت از چیست.
والا غیر از این، باید اشاره کنم که در شعر حجم شاعر نگاهش را روى واقعیت و اشیاء توقّف نمىدهد و واقعیت برایش سکوئى است که از آن خود را به ماوراء واقعیت پرتاب کند و در آنجا هم یعنى در ماوراء واقعیت منزل نمىکند، بلکه آن ماوراء را پاساژى مىکند تا به علّت نامرئى آن شىء(آن واقعیت) برسد، یعنى از یک فضاى ذهنى عبور مىکند، از یک سپاسمان Espacement و براى شاعر حجمگرا شناخت همین فضاهاى ذهنى و عبور از آنها تجربههایى است که در کار تصویرسازى عبور از بعدهاى سهگانه را بشناسد، یعنى عبور از حجم را. خصیصه اصلى شعر حجم در همین عبور است و حجمى که شاعر در پشت سر خود مىگذارد، که از آن خواننده نیز عبورى به شیوه خود دارد. در حالى که در شعر نیمایى شاعر غالباً و بسیار اسیر نگاه خودش مىماند و در این اسارت گاه زمان درازى بسته دنیاى واقعیتها مىماند و تازه در عبور از واقعیتها هم تنها، با عبور از یک خط، طورى به ماوراء واقعیت مىرسد که خواننده هم جز عبور از همان خط نمىشناسد و نزدیکى دیگرى به خیال او(شاعر) نمىکند... و نیز از لحاظ زبان، چرا که در پیش شاعران حجمگرا، به علّت همان فرق اوّلى(یعنى توقّع تازه تصویر) و بلندپروازىهاى شاعر در رویت خیال، خود به خود زبانى موجز و سریع و تراشیده متولّد مىشود، یعنى گریز از شرح و بسط، خود به خود شاعر را به نوعى ایجاز هدایت مىکند و در این ایجاز شاعر به وسوسههاى زبانى و یا نوآورى زبانى پابند مىشود و گاه حتّا افراط در ایجاز باعث مىشود که کاربردهاى تازهاى از عوامل زبانى به چنگ بیاورد و یا عملاً کاربردهاى تازهاى را تجربه کند. فىالمثل اگر قید در جمله معمولاً در ارتباط با فعل مىآید ممکن است جاى اسم بنشیند؛
(من دوست دارم از تو بگویم را
اى جلوهاى از به آرامى)...
و «یا آبِ ِبهطور کلّى». از خودم مثال مىزنم چون در حافظهام فعلاً از دیگران نیست. تجربهها و مثال از عوامل زبانى دیگر ناچار زبان را آشفته و غریب و نامأنوس مىکند و در یک زبان آشفته طبعاً مجموعه لغوى و یا منظومه لغوى شاعر شناسنامه دیگرى مىگیرد. و از همین روست که شاعر حجم به تربیت و تنظیم آن برمىخیزد خیلى زودتر از شاعران نیمایى و یا مدرنیستهاى دیگر به استقلال زبان مىرسند حتّا برداشتن وزن(وزن شکسته) از مصرع و برداشتن قافیه که به حسب ضرورت در شعر نیمایى مىآمد، در شعر این شاعران عامل جداسازى آنها از شعر نیمایى نیست، چون شاعرانى که شعر بىوزن و قافیه سرودهاند بىآنکه لنگرى در اقلیم حجمگرایى داشته باشند فقط خود را از نیما جدا کردهاند و مصراعهایشان را به طبیعت شعر نزدیک کردهاند(مثل همه شاعران شعر بىوزن که نقص همه آنها درازگویى و کمبود ایجاز است و نیز کمبود معمارى که در کار آنها هست در کار اینها نیست). امّا در شعر حجم این وجه مشترک با شعر نیمایى یعنى وجه مشترک معمارى وجود دارد منتها با دید دیگرى، مثل پلاستیستیه(plasticite) در قامت قطعه، استروکتور داخلى، کمپوزیسیونهاى انتزاعى و عینى، ریتم سازنده ریخت و رفتار قطعه(که نمونههاى آن در «لبریختهها» بسیار است) و در «دلتنگىها»(مثل همان نمونهاى که شما خیلى دوست داشتید: در سطح سنگ / تو زمزمه ِ باد نهان بودى...) و نظائر آن.
البتّه درباره قسمت اوّل سؤال اوّل شما بسیار مىتوان گفت امّا من به اشاره قناعت مىکنم چون خیال مىکنم خود شما بهتر مىتوانید در آنچه مربوط به رساله دکترایتان مىشود بهطور مبسوط بگنجانید.(و در این مورد باید، یعنى بهتر است، به فهرست موضوعى کتابهاى «از سکوى سرخ(مسائل شعر)» و «هلاک عقل به وقت اندیشیدن» مراجعه کنید و مبسوطِ قضیه را از میان آن متون و از خلال تأملهاى شخصى خودتان بنویسید).
و در مورد قسمت دوم سؤال شما که تا حدودى در سؤال ۲ و ۴ هم سایه مىزند مىتوان این را گفت که با انقلاب اسلامى اگرچه انقلابى در شعر پدید نیامد ولى حالا بعد از دوازده سال مىبینیم که انقلاب لااقل باعث شد که شعر قبل از انقلاب بهتر کشف شود. به این معنى که اگر هنوز نسلى به عنوان «شاعران نسل انقلاب» نمىشناسیم، و یا نمىبینیم، شاید هم زود باشد، ولى آنچه مىبینیم شناخت و شعورى است که نسل جوان امروز از شعر سالهاى ۴٠ و ۵٠ پیدا کرده است یعنى شعر دهه۶٠ تمایلات حجمى در شعر اکثر شاعران جوان، یعنى دید تازه زیباشناسانه، و جاهطلبى در خلق تصویر، و ساختمان زبانى شعر دارد شعر را از آن حالت رکود درمىآورد.
شعر نوى امروز داشت کمکم در شعر شاعران بلافاصله بعد از نیما تکرار مىشد و خلاقیت در شعر بعضىشان خفه مىشد. شعر حجم و شگردهاى تصویرى و زبانى آن، که هنوز در سالهاى قبل از انقلاب جز در میان گروه شاعرانش ناشناس مانده بود، در سالهاى بعد از انقلاب نفسى تازه و یا بهتر بگویم توقعى تازه به شعر داد. اصولى که شاعران شعر حجم بر سر آنها به توافق و یا تبادل فکرى رسیده بودند، در نوشتهها و بیانیههایشان در سالهاى۴٠ و ۵٠ به بعد منتشر شده بود ولى دلیل اینکه آن نوشتهها و آن شعرها امروز بیشتر جذب مىشوند و اینکه توقّع تصویر و کشف حجم در خیال، خط مشترک شاعرانى مىشود که در دهه ۶٠ برخاستهاند و ذهنى بلندپرواز دارند(چون همانطور که گفتم خود رسیدن به تکنیک حجم، ذهن را بلند پرواز مىکند). اینها خیال مىکنم به علّت همان عبور از مرحله انقلاب باشد که مکانیسم جامعه شناختى آن را جامعهشناسان و خبرگان شعر بهتر مىتوانند درک و بازگو کنند. البتّه یکى از علّتهایش این است که این شعرها در زمان ماندگار هستند. به جهت نگرشهاى سه بعدى که این اصول دارند هیچگاه در طول زمان خاصى مثلاً دیروز و برهههایى از دیروز، منطبق هم که بشوند متوقّف نمىشوند. چون دو بعد دیگرى که آن نگرش را مىسازند و در حیات آن قطعه شعر سهم دارند، یعنى عرض و ارتفاع آن شعر و آن نگرش را از سطح و ایستایی نجات مىدهد. موهبت شاعر حجم همین است که در طول زمانى دیگر، مثلاً امروز، انطباقى دیگر مىگیرد. فردا هم همینطور همیشه برمىخیزد این نگرش سه بعدى در هر دورهاى به او کمک مىکند پیام درونىاش را بگیرد و خودش را متعهّد آن پیام کند عبور از بعدهاى سهگانه، حجمهاى ذهنى، شعر او را نو مىکند و خود او را هم، به همین جهت این شاعران به ندرت زیر جذبه ایدئولوژىها و سازمانهاى سیاسى قرار مىگیرند و شعرشان پیش از آنکه متعهّد بشود، متعهّد مىکند. از آنجا که او تکنیک عبور و پرش از سه بعد را مىشناسد هر بار به نوعى و با ترکیب تازهاى از همان سه بعد عبور مىکند، پس به اسلحه دید قوىتر مجهّز است و چون درونش زاینده پیامهاى مشخّص اوست پس دیگر زیر منوى تأثیر تئورىهاى تعهّد و تکرار نمىنشیند تا به صورت شاعر مد روز سهیم فاجعه شود. همان شعرى که دیروز تعهّد زیباى درونش را مىساخت امروز و فردا و پس فرداى او را زیر تأثیر نبوت درونش مىگذارد همانطور که عالىترین شاعران پریروز ما مثل مولوى، حافظ، شمس و نظامى چهرههاى پس فرداى زمان خود شدند. قصدم این است که شاعران شعر حجم هم امروز در هر کجاى جهان که باشند، زیر تأثیر شرایط موجود، شرایط موجود را طورى زیر تأثیر مىگیرند که انسان پس فردا او را از میان سرنوشت و آیینه تقدیر خودش مىبیند و تعبیرش مىکند.
- رابطه شعر شما - به عنوان یک شاعر تثبیت شده در ایران - با زبان و شعر فارسى در خارج از کشور(طى ١٠ یا ١۵ سال اخیر) چگونه بودهاست؟
* من که در هر کجاى جهان نیستم معذلک همینجا هم که هستم هیچوقت شرایط اطراف خودم را نشناختهام... اقلیم ذهنى من بیشتر در تصرّف همین جادو بوده است. جادوى حجم، و دلبستگىهاى من به این کشف. یعنى غیر از نوشتن و خلق اثر و مجموعههاى شعر، خود تبیین و توجیه این کشف و اثبات حقانیت آن(و یا بهتر بگویم تفهیم آن) به عنوان یک جنبش آوانگارد در شعر معاصر فارسى قسمت زیادى از حیات شعرى مرا در سالهاى اخیر تصرّف کرده است. من هم که نخواهم، حرارتش در من هست، وقتى در مقابل سؤال قرار مىگیرم نمىتوانم بىاعتنا به جواب بمانم.
چه در داخل و چه در خارج یعنى از اوّلین تظاهرهاى جمعى این جنبش در تهران در سالهاى ۴۷ و۴٨(نشریه «بررسى کتاب» شماره مخصوص شعر حجم در همان سالها) تا به امروز این توجیه و تبیین بارش بیشتر روى شانههاى من بوده است. با اینکه در همان سالها، حجم چهرههاى درخشانى را به خود جذب کرده بود مثل هوشنگ چالنگى، بیژن الهى، پرویز اسلامپور، محمود شجاعى و فریدون رهنما و چند تن دیگر... یعنى گروهى که بعداً خود از جنب و جوش دهندگان این حرکت در شعر فارسى شدند، و حتّا در قصّه و سینما و تأثیر چهرههایى مثل هوشنگ آزادىور و نصیب نصیبى و على مراد فدایىنیا، و نامهایى که الآن در ذهنم نیست ولى منظورم از ذکر آنها این است که تنها من و کارهاى من نیست که نمودار و نماینده شعر حجم است. به ویژه شعرهاى پرویز اسلامپور و محمود شجاعى، و یا کارهائی از هوشنگ چالنگی، از لحاظ زبان و تصویرهاى حجمى و دیگرانى که در خط آنها به جذبههاى این حرکت رسیدند، به هیجان رسیدند و خود در انتشار آثار شاعرانى که چنین تمایلاتى داشتند کوشش کردند. در خارج از کشور شعر حجم تلنگرهاى بیدارکنندهاى داشته است. چه در شاعران فرانسوى که در حوزه آشنایىهاى من و یا اسلامپور بودهاند مثل برنار نوئل که در کتاب و مقالههاى خودش از شعر حجم و اسپاس مانتالیسم که با اعتقاد حرف زده است تعجّب نمىکنم که این تأثیرها این همه با تأنّى صورت گرفته است، چه در میان شاعران و چه در خارج در آمریکا تازه بعد از بیست سال دارند درباره آن در دانشگاهها رساله مىنویسند لئونارد آلیشان از ایران شناسانى است که شنیدم رسالهاش در دانشگاه تگزاس نظر منتقدان ادبى مطبوعات را جلب کرده است. در سوئد، کانادا، این کشف شعرى و یا این مکانیسم ذهنى را به عنوان یک نظریه مورد مطالعه قرار مىدهند و اطّلاع من تا آنجائىست که رسالهنویسان در اینباره من را مورد سؤال قرار مىدهند و یا دنبال مأخذ و کتابشناسى آن مىگردند. که تازه مثل شما مشرف به حیات شعرى ما نیستند. مثلاً ما که ترجمه مانیفست شعر حجم را به عنوان حجمگرایى (Espacementalisme) در سالهاى جشن هنر شیراز که شاعران خارجى ازجمله برنارنوئل و جان هاشبرى و دیگران به شیراز آمده بودند در اختیارش گذاشته بودیم، از آن زمان بیست سالى مىگذرد، امروز مىبینیم که او و شاعران نسل جوانتر و حتّا در میان منتقدان در فرانسه، آمریکا و کانادا کشف Espacemental(فضاى ذهنى)، و حجم ذهنى، دارد نوعى طرز نزدیکى ِتازه به شعر مىشود.
- وفادار بودن به شعر و سنّتهاى ادبى یک سرزمین تا چه حد مىتواند مانعى براى جهانى شدن یک شعر باشد؟
* سؤال شما را در مورد وفادارى به سنن ادبى در ارتباط با جهانى شدن را نمىفهمم. چرا یک چنین طرحى در ذهن شما ترسیم شده است؟ معذالک باید بگویم که وفادارى نه تنها در شعر که در عشق و در ایدئولوژى و حتّا در دوستىها هم یک فضیلت نیست اگر موردى پیش آید که قرار باشد به خودم وفادار بمانم به راحتى وفادارىهاى دیگر را زیر پا مىگذارم. یعنى خیال مىکنم گاهى بهتر است آدم خودش بماند ولى باوفا نماند.
- به نظر شما علّت توجّه به قالبهاى کلاسیک در شعر شعراى جوان ایران چیست؟ آیا مىتوان وزن را کنار گذاشت؟
* این مسئله را از چند ضلع مىشود دید: یکى از لحاظ جوهر شعرى که خیال و جادوى کلام از عوامل سازنده آنند. انگار قبلاً هم اشاره کرده بودم که ما مىتوانیم تکوین حجم را در خیالهاى حافظ، در بیانهاى آزاد مولوى، در ایجازهاى کلامى نظامى هم ببینیم، یعنى براى رسیدن به مایههاى شعر لازم نیست از قراردادهاى کلاسیک طلاق بگیریم مگر به خاطر یک کار هنرى، خلق، در ساختمان و معمارى قطعه، وقتى نظامى مىگوید:
بیاع معاملان فریاد
قانون مغنیان بغداد،
مثل این است که کسى امروز در شعرش از «خرید و فروش فریاد» حرف بزند و صدها مثال دیگر که در شعر کلاسیک، ما را به شعر محض مىبرد. هرکس به نوعى حجمگراست؛ لویس کارول در طنزش، شمس تبریز در ناسازگاریش، حافظ در رندىاش و خاقانى در این شعرش:
برکش بیخِ غم ز دل پیش که صبح برکشد
این خشنِ هزار میخ از سر چرخ چنبرى
بنابراین نفس تمایل به قالبهاى کلاسیک، شاعر را از جوهر شعر محروم نمىکند، ولى جوهر شعر تمام شعر نیست و زیبایى و آفرینش زیبایى در این تمایل خلاصه نمىشود. امروز وقتى تمام هنرهاى زیبا در حد کمال خود به شعر مىرسد، پس شعر باید در حد کمال خود به جایى برسد که تا به حال دست شعر به آن نرسیده است و این توقّع را توجّه به «قالبهاى کلاسیک» برنمىآورد. توجّه به قالبهاى کلاسیک در شعر شعراى جوان ایران یا به علّت آب و هوا و اقلیمى است که بعد از انقلاب در محیط ادبى ایران پیش آمد: حیات دوباره انجمنهاى ادبى، یعنى تکرار و تقلید و... ارتجاع که دورهاى و زودگذر است. و یا که بود.
و یا به علّت ورزتکنیکهاى شعر سنّتى است که در «شعراى پیروان نیما» دیدهاید که در این مورد براى خلف نیما امر بدیهى است، یعنى شعر نیما و تکنیک نیما را نمىشود بدون عبور از شعر کلاسیک فهمید و یاز ور کرد. مقصودم این است که اگر «توجّه به قالبهاى کلاسیک» نتیجه تأثیر تمایلهاى ارتجاعى بعد از انقلاب در شعر معاصر نباشد که در اکثر موارد هست، پس مدیون ارائه ارتباطى است که بین عروض نیمایى و قالبهاى شعر کهن وجود دارد. و این ارتباط در حد وزن شکسته است که انگار در اوایل این صحبت به آن اشاره کردم) توجیه من این است که شاعرانى که کاربرد وزن نیمایى و یا وزنهاى کلاسیک را بهتر مىدانند، کاربرد زبان را بهتر مىدانند، چرا که بخصوص زبان فارسى به جهت انعطافپذیرى و پلاستیسیته آن از لحاظ بازى با هجاهاى بلند و کوتاه و طنین حروف جهان جادویى خاصى به شعر ارزانى مىکند. این جهان را جز با شناختن وزن و عروض فارسى نمىتوان شناخت مگر با برداشتهاى حسّى و موسیقیایى که تمام تکنیک زبان را دربر نمىگیرد. البتّه که مىتوان وزن را کنار گذاشت ولى آنهایى مىتوانند وزن را کنار بگذارند که آن را شناخته باشند وگرنه چه چیزى را کنار بگذارند؟ چیزى را که ندارند؟ و اتّفاقاً در کنار گذاشتن وزن است که مىتوان از میراث وزن بهره جست. نه تنها در شعر بى وزن، بلکه در نثر هم آنکه میراثى از وزن پشت سر دارد بر آنچه مىنویسد اشرافى دیگر دارد.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany