یکی بود، یکی نبود؛
توی یه دهکدهی دورافتاده یه پسر زشت و کور و لال و کچل به اسم ریغو زندگی میکرد. ریغو توی دهکده گاو پیشونیسفید بود، هیچ دختری بهش نیگا نمیکرد، هیچ جوونی باهاش حرف نمیزد، حتی هیچ پیری براش نصیحت نمیکرد. یه روز که ریغو نیشسته بود رو سنگ بزرگ کنار رودخونه و با غورباقهاش بازی میکرد یهو نخی که غورباقه رو باهاش به انگشتش بسته بود پاره شد و غورباقهاش که تنها رفیقش بود پرید تو آب و رفت... ریغو همینجور که دستاشو واسه پیداکردن غورباقه رو سنگا میمالید لیز خورد و افتاد تو رودخونه... دستش موند زیرش و از جا دررفت... اشک از چشایی که نمیدید ریخت بیرون... بعد از چن ساعت که تو آب نیشست و حالش جا اومد خودشو کمکم ازآب کشید بیرون... آفتاب تنشو خشک کرد ولی موهاش هنوز یه کم نم داشت... خزون خزون رفت کنار یه درخت و همونجا لم داد... با خودش فکر کرد... آخه من چییم؟... چرا اینجوریم؟... چرا اینقده بدبختم... راستم میگفت آخه اون حتی نمیدونست غورباقهاش چه شکلی بوده... فقط یه جسم لزج و سرد رو میگرفت تو دستاش و نوازش میکرد... تازه غورباقه هم که از روی مهربونی باهاش دوست نشده بود... ریغو اونو اتفاقی موقع گشت زدن تو آشغالا پیدا کرده بود و ازاینکه میمونه تو دستش خوشحال میشه و با یه نخ میبندتش به انگشتش.
ریغو یه کم کنار درخت خوابید... وقتی بلن شد دستش خیلی درد میکرد جوری که نمیتونس تکونش بده... حالا سوای اینکه کور و کچل و زشت و لال بود، فلج هم شده بود... دوباره زد زیر گریه... ریغو همیشه باخودش تو تنهایی خودش فکرمیکرد که: اگه من چیزی نمیبینم و نمیتونم حرف بزنم عوضش دستای خوبی دارم... خیلی قویان... میتونم باهاشون سنگای رودخونه رو جا به جا کنم... آشغالا رو بجورم... میتونم از درختا آویزون شم... ولی حالا چی؟...
حالا شده بود یه تیکه گوشت بیمصرف که گوشهی رودخونه داشت میگندید... باخودش فکر کرد: آخه این چه اسمیه که من دارم... چراهمه وقتی منو میبینن اسممو صدا میکنن و میخندن؟... شاید خیلی زشتم... شایدم اسمم زشته...
ریغو نمیدونست معنی اسمش چیه... راستش هیچوقت تو اون دهکده کسی اسم بچهاش رو ریغو نذاشته بود... پیرای دهکده میگفتن مادر ریغو یه روز وقتی رفته تو طویله تا از بزا شیر بدوشه... هوس کرده خودشو بماله به گاو اسرائیلیشون و اونوقت ریغو رو آبستن شده، بعضیهای دیگه هم میگفتن یه شب شیطون به شکل یه پیرمرد گدای کور و کچل و لال از دم خونهی مادر ریغو رد میشده که مادر ریغو اونو میبره تو خونه و همون شب نطفهی ریغو بسته میشه... ولی ریغو هیچکدوم از این حرفا رو نشنیده بود چون تا یه فرسخیش هیچکس جیک نمیزد... با اینکه تنها رابط ریغو با بیرون گوشاش بودن ولی اونا هم زیاد به کارش نمیاومد... فقط وقتی بچه بود صدای مادرشو میشنید که سرش داد میزد ومیگفت: کثافت تو دیگه بزرگ شدی... من نمیتونم با این هیکل نرهغولت ببرمت سر چاهک... ریغوی کثافت...
شاید ازهمون به بعد بود که همهی مردم دهکده بهش گفتن "ریغو"... اما از اونجایی که تو هر قصه بالا و پایینی هست... روزگار به ریغوی قصهی ما هم روی خوش نشون داد... میپرسید چهجوری؟
دلم براتون بگه فردای همون روزی که ریغو افتاده بود تو رودخونه و دستش در رفته بود... یه غریبه از شهر اومد تو دهکده... پرسون پرسون سراغ ریغو رو گرفت... هیچکس نمیدونست ریغو کجاست تا اینکه یه دختر اومد و به غریبه گفت: من دیروز داشتم از رودخونه آب میبردم که یهو ریغو رو دیدم... راستش خیلی ترسیده بودم چون با اون قیافهی زشتش نیشسته بود تو آب و گریه میکرد...
خلاصه مرد غریبه به چنتا از دهاتیها پول داد که برن ریغو رو پیدا کنن و ببرنش حموم... وقتی تمیز شد یه دست لباس نو تنش کنن و بیارنش پیش اون... همه هاج و واج مونده بودن که این غریبهی شهری با ریغو چیکار داره؟!
بلاخره چنتا از دهاتیها ریغو رو که تو آشغالا خوابیده بود پیدا کردن و با خودشون بردن حموم... چرکای پوستشو که روهم ماسیده بود کیسه کشیدن... انگلای تنشو با صابون گوسفندی شستن... شپشای موهاشو جوریدن... بعد هم یه دست لباس نو تنش کردن و بردنش پیش غریبهی شهری... همهی مردم تو میدون دهکده جمع شده بودن که ریغو رو ببینن... بعضیا میخندیدن... بعضیا باهم پچپچ میکردن... بعضیا واسش غصه میخوردن و فکر میکردن در حقش ظلم شده... آخه ریغو دیگه ریغوی سابق نبود... صورتش شده بود عین هلو... موهای سیاهش از فرق سر شونه شده بود و لباساش بوی گل میداد... غریبه شهری به مردم دهکده گفت: من اومدم اینجا تا این پسر رو با خودم ببرم شهر... آخه اون حالا دیگه یه مرد ثروتمند شده... همینجور که همهی مردم هاج و واج مونده بودن ادامه داد: طی بررسیهای من که وکیل شهردار شهر بزرگ هستم... تنها وارث آقای شهردار... پسریست که هماکنون دست در دستان من دارد... غریبهی شهری که دید مردم دهکده همینجور میخ حرفای اون شدن بادی به غبغبش انداخت و بلندتر از قبل گفت: همانطور که گفتم بنا بر بررسیهای بنده... جناب آقای شهردار شهر بزرگ... سالها پیش در شبی توفانی... وقتی با کالسکهی شخصیشان از این دهکده میگذشتند... به خاطر وضع بد هوا مجبور به توقف میشوند و شب را در منزل مادر این پسر میگذرانند... اهم... اهم... و طی اعترافات و وصیت ایشان... این فرزند... از آن عالیجناب است و قانونن تمام ثروت ایشان به تنها بازماندهشان میرسد... لذا... من... وکیل قانونی و تامالاختیار جناب آقای شهردار... برای تکمیل مراحل اداری... این پسر را به شهر بزرگ منتقل میکنم...
با تمومشدن حرفای غریبهی شهری... بعضیا سوت زدن و هورا کشیدن... بعضیا هم با خودشون گفتن: خدا شانس بده... بعضیا هم داشتن به گناه مادر ریغو فکر میکردن...
اما بشنوید از روزی که ریغو واسه درمون کوری و لالی و کچلی خودش تو یه بیمارستان مجهز و گرون قیمت تو شهر بزرگ بستری شد... بهترین دکترای شهربزرگ رو آورده بودن که چشم و زبون و کچلی ریغو رو شفا بدن... چن وقت بعد... ریغو که حالا دیگه اسمشو عوض کرده بود و شده بود "عالیجناب گردنکلفت"... از ویلای گرونقیمت خودش تو بهترین جای شهر بزرگ اومد بیرون و با لباسای خوشگل و پوستی که مث برف میدرخشید شروع کرد تو پیادهرو قدم زدن... هر دختری که از بغلش رد میشد... خیره میموند و از بوی عطر نایاب عالیجناب گردنکلفت مست میکرد... همهی مردم شهر بزرگ جلوش تعظیم میکردن و بهش وقتبخیر میگفتن...
چن سال بعد... عالیجناب گردنکلفت به جای پدر مرحومش... شد شهردار شهر بزرگ... دیگه همه اونو میشناختن... حتی شاه هم براش نامه میدادو احوالپرسی میکرد... از اونجایی که عالیجناب گردنکلفت خیلی باهوش بود... تو چن سال تونست پولاشو چن برابر کنه و همه جا سهم داشته باشه... مزرعههای پنبه... کارخونهی صابون گوسفندی... و حتی شرکت اسباببازی باربی...
یه روز وقتی که عالیجناب گردنکلفت داشت فنجون قهوهاش رو هم میزد و با قاشق نقرهای بازی میکرد... یادش افتاد به قدیما... اون روزایی که میون آشغالا وول میخورد و هیشکی نمیگفت خرت به چن من... اون روزایی که تو شرتش میرید و بو میگرفت، هیچ کسم نبود ببرتش سر چاهک... یا اون روز که دستش در رفته بود و دختر دهاتی از ترس کمکش نکرده بود... با خودش گفت: باید برم از همشون انتقام بگیرم... ازون دهاتیای احمق که فکر میکردن خیلی آدمای با دین و ایمونی هستن ولی به یه کور کچل یتیم پناه نمیدادن... آره... باید همشونو ادب کنم...
بعد از این فکرا بود که عالیجناب گردنکلفت یه آتیش تو دلش روشن شد و از نفوذ خودش واسه تحقیر و اذیتکردن مردم دهکدهی دورافتاده استفاده کرد... این شد که یه نامه به شاه نوشت گفت که باید مسیر رودخونه رو به سمت جنگل عوض کنیم تا درختا خشک نشن... یه روز گفت مزرعههای پنبهی دهکدهی دور افتاده رو تحریم کنین... یه روز دیگه گفت هیچ صابونی نباید به دهکدهی دورافتاده فروخته بشه... و از اینجور کارای کینهایه دیگه...
بعد از چن وقت... عالیجناب گردنکلفت برای اینکه دلش حسابی خنک بشه... با کالسکهی شخصیش رفت تو دهکدهی دورافتاده تا از نزدیک بدبختی دهاتیا رو ببینه... واقعن هم عالیجناب گردنکلفت کارشو خوب انجام داده بود... چون همهی پیرمردا و پیرزنای دهکده از بیآبی تلف شده بودن و جوونا مزرعههای پنبهشون بیاستفاده افتاده بود... دخترا هم پوست و موهاشون پر از کهیر و انگل و شپش شده بود و ازریخت افتاده بودن...
عالیجناب گردنکلفت که از دیدن بدبختی مردم دهکدهی دورافتاده حسابی کیفور شده بود... خواست با کالسکهی شخصیش برگرده به شهر بزرگ که یهو هوا خراب شد و توفان اومد... باد درختارو انداخت تو جاده و راه بسته شد... عالیجناب گردنکلفت که مجبور شده بود شب رو تو دهکدهی دورافتاده بگذرونه... ترس ورش داشت... آخه دهاتیا دیگه بهش جا نمیدادن تازه ممکن بود بلا ملا هم سرش بیارن... واسه همین... مجبور شد به خونهی یه زن تنهای دهاتی که از بقیه پرت افتاده بود پناه ببره...
قصهی ما به سر رسید غلاغه به خونش نرسید.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۰۱/۲۰۰۸ ۰۲:۲۸:۴۱ ق.ظ.
یکی از زیباترین داستانهایی که خواندم
ارسال توسط: فاشیست آنارشیستی
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۰۷/۲۰۰۸ ۰۳:۲۳:۲۴ ق.ظ.
baba eyval kolii khandidim khase
ارسال توسط: ahmaddiba
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۰۸/۲۰۰۸ ۱۲:۴۸:۴۲ ب.ظ.
خیلی قشنگ بود لذت بردم دوست داشتی به من هم سری بزن اگه اهل شعر خوندنی
ارسال توسط: نسترن
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۴/۲۰۰۸ ۰۲:۱۸:۱۷ ق.ظ.
یاد قضایای صادق افتادم
ارسال توسط: عباس شناس
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۷/۲۰۰۸ ۰۹:۴۱:۵۶ ق.ظ.
هم خنده ام افتاد، هم گریه ام افتاد.... البته فکر می کنم اگر اسمش را عوض می کردید بهتر بود
ارسال توسط: فروغ
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۴/۲۰۰۸ ۰۲:۱۶:۴۸ ق.ظ.
زیباست پشت پنجره بودن و کشیدن لذت باران
ارسال توسط: درسا
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۵/۲۰۰۸ ۰۳:۵۷:۰۵ ق.ظ.
خیلی عالی بود اسمشو عوض می کردید بهتر بود ثمین
ارسال توسط: نامشخص
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۱۱/۲۰۰۸ ۰۹:۴۲:۲۶ ق.ظ.
ای کاش بیشتر به قصه گویی می پرداختیم... ممنون از قصه ی سرحال و زنده تان
زنده باشید
ارسال توسط: سیماران
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۱۴/۲۰۰۸ ۰۱:۰۶:۱۱ ق.ظ.
MR۳۰ BABATE NEVESHTANE IN GHESE KHILI LEZAT BORDAM BAZAM BENEVIS
ارسال توسط: EHSAN.PADASH
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۱۵/۲۰۰۸ ۱۰:۱۸:۲۸ ق.ظ.
سلام خیلی جالب بود خوشحال شدم یک داستان نویس جوون هم وجود داره
ارسال توسط: مینا
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۱۴/۲۰۰۹ ۰۵:۴۴:۰۹ ق.ظ.
اول داستان تکراری بود، در مجموع جای کار زیاد داره
ارسال توسط: مسعود
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany