»
 احمد سینا » چند شعر از: زلمی ختیک - افغانستان

احمد سیناچند شعر از: زلمی ختیک - افغانستان
برگردان: احمد سینا


که در رثای خودش باد
خانه ندارد


زلما ختیک یکی از شاعران پشتو می‌باشد - ناحیه‌ای در حدود  وزیرستان. با  او  در قندهار آشنا شدم. او را درون خودم دیدم؛ با دست و پایی مصنوعی که حاصل جنگ است. با اندوه و تحسری عمیق و واقعی که محصول جنگ است. جنگ. جنگ. جنگ. صریح‌ترو سردتر از این هیچ‌چیز در آن‌جا وجود ندارد. درست، مثل نگاه زلما. افغانستان، دیگر، از شدت جراحات و خونریزی،  توان ادامه این راه را ندارد. لاشه‌ای از پا افتاده را مانَد. وگرنه...
زلما اکنون،  درحال جهان، به گذشته می‌نگرد. من او را مدتی گم کرده بودم. دوباره در سوئد، در پیچ دیاری یافتمش. آخرین باری که او را دیدم در لیما بود. با هم به گینگستون آمدیم. در طبقه دوم کافه‌ای رو به خلیج، هیاهوی دزدان دریائی و سرفه‌های سفلیسی ملوانان متقاعد قرن هیفدهم را با هم شنیدیم. یک هفته با هم بودیم. روزی، که با هم در باده نوشی خَم ِ عقرب نشسته بودیم، در حالی که نگاه ماتش به اقیانوس بود گفت: مانده‌ترین ملوانم من. از افغانستان. که دریا ندارد. حالا من، با این پای چوب و چشم شیشه، و این دست، ملوان‌تر از هر ملوان ِ سفلیسی عهد عتیق‌ام. متقاعدتر از هر متقاعد.
زلما دیگر به افغانستان برنگشت. حالا او،  افغانستان را در کوله‌باری نهاده و گرد جهان می‌گردد. با اجزائی مصنوع و دِماغی حقیقی.
 
متدیکی دیگر


از این ظلمات،
        و این زلما
چگونه بگویمت؟!
چگونه؟!
              که آفتاب
باید بر آید
که نمیرد، از خجالت
زلما؟


به زلما، بگو!
 همان به، که پاره پاره‌ی خمپاره شوی
که نگویی روز
بر این‌همه تباهی، چگونه بتابد
 که از خجالت ِ
 چرا نمردی
پیش از طلوع
تو از بطالت ِ
 از واهی
که با دهانی -
چه حفره‌ای! -
که قهقهه ببندد بخوان!
تو از چُسان فِسان شکوفه‌ها
به بُرد ِ موشک‌ها
که هوا شخم می‌زنند
            پیش از طلوع
از روبرو
روزی که روی خودش زار می‌زند
که در رثای تواش باد
خانه ندارد بگو!
بگو! بگو!
تو در صدای شباویزی
               به این هامون،
به این    هامون
پروردگارا!
ما را بکش!
ما را بمیران بگو!
من می‌روم
که تا نبینم
        بگو!
اینگونه‌ای تمام
 حرام می‌شوم
 


شطحیات


در لای کوه
              آه می‌کشم
دره پر از مرگ می‌شود
                      کوه،
 کتیبه‌ی دَرَک می‌شود
کمین ِ ماه و
                 زوزه‌ی دَد


پس، می‌رود
من و
 این عَماری -
چوب ِ زیر بغل -
زخم دهان گرفته بیراه


من و
 این صحاری


برو! برو! برو!
 زلما برو!
ته‌ی دنیا!
 
حالا،
 اینجا که آخر دنیا است
با یاد یار
در انتهای کوچه‌ای
  در کیرُنا جلق می‌زنم
 یعنی که زنده باد همیشه
صلحی که پایه‌دار
شطحی
به عشق ِ  یار



*شهری در شمالی‌ترین نقطه سوئد

 تاریخ انتشار: ۱ اسفند ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0