» »
 محمدحسن نجفی » (یادداشت‌هایی در بازی زبانی و بسته‌گی زبانی)

محمدحسن نجفیشکل دگرخواندن
(یادداشت‌هایی در بازی زبانی و بسته‌گی زبانی)

محمدحسن نجفی
(۱)
با نگاهی گذرا به تاریخ ادبیات، نقد ادبی، نظریه‌ی ادبی و حتا به تاریخ فلسفه، به تعریف‌ها و تصویرهای مختلف و بعضا مخالف بسیاری در باب شعر، در باب چیستی و چگونگی شعر، - گذشته از مباحث جامعه‌شناختی و فلسفی درباره‌ی چرایی شعر و به‌طور کلی چرایی هنر -، بر می‌خوریم، که بیشترشان بر آثار و اعصار بسیاری حکومت کرده‌اند. خیلی از این تعریف‌ها، و مصداق‌های عملی‌شان، در اتاق تنگ و تاریک شاعری یا متفکّری پای شمع و چراغ موشی، خلق شده‌اند، امّا زمان‌ها و مکان‌ها و شرایط عینی و ذهنی چه بسا متفاوت با خودشان را، با حمایت‌های فرقه‌ای ِ ادبی و سیاسی و... آنچنان شبیه خودشان پرورانده‌اند، که در بعضی موارد باورنکردنی است. این که چرا کمتر کسی، و می‌شود با جرات گفت هیچ‌کس، قدرت مخالفت با حافظ یا نقد دستگاه شعری حافظ را ندارد، در واقع مساله‌ای است که هم به روان‌شناسی فردی و جمعی مربوط می‌شود و هم به علوم خفیفه‌ی سیاسی - ادبی.
بوده‌اند کسانی - مثلا تقی رفعت، نیما، هدایت و به‌طور کلّی قافله‌ی متجدّدان و متجدّدنمایان معاصر - که کلّ شعر کلاسیک را و بنیان‌های اعتقادی و اعتباری انسان پیشامدرن را، انسان ِ پیش از رنسانس و به‌خصوص پیش از عصر روشنگری و خردگرایی و به‌خصوص‌تر پیش از مدرنیسم هنری را، نقد و نقض کرده‌اند، امّا توان این‌که با شیوه‌ی خاصی در شعر کلاسیک مخالف و با شیوه‌ی دیگر موافق باشند را نداشته‌اند. این کار نقد حرفه‌ای و نظریه‌پردازانه است، و ما الحمدلله از این نعمت محروم بوده‌ایم. روان‌شناسی جمعی ما، و فلسفه‌ی ما بر اساس "یا هیچ یا همه" شکل گرفته و کلّی‌نگری ذاتی ما قدرت یافتن و دریافتن جرئیات را از ما سلب کرده است. نتیجه‌ی همه‌ی این ویژگی‌های جمعی هم شده است این که ما هر تعریفی از شعر را، به بهانه‌ی نسبی بودن و تعریف‌ناپذیر بودن مفهوم شعر، و هر چیزی که ذرّه‌ای محتوا و مبلغی فرم داشته را، به عنوان شعر، قبول کرده‌ایم و قبولانده‌ایم.
با تاکید بر وجه تخیل و با گوشه چشمی به اندیشه‌پردازی، خیلی از نوشته‌های به اصطلاح کلاسیک و مدرن و پسامدرن را به نام شعر جا زده‌ایم، بی‌آنکه بدانیم شعر هم، مثل شیشه‌گری و نجّاری و قصّابی و فوتبال و هر صفت و حرفت و صنف دیگری، برای خودش تعریفی دارد، قواعد و ضوابطی دارد. عوامل و علائم خاصی وجود دارند که بر اساس آنها می‌توانیم درباره‌ی شعر بودن یا نبودن یک اثر تصمیم‌گیری و داروی کنیم. اگر چه می‌دانم در عصر عدم قطعیت از تعریف و قاعده دم زدن، در حکم کفر است، امّا به هرحال باید بعضی مفاهیم و مباحث مقدس هنر را از تاریکی بیرون کشید. ما بیش از هر چیز به روشنی و بینش احتیاج داریم. امّا دریغا که منتقدان و منورالفکران ما هم به جای طرح افکار عمیق متخصص طرح افکار عقیم هستند. البته اگر اصلا فکری برای طرح‌کردن داشته باشند. همان‌طور که تقریبا هیچ‌کدامشان منظر فردی برای کشف رخنه‌ای در فلسفه‌ی شعر حافظ و به زیر سوال بردن اعتبار او در ذهن عوام و خواص و رفع زحمت او از روان و زبان انسان ایرانی ندارند، برای هیچ‌کدامشان حتا قابل تصور نیست که کسی جرات کند با مفهوم مقدسی مثل آشنایی‌زدایی مخالف باشد. ریشه‌های این داستان فقط ادبی و هنری نیست. نشانه‌های نوعی بیماری جغرافیایی ایضا قابل تشخیص است. غول‌ها و قلّه‌های دیگر شعر و فرهنگ ایرانی را می‌شود به بهانه‌های قانع‌کننده به زیر کشید: فردوسی را به بهانه‌ی ناسیونالیست افراطی بودن و مخالف تکثر فرهنگی و زبانی؛ نظامی را به بهانه‌ی رومانتیک بودن؛ مولوی را به بهانه‌ی متافیزیک‌گرا بودن؛ سعدی را به بهانه‌ی ماتریالیست بودن؛ صائب را به بهانه‌ی موجه و متقن سبک نازل هندی‌اش؛ بیدل را به بهانه‌ی ترکیبات مغلق و گنگ‌اش. پس می‌ماند یک نفر: حافظ! شاعری برای همه‌کس و هیچ‌کس. چرا نباید یکی از بت‌های نشکن ادبیات جهان از سرزمین شعر و موسیقی (ایران) باشد؟! این می‌شود که همه این اشعار روزولتی را با جان و دل می‌پذیریم: "بهترین مخالف حافظ، یک مخالف مرده است."

نسبی بودن، انتزاعی بودن، یا تعریف‌ناپذیر بودن مقوله‌ی شعر اگر هم قرار است به ولنگاری، به ول نگاری، منجر شود، باید چند مساله‌ی اساسی را در نظر گرفت. اگر شعر را، هر شعر را، "عکسی از رخداد زبان" بدانیم، در واقع با یک ارتباط سه‌طرفه‌ی پیچیده سروکار داریم: عکاس (شاعر) - دوربین (زبان) واقعیت یا واقعه (زبان). چون مهمترین وسیله‌ی شاعر زبان است و نشانه‌های زبانی و امحا و احشای زبان، در نتیجه شاعر ناچار است با تنظیم تمامی نقاط احساس دوربین، مناسب‌ترین عکس را، با توجه به پروبلم‌های پیدا و پنهان هر متن و روش تدوین و سطربندی هر متن، از زبان بگیرد. زبانی که تمام جهان ماست.
از همین منظر می‌توانیم به مساله‌ای درباره‌ی هر نوشته به‌طور اعم، و هر متن شعورمند یا شعر به‌طور اخص، پی ببریم. این که شاعر - انسان - در لحظه‌ی خلق اثر، در لحظه‌ی آفریدن و آوردن موجود زبانی خودش، با دو زبان مواجه است: دوربین و واقعیت. دوربین، زبانی است که در لحظه‌ی حال، در این آن، به عنوان واقعیتی در حال رخ دادن، با منش بداهه‌پرداز، واقعیت را، واقعیت زبان را، یعنی تصویری پیشینی از زبان را که از پیش از شروع شعر در ذهن عکاس وجود داشته، بازسازی می‌کند. پای‌بندی شاعر به دغدغه‌ی زبان، به داغ زبان، یک‌جور وابستگی خود خواسته و آگاهانه است که ریشه در معرفت عملی و درونی دارد، ریشه در عرفان. پرسه‌ی درگیری او با دوربین و عملکرداش، وررفتن با دل و روده‌ی دوربین، و رخداد را، واقعیت را، واقعه را از زوایای مختلف، عکس کردن، پلّه‌پلّه او را تا ملاقات واقعیتی - برای انسان بطلمیوسی و اومانیسم احمقانه‌اش - دهشتناک، می‌کشاند: واقعیت زبان. این پروسه را، و در نهایت این جنس معرفت و عرفان را، عین‌القضات، شمس، مولوی، بیدل، هدایت، احمدرضا احمدی، رؤیایی و بعضی نفرات دیگر نیز طی کرده‌اند، و خوانش و تحلیل و تفسیر آثارشان، به‌ویژه استعاره‌ها و نمادهایشان، بدون درک آن واقعیت، بدون کشف شیوه‌ی مراقبت‌شان با آن واقعیت، محال است و البته مضحک.
سکوت‌خواهی و خموشی‌ستایی عرفان و ستیزش با گفتار و بیان و زبان، با این منطق که زبان از احضار و اظهار عین مفاهیم و وقایع عاجز است، و از طرف دیگر به سبب وقوف بر شیطنت زبان که هیچ رقمه تابع انسان نیست و کار خودش را می‌کند (تراژدی کمیک مولوی را در دیالوگی با "تو"‌اش، که نه شمس تبریزی است و نه هیچ هستی متافیزیکی و استعلایی، بلکه فقط و فقط زبان است، زبان مادّی و مکان‌مند، با هم بخوانیم: گوی منی و می‌دوی در چوگان حکم من/ در پی تو همی دوم گرچه همی دوانم‌ات)، مهمترین موضوع و گره اصلی درک نمادها و نهادها و درک طنز ماهوی این جریان فلسفی - روانشناختی - زبان‌شناختی است: دعوت به سکوت، امّا به وسیله‌ی زبان! در یادداشت‌های مربوط به مولوی در ادامه‌ی همین مقاله، این موضوع را با جزئیات‌اش و با شواهدی از مثنوی و دیوان شمس، بررسی خواهیم کرد، امّا مساله‌ای که اینجا و الآن به کار ما می‌آید عصیان زبان علیه انسان است، و جنس شعوری که شاعر باید داشته باشد، تا متنی که تولید می‌کند نه تصویرهای شاعرانه، بلکه ایماژهای شعرانه تحویل مخاطب‌اش بدهد.
زیباترین تصویرها و اندیشه‌ها و تکنیک‌ها اگر فاقد آن شعور باشد، فاقد اثری آگاهانه - حتا غایب - از ماهیت زبان و سُرندگی زبان و اثری آگاهانه از جبر لایتغیّر شکست سراینده که ظاهرا شخص شاعر است و ذهن و حافظه‌اش، باشد، عملا پوک است و حاکی از توهّم اومانیسم. در حالی که پرسش اصلی، و در واقع تنها پرسش هر متن، هر گفتار و نوشتار، با پوزخندی نیچه‌ای، این است: انسان زبان را آفرید یا زبان انسان را؟

 تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۶ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۱۳/۲۰۰۹ ۰۵:۱۴:۰۹ ق.ظ.
برای من جالب است که شما در این مقاله ی کوتاه خواستید چه بگویید؟نوشته ی شما سراسر تناقض گویی است .اصلا برای چه باید حافظ را رد کرد؟ ذهنیت و زبان حافظ می تواند مورد نقد قرار بگیرد ولی این کار نمی تواند مقام شاعر بزرگ کلاسیک را نظر مردم پایین بیاورد و اصلا چه نیازی به این کار هست؟کدام شاعر بزرگ کلاسیک را می شناسید که با نقد کارهایش از مقامش و قدرت نفوذش کاسته شود که حافظ دومی اش باشد؟به جای این کلی بافی ها بهتر نبود نقد خود را به حافظ مطرح می کردید و آرمانپردازی نمی کردید؟در ضمن درباره ی مولانا هم کلی گویی فرمودید.اصولا دعوت به سکوت در اشعار عرفای ما از جمله مولانا ناشی از ترس و جلوگیری از شیطنت زبان؟!نبوده.آنها زبان را مانند جنابعالی اصل نمی دانستند و برا ی آ نان زبان چیزی جز مظروفی کوچک نبوده وبرای بیان و ارائه ی تجربه های متعالی بسیار نارسا.ما حق نداریم در رابطه با عرفان نظرپردازی کنیم حال آنکه این راه را طی نکرده ایم.مولانا با روح و تجربه های متعالی اش هنوز زنده است نه تجربه های صرفا زبانی اش!! البته منکر اهمیت زبان نیستم ولی شما هم زیادی شورش را درآورده اید .چطور مردم با مولانا ارتباط می گیرند به وجد می آیند یا تعالی ای عمیق می یابند؟؟آیا همه مانند جنابعالی متخصص یا نظریه پرداز زبان اند؟!! در پایان باز تاکید می کنم سیستم نظری و مهم تر از آن عملی عرفان ایرانی-اسلامی ما که تبعا زبان خاص خودش را به همراه دارد با اینگونه برخوردهای شبه مدرنیستی! قابل کشف و نقد نیست.

ارسال توسط: شروین سبطی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۶ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۱۸/۲۰۰۹ ۰۵:۰۹:۰۸ ق.ظ.
در ادامه ی صحبت های خود راجع به مولانا لازم است نکته ای
در رابطه با تجربه های متعالی و کلام عرفانی یادآور شوم : تجربه ها
و مکاشفات دینی دارای موئلفه هایی هستند که با تبیین این موئلفه ها می توان دعوت
به قول نویسنده ی محترم سکوت! را در اشعار مولانا و دیگر عرفای ما دریافت.روانشناس سرشناس
ویلیامز جیمز مهم ترین واصلی ترین صفت اینگونه تجربه ها را بیان ناپذیری آنها
می داند و در ادامه می نویسد:

کیفیت اینگونه تجربه ها را با ید به صورت مستقیم و بی واسطه تجربه کردو گزارشی کا مل
و مناسب از جزییا ت آن را نمی توان در قالب کلمات درآورد.

از دیگر صفت هایی که جیمز برای اینگونه تجربه ها برمی شمارد عبارتند از:ذوق
زودگذری و حالت انفعالی. حال با جمع این چهار صفت و فهم اینکه این تجربه ها
قابل انتقال در قالب کلمات نیستند سراغ ابیاتی از غزلیات می رویم تا صحت و درستی اینگونه
صفات را بنا به اذعان خود مولانا ببینیم و دریابیم:

بربند دهان از سخن و با ده ی لب نوش
تا قصه کند چشم خمار از ره دیده


آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد
بنهاد در دهانت آخر مکید باید
خامش که در فصاحت عمر عزیز بردی
در روضه ی خموشان چندی چرید با ید


بس کن این لکلک گفتا ر رها کن پس از این
تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند

همانطور که واضح است در این ابیات و بسیاری از ابیات دیگر مولانا به صفت بیان ناپذیری
تجربه های خود به طور مشخص اشاره می کند. حال مشخص نیست که چنین امر آشکاری
چطور از نظر نویسنده ی محترم پوشیده مانده است؟! یا شاید ایشان در یک دگر خوانی!!
به شالوده شکنی مفهوم ابیات پرداخته اند که نمی تواند قابل قبول به نظر رسد چه
بنا بر اظهار خود عرفا تجربیات آنها در قالب زبانی قابل انتقال نیست. تا وقتی دلیلی بر
نادرستی حرف های آنان نداریم نمی توانیم ردش کنیم زیرا تجربیات مشترک از جنس
آنان نداریم .جیمز در دنباله ی تحقیقش در رابطه با مکاشفات عرفا به همین موضوع
اشاره می کند:

عارف را نمی توان به زیر نقد برد و پاسخی قطعی نمی توان برای احوال آنان یا فت و
ما چه خوشمان بیا ید یا نیا ید با ید آنا ن را در لذت و شعف آرام و بی دغدغه ی اعتقا دی شا ن
رها سازیم.


و ختم کلام از خود مولانا:

بربند دهان ما به عصمت
ما را مفکن در این زبان ها!

ارسال توسط: شروین سبطی


 نوشته‌های مرتبط: