»
 احسان کریمیان » یک داستان » ضیافت

احسان کریمیانصدای جیغ آژیر آمبولانس مغزش را می‌جوید. دلش می‌خواست کر شود. می‌خواست آرام باشد، آرام ِ آرام. هیچ‌کس را نبیند و هیچ صدایی نشنود. گاهی چشم‌هایش را باز می‌کرد و نگاهی به پرستار می‌انداخت و دوباره از حال می‌رفت. صورتش هم‌رنگ ملحفه برانکارد شده بود. پاهایش را اصلا احساس نمی‌کرد، اما گاهی انگشت دستش مثل این‌که بخواهد کلاویه پیانو را فشار دهد، حرکت می‌کرد. یک نت گرد به رنگ آن شب. یک نت گرد سیاه ِ سیاه.
آمبولانس در ترافیک بعدی گیر کرده بود. هیچ ماشینی قصد راه دادن نداشت. هرچقدر راننده از پشت بلندگو فریاد می‌کشید، بی‌تاثیر بود. شب سنگینی بود. شب‌های آخر زمستان. سرد و سخت.

پرستار رو به راننده گفت: «انگار همه این آدم‌ها هم مثل خودش می‌خوان که این زودتر رفع زحمت کنه. فکر نکنم این دوباره آدم بشه. با این بلاها که سر خودش آورده و این بلاها که این ملت دارن سرش میارن، بعید می‌دونم...» و آهی کشید و حرفش را ناتمام رها کرد.
راننده گفت: «ملت بی‌دردن آقا. بی‌درد. یا می‌ریزن وسط خیابون و صدای پخش ماشینشون رو زیاد می‌کنن، یا این‌که لباسای عجغ وجغ می‌پوشن و هی قر می‌دن، یا بعضی هم مث ِ این بابا از سر بی‌کاری و بی‌دردی همچین بلاهایی سر خودشون میارن.» و بعد فرمان را تا ته چرخاند و وارد یک خیابان عبورممنوع شد. چند جوان در حالی که پرچم‌های یاحسین و نصر من الله در دست داشتند، از پنجره‌های یک پژو بیرون آمده بودند و فریاد می‌زدند: «حزب االله» و صدایی پر از عشوه و ناز در بلندگو پاسخ می‌داد :«ماشاالله». و در هر بار تکرار پاسخ‌ها پرنازتر میشد.
پرستار در حالی که پمپ فشارسنج را می‌فشرد گفت: «این دیگه چه مسخره بازییه؟» راننده که انگار منتظر شنیدن چنین حرفی بود پاسخ داد: «بی‌دردی و بی‌کاری آقا. همینه دیگه، اینم یه نوعشه. چرا من و شما این‌جوری نمی‌کنیم؟... ترو خدا نگاشون کن. خودشونو علاف کردن جان خودم.»
صدای پژو که نزدیکتر شد نفس سختی کشید و از جایش بلند شد. نگاه سردی به پرستار کرد، با چشم‌هایی که غرق در خون بودند. می‌خواست دندان‌های این آقای ماشاالله را در دهنش بریزد. پرستار گفت: «حالت چطوره؟ بهتر شدی؟» و نگاهی سرد و خون‌آلود تنها پاسخش بود. دوباره پرسید: «اسمت چیه جوون؟» صدای زنگ‌زده‌ایی از ته گلویش بیرون آمد و فقط «صا» شنیده شد. دوباره از حال رفت و روی تخت ولو شد.

آمبولانس به بیمارستان رسید. دو طرف ملحفه را بلند کردند و روی یک برانکارد دیگر گذاشتند. با این‌که فقط یکی از چشمانش نیمه‌باز بود اما حیاط بیمارستان را شناخت. چندماه پیش مجید را همین بیمارستان آورده بودند. دوباره تشنج کرده بود. چقدر در حیاط همین بیمارستان خندیده بودند. لبخندی بی‌رمق بر لبانش نشست. آن روز جلو در آزمایشگاه به فرشته گیر داده بود که باید همین الان تست حاملگی بدهی. و کلی خندیده بودند.
فرشته. وای فرشته. لبخند بر روی لبانش پوسید و یک قطره اشک از گوشه همان چشم نیمه‌باز سرازیر شد.
آرزو می‌کرد که ای کاش هیچ‌وقت حافظه‌اش اینقدر قوی نبود. کاش می‌توانست تمام خاطراتش را پاک کند. لااقل الان. اما مگر می‌شد فرشته را از خاطر برد؟ اگر فرشته از قضیه باخبر می‌شد، شاید سکته می‌کرد. اما او مطمئن بود که بهترین راه را انتخاب کرده، چرا که زنده بودنش در حقیقت خیانت محض به فرشته بود. و آنقدر او را دوست داشت که نخواهد به او خیانت کند. خیانت. به خاطر همین کلمه مسموم او اینچنین غرق در خون بود.
دکترها و پرستارها به دورش حلقه زده بودند و هر کس به طریقی می‌خواست او را به این دنیا بازگرداند. یکی با اکسیژن و دیگری با سرم و آمپول و دیگری با نخ بخیه. دلش می‌خواست از جایش بلند شود و دست همه‌شان را ببوسد و به آن‌ها بفهماند که باید از این دنیا برود. رفتنش از این دنیا یک باید بود و فقط خودش می‌دانست چرا.
از وقتی فهمیده بود که حتی پیش از آن‌که نطفه‌اش بسته شود به او خیانت شده، واقعا عرصه بر او تنگ شده بود. مغزش فقط درگیر یک کلمه بود: «خیانت».

همه دوستانش او را یک بیمار روانی می‌دانستند. یک پارانویید. اما همین بیمار روانی در دانشگاه ممتازترین بود. هیچکس نمی‌توانست منکر هوش و حافظه قوی او بشود. و هیچکس تعجب نکرد هنگامی که او ادعا کرد حتی دکتری که او را به دنیا آورده را نیز به خاطر دارد. شاید او واقعا یک نابغه بود.
اما حرف‌های او بر سر کلاس تنظیم خانواده باعث شد که دیدگاه همه نسبت به او عوض شود، تا جایی که او را یک بیمار نابغه بدانند. هنوز ساعتی از فریادهای او نگذشته بود که تمام دانشگاه از ماجرا باخبر شدند. همه‌جا پر بود از پچ پچ و نجوا و پوزخند و حیرت.
حرف‌های پریده‌رنگ استاد تنظیم‌خانواده را فریادی در هم شکسته بود. فریادی که شاید بر سر آفریدگار کشیده شده بود. مشتی پر از نفرت و خشم بر دسته صندلی فرود آمده و دهانی پر از عصیان فریاد زده بود: «خیانت... به همه ما خیانت شده.» و سکوت و چشم‌های خیره. هیچ‌کس چاره‌ای جز شنیدن نداشت.
_: این لقاحی که شما ازش حرف می‌زنید یه رابطه فیزیکی و شیمیایی و بیوشیمیایی و کوفت و زهرماری نیست. یه خیانت بزرگه، یه قربانی کردن وقیحه.
استاد با صدایی پر از هراس و حیرت پرسیده بود: چی شده آقای بختیاری؟ می‌شه بیشتر توضیح بدید؟
_: همه ما از یه اسپرم بوجود اومدیم، درسته؟
_: خب منم که همینو عرض کردم.
_: اجازه بدید. سوال من اینه که چرا از بین اون‌همه اسپرم، اون اسپرم وارد تخمک میشه؟
_: خب شاید به این خاطره که اون اسپرم از بقیه قوی‌تر و زرنگ‌تر بوده. اما خب فکر می‌کنم اتفاقی باشه.
_: یعنی شما می‌گید اسپرم‌ها با هم متفاوتند؟ یعنی قوی و ضعیف دارن؟
_: والا من اینشو نمیدونم. گفتم که، شاید اتفاقی باشه اصلا. اما چیزی که مهمه اینه که فقط یه اسپرم وارد تخمک می‌شه.
_: اما این اصلا برای من مهم نیست که چرا فقط یه اسپرم وارد تخمک می‌شه. سوال من اینه که چرا اون اسپرم وارد تخمک می‌شه. چرا بغل‌دستیش وارد نمی‌شه؟ مگه همشون مثل هم نیستن؟ مگه همشون از یه غده ترشح نشدن؟ پس چرا همه میمونن و اون اسپرم وارد تخمک می‌شه؟ اون اسپرمی که حالا شده مثلا صادق بختیاری یا اسپرمی که حالا شده شما. اگه یه اسپرم دیگه وارد تخمک شده بود آیا بازم صادق بختیاری همین صادق بود؟ با همین خصوصیات؟ لااقل از لحاظ شکل ظاهری حتی.
_: من که چیزی نمی‌فهمم. اما خوب اینا چه ارتباطی با خیانت داره؟
_: فکر می‌کنم کاملا مشخص باشه. هیچ‌کس دوست نداره وارد یه لجنزار بشه. اما وقتی به اجبار یک‌نفر باید قربانی بشه، دیگران سعی می‌کنن اونو فریب بدن و بندازنش توی دام.
_: منظورتون از لجنزار رو نمی‌فهمم.
_: زندگی. این دنیا. همین دنیایی که الان توش زندگی می‌کنیم. از این واضح‌تر توضیح می‌خواید؟
_: مراقب حرف‌زدنتون باشید اقای بختیاری. شما با حرفاتون چیو می‌خواید ثابت کنید؟ یعنی جهان هستی یه لجنزاره؟ می‌خواید بگید خداوند یه لجنزار آفریده؟
_: متاسفانه بله.
_: یعنی چه آقا؟ این ما انسان‌ها هستیم که دنیا رو تبدیل به لجنزار کردیم، اگر نه هیچ ایرادی به نظام هستی و آفرینش خدا نمیشه گرفت.
و او در حالی که وسایلش را جمع می‌کرد پاسخ داده بود: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت. آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد.
کلاس سرشار بود از همهمه و نجوا و او بدون این‌که حرفی بزند کلاس را ترک کرده بود. بی هیچ اهمیتی به پوزخند دوستان و یا فریادهای استاد.
او چیزی را به خاطر آورده بود که هیچ‌کس نباید از آن باخبر می‌شد. از آن روز زندگی تاریک او بیش از پیش در اعماق تاریکی فرو رفت.

برای فرار از آن وهم غریب به فرشته پناه برد.
_: خیلی می‌ترسم فرشته.
_: چی شده صادق؟ بچه‌ها تو دانشگاه یه چیزایی بهم گفتن اما دقیق نفهمیدم. چی شده؟ چرا یهو ول کردی رفتی؟
_: خودمم نمی‌دونم چی شده. اصلا هیچی نمی‌فهمم. حالا بیا اینجا برات تعریف می‌کنم.
_: کی؟ الان؟
_: فرشته خواهش می‌کنم. باید ببینمت.
بی‌هیچ حس شهوتی مشغول به خودارضایی شده بود. منی‌اش را روی یک شیشه ریخته بود و به آن نگاه می‌کرد. تمدنی سفید. خیانتی سیاه و یا شاید باز هم سفید.
_: چقدر بیرون سرده.
_: بشین کنار بخاری تا گرم شی.
_: چی شده صادق؟ بچه‌ها می‌گفتن بدجوری قاطی کردی. البته از حرفای مفت این آدما که نمی‌شه چیزی فهمید. چت شده؟
_: نمی‌دونم چطور باید بگم. جریان خیلی پیچیده‌اس. شاید برات عجیب باشه. حتی خنده‌دار. اما برای خودم اصلا عجیب نیست.
_: نکنه باز گیر دادی به خدا؟ چی کار داری بابا؟ بزار ... خداییشو بکنه. دهن...
_: امروز سر کلاس تنظیم خانواده، حرف سر لقاح اسپرم و تخمک بود. بعد یهو من وارد فضای عجیبی شدم. ذهنم یه جورایی خاکستری شد. میلیون‌ها اسپرم و یک تخمک. و از این چندین میلیون اسپرم فقط یکی قراره وارد تخمک بشه.
_: خب این کجاش عجیبه؟ مگه اینارو نمی‌دونستی؟
_: آره آره می‌دونستم. اما یه لحظه فکر کن. از بین این‌همه اسپرم چرا اون اسپرم باید وارد تخمک بشه. چرا یکی دیگه وارد نمی‌شه؟
_: خب من فکر می‌کنم اتفاقی باشه.
_: منم اول فکر می‌کردم اتفاقیه. اما انگار تو یه لحظه تمام اون اتفاقات از جلو چشمام رد شد. یعنی واقعا زمانی رو بخاطر آوردم که یه اسپرم بودم. یادم اومد. باورت می‌شه؟ توهم نبود. توهم نیست فرشته. من واقعا اون لحظات رو بخاطر آوردم. می‌فهمی؟
_: حالا چرا داد میزنی؟ من بهت ایمان دارم صادق. تو آدمی نیستی که همین‌طوری یه حرفی بزنی. اصلا منم به کنار. همه می‌دون که حافظه تو چقدر قویه. ناسلامتی رتبه سوم کنکوری.از اون حافظه واقعا هیچی بعید نیست.
_: هر چی می‌کشم از دست همین حافظه لعنتیه. کاش میشد منفجرش کرد.
_: خب بقیه‌اش رو بگو. بگو دقیقا چی به یادت اومده.
_: آخه نمی‌تونم درست توصیفش کنم. چه‌جوری بگم آخه.
_: به راحتترین شکل ممکن.
_: تا حالا تو عکس‌ها و فیلم‌ها دیدی چطور اسپرم‌ها دور تخمک جمع میشن؟
_: آره، دیدم.
_: منم دقیقا همینو بخاطر آوردم. همه ماها دور تخمک حلقه زده بودیم و داشتیم زور می‌زدیم که یه جورایی یه دری پیدا کنیم که وارد بشیم. حالا فکر می‌کنی چرا؟ چون همه ما اعتقاد داشتیم که تنها راه جاودانگی ورود به تخمکه.
_: یعنی چی اعتقاد داشتیم؟
_: همین دیگه. مسئله همینه. انگار این قضیه تو وجود ماها بود. مثل مورچه‌ها که تو وجودشون دونه جمع کردنه.
_: اما آخه مورچه یه موجود زنده‌اس!
_: مگه اسپرم زنده نیست؟
_: آره خب. راست میگی.
_: اصل جریان هم همینه. به نظر من همه اسپرم‌ها شعور دارن. شخصیت دارن. می‌فهمن. فکر می‌کنن. حالا قرار نیست که همه مثل آدم‌ها فکر کنن و بفهمن. همین مورچه‌ها هم می‌فهمن. دستتو ببری نزدیکشون فرار میکنن. آذوقه جمع می‌کنن. برده‌داری می‌کنن. غیر از اینه؟
_: درسته خوب. اما من گیج شدم. حالا بقیشو بگو.
_: تو یه لحظه همه از تخمک فاصله گرفتن. انگار یه قدم عقب رفتن. همون موقع تخمک دهن باز کرد و منو بلعید.
_: یعنی همشون منصرف شدن؟
_: نمی‌دونم چطور توضیح بدم. انگار یه قدم عقب رفتن. شل کردن یه جورایی. می‌گیری چی می‌گم؟
_: خوب تو چرا نرفتی؟
_: انگار همه‌چیز یه صحنه‌سازی بوده. انگار همشون می‌دونستن چه اتفاقی قراره بیوفته. فقط من نمی‌دونستم.
_: صحنه‌سازی برای چی؟
_: برای این‌که منو فریب بدن. که من به چیزی شک نکنم.
_: آخه یعنی اونا چی می‌دونستن که تو نمی‌دونستی؟
_: همه می‌دونستن کسی که وارد تخمک می‌شه، در حقیقت وارد این دنیا می‌شه. این دنیایی که منو تو توش زندگی می‌کنیم. این سیاهچالی که ما الان توش هستیم. به همین خاطره که می‌گم به همه ما خیانت شده.
_: اگه بگم درست نفهمیدم ناراحت نمی‌شی؟
_: خیلی ساده است. یه مسابقه دو میدانی رو در نظر بگیر. صد نفر می‌خوان مسابقه بدن. از این صد نفر، نود و نه نفر می‌دونن که فرد برنده کشته می‌شه. از طرفی یه نفر هم باید برنده بشه و بعد قربانی بشه. جالب اینه که برنده هم از قبل مشخص شده. اون نود و نه نفر برای این‌که اون قربانی به چیزی شک نکنه پا به پاش میدون. اما نزدیک خط پایان که می‌شن قدم‌هاشونو شل می‌کنن تا قربانی به خط پایان برسه و نفر اول بشه.
_: خب چرا یه نفر باید قربانی بشه؟ چرا اون شخص از قضیه باخبر نیست؟
_: سوال اولت رو می‌تونم جواب بدم. اما خودمم تو جواب سوال دوم موندم. خودمم حیرونم.
_: خب جوابت چیه؟
_: یه اسپرم باید قربانی بشه تا چرخه حیات ادامه پیدا کنه. اما اصلا نمی‌فهمم چرا اون اسپرمه از جریان باخبر نیست.
_: خیلی عجیبه... داستان عجیبیه.
_: داستان نیست فرشته. واقعیته. باور کن. من واقعا تمام اینا رو یادم میاد.
_: منظور بدی نداشتم. می‌فهمم چی می‌گی. اما خب گیج شدم. حق بده.
_: منم گیج شدم. خیلی افتضاحه. واقعا امیدوارم که اینا همش توهم من باشه. اما می‌دونم که نیست. شاید همه به حرفای من بخندن. شاید به نظر دانشمندا و دکترها اصلا قضیه این‌جوری نباشه. اما من به حرفم اطمینان دارم.
_: این مثال مورچه‌ها که گفتی جالب بود. همه مورچه‌ها تقریبا یه شکلن. همشون هم هدفشون از زندگی دونه جمع کردنه. اما هر کدومشون انگار یه شخصیت خاص خودش داره.
_: آره خب. اگه همه ما آدم‌ها قیافه‌هامون یه شکل بود و یه‌جور لباس می‌پوشیدیم، آیا دلیل بر این بود که افکار و شخصیتمون هم یه‌جوره؟
_: حالا اینو می‌خواستم بهت بگم. میدونی جریان مورچه‌های نر چیه؟
_: نه
_: مورچه نر فقط کارش اینه که مورچه ملکه رو حامله می‌کنه، بعدشم می‌میره. خیلی از حشره‌های دیگه هم همین‌طورن. آخوندک که خیلی افتضاحه دیگه. بعد از این‌که جفتگیری می‌کنن، آخوندک ماده، آخوندک نر رو می‌خوره. فکرشو بکن، همسر خودشو می‌خوره. یعنی آیا واقعا آخوندک نر می‌دونه که قراره بعد از جفتگیری خورده بشه؟ من که بعید می‌دونم.
_: ای بابا! عجب دنیاییه. نمی‌دونستم اینارو.
_: آره واقعا. خیلی وحشتناکه. بعضی از این جریانات طبیعی که همه بهش نظام طبیعت میگن یه جورایی بیشتر وحشتناک به نظر میرسه تا منظم. اگه هم اسمش نظمه که پس باید گفت نظم وحشتناکیه.
_: توی وحشتناک بودنش که شکی نیست. همین مورچه‌های کوچولوی مهربون و بی‌آزار، وقتی یکی از دوستاشون می‌میره، بدون هیچ دنگ و فنگی می‌خورنش. مثلا فک کن مجید تشنج کنه و بمیره، اونوقت من و تو بزنیم سر سیخ و کبابش کنیم. شام کباب مجید متشنج میل کنیم.
_: یا مثلا برای شب عروسیمون کباب مجید متشنج سرو کنیم. بعد از غذا خوردنمون هم فیلم می‌گیرن و خلاصه خیلی زیبا می‌شه. بعدشم من همون شب عروسی می‌زنم ترو می‌کشم و می‌خورم. بعد هم اسپرم‌های جنابعالی به اون اسپرم بدبخت از همه جا بی‌خبر نارو می‌زنن. چه ازدواج موفقی می‌شه. چه زندگی قشنگ و ایده‌آلی.

آغوش فرشته کمی او را گرم کرده بود. توانست کمی بخوابد. اما کابوس‌ها به سراغش آمدند. چند اسپرم غول‌آسا که سری شبیه سر انسان داشتند او را محاصره کرده بودند. چشمانشان میدرخشید و در حالی که چیزی زمزمه می‌کردند، به او نزدیک می‌شدند. ناگهان یکی از آنها حمله کرده و جمجمه‌اش را با فشار دندان‌هایش خرد کرده بود و بقیه آرام شروع به لیسیدن مغز او کرده و زیر پاهایش مورچه‌ها در حال نوشیدن خونش بودند. با فریادی از خواب پریده بود. نفسش بالا نمی‌آمد. چشمانش از وحشت گرد شده بودند. فرشته همچنان در خواب بود. سرش را به سینه او چسبانده و دوباره سعی کرده بود بخوابد.

فردای آن روز همراه فرشته به دانشگاه رفته بود. اما به محض ورودش، حراست دانشگاه او را مورد بازجویی قرار داد. بدون این‌که حرفی بزند، فقط سری جنبانده و خارج شده بود.
در حیاط دانشگاه همه چشم‌ها به سوی او متمرکز بود. نجواها و پوزخندها او را می‌آزرد.
_: تو چت شده صادق؟ چرا دوباره قاطی کردی آخه؟
_: مجید تو دیگه چرا؟ تو هم یعنی واقعا نمی‌فهمی من چی می‌گم؟
_: حالا چرا دعوا داری؟ من می‌فهمم تو چی می‌گی. می‌دونم که از روی باد معده حرف نمی‌زنی. اما خب چه کار می‌شه کرد داداش من؟ غیر از این نظریه‌ای که تو داری، تو که خودت می‌دونی همیشه حرف من چی بوده. نمی‌خوام ادای نیهیلیستا رو در بیارم. اما واقعا کل این هستی چیزی بجز یه گوه‌بازی نکبتی نیست. همش همینه. کاریش هم نمی‌شه کرد. یه‌بارم که خواستم خودم پرونده خودمو ببندم هم که دیدی چی شد. یه ماه افتادم گوشه بیمارستان و بعدشم تشنجی شدم. اینم از شانس گوه ما. به قول یکی از رفیقام قسمته، همه چی قسمته.
_: مجید اوضاع خیلی خرابتر از این حرفاست. دیشب خواب می‌دیدم یه مشت اسپرم اومده بودن مغزم رو میخوردن. قاطی کردم دیگه مجید. قاطی کردم.اصلا نمی‌فهمم چه بلایی سرمون اومده. نمی‌فهمم چرا هر لحظه یه آدم دیگه داره وارد این لجنزار می‌شه. آخه من باید برم یقه کیو بگیرم؟
_: پاشو داداش. پاشو اشکاتو پاک کن. بی‌خیال‌شو فعلا.

سر کلاس به نقطه‌ای مبهم خیره شده بود و با خودکارش بازی می‌کرد. تحمل حرف‌های استاد را نداشت. از جا بلند شد و به آرامی به سمت در کلاس حرکت کرد و بدون این‌که به هیچ‌کدام از سوال‌های استاد پاسخی دهد، از کلاس خارج شده بود.
در راه خانه بادکنک‌فروش خل و چلی را دیده بود که می‌خندید و بی‌هدف دور خودش می‌چرخید. به بادکنک‌ها نگاه کرد. زرد، آبی، قرمز، صورتی. ناگهان یکی از بادکنک‌ها دهان باز کرد و لبخندی زد. ترسید. انگار این بادکنک‌ها همان اسپرم‌های کابوسش بودند که اینجا به سراغش آمده بودند. صدای خنده بادکنک‌فروش مغزش را می‌خراشید. نگاهی از سر خشم به او انداخت، اما انگار این مرد پدرش بود. چشمانش را با حیرت باز و بسته کرد. دوباره نگاه کرد. اشتباه کرده بود. او همان بادکنک‌فروش خل و چل بود.
تخریب ساختمان و یک شماره موبایل اعتباری. دستی بر روی دیوار خانه‌اش که این جمله بر روی آن نوشته شده بود کشیده و آجرهای قدیمی را بویید. دلش برای فرشته تنگ شد. به محض ورودش به خانه، تلفن زنگ خورد. با کفش وارد اتاق شد و به آرامی تلفن را زیر پایش له کرد. روی تخت دراز کشید و به پرتره‌ای که از ون‌گوگ کشیده بود خیره شد. «آگاهی همچون اژدهایی است که آدمی را می‌بلعد. جستجوی بزرگترین رازها، آن‌همه شور و حرارت هم بیهوده بوده است. هیچ‌چیز جز نیستی وجود ندارد. این سکوت! این فریاد! این اندوه است و تنها اندوه که تا پایان زندگی دوام خواهد داشت.» و دوباره خاموش درون تابلو چشم به چشمانش دوخت. باید نقاشی می‌کشید. باید بهترین تابلو زندگیش را خلق می‌کرد. بوم بزرگی را با احتیاط ، کنار تختش، بر روی زمین خواباند. باید آخرین دردهایش را می‌نوشت.
«بزرگترین اشتباه یک هنرمند، نفس کشیدن اوست.»

می‌خواست تمام دردهایش را بنویسد. اما بودن آزارش می‌داد. می‌خواست از آن اسپرم بزرگی بگوید که وارد تخمکی به نام زمین شد. آن اسپرم بزرگ. اما نفس کشیدن آزارش می‌داد.
پایین بوم را امضا کرد و نوشت: برای فرشته‌ام، «فرشته». این است تمام بود نابودم.
این رنگ قرمز، همان قرمزی بود که در هیچ تیوپ رنگی پیدایش نمی‌کرد. بخشی از آخرین اثرش یر روی ملحفه تخت کشیده شد و بخشی دیگر بر روی ملحفه سفید برانکارد. این اولین تابلوی سه لته‌ای او بود.

 تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 7


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۲/۲۰۰۸ ۰۴:۲۵:۱۲ ق.ظ.
درود بر دوست گرامی .
با آرزوی موفقیت و نت های بیشتر .

ارسال توسط: سامان .ب


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۳/۲۰۰۸ ۰۳:۱۴:۵۶ ق.ظ.
واقعا عالی بود احسان جان! تاثیر بر انگیز بود! من که واقعا لذت بردم!
داستان عالی بود! در تمام داستان احساس می کردم که صادق شباهت زیادی به ارس می تونه داشته باشه! همچنین که هنر وجهه مشترکشون هست!
نمی خوام ایرادی بگیرم و یا حرف زیادی بزنم اما از لحاظ فیزیولوژیک یک سری واکنش ها پس از ورود اولین اسپرم، جلوی ورود بقیه رو می گیره که خیلی جالب و پیچیده است. و تا آخرین لحظه همه اسپرم ها می خوان که وارد بشن! مثلا در جانورانی مثل خرگوش چندین اسپرم از اولین غشای تخمک عبور می کنن اما با عبور اولینشون از دومین غشا، یک واکنش شیمیایی در اون غشای دوم صورت می گیره که از ورود بقیه جلوگیری می شه! (این نشون می ده که همه شون تا آخرین لحظه می خوان وارد بشن و فریبی در کار نیست! که این از نظر تکاملی هم کاملا صدق میکنه.)
اما از اینکه چرا بقیه وارد نمی شن و بقیه قضایا، حق با توست!
یک نکته رو باید در رابطه با کلاس های تنظیم خانواده و رتبه سوم کنکور بعدا خصوصا خدمتتون عارض شوم!

ارادتمند!

ارسال توسط: Lord Kavi


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۷/۲۰۰۸ ۰۷:۲۳:۵۱ ق.ظ.
hail lord aras

ارسال توسط: older


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۲۲/۲۰۰۸ ۰۱:۵۸:۴۹ ق.ظ.
با درورد ،
چند نکته در رابطه با ارس قابل ذکر هست.
شما آلبومی مثل سلاخ آزادی یا ارس خونین خلق کردین. بعد از مدتی عقاید شما دچار تغییرات فلسفی میشه و آلبومی مثل دپرسیو ربلیون رو خلق می کنین. در این آلبوم از یک ساز مقدس و کهن ایرانی (تنبور) استفاده می¬کنین که مربوط به عرفان میشه ، یه چیزی که هست اینکه به وضوح معلومه که شرق هیچوقت دید فلسفی نداشته و همیشه دید عرفانی داشته ، پس تفکر غرب برابر با فلسفه است و تفکر شرق برابر با عرفان. اما خط مشی ارس اصلا معلوم نیست ، یه آلبوم سیاسی ، یه آلبوم فلسفی ، دوباره سیاسی ، فلسفی به اضافه عرفان ( دو چیز متضاد ). ارس برای من مقدس هست ، اما ارسی که درست در راه خودش حرکت کنه ، ارس برای من یعنی بالیدن به وطن و نوابغ اون ، یعنی تلفیق سازهای اصیل ایرانی و تفکر ایرانی ، نه یه خورده آشغال غربی. فلسفه خوبه ، اما شما خودت میدونی که انحراف فلسفه تا کجا می¬تونه پیش بره.
در آخر اینکه کارهای شما از نارگاروث قویتر هست ، اما تفاوت شما با اون اینه که شما با صداقت هنری کار میکنی اما اون یه دروغگوی مزخرفه.
به امید روزی که ارس واقعا برای ایران بجنگد.

ارسال توسط: mohem nist


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۲۴/۲۰۰۸ ۰۹:۲۹:۲۳ ق.ظ.
به نظر من این صادق باید بره از باباش بپرسه که چرا همچین کاری کرده، فکر مزخرفش به درد نمیخوره. هروقت از باباش جواب گرفت از خودشم جواب میگیره.اسپرم کیلو چنده؟ حالا که وجود داری دو تا راه داری یا زندگی کن ، یا بمیر ، دیگه این همه فلسفه بافی نداره. چون میترسی خودکشی کنی رو به انواع توهمات میبره.مسخرس ، جرات داشته باش، یا زندگی یا مرگ. همونقدر که زندگی کردن جرات میخواد ، خودکشی هم میخواد

ارسال توسط: نامشخص


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۱/۲۰۰۸ ۰۳:۰۰:۵۷ ق.ظ.
این داستان مسخره رو نمی نوشتی نمی شد؟ تو لرد ارس بودی گند نزن به همه چی. با دد سول این د کیج چقدرا فکر کرده باشیم و نوشته باشیم خوبه؟
کار خودتو بکن. شک نکن بلک متال فارسی بیشتر از داستان فارسی کار می کنه.

ارسال توسط: حامد


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۰۹/۲۰۰۸ ۱۲:۳۳:۱۳ ب.ظ.
best freind !!

ارسال توسط: farzaneh moradi


 نوشته‌های مرتبط: