»
 سعید سلطان‌پور » دو شعر » باران

سعید سلطان‌پور"باران"


قلبت مه‌آلود است
می‌خواهی گریه کنی
وسعت سستی در تو سفر می‌کند
نمی‌توانی تصویری از حالت خود بپردازی
مثل خمیازه‌ای شکسته، بیهوده‌ای
ذهنت غرفه‌ی اشیا خاموش است
شاید عریانی در بستر علف‌های سرد تو را شفا دهد
علف نیست
       کراواتت را می‌بندی
و خیابان‌ها تو را می‌بلعند
غروب را حس نمی‌کنی
نیون‌ها روز غلیظی در دود می‌سازند
شب را نمی‌بینی
شب می‌شوی
و در تصنع روزی کثیف قدم می‌زنی
تابلوها را در جبری سمج می‌خوانی:
                                                    فیلم کداک
                                                   محصولات الکتروتکنیک زیمنس
                                                   . . . . . . . .
خسته می‌شوی:
                تعلیم دفترداری دوبل
                 کافه‌رستوران آیدا
                    . . . . .
جنونی ساکت سرت را می‌تکاند
ذهنت را می‌تکانی
همه‌چیز چسبنده است
اشیا خود را تحمیل می‌کنند


"سلام"
آشنایی را می‌بینی
یک بستنی
یک آبجو
قلبت همچنان مه‌آلود است
دوستت را به خانه می‌بری
ورق کیهان می‌گستری
اینک، پاره‌ای نان
و بوته‌ای نیمرو
در بستر رها می‌شوی
پنجره از مهتاب پر است
ماه را از پنجره می‌بینی
دوستت را به دیدن ماه دعوت می‌کنی:
                                      ماه از پنجره پیداست
                                     سیم‌ها و آنتن‌ها در مهتاب می‌درخشند
از رویا پر می‌شوی
پلک‌هایت بسته می‌شود
شاید عریانیت را در بستر علف‌ها خواب می‌بینی


سحر بی‌شکوه می‌آید
دوستت می‌رود
کتاب‌هایت آشفته‌اند
و در مکانی تاریک
برگه‌ای دیگر
به دیوار دهلیزت می‌آویزد
به تلخی می‌خندی
و به سادگی می‌گویی:
                                 تمدن، سکونی غنی در عاطفه است
                                 تمدن، سفری سریع از عاطفه نیست
و ما در سرعت سفری سیاه
فرسوده می‌شویم
هرگز دوستت ماه را در پنجره ندیده است
قلب مه‌آلودت آتش می‌گیرد
و مه سرخ
            قطره قطره
                             می‌چکد
و این سرودی آشناست
و این سرودی بی‌پناه است
گر می‌گیری
انبوه مه به سرعت آب می‌شود
چشم‌هایت را می‌بندی
و به باران بی‌رحم قلبت می‌نگری


   - برداشت از کتاب صدای نامیرا - ۱۳۵۸


 


"درخت"


وقتی که ابر خسته می‌زارید
وقتی که باران روی شهر مرده می‌بارید
در قلب میدان بزرگی ایستادم من
تا بید مجنونی شوم
                      افشان
                            میان شهر


-برداشت از کتاب صدای نامیرا - ۱۳۵۸

 تاریخ انتشار: ۱ دی ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 6


مرسی..

ارسال توسط: ماهی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۲۳/۲۰۰۷ ۰۲:۵۰:۲۱ ق.ظ.
خب آره نوستالژی مسلسل و مرگ های در پی
بهتر بود از الان هر چه بود

ارسال توسط: نیما صفار


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۳۱/۲۰۰۷ ۱۲:۱۰:۰۲ ب.ظ.
دوست عزیز شعر دوم شما انکار یک گزارش ساده است از دنیای اطراف. خواننده نیاز به هیچ نوع خلاقیتی برای کشف ندارد. بعد،ورق کیهان را می گستری یعنی چه؟ قحطی فعل که نیست. اهنگ موجود در شعر در هرجایی دل به خواه عوض شده است.اینطور که نمیشود،سپید هم انقدر بی قانون؟ به هر حال به امید شعرهای بهتر. موفق باشید.

ارسال توسط: نامشخص


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۱۱/۲۰۰۸ ۰۷:۳۹:۲۱ ق.ظ.
دوستان عزیز
این بنده خدا سال ۶۰ اعدام شده!
خیلی به خودتون زحمت ندید....

ارسال توسط: رازیانه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۳/۲۰۰۸ ۱۰:۵۲:۵۴ ق.ظ.
jayee hasam ke ba ghorbaesh ostokhoon miterekonam
mioone in haem dektangy vaghty in ja sherayo az soltanpoor didam ke doseshoon daram kheyly behem hal dad. me ۳۰ az in entekhabe khooobet

ارسال توسط: نامشخص


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۷ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۳/۲۰۰۸ ۱۰:۵۴:۵۹ ق.ظ.
jayee hassam ke daram ba ghorbatesh ostohkoon miterekoonam.
mioone in hame deltangy didane sheraye soltanpoor in ja kheyly khoob bood me۳۰ az entekhabet

ارسال توسط: april