دانلود کتاب "بیهودهگیهای یک قاب"
مرگ بر پروستریکا
احمد خاندوزی
معمولن داستان را با این فرض شروع میکردم که دشمنان
واقعیاش طرح، شخصیتپردازی، مکان و مضموناند.
وقتی این عناصر آشنا را فراموش کنیم باقی میماند
جوهر داستان که آن هم جزء بینش (vision) و ساختار
چیز دیگری نیست. جان هاوکز ۱۹۶۰
آن چه در داستانهای "بیهودهگیهای یک قاب" بارز است عنصر تصادف است که مناسبتی در روابط شخصیتی و موقعیتی پیدا نمیکند. پل استر در سهگانه نیویورکی خود مبنا را بر تصادف میگذارد، کاری در جهت از اصالت انداختن پدیدهها و واقعیات است و بیشتر بازنمودهای از انسان معاصر. حوادث غیرمنطقی بدون هیچ خط سیر داستانی. تصادف اساساً ایجاد تقابل میکند بین آنچه که فکر میکنیم و آنچه احتمالن پیش میآید. اما در داستانهای "بیهودهگی..." باعث ساخت جهان درونمتنی نمیشود. بیشتر احساس میشود داستانهایی هستند که از داخل ادبیات بیرون آمدهاند حتا سعی بر دادن اطلات به شکلی تدریجی و موقعیتی هم نمیکند و امکانی بر internal linking (همپیوندی درونی) بین عنصر تصادف و دامنهی داستان نیست.
پایانهای غیرمنتظره و نامتجانس با روند داستان. پایانهای آگاهانه و الصاقی از یک جایی به بعد داستان پیش نمیرود و دقیقاً همانجا نویسنده نقطهی پایان را میگذارد. درک ناصواب از به کارگیری زبان و اجرای آن و آیا اساساً داستان زبان صرف است یا امکاناتی برای برساختگی؟ خامدستانه است اگر بگویم اینها داستانی برای هیچ هستند که آن نوع داستان امکانات زبانی، لحن، فضا و استراکچرال خود را دارند و "اجرا" برایش حایز اهمیت است. در مجموعه "بیهودهگی..." انگار هیچ فکری برای پیشبرد روایت نیست- هر چند معتقدم اساساً روایتی اتفاق نمیافتد- جملهها به موقعیت هم کمک نمیکنند. انگار از میان انباشتی جمله تنها کنار هم نشستهاند. ایشان اصرار دارند به عنوان شاعر داستان را همانگونه پیش ببرد. به عنوان مصداق در داستان "صدراعظم و سلطانش" نوشتهی نیما صفار میبینیم که ویرانگری، تعلیق روایتی زبان و حضور موثر خردهروایتهای متلاشی کنندهی روایت مقتدر تمهیدات خلاقانهای هستند به موازات حذف عناصر پیشین. "بیهودهگی..." دقیقاً حذف همین عوامل است بیآنکه به تمهیدات جایگزین بیاندیشد. حتا در حالت رادیکالی نویسندهای مانند ریچارد براتیگان خود را مبرا نمیداند؛ او روایت را بر بستر و موقعیت (the invented) امر ساختگی شکل میدهد. به گفتهی ادوارد مورگان فورستر "همه ما اتفاق نظر داریم که جنبه اساسی رمان، داستانسرایی آن، اما این موافقت را بهطور مختلف در زبان میآوریم" زبانی که اصلیترین غایب داستانهای "بیهودهگی..." است.
کاراکتر اصلی و عمدهی داستانها قشری روشن- فکر و نخبه هستند آدمهایی که منورالفکر بهنظر میآیند تا انتلکتوئل. یعنی بهعنوان کنشگر مطرح نیستند و هیچ تبیین فکری و خاستگاهی ندارند. حتا منورالفکریشان هم بروز خصیصهای و تماتیک ندارد، تنها یک صفت کلی است به قول لوکاچ و باختین رمانی کردن آن.
بهطور مثال "آواز کشتگان" و صراحتاً "آشوویتس خصوصی دکتر شریفی..." دکتر براهنی روایت این نوع آدمها است. در حین استراتژی براهنی در قبال امر "نوشتار" فضاسازیها و شخصیتها موقعیتساز و کنشگر هستند و در فرآیند دیالکتیکی زبان بازخوانی میشوند. یا ترسیم فضای خفقان و رعب در رمان "من، منصور و آلبرایت" خانم فرخنده حاجیزاده؛ او چنان استفادهای زبانی و جاندار از قتلهای کرمان میکند، استهزای قدرت و نشاندادن ترس "قدرت" از فهم و اندیشهی شهروندان.
نهیلیسم و ابزورد فینفسه یک مفهوم است؛ نه مصداق. "بیهودهگی..." اغراقی است که در تظاهرات و جلوههای بیرونی خلاصه شده است.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany