دلمشغو لیها در ادبیات تمامشدنی نیست چراکه انسان زنده در تعامل با سایرین و محیط بیرونی دائما در حال دادوستد است و همه اینها نقش عاطفی خاص خود را دارد مجموعهای از حس و اندیشه و خلاقیت و... در پردازش دائمی این دادهها میگیرد و میستاند و این دادوستد گاهی متمایز شده نمودی دارد که مدتهای مدید اذهان را به خود مشغول میکند و گاهی هم بقدر ی تکراری است که لابلای تکرارها گم شده و هیچ نمود و نمایهای ندارد در ادبیات و خصوصا در شعر این تعاملات خاصتر شده و با توجه به اینکه محور اصلی شعر تاثیر در عاطفه است این متمایز شدن به راحتی صورت نمیگیرد شاید فرمولوار اگر برخورد کنیم با تغییر در سطح دستور و... تمایز ایجاد کنیم اما هر تمایزی مقبولیت پیدا نمیکند و دشواری اصلی از همینجا بروز میکند متفاوت نوشتن و متفاوت گفتن و درآمیختن همه شناختهشدهها و نشناختههای زبان تمایز و تفاوت را در پی دارد اما هیچ ضمانتی برای مورد پسند واقعشدن در آن نیست (برای مثال جیغ بنفش در مقایسه با "من وضو با تپش پنجرهها میگیرم" در هر دو حسآمیزی بکار رفته اما جیغ بنفش شد پیرهن عثمان) تجربههای تاریخی متعددی برای این منظور انجام شده که موئد این مطلب است که شناخت از سلیقهها و پسند اجتماع مورد خطاب شاعر نقش محوری در این خصوص دارد. در قابوسنامه نکات ظریفی در این خصوص و خنیاگری و... گفته شده که در آن حتی به وضع ظاهر مخاطبین هم توجه شده تا از این طریق کلیدهایی بدست هنر مند داده شود تا هنرش را به موثرترین شیوه ارائه دهد در عصر حاضر که شاعر میکوشد تا به زبان خاص و سبک خاص و... برسد شاید در راستای متمایزگویی باشد اما تا چه حد به سلیقهی مخاطب بها داده میشود؟ سوالی است که جوابهای متفاوت و بعضا متضاد دارد عدهای معتقدند که باید بها داد و طبق گفته قابوس بن وشمگیر: "شعر از بهر مردمان گویند" و عدهای معتقدند که این خواننده و مخاطب است که باید خودش را به شاعر برساند و اگر در حال حاضر کسی شعرمان را درک نکند فردا درک خواهد شد و...
متمایزگویی و موثرواقعشدن یا نشدن؟
بالطبع هر هنرمندی خواهان این است که دوستداران هنرش بیشتر و بیشتر باشند این میل بیارتباط با کمالخواهی انسان نیست که این کمالطلبی به شهر و کشور و قرن حاضر هم گاهی محدود نمیشود و هنرمند میخواهد برای همیشه طالب داشته باشد و سادهتر اینکه با اثرش جاودانگی را میطلبد.
متمایزگویی برای جلب نظر سلیقههایی که میخواهیم با آن به جاودانگی برسیم:
کمکم دایره مانوردادن برای تمایز تنگتر و تنگتر میشود چرا که وقتی المانهای متفاوت داریم و سلیقههای جورواجور (که بدستآوردن همه غیر ممکن میشود و گاهی در ضدیت با هم هستند) اگر بخواهیم فصل مشترکشان را پیدا کنیم بر اساس قوانین ریاضی و احتمالات و منحنی توزیع نرمال دامنه تحت پوشش کمتر میشود مگر اینکه انحراف معیار را دستکاری کنیم یعنی اینکه با چه انحراف معیاری به سنجش سلیقه و... میخواهیم دسترسی پیدا کنیم.
دوباره رسیدیم به خط اول که همان متمایزگویی و بقول آماریها انحراف معیار و بقول بزرگان و ادیبان انحراف از نرم (انحراف از هنجار) باشد یعنی اینکه چقدر از هنجار زبانی منحرفشدنمان تعیین کنندهای است برای اینکه چقدر سلیقهی بیشتر یا کمتر را تحت پوشش قرار بدهیم.
شعر بدون گریز از هنجار متداول زبانی نقصی را متحمل میشود که غیر قابل جبران است چراکه به ورطهی تکرار و بالطبع فراموشی میافتد و با انحراف از هنجار شدید هم دچار عدم درک شده و احتمال داشتن مخاطب به صفر نزدیکتر میشود.
یعنی دوطرف این محور وضعیتی است که مطلوبیتی برای هنرمند ندارد. برای جلب نظر مخاطب به متمایزگویی احتیاج داریم و اگر این متمایزگویی را درست بکار نبریم مثل تیغ جراحی به جای شفا هلاک در پی دارد که همان بههدر رفتن کوشش هنری و هنرمند است.
اگر شعر و یا هنر را به انسان تشبیه کنیم انسان مطلوبمان انسانی است واجد کمالات و زیبایی و شجاعت و زکاوت و... یعنی انسان سالمی با ویژگیهای متمایزی که هم حاکی از سلامتی است و هم کمال.
حالا در هنر نمیشود بگوییم هنر مطلوبمان هنری است متمایز که واجد سلامت و کمال و... باشد؟
اگر فقط متمایزبودن ملاک باشد در انسان هم فرد دیوانه از سایرین متمایز است اما اگر به سمت ایدهآل بخواهیم حرکت کنیم ناگزیر از این هستیم که ملاکی داشته باشیم تا سالم را از دیوانه جدا کنیم.
براساس کتب روانپزشکی سایکوز یا دیوانگی عبارتست از: درهمریختن مرز خودآگاه و ناخودآگاه.
ego boundary disturbances))* که تحت این شرایط آشفتگی و بههمریختگی در خلق و عاطفه و اندیشه و... بروز کرده و تعیین تمایلات و گفتار خردمندانه امری بیهوده است از همین بیماران که عقلشان به تمامی زائل شده جملاتی شنیده میشود که متمایز بوده و با خیال و... هم توام است مثل این:
- میخواهم ستارهها را بچینم
- افکارم توی سرم یورتمه میرن و...
- یه صدایی زیر پوستمه که قلقلکم میده...
چرا به این جملات شعر اطلاق نمیشود بلکه برعکس هذیان و توهم نامیده شده و معقول محسوب نمیشوند؟
برای جلوگیری از اطاله کلام وقتی این جملات تداوم پیدا میکنند نظم و ساختار معقولی در آنها یافت نشده و این فقط به صرف تخیل نیست بلکه این دقیقا در همان لحظه احساس و باور عینی بیمار است که ممکن است مدتها باشد و یا جای خودش را به انواع دیگری بدهد حتی استدلال هم ممکن است شنیده شود مثلا:
- خدا (معاذ الله) مونث است؟ چرا؟ چون الله ختم به ه شده و یا در قرآن گفته شده: "ارجعی الی ربک راضیة مرضیه" که بدون شک با مختصری آشنایی با عربی این ظاهر مستدل جای خودش را به سخنی کاملا غلط میدهد.
به عبارت سادهتر وقتی کلام مخیل متمایز و... در محدوده سالم قرار میگیرد که از یک نظام و ساختار هوشمندانه و اندیشمند برخوردار بوده و توازن بین این انحراف از هنجارها را حفظ کند به عبارت دیگر از نرم و هنجار میگریزیم و با درایت و تعقل به مسیری برمیگردیم که این گریزها معقولانه شده و مطلوب واقع شوند بیمنطقی از همین متمایز شدن سرچشمه میگیرد و در هنر و بخصوص شعر منطق عقلایی در بدو امر دیده نمیشود و یا خیلی کمسو ظاهر میشود در عقل و منطق سرو چمان بیمعناست چرا که سروی که جزو جانداران متحرک نیست و بر عکس درختی است که با ریشههایش زمینگیر شده که نمیتواند چمنده باشد اگر با همین روال پیش برویم کمتر اثری از عقل هم دیده میشود اما با ارائهی قرینهها و تشکیل ساختاری با همین بیمنطقی شعر به منطق خاص خودش میرسد که اگر این منطق و ساختار نباشد سمت و سوی شعر توهم است و هذیان.
شعر با گریختن از سطح مرسوم و متداول در جهت کسب تازگی است تا ذهن مخاطب را نشانه بگیرد اما این گریز به هر قیمتی پاسخ نمیدهد به منطق متداول کلام پشت میکند تا منطق خاص خودش را بیافریند که در تمامی این محورها یک گریز و برگشتی است که اگر مهارگسیخته باشد و بیتوجه به توزیع نرمال یا دستنیافتنی و مطرود است و یا گرفتار بیماری.
****
با این مقدمه نسبتا طولانی میرسیم به یکی از بزرگترین دلمشغولیهایی که در زمان حاضر در اکثر سطوح هنری اقتصادی و... عرضاندام میکند و آن هم چیزی نیست الا "پستمدرن".
به این تعابیر دقت بفرمایید:
تعبیرهای مختلف پستمدرن:
از نظر دیوید لاج دارای این مشخصات است:
الف) تناقض ب) عدم انسجام ج) فقدان قاعده (وجود تصادف) د) افراطگرایی و زیادهروی ح) اتصال کوتاه (پرش از امری به امری دیگر، تقاطع موضوع با موضوعی)
از دیدگاه پروفسور ایهاب حسن به این شرح است:
الف) اعتیاد به زندگی شهری ب) ناگزیری استفاده از آخرین تکنولوژیها ج) حذف انسان به عنوان عنصرمرکزی د) عشق به بدویت ح) اروتیسم ط) اخلاقستیزی و معیارشکنی ی) تجربیبودن حیات.
ژان بودریار برای تعریف ادبیات پستمدرنیستی، کل ادبیات را به این شرح طرازبندی میکند: الف) تصویر بازتابی از واقعیت ابتدایی است. ب) تصویر واقعیت را میپوشاند و تحریف میکند. ج) تصویر غیاب و نبود واقعیت را میپوشاند د) تصویر هیچگونه مناسبتی با هیچ واقعیتی ندارد؛ تصویر وانمودهای ناب از خودش است. این تصویر به نظام جلوهها تعلق ندارد بلکه به نظام وانمودن متعلق است.
از دیدگاه پروفسور مری کلاج: پستمدرنیسم هم مانند مدرنیسم از بیشتر این عقاید پیروی میکند در حالیکه منکر مرزبندی میان اشکال والا و پایین هنر و تمایزات ثابت ژانری است و تاکیدش بر تقلید، نقیضه، کنایه و فکاهی بودن است. هنر و اندیشه پستمدرن از انعکاسپذیری، ناخودآگاهی، از هم گسیختگی و ناپیوستگی (بهخصوص در ساختارهای روایی)، ابهام و تقارن زمانی حمایت کرده و بر موضوعاتی عاری از مفاهیم انسانی و فاقد ساختار و ثبات تاکید میورزد. ( **Postmodernism, like modernism, follows most of these same ideas, rejecting boundaries between high and low forms of art, rejecting rigid genre distinctions, emphasizing pastiche, parody, bricolage, irony, and playfulness. Postmodern art (and thought) favors reflexivity and self-consciousness, fragmentation and discontinuity (especially in narrative structures), ambiguity, simultaneity, and an emphasis on the destructured, decentered, dehumanized subject)
نکته قابل توجه در اکثر این دیدگاهها (که برای پستمدرن گاه دیدگاههای متناقض هم دیده میشود) ساختارشکنی است و عدم پایبندی به هیچ اصلی است همچنین چندصدایی و میداندادن به صداهایی که در حاشیه بوده و هیچ صدایی محوریت نداشته باشد ساختارشکنی در حیطه اخلاقی در کشورهای غربی و... بیسابقه نیست وقتی فیلم غیراخلاقی برای حضرت مسیح (ع) ساخته میشود، در جامعهای که آزادی جنسی مقوله تازهای نیست هم منجر به اعتراضات مذهبیها میشود تا چه رسد به اینکه در کشورهای مسلمان بخواهد چیزی مشابه ارائه شود. برای غربیها که مسئله سکس مشگلی نبوده که حالا بخواهد از دل این سبک مجوز عبور بگیرد پس چرا به آن پرداخته میشود؟ (فتامل یا اولی الابصار)
شکستن همه اعتقادات و بها دادن به همه و هر نوع عقیدهای چیزی جز آغاز اغتشاش نخواهد بود چراکه همه عقاید در راستای هم نیستند (مگر آزادی بیان در غرب نبود که پستمدرنسیم بخواهد داعیهدارش شود؟ فتامل یا...) در هم ریختن مرز خیال و واقع که تمایزی بین خیال و واقع نباشد آیا بهجز همان مشخصات بیماری اسکیزوفرنی است؟
در یک نگاه ساده بهنظر میرسد دنیای رئال و مدرن مجهز به تفکر فلاسفه و تعقل محض بشری در رسیدن به حقیقت به بنبست رسیده و عجز ناشی از حل این مسئله به اینجا رسیده که: "حالا که نمیتوانم راه حل ارائه بدهم صورت مسئله را پاک میکنم همهچیز شکسته میشود و پایبندی نمیماند و اصلا حقیقتی نیست که بخواهد ارائه شود..." اما این همه مسئله نیست پستمدرن میگوید جهانی فکر کن و محلی عمل کن و نگران نباش ***"think globally, act locally"--and don't worry about any grand scheme or master plan. که در عمل شکستن نرم زبانی و... قابل ترجمه و ارائه جهانی نیست و این نقیضه دیگری است که هنرمندیکه میخواهد جهانی شود خود این سبک بزرگترین مانع وی میشود (فتامل...)
اما داستان بازهم به اینجا ختم نمیشود و مسئله فقط یک سبک هنری نیست که عدهای موافق یا مخالف داشته باشد و بعد از مدتی کار قابلی ارائه بشود یا نه؟ متاسفانه رد سرمایهداری به اینجا هم میرسد و داستان همه و همه جهانیشدن و برطرف شدن موانع برای جلب بیشتر سرمایهها برای سرمایهداری است سبکی که ارزشساز نیست بلکه ارزششکن میشود محصولی ندارد جز اینکه اندیشیدن را هم بایکوت کند و زمینه همچنان برای مصرف بیشتر و بیشتر فراهم شود بر طبق نظریه فردریک جیمسون، مدرنیسم و پستمدرنیسم اشکالی فرهنگی هستند که مراحل خاصی از سرمایهداری را دنبال میکنند.
مرحله اول، سرمایهداری که از قرن هیجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در کشورهای اروپای غربی، انگلستان و ایالات متحده (و تمام حیطههای تحت نفوذشان) به وقوع پیوست. اولین مرحله به گونهای خاص به پیشرفتهای تکنولوژیکی یعنی موتور بخار و زیباشناختی یعنی رئالیسم مرتبط میباشد.
مرحله دوم، از اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم (در زمان جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست، این مرحله یعنی سرمایهداری انحصارطلبانه، که با موتورهای الکتریکی و موتورهای احتراقی داخلی و مدرنیسم مرتبطاند. مرحله سوم، مرحلهای است که هم اکنون در آن قرار داریم یعنی مرحله سرمایهداری چندملیتی و مصرفی که تاکیدش بیشتر بر روی بازاریابی، فروش و مصرف کالا است و نه تولید آن!، و ارتباطی تنگاتنگ با تکنولوژی هستهای و الکتریکی و پستمدرنیسم دارد (یعنی دعوا سر لحاف ملاست و لاغیر)
با این تفاسیر چنانچه بخواهیم تقلید بدون تعقلی از این سبک داشته باشیم میشود اینکه ژست پیشرو بگیریم عقدهها و کمبوهای جنسی و امیال واپسزده را جولانی بدهیم و نه خدا بماند و نه پیغمبری و... و سالهای سال هم ندانیم که جادهصافکن چه کسانی بودیم؟
شاید ذهن خلاق و هوشمندی همه این دقائق و ظرایف کار را بگیرد و دقیقا متضاد این بحث را بوجود بیاورد اما چیزی که فعلا در دنیای مجازی دیده میشود این نیست بلکه دقیقا مطالبی است که سنخیتی با روحیه آسمانینگر جوامع شرقی و اخلاقگرای این بخش عظیم انسانی ندارد شاید با جوامع غربی که وامدار تمدنهای یونانی و رمی بوده و با فرهنگ اختلاطی اخیر هم باز از سیطره زمینی دیدن و متکی محض بودن به عقل مقبول باشد (که نیست حتی در این جوامع هم اعتراضات مخصوص خودش را داشته: با این همه، میل بازگشت به دوران پیش از پستمدرنیسم (دوره مدرن/ انسانگرایی/ اندیشه روشنگری) در گروههای محافظهکار سیاسی، مذهبی و فلسفی مشهود است. در واقع بنظر میرسد، یکی از نتایج پستمدرنیسم برآمدن بنیادگرایی مذهبی بهعنوان شکلی از مقاومت است که در برابر زیر سئوال بردن فراروایتهای مذهبی قد علم کرده است. این رابطه بین انکار پستمدرنیسم و محافظهکاری یا بنیادگرایی ممکن است به توصیف اجزای این امر بپردازد که چرا اظهارات پستمدرنیسم در مورد تجزیهطلبی و چندگونگی به جذب لیبرالها و رادیکالها گرایش دارد. همانگونه که سایروپ و فلکس و باتلر خاطرنشان کردهاند، این امر به سهم خود دلیلی است که چرا تئورسینهای فمینیست، پستمدرنیسم را اینگونه جذاب یافتهاند.
در گذشته داریم که بهلول خودش را دیوانه جلوه داد تا در دستگاه ظالمانه عباسی به سمت قاضی منسوب نشود و چنان تظاهر به جنون کرد که شکی نماند اما آنچنان در موقع مقتضی نمود عاقلانه داشت که حرکات و گفتار موجزش واجد حکمتهایی میشود که با صدها کتاب رسمی به بیان نمیآمد ساختارشکنی در حیطه عقاید حسین را حلاج کرد و عینالقضات را شهیدی شمع آجین شطحیات عرفا زیباترین و شاعرانهترین عقائد و ظرایف عقیدتی هنری هستند که با روش فرمال و مرسوم دستنیافتنی هستند پستمدرن اصلا بیتوجه به این دستاوردهای شرقی و ایرانی نیست بلکه برعکس همه را گرفته و با حذف این دنیای عظیم فرابشری از آن آمیزهای را به معرض نمایش گذاشته که مولفههای شرقی حذف شده (و حتی تشویق در جهت شکستن آنهاست) و بیسیطرهی عقلانیتی زمینی شده است بطوری که بیشتر بیماری است تا درایت و هوشمندی. ساختارشکنی در کلیه سطوح که پستمدرن داعیهاش را دارد اگر بیتوجه به سلیقهی نرم اجتماعی باشد فقط یک شکستنی است که تخریب را به همراه دارد نه آفرینشی درخور تامل. این شکستنها اگر کمالی را نسازد متمایزی است دیوانهوار که در محدودهی مطلوب این توزیع نرمال قرار نمیگیرد. ساختار و تعقل میبایست پشتوانه این متفاوت بودن بشود تا بیمنطقی را منطق کند و هذیان و توهم را به سمتی بکشاند که هنر باشد و نه معجونی از کلام که اصطلاحا سالاد کلمات بشود. سنجیدن و فهمیدن این گسترهی نرمال و ابنرمال است که رمز موفقیت را در پی دارد. گو اینکه با تمام قواعد و... هم که پیش برویم و همه شرایط معقول را هم که فراهم کنیم وهنر را با علم جمع بزنیم میگویند:
عالم شدن چه آسان آدم شدن چه...
تکنیک و همه و همه هم، گیرم جمع شد اگر توفیق کسب مدارج عالیه آدمیگری (یا انسانیت یا هر چه که بنامیم) نباشد این مکسوبات هنری و علمی هم راه به جایی نمیبرد و میشود:
و الشعراء یتبعهم الغاوون *الم ترانهم فی کل واد یهیمون *و انهم یقولون ما لایفعلون*الا الذین امنوا و عملواالصالحات و ذکروالله کثیرا و انتصروا من بعد ما ظلمواو سیعلم الذین ظلمواای منقلب ینقلبون *:
و شاعران را مردم جاهل گمراه پیروی کنند *آیا ننگری که آنها خود بهر وادی حیرت سرگشتهاند *و آنها بسیار سخن میگویند که یکی را عمل نمیکنند *مگر آن شاعران که اهل ایمان و نیکوکار بوده و یاد خدا بسیار کردند و برای انتقام از هجوی و ستمی که در حق آنها شده یاری خواستند و آنان که ظلم و ستم کردند بزودی خواهند دانست که به چه کیفرگاهی و دوزخ انتقامی بازگشت میکنند.
ازعالم بیبدیل سهرهوردی نقل شده که میگفته کسی که تقوی ندارد سر کلاس من نیاید و کسی که مقلد است نیز به کلاس من نیاید کسی که در دین به یقین رسیده و قادر به اجتهاد در دین است بیاید چرا که در فلسفه و حکمت بحثهایی است که اگر کسی بدون این شرایط بیاید گمراه میشود. ذوق و خلاقیت و همه و همه در کنار لطف ازلی الهی کارگشاست و حافظ هم زیرکانه میفرماید که:
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدا داد است
امید اینکه قبول خاطر و لطف سخن ارزانی همه دوستان و اندیشمندان شاعر و هنرمند باشد.
*-psychiatry :Kaplan -sadock
**-Dr. Mary Klages, Associate Professor, English Department, University of Colorado
***-as same refrence
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۴۹ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۹/۲۰۰۸ ۱۰:۱۰:۱۸ ق.ظ.
سلام
سپاس بابت مطلب جالبتان
اما فکر نمی کنید کمی با پیش داوری به اکثر قضایا نگاه می کنید؟
در استناد و علمی بودن مطالبتان هیچ شکی نیست، اما با کمال خضوع لحن جانبدارانه شما را چندان نمی پسندم.
ارسال توسط: انسان ریخت
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany