با نوشتن دربارهی نهاد ادبیات چند تصوّر خرد در من پا میگیرد:
یکی همینکه ادبیات را در شکل ِ نهادگانیاش تصوّر کردن یعنی سخن از یک تن نیست که کاغذ مینویسد؛ صورتبندی دانایی زمانه است. این تصور جدیدیست که فکر کنم در تاریخ کتابت فارسی از دههی بیست توی نوشتههای انتقادی نیما و شرکا منظر شده است. سخن از وظیفهی ادبیات ولی از دل این تصوّر بیرون میآید:
تملک صورتی از نوشتار به نفع مقاصد خاصه، خب سخن فقهی و حقوقی و دینی که همیشه بوده و هماکنون نیز هست، این دیگر چه درکی از ادبیات است؟
نوشتن یعنی جستجوی یقینی در گذشته یا فرافکنیی همان یقین به آیندهای فروبسته (ادبیات امید و رنج) که صورتهای منحصربهفردش را در حدیثنفسهای ادبی یا رنجنامهها یا ادعیه داشتهایم و نیز همین ادبیات عاشقانهی ما که مبتنی بر فقدان است؛ آنچه من ندارم ولی دلم میخواست داشته باشم یعنی تملکش کنم . . .
تصور بعدی اینکه ادبیات و زبانداری به زعم ِ من تلفیق بیطرفانهای در زبان ِ فارسیگوی نساخته باشند.
معروف است زبان ِ سرخ سر ِ سبز بر باد میدهد؛ یعنی فهم ریتوریک از زبان سخت درگیر شکستن یا سست کردن ِ هژمونی خدایگان درون ِ مرزهای فرهنگ فارسی بوده است. تصوّر خرد دیگر اینکه لحظهی نوشتن به زعم من زمزمه و لکنتی رهاننده است:
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany