»
 بهنام کیانی » ویژه‌نامه » ادبیات ِ اضطراری

بهنام کیانیبا نوشتن درباره‌ی نهاد ادبیات چند تصوّر خرد در من پا می‌گیرد:
یکی همین‌که ادبیات را در شکل ِ نهادگانی‌اش تصوّر کردن یعنی سخن از یک تن نیست که کاغذ می‌نویسد؛ صورت‌بندی دانایی زمانه است. این تصور جدیدی‌ست که فکر کنم در تاریخ کتابت فارسی از دهه‌ی بیست توی نوشته‌های انتقادی نیما و شرکا منظر شده است. سخن از وظیفه‌ی ادبیات ولی از دل این تصوّر بیرون می‌آید:
تملک صورتی از نوشتار به نفع مقاصد خاصه، خب سخن فقهی و حقوقی و دینی که همیشه بوده و هم‌اکنون نیز هست، این دیگر چه درکی از ادبیات است؟
نوشتن یعنی جستجوی یقینی در گذشته یا فرافکنی‌ی همان یقین به آینده‌ای فروبسته (ادبیات امید و رنج) که صورت‌های منحصربه‌فردش را در حدیث‌نفس‌های ادبی یا رنج‌نامه‌ها یا ادعیه داشته‌ایم و نیز همین ادبیات عاشقانه‌ی ما که مبتنی بر فقدان است؛ آن‌چه من ندارم ولی دلم می‌خواست داشته باشم یعنی تملکش کنم . . .
تصور بعدی این‌که ادبیات و زبان‌داری به زعم ِ من تلفیق بی‌طرفانه‌ای در زبان ِ فارسی‌گوی نساخته باشند.
معروف است زبان ِ سرخ سر ِ سبز بر باد می‌دهد؛ یعنی فهم ریتوریک از زبان سخت درگیر شکستن یا سست کردن ِ هژمونی خدایگان درون ِ مرزهای فرهنگ فارسی بوده است. تصوّر خرد دیگر این‌که لحظه‌ی نوشتن به زعم من زمزمه و لکنتی رهاننده است:


پشت بگردان سبابه
بمم با سطح (۱)

به تعبیر دلوز مسأله‌ی شدن است، شدنی هم‌واره ناتمام و هم‌واره در حال، معطوف به اکنونیّتی ناپایدار که مدام به/از تصوّری پهلو می‌زند / فاصله می‌گیرد (تولّد ِ یک سبز با این جمله آغاز می‌شود: خیلی‌ها آن را مصداقی از اتوپیا می‌دانند و من نه . . . (۲)
جمله‌های بعدی آیا گزارش‌گرانه شرح ِ جمله‌ی نخستند یعنی به جمله‌ی انجامین که می‌رسیم یقینی از شیوه‌ی زیستن ِ جمعی‌ی مشتی موجود ِ غریب داریم یا این فریبی بیش نیست؟ بازی ِ لحن ِ گزارش‌گرانه را می‌گویم که صورت ِ خود را چنان پایدار می‌نمایاند که فکرش را هم نمی‌کنیم درست همین لحن است که آماج ِ ویران‌گری شده است.)
ادبیّات اندوه‌خاری ِ بابل‌های فروریخته نخاهد بود، تا دست‌هایی برای نوشتن و کاهگل‌کاری وجود دارد می‌توان در سواحیل ِ گرم و سرد نشست برج‌های شنی ساخت و کودکانه فراپاشیدن‌شان را نظاره کرد؛ از گشودگی سخن می‌گویم.
ولی این آیا غم ِ در نبودن ِ دادا نیست، نمی‌دانم . . .

 تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۸۶