باید حتما در نزدیکی دریا یا جایی درآن حوالی اتفاق بیفتد با زمینهی ارغوانی ابرها در پشتش.
باید صندلی باشد، هم یک صندلی و هم یک سطل رنگ سفید.
یک نفرباید صندلی را رنگ بزند.
یک اتاق کار در دوردست، آپارتمان نخودی، یک نفر کارمند بانک که روی پوشهها خوابیده است. گاوصندوقها در سکوت. مگسها ته لیوان چای. هیچکس درنمیزند، باید جمعه باشد.
دارد خواب ما را میبیند پیژامهی آسمانی بیرنگ تو را که بادبان کشتی بود و کاغذهای باطله که نمیتوانستند کشتی بشوند و تا نوک بادبانهایشان هی خیس میشدند و کلمات مغروق یکی یکی روی آب میآمدند.
تلفن زنگ میزند، باید از نیمهشب گذشته باشد. من گوشی را برمیدارم. زن باید صدای گرفتهای داشته باشد اما یک کلمه نباید حرف بزند.
چندحرکت پیش پاافتاده که حاکی ازچیزی نباشد، انتظار، عصبانیت و تردید، به هیچوجه نباید القا شود. فقط سر باید کمی به یکطرف بچرخد، روی بالش یا میان دو دست، نه آنطورکه بخواهد حرکت چیزی را تعقیب کند، تنها باید بچرخد. کسی نباید به چشمهایش نگاه کند. آنها تنها باید کمی در جای خود بچرخند، آبیاند.
روی پوشهها خمیازه میکشد، آدامس توی دهانش قل میخورد و نزدیک حلقش میایستد.
پوشهها از روی میز سر میخورند، او دهانش رامیبندد.
هنوز دارد خواب ما را میبیند، ومثل این است که سطل رنگ در آن اتاق زیر پایش باشد و تمام دریا در لیوان چای، و صندلی همان صندلیای که او رویش نشسته و دارد قژقژ میکند.
اجازه بدهید من به شما کمک کنم. شما تا چه حد با حواصیل مردابی آشنایی دارید، گردن دراز با انحنای sشکل... باید یکی از آنها همین حالا بپرد توی اتاق. نه یک کبوتر نامهبر یک حواصیل مردابی با انحنای sشکل در مسیرگردنش. باید یک طوری این سطل رنگ برگردد روی فرش.
ملحفهی سفید بزرگی باهزارچین و هزار مارپیچ sشکل. من همینجا کنار پنجره میخوابم. باد میوزد، قایق تلوتلوخوران جلو میرود، در وسط قایق سطلی پر ازماهیست. باید کلافگی از گرما، درشکل آدامس جویدن، در شکل تف کردن آن توی آب و در شکل سیب آدم که به زحمت بالا و پایین میرود پیدا باشد.
مسیرشکل خشکی که از ابتدا تا انتهایش نفس را میخراشد، اسکله.
زن صدای گفتهای داشت و هنگام حرفزدن خیره به پنکه سقفی نگاه میکرد، نه؛ چیز مهمی نیست. نه پلک چشمش میپرید نه انگشت دستش. دفعه دوم با خنده گفت: "نه، چیز مهمی نیست" و دفعه سوم فقط صدای قهقههاش درگوشی پیچید.
پنکه دارد روی آخرین شماره میچرخد، به کاغذها نگاه میکند که میخواهند از لابهلای تای ملحفه پرواز کنند. دست زن آرام از مارپیچهای sشکل بالا میرود و داستان را جمع میکند.
در تمام این مدت هیچ حالتی نباید در چشمانش دیده شود حرکت سرش به سمت بالکن نباید ناگهانی و شتابزده باشد، فقط همانطور مه دارد روی چند کلمه خط میکشد سرش را آهسته با یک چرخش بلند میکند و بعد مینویسد: "گربه"
دارد دسته کاغذها را جمع میکند، ملحفه روی تخت را صاف میکند دارد لباسش راعوض میکند، اینجا باید نوای ملایمی شنیده شود. او آمادهی شناکردن است و دارد میآید روی بالکن.
یک موجود عجیب وغریب بود، آنجا روی بالکن با زمینهی نخودی آپارتمانها در پشتش. گردن درازی داشت که یک قوس sبرداشته بود با دوتا بال پهن بزرگ که جمع کرده بود توی بغلش نشسته بود روی بالکن کنار یک سطل.
من یواش یواش جلو رفتم، رنگ چشمهایش به آبی میزد نمیدانم به چی آنطور زل زده بود، اصلا نفهمید من آمدهام. همانجا آرام روی صندلی نشستم. پرید. رفت.
شب همه میگفتند شاید لک لک بوده.
ریحانه نامدار - گرگان - اردیبهشت ۸۱
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۷/۲۰۰۸ ۱۲:۴۰:۰۰ ب.ظ.
سلام ...همین چند دقیقه ÷یش بود که مطالب توی وبلاگتان را می خواندم چون قبلا کپی کرده بودم زیبا بود مخصوصا بالای صفحه..ممنون
ارسال توسط: حسین دیلم کتولی
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۰۱/۲۰۰۸ ۰۳:۱۸:۱۵ ق.ظ.
سلام..ممنون ـ خیلی با احساس بود ـ یه لخظه فکر کردم دارم از سپهری چیزی میخونم ـ خیلی لدت بردم ـ بازم ممنون .. موفق باشید .
یا حق
ارسال توسط: بارونی
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۱۲/۲۰۰۸ ۱۱:۵۲:۱۷ ق.ظ.
kash dar nazdikie khod sari ham be bijane elahi aziz mizadid ke gholist khofteh dar hesare kaghazin
azash estefadeh kon oon manbaeye azime adabiate
ارسال توسط: maziar
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany