»
 مسعود محمدی‌منش » شش شعر » مردان روستا برف را از روی بام‌ها میروبند

مسعود محمدی‌منش۱

مردان روستا
برف را از روی بام‌ها میروبند
من به طرحی فکر می‌کنم
و از نزدیک‌شدنش به سهراب می‌ترسم

۲

خاله‌خرسه
چقدر رو سفید می‌شد
از دوستیت با من
دور از لاک‌های سیاه صحیح گیر
اگر روزنامه‌ها شب پخش می‌شدند

۳

دختر کورش
شکمش بالا آمده
عارق که می‌زند
بوی لوبیا می‌رسد به شهر هرت
و هنوز به عادت ماهانه
تنگه‌اش
سیاه می‌شود از نفت
تا پیشانی نوشتش
بیفتد به مرد همسایه
کورش
خاک می‌شود
می‌رود توی زمین
از شرم فاحشه‌ای
که کردار نیک را
فراموش کرده است

۴

آنان که شب قدم می‌زنند
آخرین لقمه‌های روز را می‌بلعند


۵

مشعل نفت
خورشید کسوف گرفته‌ی تپه است
شب با شکم خوابیده بر زمین

۶

کوه‌های شبیه نقاشی
سو سوی لامپ خانه‌ای دور از جاده
از پشت شیشه‌ی اتوبوس
به قرص ماه خیره می‌شوم
آیا این‌ها شعری عاشقانه می‌شوند
برای هدیه‌ی فردا به تو؟

 تاریخ انتشار: ۳ اسفند ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0