»
 نقد کتاب "کتاب سفید"

کتاب سفید






دانلود کتاب "کتاب سفید"

کتاب سفید

جلسه‌ی نقد "کتاب سفید" اولین کتاب مجید یگانه، که توسط نشر الکترونیک سایت ادبی عروض منتشر شده است، روز شنبه هفت مهر، در کانون نویسندگان کودک و نوجوان برگزار شد. جلسه راس ساعت پنج و نیم بدون حضور مولف آغاز شد. مسئول جلسه، آقای مرتضی مرتضایی و اجرای جلسه هم بر عهده‌ی سهند عارف بود.

کتاب سفید کتاب سفید

سهند عارف:
ششمین جلسه از دومین دوره جلسات نقد کتاب عروض را شروع می‌کنیم در غیاب صاحب کتاب. من فکر می‌کنم در غیاب صاحب کتاب خیلی راحت‌تر بشود حرف زد.
قبل از اینکه بخواهم راجع به کلیت کتاب صحبت کنم می‌خواهم راجع به کلیت کتاب صحبت کنم. کلیت کتابی درباره‌ی مجید یگانه یا موریس بلانشو، که فرقی نمی‌کند، جای این اسامی عوض شده یا قرار به زیست یک نفر در دیگری بوده و اینکه چقدر انجام شده و یا نشده. این چیزی‌ست که در آخر صحبت‌هایم می‌خواهم به آن برسم.
شروع عنوان کتاب را که نگاه می‌کنیم بیشتر از آنکه بخواهیم با یک متن فلسفی آماده و درگیر بشویم، ما را با متنی که داعیه‌ی یک کار خلاقانه را دارد مواجه می‌کند، یک تلاش یا دست و پا زدنی برای یک کار خلاقه - و خارج از اینکه ما همه‌ در حال دست و پا زدن هستیم - اما این دست و پا زدن چیزی‌ست که در ابتدا ما خودمان را با عنوان این کتاب آماده می‌کنیم که با یک چنین فعالیتی مواجه بشویم. نه فعالیتی که در پی ارائه یک پیشنهاده و یا نتیجه‌ای باشد، آن چیزی که مثلا از متونی که در حوزه‌ی فلسفه و اندیشه چپ و راست توی این مملکت بیرون می‌آید، چه در حوضه‌ی ترجمه و تالیف. و همه داعیه‌ی این را دارند که می‌خواهند یک حقیقتی را ارائه بکنند و به آن برسند، حداقلش این است که این کتابی‌ست که در مواجه اولیه ما با چنین چیزی روبه‌رو نمی‌شویم، ولی آن چیزی که در شروع قسمت‌بندی که بصورت پنج قسمت در ابتدا ما با آن مواجه می‌شویم، کاملا این ذهنیت شکل‌گرفته برای ما را می‌زداید که می‌بینیم باز هم افتاده در یک ذهنیت تاریخی و اینکه می‌خواهد حالا بیوگرافیک ارائه بکند برای ما و این را به عنوان...
خیلی با این قسم از مجموعه‌ها برخورد کرده‌ایم که برای طیف خوانندگان ِ، به مانند نشر مرکز که مثلا طیف خوانندگان و علاقمندان به فلسفه‌ی معاصر یا قدم به قدم با فلسفه‌ی معاصر، و فقط به عنوان اینکه این‌ها نیاز هست یک چیزی شکل می‌گیرد، الان بازار دارد که در مورد پست‌مدرنیسم ما بیاییم کتاب بیرون بدهیم و شما، شما، شما آقایان مترجمان بیایید برای ما فلان چیز را ترجمه کنید که با هر کیفیتی هم بود اشکالی ندارد، فقط این‌ها باشند. رویکرد این کتاب را خلاف آن چیزی که با جلدش مواجه شدیم، رویکردی‌ست که اینطوری می‌بینیم، که حالا ازابتدا شروع شده، با یکسری بیوگرافی، شرح‌حال و... تا می‌رسیم به قسمتی که ما می‌خواهیم ورود بکنیم و مواجه بشویم به متن و حضور تفکر موریس ِ بلانشو، و حالا وقتی ما مواجه می‌شویم، این قسمت دوم صحبت‌هامان است که مجید یگانه چه جوری با موریس بلانشو مواجه شده و ماخذ این مواجهه از کجا برداشته شده که باز هم این ماخذ مشخص نیست.

می‌خواهم یک مقدار از بحث این کتاب دور بشویم و برسیم به اینکه آن نیازی که تولید شده یا آن نیازی که هست در قبال چیزی که تولید می‌شود در حوزه‌ی تفکر، چقدر نیازش را احساس می‌کنیم برای بخش ادبیات.
ما می‌خواهیم نیاز را تولید بکنیم یا این نیاز است که دارد ما را تولید می‌کند؟ اگر ما واقعا این نیاز را می‌خواهیم تولید بکنیم، تکلیفمان با خودمان مشخص است، یعنی ما می‌آییم نیاز را تولید می‌کنیم که ما به فلان چیز و فلان چیز نیاز داریم و حالا برویم سراغش که یک فضایی را باز کنیم، و یک قسمت دیگر قضیه این است که ما نیاز را داریم و بر اساس آن داده‌هایی که وجود دارد و ما هنوز نرفتیم سراغش، برویم سراغ آنها. یک‌جور در واقع چرخیدن به دور خود است و حاصلی ندارد، فرقی هم نمی‌کند و دچار دور باطله می‌شود و به جای اینکه ما بپردازیم به مسائل انضمامی، بیاییم یک نیازی تولید بکنیم و با آن در یک بازی مشغول بشویم، حالا فرقی هم نمی‌کند که این بازی چیست.
آن چیزی که ما در مواجهه با شمایل و یونیفورم این کتاب مواجه می شویم، واقعا در آن عملا اتفاق نیافتاده و حتی آن کار خلاقه‌ای که داعیه‌اش را دارد و آن نیاز هم فکر می‌کنم تولید نشده، یعنی آن نیازی که می‌گویم اگر تولید بشود ما می‌افتیم در یک دور باطله، حتی این نیاز هم تولید نشده و عملا ما با یک حفره مواجه می‌شویم وقتی وارد متن کتاب می‌شویم، یعنی اینکه من می‌خواهم چیز دیگری بخوانم و چیز دیگری می‌خوانم، حتی چیز دیگری غیر از آن چیزی که انتظارش را داشتم بخوانم، دارم می‌خوانم.


فرهاد اکبرزاده:
صحبت جالبی بود...
انگار یک استراتژی دارند کلمات، مثل نیاز غیاب یکسری کلمات که گوشه می‌گیرند توی صحبت‌ها و ما می‌توانیم در آن چیزهای مختلفی را بچینیم، این گوشه‌گیری‌ها در صحبت ایشان زیاد بود ولی خب آن موضوعیت یا آن مفهومی که می‌خواست در آن قرار بگیرد و یا اصلا به آن نگاه بشود یا نگاه نشود زیاد همچین...
من کتاب مجید را نخواندم اما آن موقع که می‌گفت می‌خواهم یک همچین کاری را بکنم، من در جریانش بودم و مخالفت هم کردم و آن مخالفت هم به چند چیز بستگی داشت، اولا که منابعی که در آن زمان، در مورد بلانشو در زبان فارسی وجود داشت کم بود، من حداقل پنج‌سال اخیر تمام نمایه‌هایی که درباره بلانشو توی کتاب‌های مختلف، مجلات و هر جا که شما می‌توانید سرچ کنید گشتم در مورد بلانشو چیزی در حدود بیست صفحه بود، بیشترین مطلبی که من دیدم درباره‌اش نوشته شده بود، چیزی بود در ساختار تاویل متن، حدود دو و نیم صفحه بابک احمدی نوشته بود، پس با این حضور بلانشو در زبان فارسی و با توجه به اینکه زبان انگلیسی و فرانسه برای مجید زیاد زبان‌های آشنایی نبودند، به مجید گفتم این کار را نکن، حالا نیازی که دوستمان داشت درباره‌اش صحبت می‌کرد، خیلی جالب بود، اینکه نیاز و آن مشروعیت و این نیازی که این حفره را ایجاد کند و اینکه حفره‌ای که می‌بینم در زبان فارسی کم است و می‌آییم این حفره را پر کنیم با تولید این کتاب، اینکه چه چیزهایی می‌تواند این حفره را ایجاد کند و بحثی که کردیم در مورد مدهای نوشتاری، مثل همین که الان انتشاراتی‌ها می‌آیند می‌گویند ژیژک ترجمه کنید، امر متعالی ترجمه کنید...


سهند عارف:
یک پرانتز میان حرفاهای شما باز کنم، من فکر می‌کنم ژیژک با آن رخداد و... (ترجمه می‌کند) فکر می‌کنم حداقل یک استراتژی دارد و روی آن استراتژی، استعاری می‌رود جلو...


فرهاد اکبرزاده:
استراتژی را با شما موافقم ولی از این‌جا با شما موافق نیستم که، کتاب‌هایی که در حاشیه‌ی آن اتفاق افتاده زیاد است، اگر آن کتاب اتفاق افتاده و آن استراتژی و مکتب فرانکفورتی که آنها ترجمه کردند بحثش جداست. ولی بحث کتاب‌های حاشیه‌ای که مثلا نشر مرکز همان کتاب را، تونی مایرز ترجمه کردند، اسمش توی کتابی که در نشر چشمه درآمده "اس" یعنی یه جا "س" هست یه جا "ز"، یعنی با همین تفاوت کل کتاب هم چاپ شده، من دوتا کتاب را هم خواندم و چون البته ژیژک زیاد زبانی نیست، اهمیتی پیدا نمی‌کند در آن وجه، ولی وقتی می‌آیید یک کسی مثل بلانشو را می‌خواهید ورود کنید و بخوانید در موردش، می‌بینید در یک سال پنج کتاب در مورد بلانشو می‌آید بیرون، یک رمانش و...
به همین‌خاطر آن‌موقع خب من به این نتیجه رسیدم که کار مجید زیاد کار خوبی نبود، و همان‌طور که به او گفتم، بحثش اینجا بحث زبان بود، بحث اصلی که درباره بلانشو وجود داشت. حتی با اینکه ترجمه‌هایی هم که از بلانشو هست، ترجمه‌های متفاوتی هستند، یعنی من جمله‌های متفاوتی از بلانشو خواندم که در مورد یک موضوع و در یک پاراگراف و در یک کتاب هستند، یعنی یک جمله را سه-چهار جور ترجمه کردند، و سه-چهار شکل مختلف دارد، حالا شاید مضمونن یک مضمون کلی باشد.
یک چیزی که در مورد بلانشو برای من جالب است، آن رازورزی‌ایست که در خود شخصیتش هست و نمی‌توانیم به شخصیتش حتی ورود کنیم، وقتی ما داریم درباره شخصیتی حرف می‌زنیم مثل بلانشو اولا نمی‌توانیم از آن غیاب خودش رد بشویم، درباره‌ی هر کسی می‌توانیم مثلا آنتونی رابینز می‌توانیم حرف بزنیم که مثلا این شخصیتش است و این وضعیتش است و ورود به متنش کنیم، درباره بلانشو این ورودش کمی ما را با تاخیر مواجه می‌کند، یعنی چون کارکرد رازورزانه‌ی خود شخصیتش به‌خاطر آن حرکت‌هایش، عکس ننداختن‌هایش و به‌خاطر ظاهر نشدن در مجامع عمومی، خودش آن حضورش را در متنش به عنوان یک شخصیت، به تاخیر می‌اندازد و این به تاخیر انداختن باعث می‌شود که آن حفره را ما به سرعت با متنش پر کنیم.

یک کتابی جدیدا ترجمه شده که نمی‌دانم چه‌طوری به آن مجوز چاپ دادند، به اسم تاریخ جریان‌های بزرگ در عرفان یهود، که ترجمه شده و چیزهای جالبی در مورد غاغالا و عرفان یهود دارد، آنجا آن شخصیتی که از عارف یهودی تولید می‌شود در کلیت کتاب خیلی به شخصیت بلانشو نزدیک است، یعنی شخصیتی که در متن گم می‌شود و به اسم نزدیک نمی‌شود و یک‌جور آن رازورزی که در آن هست می‌شود به صورت حسی نه به صورت ارجاع‌های مستقیم، در کلیت و در حضور و رفتار این شخص دید.
حتی می‌شود با خواندن هایدگر بلانشو را خواند، حتی می‌شود با خواندن لویناس، حتی می‌شود در آن رفتار انزواطلب، یک‌جور سیاست انقلابی که در نوشتارش وجود دارد، یک‌جور حالت خیلی مغموم و یاس انقلابی که در نوشتارش هست، یعنی یک‌جور انگار حالت انتحاری که در نوشتارش وجود دارد، می‌شود در هایدگر و حتی نزدیکانی که به نوعی آبشخور آن هستند کشف کرد.
بحث من کلی برمی‌گردد به شخصیت بلانشو، یعنی همه‌ی مسئله‌ای که ما با بلانشو داریم و همه‌ی مسئله‌ای که ایجاد می‌کند خودش در ذهن ما به صورت یک امر رازورزانه، به خاطر آن عقب کشیدن خودش از وضعیت نوشتارش است، یعنی مولفیت خودش را خیلی به تاخیر می‌اندازد با نشانه‌های کمی که در دست داریم از بیوگرافی‌اش - بیوگرافی یک کاری که در کتاب‌ها می‌کند، یک خصلت ساده‌ساز دارد، که اینجا بدنیا آمد، اینجا این را خواند و در جریان جنگ جهانی دوم بود، نبود، پدرش ثروتمند بود، نبود، اهمیتی که بیوگرافی تولید می‌کند، یک اهمیت ساده‌ساز است در متن، یعنی ما هر چقدر هم بخواهیم این بیوگرافی را در نظر نگیریم، به نوعی در پس‌زمینه‌ی ذهنی ما هست که این آلمانیه این را نوشته، فرانسویه این کتاب را نوشته یا کس دیگر، بعد یا قبل جنگ جهانی دوم نوشته است، این مولفه‌ها به صورت یک "واو ِ الساقی" هست، آن واوی که حالا ژیژک خیلی در موردش حرف می‌زند، فرهاد اکبرزاده‌ی معمار، بنا یا فلان و مارکسیس، اون واوی که همه‌چیز را آغشته می‌کند به متن و آن واو را بلانشو در اختیار ما قرار نمی‌دهد و به‌خاطر همین رازورزانه‌ترش می‌کند. متنش را در یک استاتیک غیاب یا حالا نمی‌دانم چه تعبیری می‌شود برایش به‌کار برد یک‌جور زیبایی‌شناسی خاموش، یک‌جور مرگ‌محوری، یک‌جور به تعویق انداختن.


سهند عارف:
خب من فکر می‌کنم بعد از مکتب فراکفورت ما این را فهمیدیم، بعد از آدورنو که این سکوت خودش یه بازی است، حالا بعد از ویتگنشتاین شاید بهتر بشود گفت، یعنی خودش به لحاظ فهوایی این سکوت می‌تواند شامل یک پیام باشد، هیچ نجاتی - حالا اگر بشود نجات برایش متصور بود برای آن نام یا اسم، یا برای کسی که موقیم شده در یک اسم - در بر ندارد و هیچ جلوگیری نمی‌کند از آن...


فرهاد اکبرزده:
موافقم با شما، شما سکوت را می‌گویید بعد از آدورنو، من با این موافق نیستم و فکر می‌کنم اصلا متن‌هایی برای هیچ بکت را بخوانید، شما سرتاسر کتاب را می‌خوانید ولی عملا با یک چیز ناخواندنی مواجه شده‌ای، با یک هم‌بسته‌ی بیمارگونه که یک‌جورهایی گم است، یعنی شما نمی‌توانی آن ابژه را به شبکه مفهومی خودتان ترجمه کنید پس مواجه می‌شویم با یک امر ترجمه‌ناپذیر دقیقا. بحث اصلی هم دوباره برمی‌گردد به زبان، زبانمان به قدری پیچیده و ادبی‌ست و ترجمه‌هایی هم که از آن داریم ترجمه‌های خیلی مقایری‌ست، یعنی خیلی هم سعی‌شان را کرده‌اند که خوب در بیاورند، با اینکه من به زبان فرانسه اصلا مسلط نیستم یا اصلا نمی‌دانم، اما فکر می‌کنم که آن مترجم خیلی تلاش کرده که خوب دربیاورد اما نتوانسته، آن وضعیت شعری، خیلی به این ترجمه و فهم‌ناپذیری و به این غیاب و به تاخیرانداختن کمک کرده است.
کتاب سفید اسم خوبی‌ست، یاد ویتگنشتاین می‌اندازد، کتاب آبی، کتاب زرد، سبز ولی عملا کتاب سفید به‌خاطر اینکه می‌شود در آن هر چیزی نوشت کتاب خوبی است، یاد دفترچه یادداشت آدم را می‌اندازد که می‌تواند هر چیزی در آن یادداشت کند، و مجید یگانه هم فکر می‌کنم یک چنین کاری با بلانشو کرده است.


محمد حسن نجفی:
من صحبت خاصی ندارم، یعنی هر چه فکر کردم که در مورد این کتاب خاص، کتاب مجید یگانه که متاسفانه دچار آن درباره‌گی که حالا به قول سهند صرفا یک جابه‌جایی اتفاق افتاده - کتابی از موریس بلانشو درباره مجید یگانه - خیلی اتفاق خاصی نمی‌افتد هر چند توقع من را بالا می‌برد که توقع مواجه شدن با یک اثر خاص را داشته باشد، ولی می‌خواهم بگویم کتاب دچار آن درباره‌گی هست، یعنی چیزی دارد نوشته می‌شود درباره‌ی چیزی یا کسی، این درباره‌گی هست که در واقع کار دست تئوری و تئوری‌پردازی و خلق تئوری به معنای خلاقانه‌ی کلمه می‌دهد. این درباره‌گی در کتاب کاملا سیطره دارد، در فضای کتاب، یکسری داده‌ها و اطلاعات تاریخی و بیوگرافیکی داده می‌شود راجع به زندگی، کتاب‌ها و مضامینی که شخصی به نام موریس بلانشو به آنها پرداخته و دغدغه‌اش بوده در طول نودوهشت سالی که این آدم زندگی کرده و در شصت-هفتاد سالی که نوشته، فعالیت‌های سیاسی، ادبی و کارهای تئوریکش، یکسری اطلاعات و داده‌ها در اختیار ما قرار می‌دهد که کامل نیست و گذشته از اینکه کامل نیست به دلیل اینکه نویسنده موریس بلانشوشناس نیست، خیلی جاها می‌توانم به جرات بگویم غلط است، منظورم از غلط این نیست که اطلاعاتی که به من داده می‌شود سندیت تاریخی ندارد بلکه برداشت‌هایی که از این مضامین در اختیار من قرار داده شده متاسفانه برداشت‌های یک خواننده‌ایست که چون موریس بلانشو و کارهای موریس بلانشو را به همان زبانی که آن آدم به آن پرداخته و از آن سخن گفته و صحبت کرده متاسفانه نخوانده و نمی‌توانسته بخواند، مثل اینکه من بخواهم راجع به جویس صحبت بکنم بر اساس ترجمه‌هایی که... و حتی مترجم قدری مثل منوچهر بدیعی از جویس در اختیار من قرار داده.
نهایتا این کتاب از یک گپ، خلاء یا یک شکاف یا ضعف، یک کمبود یا فقدان حتی از یک همچین چیزی متاسفانه نتوانسته فرار و یا فراروی بکند، برای اینکه به یکی از همان دلایلی که گفتم نتوانسته کارهای موریس بلانشو را به زبان اصلی بخواند و حداقل من این اطمینان را داشته باشم که کسی به زبان اصلی این متن را خوانده، هر چقدر هم که بد فهمیده، کلمات، تاکیدها، حداقل همان چیزی است که خود نویسنده یا موریس بلانشو ساخته، این است که ما هیچ کلمه‌ی فرانسوی، هیچ تاکید اورجینال، از متن‌های موریس بلانشو نداریم. خب این ضعف بزرگی‌ست که کتاب را از اعتبار یک‌جورهایی ساقط می‌کند، برای اینکه وقتی من بخواهم کتابی - مثال می‌زنم - از جویس بنویسم، وظیفه‌ی من به عنوان حتی یک محقق - اصلا وارد بحث تئوری و تئوری‌پردازی نمی‌شوم - این است که وقتی بر فرض یک کلمه‌ای را به فارسی از جویس می‌آورم و ترجمه‌ای می‌گذارم، وظیفه‌ی من این است که کلمه‌ اورجینال آن ترجمه را داخل پرانتز، زیرنویس، پس‌نویس و به هر شکلی در اختیار خواننده قرار بدهم که او بداند من از چه صحبت می‌کنم و جویس چه می‌گوید، آن کلمه چه هست که من این معادل را دارم به خواننده‌ی فارسی‌زبان می‌گویم، این یکی از ضعف‌هایی هست که چنین کتاب‌هایی دارند.

مشکل اساسی دیگر همان مشکل درباره‌گی‌ست - که این کتاب نمی‌خواهم بگویم چون درباره‌ی چیزی‌ست اصلا نمی‌شود درباره‌اش صحبت کرد ولی این را می خواهم بگویم - که اگر نویسنده داعیه‌ی این را داشته باشد که کتابش چیزی فراتر یا فروتر و عمیق‌تر از درباره‌گی و درباره چیزی بودن هست به نظر من ادعای گزافی‌ست، کتابش درباره‌ی یک آدم هست و تعداد کمی کتاب‌های این آدم در فارسی در اختیارش بوده حتی چهارتا متن از روی اینترنت نویسنده به خودش زحمت نداده، یک جورهایی نتوانسته که حتی سرچ بکند و چهارتا کار از خود بلانشو، چهارتا نقد درست حسابی روی بلانشو در اختیار من خواننده بگذارد که من اطلاعاتم از این آدم، از کارهایش، از مضامینش، از دغدغه‌هایش، از تئوری‌هایش و مسائلی که این نویسنده که آقای مجید یگانه باشد در ابتدای کتابش آن را آدم خاص معرفی می‌کند به من. هر چند یکی از گاف‌هایی که می‌دهد، می‌گوید او همانند متفکران معاصرش مانند دریدا، فوکو، باتای و... این "و سه نقطه"، من فکر می‌کنم یکی از معضلات نقد ما، و اصلا فرهنگ و تفکر ماست - "و سه نقطه" - که انگار مثلا من می‌توانم هوشنگ گلشیری را هم جای آن سه‌نقطه بگذارم، انگار ژاک شیراک یا فلان فوتبالیست فرانسوی را هم می‌توانم جای آن بگذارم "و سه نقطه" متفکرینی که. اگر واقعا این آدم خاص است ما هیچ وقت نمی‌توانیم بگوییم حتی شبیه قولی مثل ژرژ باتای هست، یا فوکو. این‌ها هر کدام زمینه کاری خودشان را دارند، ولی بهرحال، این مشکل اساسی به نظر من - خیلی هم حالا روده‌دازی نکنم - فکر می‌کنم که این درباره‌گی هست، چون شنیدم از خود نویسنده و کسان دیگر که نویسنده خیلی روی کتابش ادعا داشته که کتاب خاصی راجع به بلانشو نوشته، من می‌خواهم بگویم نه، واقعا کار خوبی هست یا می‌تواند باشد درباره بلانشو، یک‌سری اطلاعات به کسانی که زبان غیر فارسی نمی‌دانند یا ترجمه‌های غلط فارسی از بلانشو مثل این کتاب "از کافکا تا کافکا"یی که ترجمه شده، یک کتاب سیصد-چهارصد صفحه‌ای که باورتان نمی‌شود من حتی یک جمله‌ی این کتاب را که فارسی هم هست، و من شک کردم که شاید من فارسی بد یاد گرفتم در این سی‌سال، انگار از آن بابا آب داد من فارسی... واقعا این ترجمه را یک جمله‌اش را نمی‌توانستم بخوانم، انگار فارسی نبودند، ما با یک چنین ترجمه‌هایی از بلانشو مواجه هستیم. یک کتاب راجع به بلانشو ترجمه شده از آن سری که راجع به رولان بارت و باتای و مارگریت دوراس و کسان دیگر بود، از آن سری یک کتاب راجع‌به بلانشو ترجمه شده، که نهایتا این تیپ کتاب‌ها، رفرنس‌ها و مراجعی‌ست که احتمالا در اختیار آقای مجید یگانه بوده و بر اساس این نوع مرجع‌ها کتابش را نوشته که باز این دلیل دیگری‌ست که یک جورهایی کتاب را بی‌اعتبار می‌کند و حتی بنیان آن درباره‌گی‌اش را هم متزلزل می‌کند و درباره‌گی، دربارگی کاملی برای من نمی‌شود، یک جورهایی احساس می‌کنم حتی یک کار تحقیقی خوب هم نیست، چیزی که من با چندبار خواندن این کتاب درک کردم.
بهرحال بخواهم حرفم را جمع بکنم، کتابی نیست که بشود - بطلبد - که ما بنشینیم نقد خیلی دقیق، فلسفی و حرفه‌ای رویش انجام بدهیم، چون کتاب ساده‌ایست و می‌گوید این مضامین را موریس بلانشو به آنها پرداخته، یک‌سری ترکیب‌هایی که توی گیومه می‌آید و معلوم نیست از کجا، کتاب و یا مترجمی‌ست و اگر ترجمه‌ی خودش است، اصل آن کلمه و شکل اورجینالش چه هست، که حداقل این اجازه را به من بدهد که بروم به چهارتا دیکشنری مراجعه کنم و چهارتا معادل بسازم که کمک بکند به شناخت آن چیزی که هدف نویسنده هست، چون هدفش این است که موریس بلانشو را به من بشناساند، هدفش مثل خیلی از تئوریسین‌ها و حتی در واقع آن شیطنت‌های پست‌مدرن و خلاق نیست که بخواهد من را دست بی‌اندازد و یک موریس بلانشوی ساختگی را به من معرفی کند، یک چیز فانتزی را، یعنی اگر این بود خیلی عالی می‌شد، توقع من این بود که...


سهند عارف:
من دقیقا چیزی که می‌خواستم بگویم این بود که وقتی با جلد این مجموعه مواجه می‌شویم دقیقا یک چنین انتظاری داریم ولی وقتی وارد متن می‌شویم نیست.


محمدحسن نجفی:
دقیقا! سعی می‌کند همان موریس بلانشویی که می‌شناسد بر اساس یک‌سری مدرک و سندی که، سندیت ندارند و خیلی معتبر نیستند برای کسی که فرانسوی یا انگلیسی را درست می‌داند و می‌تواند آثار بلانشو و آثاری را که درباره‌اش نوشته‌اند بخواند و درک درست و بی‌واسطه‌ای از این آدم و دغدغه‌ها و مضامینش داشته باشد، در اختیار خواننده‌ی ایرانی قرار بدهد. ولی در کل من فکر می‌کنم آن‌قدرها هم کتاب ضعیفی نیست اگر بخواهیم درجه بندی بکنیم، و فکر می‌کنم بهرحال برای یک طیفی از کتاب‌خوان‌ها و منتقدان ما که زبان نمی‌دانند و به کتاب‌های فارسی مراجعه می‌کنند و نقد می‌نویسند، فکر می‌کنم بدرد این تیپ آدم‌ها می‌خورد، یعنی کتابی‌ست که روی یک‌سری مسائل خوب زوم و فوکوس کرده و خوب می‌شکافد یک‌سری مسائل و مضامین را، ولی گفتم آن اعتبار را برای من شخصا به دو سه دلیل خیلی مهم ندارد.

کتاب سفید
کتاب سفید

در میانه‌ی جلسه برای صرف افطاری صحبت‌ها متوقف شد و فرهاد اکبرزاده سوال‌هایی از محمدحسن نجفی در ارتباط با مقاله‌ای از بوف‌کور، صادق هدایت که از او منتشر شده بوده کرد که به دیالوگ مفصلی انجامید.

کتاب سفید

بخش دوم این جلسه که صحبت‌هایی مابین محمدحسن نجفی و فرهاد اکبرزاده و علی سطوتی در مورد "کتاب سفید" است را در روزهای آینده در این قسمت قرار می‌دهیم.

 تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0


 نوشته‌های مرتبط: