این دیالوگ مابین ریحانه نامدار و نیما صفار در قسمت نظرات آنجــــــــــــــــــــــا ردوبدل و بدون کموکاست در اینجا آورده شده است.
ریحانه نامدار:
نیما صفار:
نمیدانم خانم نامدار آن مطلبک من (پرسش از چیستی) که در واقع گشایش یا بهتر بنویسم تعریضی بود بر بسیاری از بدیهی انگاشتهها خواندهاند یا نه و اگر آری چه موضعی دارند/ اما تصور ایشان هنوز قائل به هستیای شعر نام هستند و چیزهایی مثل زیباییشناسی و... آرزو به دل ماندهام یکی بیاید اینها که نوشتهام را از موضعی رادیکالتر از خودشان نقد کند نه بر مبنای نگنجیدنش در آن سلایق و اصول/ الخیرو فی ماوقع
ریحانه نامدار:
مجبورم اینبار به زبان سلاسهی فرانسع (باتنوین ضم عین) بنویسم:
۱) لطفا اگراستطاعت فیلمی داری (البته که اینچنین است) فیلم دوازده میمون تیم برتن را پیدا کن و ببین! کولاژی از ژانرها بیانسجام منطقی در کنارهم (ای پدر ما که در گرگانی! هنر پستمدرن میل و اعتقادی به مبارزه ندارد به قول بودریار قرار نیست غصه این را بخوریم که نقش پیامبر ماتمزده و بیمصرف را چه کسی ایفا خواهد کرد! وقتی سد سیوند میدود وسط شعر شما (اینجا فقط سایهاش را احساس کردم) یا چه میدانم همین آچار ولایت و بعدش هم سریع آچارفرانسه من با یکجور شیزوفرنی ضدارزشنمای به شدت ارزشی روبهرو میشوم که اتفاقا برخلاف ادعای استاد اصلا خودش دارد یک زیباییشناسی برآمده از ناخودآگاه شاعر رامعرفی میکند (مثل هر اثرهنری دیگرکه البته جزء لاینفک آن است) پس چرا فتوای فراسلیقهای برخورد کردن میدی؟ رادیکالتر یعنی چه؟ (یعنی باسوادتر دیگه؟!) من معتقدم شما به عنوان هنرمند (نوع متکی به ناخودآگاه حاضریراق) "همینطوری" مینویسی ولی من به عنوان مخاطب قرارنیست "همینطوری" بخونم (این یک معامله منطقی پستمدرنه یا هرکوفتی که اسمش هست) قبول؟! خوب! حالا به من بگو من با "نزولات آسمانی/ ازبالا به پایین/ مربوط به همه/ منهای ما" چه همینطوری چه غیرهمینطوری برخورد کنم فرقی میکنه؟ دغدغههای شخصی تو فوقالعادهاند استاد چرا اینجوری کوچولوشون میکنی؟
۲) به عنوان یک هنرمند بسیاربسیار پیشرو البته که وظیفهی بازتاباندن بحرانهای موجود با شماست بنابراین شخمزدن زبان به هرترتیبی بدین منظورحق مسلم شماست! میدونی که شیفتهی زبانم بنابراین سعی میکنم در مورد فرم کارت رادیکالترباشم و اگه با صدای خودت با مکثها و استرسهای لازم خونده بشه راحت خوابم ببره و از خواب غفلت بیدار بشم... اون شعر همشهریت محسن نامجو رو شنیدی؟ "اینکه زادهی آسیایی و میگن جبرجغرافیایی/..."
نیما صفار:
فکر نکنم بتوانم پیوندی محسوس بین رادیکالیسم و سواد بیابم. اما بنا به جبر جغرافیای همان نامجو که نامش را بار اول از خودم شنیدی همین را میشود پرسید که چرا کسی نمیآید بگوید این شعر در پیشنهادها که میریزد دست به عصاست و اینجاها هنوز بر خوشایند زمانه است و... یا... همهاش به جای آن حرفهایی وسط میآیند که تهشان این است: اینها شعر نیستند؛ حالا چه بر مبنای اصول و چه خواست زیباییشناسانه. در ضمن فکر میکنم رویکرد من به این چیز (شعر) از حیطهای که بتواند زیبایی معنیدار درش بشود خارج شده و از حیطهای که هستیای به نام شعر را برتابد.
ریحانه نامدار:
و حالا ادامه مناظرات: لطفا افاضات منرو به اینجور دفاعیات بدوی: "اینها شعر نیستند پس لوبیاپلو هستند" وصل نکن! من میگم تو سیاسی چکش میزنی و این باعث میشه که دامنهی کارت خیلی محدود بشه! تمام! تهاش میشه یه... ازش درست کرد! غیر از اینه؟ تو دلت میخواد هوگو چاوزتازاین بشی؟ اصلا باباجون من کاری که زیاد بو بده و دوست ندارم! ولی نیما صفاررو... یه شعر یا یه داستان یا به قول خودت یه "هستی" یا "چیستی" کوتاه (لطفا کوتاه و موجز و کوتاه و موجز و...) مینویسی که رادیکالش کنیم! با بروبچ! مثل اون کفترها...
نیما صفار:
خوب شد رک حرفتو گفتی/ چرا مثلن سیاسی کار رو محدود میکنه و بالفرض عشقی نه؟ اصلن این اخ بودن سیاست آیا واکنش منفعلانهای به همان فضای متعهد حزبی نیست. من نمیتوانم درک کنم چطور میشود سیاسی نبود یا در واقع اینطور مینویسم: نمیتوانم درک کنم چطور میتوانم احتمال سیاسی خودمان را فراموش کنیم و خودمان را به آن راه بزنیم. و از این حرفها... حالا دوباره بخوان. شعرهای مجموعه را هم دانلود کن و بخوان. این هندوانه زیر بغل دادن نیست: خیلی باهوشتر از آن هستی که این چیز روشن را نگیری (ذم شبیه مدح)
ریحانه نامدار:
آه که چه هوای خوبی است! از این والیبال ساحلی خوش بر ما میگذرد! حالا این توپو بگیر:
۱) باهوشی ازخودتونه!
۲) شعرها یا همان "چیز"ها حق دارند -اگر جربزهی حمل کردنش را بشایدند- بار یک ملت را که سهل است بار اندوه کائنات را بر کشند و سیاسی... عشقی... یا هر "ایسم"ی به تهشان ببندی باشند ولی بوی مستقیم چیزی را دادن همیشه خرد متعالی (همان وحشی) را تا بینی یا همان "دماغ" پایین میکشد. امتیاز هنر معاصر تفکیکناپذیر کردن است همان وحدت = کثرت مولیانژ (مولوی+مولن روژ)، همان بیرنگشدن مرزها و موئینگی تضادها (شما که خودت خداونگار آنتاگونیستهایی!) پس مخاطب خوش دارد که با "چیستی" صادر شده ازجانب شما بجنگدو سرشار شود حالا هر ملغمهای هست: عشقی... سیاسی (که اصلا به اعتقاد من اگر استادانه تعبیه شده باشند از هم قابل تفکیک نیستند) ولی دلش نمیخواهد با یک نفر که پلاگارد توی دستش است و وسط سطرها قارقار میکند "متوجه" حقایق "ناگفته"ی سیاسی یا عشقی یا هر چی بشود به قول رفیقامون توی تالار فخرالدین "پیام" مشکل ندارد نحوهی ارتباطرسانی شما آن را زیادی در دسترس قرار داده لاجرم بوی تندی از آن استشمام میگردد (در متن انگلیسی به برخی نمونههای زنده اشاره شده است).
۳) ای متعهد به حزب عزیزم... نه ببخشید! ای متعهد عزیز به حزبم... نه نه ببخشید... ای نیما صفار که خیلی احتمال زیادی داری من چند درصد سیاست میباشم؟ (لطفا ۲۷سال سابقهی زندان را به سمت عدد بهدست آمده هل بدهید). مقسی بوکوب!
۴) نیماجون! کفترها...
نیما صفار:
مرسی. متن خوبی بود؟ ولی: غیرمستقیم؟ استادانه؟ غیرقابل تفکیک؟ چرا؟
این سوالات را نه فقط از تو که از ادبیات فارسی میپرسم قاطرانه و چموش
سهند آدم عارف:
با یا بیاجازه. من فکر میکنم حیثیت هنر مورد اشاره از دست رفته تلقی میشود و راه برونرفت اخلاقمدارانه همان است: عبور از مولیانژ مورد اشاره فقط عبور. همین. که خطرناک است راه باریک است و ما خستهایم.
در رابطه با استتیک هم من پولیتیکالش را با تمام بار دلالیاش ترجیح میدهم. این حداقل واکنشی است که میشود «داد». اما اخلاق. در اینباره چه میشود گفت؟
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany