»
 ژیلا رفیعی » یک داستان » من پر از دستم

ژیلا رفیعییکی داشت ناخنشو می‌کشید رو لبه‌ی چیزی. فکر می‌کنم صداش همه‌ی مارو می‌خراشید. دستام کم کم داشت کرخت می‌شد. البته این بعد از بی‌حال شدن پاهام بود. داشتیم خراشیده می‌شدیم. خواستم داد بزنم؛ بس کن. دیگه ناخنتو نکش. دیدم صدام بس تو آفتاب مونده تبخیر شده. یکی بغل دستم بود.
گفت: "ولش کن، خسته می‌شه ول می‌کنه". گفتم لااقل به این چیزی بگم. ولی ولش کردم. دلم می‌خواست بدونم پس کِی انتخاب می‌شه. رفتم روی نوک پاهام که بی‌حال بودن. دیدم فقط میله پشت میله‌ست. اون طرف میله‌ها هم فقط یه راهروی سرده برعکس این طرف که خیلی داغه.
سردیشو از کاشی‌های سفیدو یکدستش می‌شه فهمید. آخه همه‌جا غیر از این طرف سردو خنکه. حتی توی اتاق ته حیاط که همیشه دو جفت چشم حواسشون به ماست.
فقط این‌جا که ما موندیم و دستامون گیره، داغه. انگار خورشیدو نشوندن این طرف که مواظب ما باشه مثل اون دو جفت چشم. شاید نمی‌فهمن دستامون گیره. در نمی‌ریم.
راستی دستامون!!
قبل از این‌که از خونه بزنم بیرون، حسابی شستمشون. روغن سوخته‌ی لامصّب بدجوری سیاشون کرده بود. لعنتی انگار توی تمام رگ و پی‌اش ته‌نشین شده.
دور از چشم اهل خونه صابون سفیدو برداشتم. همون که بوش تنده. مثل لباسایی که اون دو جفت چشم می‌پوشن. هم سفیده هم بوش تنده. دستام که سفید نشد ولی صابونو حسابی سیاه کرد. دیر شده بود. باید تمام کوچه باغ انگوری‌رو می‌دوییدم. اگه دیر می‌رسیدم؟
باید دستای من انتخاب شن. من حسابی شستمشون.
این‌جا خیلی داغه. دیگه صدای خش خش هم نمی‌آد. صدای بغل دستیم هم. انگار صداها هم کرخت شدن. انگار سردیه اون طرف هم کرخت شده.
کاشکی تا ظهر نشده یکی انتخاب بشه. اگه دستام گیر نبود، می‌گفتم گور باباشون. نخواستیم. از صبح تا حالا الّافیم. بعد یه لگد محکم به همین دیوار سیمانی که روش پر میله‌ست می‌زدم؛ می‌رفتم خونه. دیگه هم کوچه باغ انگوری‌رو نمی‌دوییدم. آسه آسه طوری که با صدای فس فس کفشم سر حال بیام می‌رفتم خونه. یه راست می‌رفتم رو پشت‌بوم. اول کارتنو پهن می‌کردم، بعد رختخوابمو. اول داغی تنمو بهش می‌دادم؛ بعد داغی‌رو که از صبح جمع کرده بود ازش می‌گرفتم. با خیال این‌که وقتی شب، اولین سوراخ تو آسمون پیدا بشه حتماً رختخوابم خنک می‌شه؛ چشامو رو هم می‌ذاشتم. خنک مثل اون طرف میله‌ها...
اگه دستام گیر نبود، اگه خونه داشتم که رو پشت‌بومش سوراخ نداشت؛ می‌رفتم...
دوباره بغلیم گفت: "ولش کن، بالاخره می‌برنت. بی‌خیالش شو. الان دارن میان، دیگه وقتشه ببینیم نوبت کیه. صدای پاشونو می‌شنوی؟".
تمام تنم عرق کرد. انگار همین الان تمام اون کوچه‌ی سگ مصّبو دوییدم. رسیدم این‌جا. چیزی انگار گلومو خراشید رفت پایین. انگار کسی که ناخنشو می‌کشید، داره به سینه‌ی من چنگ می‌زنه. حیف که دستام گیره وگرنه...
پاها وقتی رسیدن به دستای من وایسادن. درست همون‌جا که دستای من گیر بود و از سرمای اون‌طرف یخ کرده بود. حتماً سفید یا زرد شدن. کاش می‌دیدم چه رنگی‌ان. درست همون‌جا پاها موندن. این‌بار دیگه نوبت منه.
صدای هل دادن کاسه‌ی چدنی و قلپ قلپ آش آبکی رو می‌شنوم. هر روز به محض این‌که دستام لمسشون می‌کنه، خیالم راحت می‌شه. محکم اون یه تیکه نون سهمی رو هم کش می‌رم و دِ در رو...
و اگه بازم مثل هر روز به قاسم‌خله آش نرسه؛ میان و منو که آش و لاش شدم می‌برن. بغل دستیم هم همیشه به من می‌گه: "بالاخره می‌برنت". اما نمی‌تونم دلهره نداشته باشم. دوباره صدای پای دو جفت چشم سفید نزدیک می‌شه. و بازم غرولند که: "دیوونه‌ها ریختن سر هم..."

 تاریخ انتشار: ۱ آبان ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۰۹ ۰۵:۳۸:۲۸ ق.ظ.
khob nabod

ارسال توسط: نامشخص