»
 ریحانه نامدار » یک داستان » داستان نور قرمز

ریحانه نامدارمن دستم را به پشت تو تکیه می‌دهم و به تو می‌گویم که لای دنده‌های تو یک ماهی استخوانی هست که وقتی آبشش‌هایش راباز می‌کند دیگر سین‌ها یا صادهای تو شنیده نمی‌شود. هر چه می‌گویی سفید مقوایی است و تو یک قو هستی که تمام وجودت را به زندگی بخشیده‌ای و آرام می‌خرامی روی آب یا سبزه‌ها یا هر جا که رنگت طلایی‌تر باشد.
حالا این فیلم در تلویزیون پخش می‌شود: به جای تو هیچ‌‌کس بازی نمی‌کند: مه و نور قرمز.
من تنها هستم. تنها وسط یک اتاق دراز کشیده‌ام و خدا مرغ ماهی‌خواری است که برای قسمت اول خیلی زود است.
باید فکر دیگری کرد. بالای سرم پرواز نکند و بیاید بنشیند روی صندلی یا... تخت.
- سیگار؟

 تاریخ انتشار: ۱ آبان ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۱۰/۲۱/۲۰۰۷ ۰۳:۱۵:۱۵ ق.ظ.
متن و مطلب شما بسیار جالب و خواندنی بود و همچنین آموزنده که اینجانب این مطلب را دو الی سه بار در یک زمان خواندم . با تشکر از ارائه مطلب

ارسال توسط: محسن احمدی


DATE: ۱۱/۰۹/۲۰۰۷ ۱۱:۳۳:۱۵ ق.ظ.
چرا سیگار ؟
مگر چیز دیگری برای نهادینه شدن پیدا نمی کنید ؟؟؟

ارسال توسط: سعید