»
 محمد فراهانی » یک داستان » اینجاکجاست.

محمد فراهانی۱

: لطفا چاقو به من بدهید. برای فقط یک زخم کوچک.
: یکی هم به من بدهید. ولی زخم عمیق مد نظر من است.
: من شلاقی می‌خواهم که بتواند اثری سختْ ماندگار برجا بگذارد.
: من اما گلوله‌ای را ترجیح می‌دهم که در دم خلاص کند. اما هرگز این لطف را نمی‌کنم.
: تنها از ساطور برمی‌آید که با قطعه‌قطعه کردن کار را یکسره کند.
: سوزن انتخاب من است. به قیافه‌اش نمی‌آید. وقتی همه‌اش فرو رود درد وصف‌ناپذیری ایجاد می‌کند. برای انتخاب این روش جدید خیلی فکر کردم. به همه ثابت می‌شود.
: من هیزم می‌خواهم. هیزم زیاد. باید کم‌کم زیر آتش شعله‌ور شود تا یکدفعه نسوزد و تمام نشود و کباب شدن تا مغز استخوان مزه‌مزه شود.
: ناخن‌گیر...
: انبر...
: اسید...
: ...
: نه ممنون. من تماشا می‌کنم. این کافی و از همه دردناکتر است.
: می‌دانم برای فهمیدن، همیشه باید تاوانش را پرداخت.
این آخرین جمله‌اش بود. در وسط دشت وسیعی که خشک و ترک ترک بود قسمتی از آن، و آنجا یک نفر تا به‌خودش آمده، دیده که خود را به‌دار آویخته. متعجب هم شده که چرا این کار را کرده. آن یک‌نفر آویخته از دار تقلا می‌کند، بلکه خود را نجات دهد، به گلویش فشار می‌آید. اما درک نمی‌کند که چرا خفه نمی‌شود. فقط آویزان است و تاب می‌خورد. مابقی دشت، سرسبز است. پر از گل و درخت و گیاهان رنگارنگ. فقط همان قسمت، به اندازه‌ی یک زمین فوتبال دایره‌ای‌شکل، کویری‌ست. سگ‌های زیادی تا کناره‌ی منطقه‌ی کویری جلو آمده‌اند اما نمی‌توانند به قسمت کویری وارد شوند. بعضی‌هاشان پارس می‌کنند. مخصوصا یکی‌شان مرتب اینطرف‌آنطرف می‌پرد و زوزه می‌کشد. دورخیز می‌کند و به سمت منطقه‌ی کویری می‌پرد. اما به‌شدت با دیواری در آسمان برخورد می‌کند که وجود ندارد، آسیب می‌بیند و روی منطقه‌ی سرسبز جنگلی می‌افتد. اما دوباره تلاش می‌کند. چرا؟ آن یک‌نفر آویخته از دار، آنهایی که خارج از منطقه‌ی کویری هستند، نمی‌بیند. تا چشمش کار می‌کند فقط کویر می‌بیند. آن یک‌نفر آویخته از دار، فقط شُکر می‌کند و هیچ ناراضی نیست. صدایی مکررا به او می‌گوید: بخواه تا اجابت کنیم تو را. نمی‌خواهد هیچ اجابتی را. فقط شکر می‌کند و راضی‌ست. دسته‌ای به سویش می‌آیند. پیش از این، از اینان کمک خواسته بود. پس به کمکش می‌شتافتند: سوزن به تن‌اش فرو بردند. با چاقو یادگاری نوشتند و بدنش را پاره کردند. با شلاق پشتش را خراشیدند. با ساطور از شر اعضا خلاصش کردند و برای اینکه خوب پخته شود آرام‌آرام با هیزم مزه‌اش را به او چشاندند تا فراموشش نشود. و گروهی توانستند غذای آماده را با ولع بخورند.


۲

: یه‌جوریه، من که وارد نیستم اما به اندازه‌ی کافی خشونت نداره.
: دیگه چی کار باید بکنن؟
: نمی‌دونم این دیگه به تو بستگی داره، اما از سرب داغو تجاوز کردنو ناخن کشیدن هم نمی‌شه استفاده کرد.
: یعنی نتونستم عمق فاجعه‌رو نشون بدم؟
: چه فاجعه‌ای؟
: چه فاجعه‌ای؟!
: آره، فاجعه‌ای وجود نداره، یعنی تا حالا فکر کردی داری این کارو می‌کنی؟
: آره خب!
: فکر کردم این موضوع یه گپ دوستانه می‌تونه باشه که مدتی فکرو وقتمونو پر کنه.
: چه قساوتی در تو وجود داره، ایناییکه گفتم همه واقعی بود.
: حتی واقعی هم که باشه جذابیتشو از دست می‌ده، حداقل باید با یه ترفند دیگه اینو نشون بدی.
: باباجون من چیزی که دیدمو برات تعریف کردم، بدبختو کشتنو خوردن.
: هر چی سعی می‌کنم مورد عجیبی توی اون نمی‌بینم که تو رو اینقدر متعجب کرده.
: گیج شدم، حرفتو نمی‌فهمم. همین متعجب نشدنت از همه بدتر بود. برای هر کی بگم این صحنه رو برات تعریف کردمو متعجب نشدی شاخ در میاره.
: امتحان کردی؟
: چیو؟
: همینی که می‌گی.
: همین که تعریف کنم شاخ در میارن؟
: آره.
: خب نه.
: خب بکن.
: جدی نمی‌گی؟
: چرا فکر می‌کنی، شوخی می‌کنم؟
: حرفتو واقعن نمی‌فهمم.
: نکنه تو هم هوس کردی بفهمی؟
: منظورتو نمی‌فهمم.
: خب اگه بفهمی که باید تاوانشو بدی، می‌خوای بدی؟
: تاوان چیو؟
: فهمیدن.
چشمانش گرد شد و داشت از حدقه در می‌آمد. حرف دختر را که نفهمید هیچ، حالا دختر شروع کرده بود به باز کردن دکمه‌های لباسش و همین‌طور که لباس‌هایش را در می‌آورد با او صحبت می‌کرد.
: ببین عزیزم! هر چیزی رو لازم نیست فکر کنی‌و بفهمی. گاهی پیش میاد که باید فکر نکنی.
دختر با بدن سفت و سفید و باریکش روبرویش ایستاده بود. تمام رگ‌های آبی بدنش را، از زیر پوست نازک و شفافش می‌توانست بشمارد. اینجا یک مکان عمومی بود. مردم زیادی در اطراف آنها نشسته بودند. همه هواسشان به خودشان بود اما گاهی هم به آنها نگاهی می‌انداختند. دختر به سمتش آمد و روی زانویش نشست. صورتش را به سمت گوشش برد.
: خب. حالا چی کار می‌کنی؟ هنوز می‌خوای فکر کنی؟ می‌خوای بفهمی؟ چه چیزی رو می‌خوای بفهمی عزیزم؟ بیا برای یک‌بار هم که شده، سعی کن فکر نکنی.
خشک شده بود. هیچ عکس‌العملی نمی‌توانست انجام بدهد. دختر کراواتش را گرفته بود و می‌کشید. انگار یک پلنگ شکار کرده است و در حالی که به تفنگش تکه داده، یک پایش را روی سینه‌اش گذاشته تا عکس یادگاری بگیرد. دست به موهایش می‌کشید و صورتش را می‌لیسید. اما او حتی فکر هم نمی‌توانست بکند که این دختر در یک مکان عمومی با او چه می‌کند. مدتی گذشت. دختر بلند شد لباس‌هایش را پوشید، او را بوسید و رفت. او هنوز خشکش زده بود و رفتنش را تماشا می‌کرد. نمی‌دانست باید چه‌کار کند. در یک لحظه، چیزی از او بلند شد و دوید به سمت دختر. دست او را گرفت و کشید. دختر دستش را از دست او درآورد و رفت. باز دستش را گرفت اما طوری که نتواند دستش را درآورد. دختر برگشت و با چشمانش با خشم به او نگاه انداخت. کم مانده بود از نفوذ نگاهی که به او انداخته دستش را رها کند. اما رها نکرد. دستش را کشید و به دورش چنبره زد. به موهایش چنگ انداخت و لبانش را بوسید. نه! لبانش را خورد. با یک حرکت تمام دکمه‌هایش را کند و لباس‌هایش را پاره کرد تا دوباره بتواند آن بدن لخت را با حرص تماشا کند. دست انداخت و سینه‌های سفتش را گرفت و او را خواباند. اینجا یک مکان عمومی است. اما اصلا به این فکر نکرد. لباس‌های خود را به سرعت درآورد و بدن خود را به میان پاهای دختر رساند. با تمام قدرتی که داشت او را به سمت خود کشید و شروع کرد به کوبیدن تمام منحنی‌های انحنایی‌رنگ. می‌خواست خردش کند و برای این‌کار از تمام نیرویش استفاده می‌کرد. ناله‌های دختر دیگر به زوزه تبدیل شده بود. زوزه می‌کشید. نفس‌نفس می‌زد و خود را تماما در اختیار او قرار داده بود. حتی گاهی نفسش می‌گرفت و نمی‌توانست نفس بکشد، چشم‌هایش بسته می‌شد، می‌مرد و باز زنده می‌شد. تمام خودش را درون او خالی کرد. کم مانده بود، جان بدهد. اما یک آن به خود آمد و دید دختر رفته است.


۳

: جدی نمی‌گی، یعنی به همین راحتی نشستی تا بره؟
: خب آره، یعنی می‌فرمایین باید یه حرکت ناگهانی عصبی می‌کردم؟
: خب الان چطوری؟
: به‌خاطر همون کاری که نکردم رنج می‌کشم.
: می‌تونی خودتو بکشی!
: جدی نمی‌گین.
: آره جدی نمی‌گم.
: خدای من دوباره؟
: هه هه.
: یعنی حتی اینجا هم؟
: خب مگه اینجا چشه؟
: یعنی شما هم؟
: خب مگه من چمه؟
: آخه من اومدم درمانم کنین. نه اینکه بیمارم کنین.
: جدا می‌خوای درمان بشی؟
: خب فکر می‌کنین برای منظور دیگه‌ای اینجا اومده باشم؟
خانم روانکاو بلند شد، دکمه‌های پیراهنم را باز کرد و شروع کرد با موهای سینه‌ام بازی کردن. دستش را دور گردنم انداخت و به میان موهایم چنگ زد. طوری مستقیم به چشمانم نگاه انداخت که هزار بار کوچک شدن را تا اعماق چشمانش می‌دیدم. اما خودش لخت نشد. باز خشکم زده بود از فکر این‌همه حرکات ناگهانی و غیرمنتظره. اما بلندش کردم و خواباندمش روی مبل و شروع کردم به بوسیدنش. در همان حال دست انداختم درون سینه‌هایش. فقط نگاهم می‌کرد. نفس می‌زد. منتظر یک حرکت ناگهانی بود. دکمه‌های پیراهنش را باز کردم و به سینه‌هایش چنگ انداختم. صدایش در آمده بود. از نوک سینه‌هایش شروع کردم رو به پایین. و بعد دوباره رو به بالا تا لب‌ها، چشم‌ها و پیشانی‌اش را بوسیدم، بلند شدم. پیراهنم را پوشیدم و رفتم. هنوز با چشم‌های خمار آنجا لمیده بود و رفتنم را باور نمی‌کرد.


۴

: دختر خوب، چرا داری خودتو اذیت می‌کنی؟
: آخه تو که نمی‌دونی!
: چی رو نمی‌دونم، اینایی که گفتی چیزی نبود، گریه نداره که.
: آخه همه‌ی اینارو یه سگ برام تعریف می‌کرد. سگی که شاهد ماجرا بوده و هر چی تلاش کرده کاری از دستش برنیومده، تمام صورتو بدنش له و لورده و خونی بود وقتی اومد پیشم. خیلی داغون بود. یه اسلحه داد به منو مدام می‌گفت خلاصم کن! خواهش می‌کرد خلاصش کنم. درد می‌کشید. دلم براش می‌سوخت، اما مگه می‌تونستم تمام زندگیمو با یه گلوله نابود کنم. بغلش کردم و بوسیدمش. بی‌اختیار شده بودم. از جنون مرگ به جنون شهوت رسوندمش. بعد منو خورد. تموم تنمو پاره‌پاره کرد و جوید. اما معده‌ش اونقدر ضعیف شده بود که توان هضم کردنمو نداشت. با دندونای خودم کمکش کردم تا به قطعات کوچکتری تبدیل بشم که راحت‌تر هضمم کنه.
: جالبه. ما رابطه‌ی متفاوت‌تری با هم داشتیم. ولی فرقی نمی‌کنه. مسئله‌ی مهم اینه که به شما حسودیم می‌شه و آرزو داشتم حتی برای یه لحظه به‌جای تو باشم. اما زیاد ناراحت نیستم و گاهی فکر می‌کنم راضی‌ام و همینم برام غنیمتیه.
اینها را ناخواسته می‌شنیدم از دختری که قلاده به گردن‌اش بسته بود و آینه‌ی جیبی‌اش را جلوی صورتش گرفته و با آن حرف می‌زد. آینه هم با او درد و دل، و گریه می‌کرد. می‌خواستم بمانم و باقی ماجرا را بشنوم که گوشی‌ام زنگ زد و از کافه رفتم بیرون. شروع کردم به صحبت با کسی که آن‌طرف گوشی بود. ناگهان متوجه شدم اینجا را نمی‌شناسم. قورباغه‌ای بودم که در مرداب شنا می‌کرد؟ غور‌غور می‌کردم! کراواتم را به‌زور از گلویم باز کردم. به ته مرداب فرو رفت. قیر بود نه آب! مردابی از قیر در جنگلی سرسبز و استوا‌یی. تا دور و برم را ببینم که اوضاع از چه قرار است، کمرم سوراخ شد. و به محض اینکه چشم باز کردم درون لانه‌ی یک لک‌لک در حال پاره‌پاره شدن به قطعات کوچک‌تر بودم تا به دهان جوجه‌هایش بگذارد. جوجه‌های نازنین!


۵

: وای چه زشته این بچه.
: بزرگ بشه خُشکل می‌شه، از بچه‌ی یه روزه چه انتظاری داری؟
: انتظار دارم حرف بزنه، مگه چی کم داره.
و من شروع کردم به حرف زدن. بچه‌ی یک روزه‌ای بودم که حرف می‌زد. ترانه‌ی "سی امیلی پلی" را می‌خواندم که همه را به وجد آورده بود. همان‌جا چشم‌های یک دختر از درون آن‌همه جمعیت، گلویم را گرفت و از روی سن پایینم کشاند و در میان حضار با یک چاقوی کند ِ میوه‌خوری شروع کرد به ریزریز کردن ِ بدنم. ضجه‌های جانخراشم را می‌شنیدند و کف می‌زدند. هورا می‌کشیدند. در کنارم عکس‌های یادگاری می‌گرفتند. معروف شدم یک شبه، با نام "مردی که از همه بهتر می‌تواند ضجه‌های جانخراش بزند در میان حضار، در برنامه‌ی کنسرت خودش، در حالی که یک دختر با چاقوی کند ِ میوه‌خوری در حال ریزریز کردن بدنش است!" و همان شب وقتی تمام جمعیت رفتند نظافتچی‌ها آمدند و با جارو تکه‌های بدنم را جمع کردند و به درون سطل زباله ریختند و آنجا بود که با پوست موز، خورده‌شیشه و کاغذ باطله‌ی روزنامه، دوستان صمیمی شدیم. حرف‌های زیادی داشتیم با هم بزنیم. از جایم راضی بودم. فقط می‌خندیدیم. شاد بودیم و شیطنت می‌کردیم. شب‌ها پوست موز به کمک ما خود را بیرون می‌انداخت و صبح‌ها که مردم  با عجله به محل کارشان می‌رفتند، زمین می‌خوردند و همه‌گی قاه‌قاه می‌خندیدیم. مردم جمع می‌شدند و به پوست موز و همه‌ی ماها فحش می‌دادند و لگد می‌زدند. اما این باعث خنده‌ی بیشتر ما می‌شد. کارهای دیگری هم می‌کردیم از قبیل اینکه روزنامه باطله‌ای که اینطرفش دماغی بود را صاف می‌کردیم و روی سطل زباله می‌گذاشتیم به آنطرف که تمیز بود و هر کس هوس می‌کرد بردارد و بخواند که دنیا چه خبر است از نگاه آن تکه روزنامه‌باطله، دستش دماغی می‌شد و باز ما می‌خندیدم و باز فحش و لگد و مجددا خنده‌های دیوانه‌وار ما. روزگار خوبی بود. روزگار سطل زباله‌ای! از آنجا که همیشه دنیا به یک منوال نمی‌ماند، ما هم روزگارمان به اتمام رسید و ماشین زباله بعد از چند روز آمد و بردنمان برای بازیافت. در طول مسیر از صحبت‌های راننده‌ی زباله‌کش فهمیدیم اعتصاب کرده بودند و این چند روز، ما اجبارا خوش بودیم. من الان طناب داری هستم که به گردن مردی‌ست که نمی‌داند چرا خود را به‌دار زده و دست و پا می‌زند که خلاص شود اما نمی‌تواند و خفه هم نمی‌شود.


۶

: شما کی هستید آقا؟
: من محمد فراهانی پدر شما هستم و باعث زاییده شدنت و برای همین در برابرت مسئولم.
: بابا!
: آفرین پسرم که زود یاد می‌گیری. ببین پسرم اسم تو "اینجاکجاست." هست. تو یک بابا داری و آن هم من هستم و هیچ مادری نداری. می‌توانی از همه‌ی مادران دنیا زاده شده باشی یا بشوی. می‌تواند بدون نیاز به آن‌ها این عمل انجام گرفته باشد یا بگیرد. پس هیچ دِینی نسبت به مادرجماعت نداری. تو فقط پسر من هستی. خوب گوش کن پسر. هر جا رفتی می‌توانی هر کس را خواستی گاز بگیری. هر کس چیزی گفت گازش بگیر و بعد بیا به تو بگویم دنیا چه‌خبر است. هر کدامشان که ادعای فضل کرد، تو چه‌کار می‌کنی؟
: گازش ‌می‌گیرم!
: آفرین. خوشم میاد که خیلی زود یاد می‌گیری. گازشان بگیر و از هیچ‌چیز نترس. هر کس هم شکایت کرد خودم می‌دانم چه جوابی به او بدهم.


۷

توان خواستنم را نیست و می‌ترسم از سرانجامی که می‌دانم در توانم نیست. مردن‌ها لازم است. وحشت، مرگ است. نمی‌خواهم را نمی‌توانم، همانطور که نمی‌توانم را. که هستم را نمی‌دانم، همانطور که، که هستی را. آنگاه که نتوانم بخواهم که بدانم. این دایره کفر است، فرجامش هر چه باشد.

 تاریخ انتشار: ۱ آبان ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 3


DATE: ۱۱/۰۱/۲۰۰۷ ۰۳:۳۸:۳۵ ق.ظ.
این الصاق در پی گردهای روایت را بگیریم از آن، خوب است و البته رنگبندی کلمی هم در تهییج ِ بیان می‌تواند استثمار نشود تا بتوان اینتروال نقل کردو قصه گفت اما بی‌پرده.اما کنار گذاشتن ِ آنت را ستایش می‌شود کرد. بقیه حرف‌ها را هم که شنیدی درباره‌اش.

ارسال توسط: سهند آدم عارف


DATE: ۰۲/۰۲/۲۰۰۸ ۰۱:۳۵:۲۸ ق.ظ.
من محمد فراهانی واقعا افتخار می کنم که فردی هم اسم من توانسته تا همچون سایت قوی وزیبایی ساخته تافیض ببریم و ما را مفتخر و شادمان کرده امیدوارم در تمام زندگی شخصی ات خدا را فراموش نکنی وبرای بیشتر آشنا شدن با همدیگر به من ایمیل بزنی

ارسال توسط: lمحمد فراهانی


DATE: ۰۴/۱۷/۲۰۰۸ ۰۳:۱۷:۰۴ ق.ظ.
Anymal

ارسال توسط: Mycl mmmmmmmm