جلوی چشمام سیا شد، سیا شد، تو سرم چرخ و فلک شد، الاکلنگ شد ،خوردم زمین .هی خوردم زمین.
از اون روز مامانم خیلی مهربون شد . از اون روز که رفتیم پیش اون آقاهه با پیرهن سفید بلند ، لپ منو کند گفت : « پسر خوشگله .» بعد بلندم کرد زور زورکی خوابوند رو تخت که به جای اینکه گرم و نرم باشه، یخ و لیز بود . پلاستیکی ، نه مثه رختخواب ما که پنبه ایه ، پارچه ایه ، نرمه . اگه آدم بخوابه رو اون که می چاد. اون روز که روی سنگهای ایوون خوابم برده بود ، مامانم نفهمیده بود ، بعدش همه تنم درد گرفت ، هی سرفه کردم ، آب از بینی و چشمام اومد بیرون . مامانم گفت : « چایده بچم .» اون وقت منو برد پیش یه آقایی با همین لباسها ، اما این نبود ها ، بهم سوزن زد . اونقدر درد اومد .اونقدر گریه کردم . داره تو سرم چرخ و فلک می شه الاکلنگ می شه .
خوب حالا اگه می خوابیدم رو اون تشک یخ دوباره می چایدم ، دوباره بهم سوزن می زدن . زور زدم بلند بشم مامانم هولم داد که بخوابم ، منم گریه ام گرفت . یه دفعه سقف اومد پایین ، من رفتم رو هوا ، بعد اون آقاهه نازم کرد ، ول شدم رو زمین .
تا ا ز اتاق اومدیم بیرون ، مامانم منو بغل کرد تا دم خونه نذاشت پایین . نگفت : خودت راه بیا ،خودت راه بیا . اولش نمی دونم چرا منو چسبوند تو سینه اش هق و هق گریه کرد . اشکاش سرمو خیس کرده بود . می خواستم گریه کنم که سرمو از تو سینه اش برداشت نازم کرد . گفت : « گریه نکن عزیزم ، خوشگلم ، قربونت برم ، چیزی نشده .» بوسم کرد ، سرو کله وهمه جامو . اونقدر خوشم اومد ،خودمو چسبوندم بهش . با گوشه روسریش اشکاشو پاک کرد ، بینیشو محکم فشا ر داد و چادرشو کشید جلو تر. هر چی باد توسینه اش بود رو یه دفعه داد بیرون . گفت : «خدا بزرگه.» . تو دلم گفتم : خدا بزرگه ؟ از صابخونمونم بزرگتر ؟ که هروقت می یاد بابا می ره تو توالت قایم می شه ، قد این در ختهاس ؟ قد مناره های امامزده ؟ حالا به چه درد می خوره ؟
این ماشین رو ببین ، ببین چقدر بزرگه ، چقدر رنگش قشنگه ، همون روز که گفتم خیلی مهربون شده بود، همون روز برام خرید . یادته بعد که رفتیم خونه ،تو پشت فرمان بود ی من هل می دادم قام قام قاام....
مامان بزرگ که اومد خونمون ، منو بغل کرد و بهم شوکولات داد ، هشت ده تا ، خیلی ، یه مشت . گفت : « یا امام غریب ، من این طفلو ازتو می خوام . چشمش زدن بچمو ، چشمش زدن . » بعد یه چیزایی گردوند دورسرم و ریخت تو آتیش ، همه جا را دود گرفت ، مامان بزرگ میون دودا گم شد .
صبح با داد بابا از خواب پریدم . این دفعه داشت خودشو می زد ، مامانم هم داشت خودشو می زد . من از ترس چشمامو بستم . بابام اومد کنارش گفت : «خدا خودش می دونه وضع مارو . می خوای دس رو دس بذاری تا این طفل نفله بشه ؟ تو که میدونی من کاری از دستم برنمی یاد ، تابلو شدم بابا ، تابلو . چاره ای نداریم . می گی چی کارکنم ؟ هان؟ » یه کم بعد همه جا ساکت شد . مامان اومد پیشم ،از بوش فهمیدم دست کشید رو سرم ، چیریک ، چیریک اشکاش ، ریخت رو پیشونیم .
گفتم که مامانم مهربون شده ، با همه . وقتی اون آقاهه اومد خونمون بابا گفت : « این عموه ، بیا سلام کن . سلام کن به عمو، آ باریک اله . » مامانم دعوا نکرد ، سر بابام جیغ نکشید ، با همه مهربون شده . بابا منو نشوند پهلوی خودش گفت : « عمو با مامان کار داره . بیا بشین دل بابا ،آ باریک اله .» بعد از تو دهنش یه دودایی فوت کرد تو صورت من . منم چشمامو بستم .گفت : « نتر س، دوای دردته ، مثه بازیه ، ببین اینا رو، چرخ می زنن می رن بالا ، می رن بالا. مثه چرخ و فلک . » همینطور که دودا می رفتن بالا ، من ولو شدم رو زمین .
اون روز که رفتیم امامزاده ، زن صابخونمون هم با یه سینی پراز لقمه اومده بود . دخترش همون طور که لقمه بزرگشو گاز می زد زل زده بود به من . منم دلم خواست ، گفتم : « از اونها می خوام ، از اونا. » مامانم سلام کرد ، نگاه کرد به مامانم و دست دختره رو گرفت کشید کنار . اخمهاش تو هم بود ، مثه وقتی بابا منو دعوا می کنه . چادرشو کشید جلو دهنش ، اما من فهمیدم چی گفت . مثه بابا فش داد .
مامان می گه: « بابات مریضه .» راس میگه ، وسط حرفهاش بینی شو هی می کشه بالا. فک کنم چایده . برا همین دیشب به خودش سوزن زد . خودم دیدم . مامان نبود ،بعد که اومد ، بهش گفت : « می خوام بذارمش کنار.»
فرداش که رفتیم امامزداه تا زنا دعا بخونن و فوت کنن به سرو صورتم ، زن صابخونمون هم اومد . من ترسیدم که بفهمه شورش دیشب اومده بود خونمون با مامانم دعوا کنه . پا چشمش سیا شده بود .به مامانم نگاه نکرد ، اونم بهش سلام نکرد . هردو شون زار زار گریه کردن ، زار زار . مردم نگاشون کردن ، من خجالت کشیدم رفتم زیرچادر مامانم ، گرم بود ، نمی شد نفس کشید .
از اون روز که آوردنم اینجا این لباسها رو بهم پوشوندن ، می برنم بالا ، می یارنم پایین . یه چیزایی می بندن به سرم می کننم تو یه لوله های بزرگی یه نورایی می ندازن روم . بهم سوزن می زنن . منم فقط جیغ می کشم دست و پا می زنم ، اما هیچکس به دادم نمی رسه . مامانم گریه می کنه عوض اینکه منو بغل کنه هی گریه می کنه . تازه بابام هروقت می یاد ، دستمو می گیره تا سوزن توش فرو کنن . به خودم قول دادم که دیگه دوسش نداشته باشم . اصلا خودم فهمیدم که دیگه منو دوست نداره . دیگه بغلم نمی کنه ، نمی ندازدم بالا قاه قاه بخندم . حالا خونه که رفتم ، درقفس کفتراشو وا می کنم تا بپرند برن تو اون امامزادهه که مامان منو با طناب بهش بسته بود . بعد همه آنها را که مامان بهش می گه زهرماری رو می ریزم تو توالت روش جیش می کنم . مثه اون روز که مامان ریختشون تو توالت . اما بعد بابا زدش ؛ خیلی زدش با کمربند ، بادمپایی ، با آجر کوفت تو سرش ، یه عالمه خون ریخت تو صورتش . یه عالمه .
چیه تو هم زل زدی به کلم ، مثه همه آدمهای تو خیابون ، مثه همسایه ها . اولش که اینجوری نبود . مثه مال تو بود ، مثه عکس بابام . از وقتی آوردنم اینجا اینطوری شد . مامانم گفته : « بچم خوشگل می شه دوباره ، بچه ها دوباره باهاش بازی می کنن . »
یه لوله هایی وصل کردن به دستم ، می بینی که نمی تونم بیام پایین ماشین بازی کنم . تا وول می خورم مامانم می گه : « بخواب تا خوب بشی . » من که دلم درد نمی کنه . آب از بینی و چشام نمی یاد بیرون . فقط یه ذره جای سوزنا درد می کنه و تو سرم چرخ وفلک می شه .اما درد نداره .هی سوزن به آدم می زنند تا دردش بیاد بعد می گن ، بخواب تا خوب بشی . نخوابمم خوب می شه . من می خوام ماشین بازی کنم .
ببین دو باره مهربو ن شده ، هی دست می کشه رو سرم ، ببین دستش چقدر نرمه ، گرمه ، می خواد من بخوابم . اما من نمی خوابم . می خوام ماشین بازی کنم .
تو هم خوب نشستی پشت فرمون ماشین من هر جا دلت بخواد باهاش می ری . مگه نه ؟ تو خیابونا ، جنگلها، پارکها ، دریاها ، اون دوردورا ، هر جای دنیا که بخوای . خونه مامان بزرگ ، که اون سردنیاس . دلم می خواد برم خونه مامان بزرگ ، بمونم تا همیشه ، که هی منو بغل کنه . بوسم کنه .هرچی می خوام بهم بده. نگه نکن بچه ، نکن . تازه اونجا تو سرم چرخ و فلک نمی شد ،جلو چشمام سیاه نمی شد .
تا حالا چرخ و فلک رفتی ؟ رفتی ؟ از اینجا که اومدیم بیرون با هم می ریم خونه مامان بزرگ . مامان بزرگ رو برمی داریم سه تایی ، نه مامان رو هم می بریم . اصلا هممون باهم می ریم . می ریم یه جای خوب. چرخ وفلک که توی آسموناس . آسمونا که سیاه نیست . می ریم آسمونا . رفتی ؟ می شه رفت ؟ تا حالانرفتم . آسمونا همش آبیه . آبیه ؟ سفیده . سیاهه . آبیه . سفیده . سیاهه . سیاهه . سیاهه ...
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۲۹/۲۰۰۸ ۰۸:۵۴:۵۵ ق.ظ.
سلام
خیلی قشنگه
یه متن احساسی و قشنگ
تبریک میگم
ارسال توسط: سناء
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۵/۲۰۰۷ ۰۸:۲۰:۲۲ ق.ظ.
داستان ارزشمند سرکار خانم الهه صادقانی در جایزه ادبی اصفهان مورد تقدیر هیات داوران قرار گرفت. برای این هنرمند جوان آرزوی موفقیت داریم.
ارسال توسط: بهاره اله بخش
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany