»
 آذر کیانی » سه شعر » امروز چقدر شعرم تاریک است

آذر کیانی

Otagh " شعر "


امروز چقدر شعرم تاریک است
مثل روزی می‌ماند
که سر صبح‌اش را بریده باشند
دست‌های ظهرش را همین‌طور
و شب‌اش ...


در این روز آیا
خورشید طلوع خواهد کرد ؟
اگر ...
سال ۳۶۵ روز خواهد بود ؟


اگر امروز چراغ خوابی روشن کنم ،
                                           کلمات خواهند خوابید ؟
پرده را کنار بزنم ،
                      از واژه‌ها چیزی باقی خواهد ماند ؟


پنجره‌ی این شعر در سقف تعبیه شده است
باز کنم ،
         آسمانی خواهد بود ؟


بر اشیاء دست می‌کشم
                           نوشته نمی‌شوند .
کورمال کورمال
                     شعر می‌گردد
                                        گرد Otagh


می‌گردد           می‌گردد
        و فکر می‌کنم
تا زمین نخورد
توان برخاستن‌اش نخواهد بود .



.......................


" عکس کج "


آنقدر تکان خوردی
که این عکس ، کج در آمد
و از کادر بیرون زدی .


حالا بندهای کتانی‌ات
به سرعت اضطراب
هوا را تکان می‌دهد
تا دورترین راه‌ها نزدیک شود .


تو آزادی ...


تو آزادی ؟


همیشه برای آزادی لباسی می‌دوزی
که از مد نیفتاده باشد
و با دست‌هایت به دور این زمین کوچک
چنان حلقه می‌زنی
که نیفتادن دروغی می‌شد مطمئن
                                        پنهان در گوشه‌ی قلبت .


آنقدر به دور انداختنی‌ها خیره شدی
که صبح از بالکن سقوط کرد .


می‌خواستم از آب‌های کنار خوابم
برایت ماهی بفرستم ،
تا زندگی یادت نرود
و به خاکستری این بازی
                              خاتمه بدهی ، اما ،
خام به طریقی پخته بو می‌دهد
و من مجبورم که اسانس لیمو را چاشنی هوا کنم
تا زیر گلویت را نفس نکشی .


کار از باریک به باریک‌تر جا رسیده
رسیده تا خاطره‌ی کسی برسم
که آغازید تا تاریکی قد بکشد
و با حسرت به کوچ حیرت امیدی
که در دور دست‌هاست ،
                            نگاه کند .
و تحقق ناپدید شده‌ی موقعیتی سبز را
به بادکنکی ترکیده تشبیه کند .
شبیه رسیدنم به تو
که در بحبوحه‌ی خالی این متن
در جدال
          با این سفیدی‌ها
                            کشیده شدی .


................................


" فلسفه‌ی گرد "



این خانه خالی‌ست
خالی چشم‌های این خانه
به هیچکس نگاه می‌کند .


هیچکس یعنی :
کارت کوچک آویخته‌ی درگاه
که روی آن نوشته شده است :
                                       For Sale


زمین کنار خودش را دور می‌زند
فلسفه گرد می‌شود
ساکنین ترک می‌کنند .
خانه‌ها خالی .


دیگر هیچکس در خانه‌ی خودش نیست
خانه شکل تجریدی صفر بزرگی‌ست
                                           به نام زمین
زمین جای خودش نیست
به هیچ ِ کهکشان نگاه می‌کند .


هیچ ِ کهکشان یعنی :
                         Earth , For Sale

 تاریخ انتشار: ۱ دی ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 8


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۱۶/۲۰۰۷ ۰۵:۳۲:۲۳ ق.ظ.
سلام سرکار خانم کیانی باور کند لذت بردم و همیشه شاعربمانید
بدر

ارسال توسط: مسعود هوشمندی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۳۱/۲۰۰۶ ۱۰:۴۰:۰۰ ق.ظ.
فلسه ی گرد چه چرخاند و مستم کرد

ارسال توسط: سهیل پاشازاده


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۳/۲۰۰۷ ۰۲:۴۰:۱۱ ق.ظ.
سلام شعراتون زیبا بود قاب کار شمااز دوربینی فوق العادهای برخورداراست مثل بندهای کتانی که در فضابه طور ملموسیااضطراب را تداعی میکند حتی اگر این کلمه را بکار نمی بردید یعنی با این فضای کار لذت میبرم و دید گاه فلسف ی تان در مورد شعر را که سر صبح سرش را بریدند تصاویر کاملان بومی احساسات شماست ورد ÷ا شاعر را در ساختار درون ذاتی شعر حس میکنی البته گاهی تصاویر به فراخور فضای شعر کمی اضافه بود وشما رو دعوت میکنم از کار های من دیدن کنید منظرتان هستم

ارسال توسط: ایمان


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۳/۲۰۰۷ ۰۳:۱۰:۰۹ ق.ظ.
سلام بدنبال گوهر باشیمی ترانه بایداین..... وبهت هدیه میدم چشم قندیل بسته ی من
شب افتاب خسته ی من
خنجرم تو قلب ماه
هر کی شب بیاد سیاه
دارم از خودم می پرسم
که من از چیزی می ترسم
ترسم از صبح خدایی
چشاتون همش لا لایی
کودکم واسم نیازی
تن تو به فکر بازی
شاپرک پرید توو مشتم
چرا دلبندم وکشتم
مگه مادر دل نداره
مگه از عشقت بیذاره
میگن مادرت دیووناس
ی روانی تووی خوناس
شاپرک دو بال من باش
بیا توو خیال من باش
اگه مادروشکستن
واسه دیوونگی بستن
شاپرک پیش خدایی
نه توو دست زن بابایی....این ترانه رو زمانی گفتم که مادری برای این که بچه اش زیر دست زن بابا نباشه شاپرک دخترش رو میکشه

ارسال توسط: ایمان


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۶/۲۰۰۷ ۰۹:۵۱:۲۹ ق.ظ.
خانم کیانی .عالی بودید

ارسال توسط: علی محمد مسیحا


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۰ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۳۱/۲۰۰۶ ۰۴:۵۱:۰۹ ق.ظ.
حرفاتون زیاد خوب بیان نمی کنیدفهمیدنش یه مقدار مشکلهه
بعضی از قسمتا بی ربطه با قسمته بعدی
ولی اخریه بهتره
اما دارم میگم قسمت هایی زیبایی هم در شعرتون هست
لطفا به وبلاگ بیااین و نظراتتونو به شعرام بدیدد
با نقد
ممنون میشم

ارسال توسط: الف.باران


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۲/۲۰۰۷ ۰۳:۲۵:۳۲ ق.ظ.
سری به ما بزن تا...

ارسال توسط: محمد


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۲/۲۰۰۷ ۰۳:۲۵:۳۲ ق.ظ.
سری به ما بزن تا...

ارسال توسط: محمد