»
 ناظم حکمت

ناظم حکمتاو، در سال ۱۹۰۲ در سلانیک به دنیا آمد.
ناظم، پس از خاتمه تحصیلات، وارد دانشکده افسری استانبول شد و در رشته افسری نیروی دریایی فارغ‌التحصیل گشت، اما در سال ۱۹۲۱ از ارتش اخراج شد. حکمت، پس از اخراج از ارتش به مسکو رفت و در رشته اقتصاد سیاسی به تحصیل پرداخت. در سال ۱۹۲۴ پس از به پایان رساندن تحصیلاتش به ترکیه بازگشت و از سال ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۶، به کار روزنامه نگاری روی آورد. در سال ۱۹۳۸ عده ای از افسران جوان و انقلابی مدرسه نظام در استانبول، قصد قیام بر علیه مصطفی کمال پاشا‌(آتاتورک) را داشتند، پس از این که این قیام شکست خورد ناظم حکمت، در ارتباط با این قیام دستگیر و به بیست و هشت سال و چهار ماه زندان محکوم شد. او، پس از این که ۱۲ سال از عمر خود را در زندان‌های استانبول، بورسا و چانکری گذرانید، در سال ۱۹۵۰ با استفاده از عفو عمومی از زندان آزاد گردید. در سال ۱۹۵۱ به دلیل تعقیب و تهدیدهای پلیسی، استانبول را مخفیانه ترک کرد و همان سال از تابعیت ترکیه اخراج شد.

ناظم حکمت، یک شاعر انترناسیونالیست و سوسیالیست بود، که با شعرها و مقالات خود، دولت ترکیه و همچنین استثمار و نابرابری را در جهان، به نقد کشید و از آزادی و حرمت انسان دفاع کرد. ناظم، در سال ۱۹۵۷، کمونیسم روسی را مورد انتقاد قرار داد. اما هم‌چنان تا آخر عمرش برای تحقق آمال و آرزوهای انسانی و سوسیالیستی، برای رسیدن به یک جامعه آزاد و برابر، تلاش و مبارزه کرد.
سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل‌(یونسکو)، سال ۲۰۰۲(بزرگداشت صدمین سال زاد روز ناظم) را به خاطر جایگاه والای ناظم حکمت در ادبیات جهانی، سال ناظم حکمت، اعلام کرد .

عزیز نسین، طنزنویس چپ و مدرن ترکیه، در مورد ناظم حکمت می‌نویسد: «من هم مانند اکثر نویسندگان، نویسندگی را با شاعری شروع کردم. ناظم حکمت شاعر عالی‌قدر ما، در هنگام اعتصاب غذایش، شعرهای مرا خوانده و گفته بود: ـ شعرهای بدی می‌گوید بهتر است به نویسندگی بپردازد ـ این حرف‌های گوهربار ناظم حکمت در من این احساس را به وجود آورد که شاید حسودیش می‌شود! البته بگویم بعدها که شعر و شاعری را رها کردم، به علت احترام فراوان من به شعر بود و نمی‌خواستم آن را درهم بریزم. متاسفانه فعلا شعرای زیادی در سراسر کشورمان داریم که چون احترامی برای شعر قائل نیستند هم‌چنان به سرودن شعر ادامه می‌دهند .»‌(۱)
«... عامل اصلی این اعتراضات علیه هفته نامه، مثل باقی اعتراضات علیه نشریات مترقی، حکومت سرکوبگر حزب جمهوری خلق (CHP) بود که تحمل گرایش‌های چپ و مخالف را نداشت. هر چند عامل اصلی دولت بود اما یکی از مقالات مرا به نام «ای فاشیست ترک» بهانه اعتراض کرده بودند. آن نوشته را در زندان، به خاطر نطق آتاتورک خطاب به جوانان، به قلم آورده بودم. در آن سال‌ها با تحریک «CHP» مرکز انتشاراتی ما تخریب می‌شد؛ ماشین‌های چاپ شکسته می‌شد؛ توزیع کنندگان روزنامه‌ها، روزنامه‌های مخالفین دولت را توزیع نمی‌کردند؛ روزنامه فروش‌ها آن‌ها را نمی‌فروختند؛ به زور روزنامه‌ها را جمع می‌کردند و در میدان‌های عمومی به آتش می‌کشیدند؛ دفاتر روزنامه‌های «روزنامه جوان نو» و «تان» و سایرین را ویران کرده و ماشین‌های چاپ‌شان را شکسته بودند. ناظم حکمت، به دنبال ویران ساختن دفاتر این روزنامه‌ها و دو موسسه مرکز کتاب، در همان روز، یعنی ۶ آوریل ۱۹۴۵، شعری به نام « آنان دشمنان امیدند، عشق من»، سروده بود:

آنان دشمنان امیدند. عشق من
دشمنان زلالی آب
درخت پربار.
دشمنان زندگی در تب و تاب.
چرا که مرگ
مهرش را بر پیشانی شان کوفته است:
ـ با دندان‌هایی
پوسیده و گوشتی فاسد ـ
و برای همیشه رفتنی‌اند.
آری عشق من.
پیش می‌روند با مشت‌های گره کرده و جامه‌های پر افتخارشان:
کارگران!
و آزادی نغمه بر لب
در جامه نوروزیش
باز و گشاده رو می‌آید
آزادی در این کشور ...

با تحریک و سازماندهی حزب جمهوری خلق که مصطفی کمال آتاتورک بنیان‌گذار آن بود، دفاتر روزنامه‌ها را ویران و ماشین‌های چاپ را خرد می‌کردند. متجاوزین چماق به دست با میله‌های آهنی و چوب دستی‌هایی که CHP در اختیارشان گذاشته بود، به این اماکن یورش می‌بردند. سازمان‌دهی این تحریکات توسط حزب حاکم، آن‌قدر آشکار بود که دیگر راهی برای سرپوش گذاشتن بر آن باقی نمانده بود. من سعی کرده بودم که این وقایع را در مقاله کوتاهی تحت عنوان «ای فاشیست ترک» نشان بدهم.
آنان به بهانه مقاله «ای فاشیست ترک» چنان فضای رعب و وحشتی آفریدند که دیگر هیچ موسسه و انتشاراتی حاضر نشد هفته نامه را چاپ نماید. اگر اشتباه نکنم بعد از گذشت زمان «آیبار» مجددا این هفته نامه را در خارج از مناطق حکومت نظامی در «ازمیر» انتشار داده بود .‌‌(۲)
ناظم، در سال ۱۹۱۸ نخستین مجموعه شعرش را در «ینی مجموعه» انتشار داد. او، در سال ۱۹۲۱، به آناتولی رفت تا به مبارزان بپیوندد؛ در آن‌جا با اسپارتاکیست‌های ترک آشنا شد که از آلمان برای پیوستن به مبارزان آتاتورک بازگشته بودند.
او در سال ۱۹۲۳، از مسکو به لنینگراد رفت و در کنفرانس‌های کامتیف، زینویف، رادک و بوخارین شرکت کرد. ناظم حکمت، از جمله کسانی است که در سال ۱۹۲۴، تابوت لنین را بر دوش خود به آرامگاه ابدیش حمل نمود.
او، در سال ۱۹۲۵ به ترکیه برگشت و همکاری با مجله چپ «کلاوته» را آغاز کرد. ناظم مجددا به طور پنهانی از ترکیه خارج شد و به مسکو رفت. دولت ترکیه، او را غیابا محاکمه کرد و به ۱۵ سال زندان محکوم ساخت. در سال ۱۹۲۷، شعرهایش در شوروی چاپ شد و به ویژه در آذربایجان مشهور گردید.
حکمت، در سال ۱۹۲۸، قصد ورود به ترکیه را داشت که در مرز بازداشت شد و حدود ۷ ماه را در زندان آنکارا گذراند. او، در سال ۱۹۳۱ مجموعه شعری به نام «شهری که صدایش را از کف داده است» منتشر کرد. مقامات حکومت، محتوای این اشعار را «تحریک آمیز» خواندند و او را بازداشت و سپس آزاد کردند. او، در سال ۱۹۳۲ محاکمه شد و دادستان برایش تقاضای مرگ کرد، اما در دادگاه تجدیدنظر به ۵ سال زندان محکوم شد. در سال ۱۹۳۵، با اعلام عفو عمومی، از زندان آزاد شد. او مجموعه شعر تحت عنوان «تصویرها» و نمایشنامه «انسان فراموش» را به چاپ رساند. سال ۱۹۳۸ او، دادگاهی و به ۱۵ سال زندان، محکوم شد. در سال ۱۹۳۹، دادگاه تجدیدنظر او را به ۲۰ سال زندان محکوم کرد.
ناظم حکمت، علاوه بر سرودن شعر، نوشتن رمان و نمایشنامه‌هایی مانند «یوسف و زلیخا»، «شیرین و فرهاد»، «صباحت» و «منور» را نوشت و «جنگ و صلح» تولستوی را هم ترجمه کرد.
در سال ۱۹۵۰، مطبوعات برای آزادی شاعر کمپینی راه انداختند. چرا که ناظم در زندان دست به اعتصاب غذا زده بود. حکمت شعر معروفی به نام «روز اعتصاب غذا» دارد. روشنفکران همه کشورها و از آن جمله‌(آراگون، تزارا و دیگران) نیز برای آزادی ناظم تلاش‌های فراوانی کردند. ناظم، به بیمارستان استانبول منتقل شد. در این دوره بحث عفو عمومی در میان است. ناظم، برای دومین بار دست به اعتصاب غذا زد. مادرش در اعتراض به حکومت، در خیابان‌ها تظاهرات کرد. سه شاعر بزرگ، اورهان ولی، ملیح جودت و رفعت، در همبستگی با ناظم حکمت، دست به اعتصاب غذا زدند. فعالین سیاسی چپ، دانش‌آموزان، دانش‌جویان و روشنفکران به حمایت از حکمت برخاستند و در هفدهمین روز اعتصاب غذای او، اعلامیه افشاگرانه‌ای را امضاء کردند و خواستار آزادی او شدند. از سوی دیگر از ناظم، درخواست کردند که به اعتصاب غذایش پایان دهد و در انتظار عفو عمومی باشد. ناظم، اعتصاب غذای خود را شکست، عفو عمومی تصویب شد و او آزاد گردید.
ناظم، در سال ۱۹۵۱ مخفیانه از کشور خارج شد. او، در سال ۱۹۵۲ با نرودا آشنا شد و در همین سال جایزه صلح را دریافت کرد. سال ۱۹۵۵ در کنگره صلح هلسینکی شرکت نمود.
حکمت، سال ۱۹۵۶ نمایشنامه «آیا ایوان ایوانویچ وجود داشته است» را نوشت که در تئاترهای مسکو، چکسلواکی و جمهوری دمکراتیک آلمان بر صحنه آمد و ترجمه آن در مجله «عصر جدید» فرانسه ۱۹۵۸ چاپ شد. او، در سال ۱۹۵۸ در کنفرانس نویسندگان آسیایی در تاشکند، حضور یافت. در همین سال در اقامتش در وین و پراگ و پاریس، با آراگون، آلزاتریوله، مرسناک و دیگران آشنا شد.
در ۱۹۶۲، به کنگره جهانی خلع سلاح مسکو، دعوت گردید. در همین سال به آفریقا سفر کرد و شعر بلندی به نام «گزارش از تانکانیکا» را نوشت.
ناظم حکمت، در سوم ژوئن ۱۹۶۲ در مسکو، چشم از جهان فرو بست. او در مجموع بیش از ۱۴ کتاب مجموعه شعر و یازده نمایش نامه نوشت و آثارش به بیش از ۴۳ زبان دنیا برگردانده شد. ناظم، به جز شعر و نمایش‌نامه، دو رمان نیز به نام‌های «خون سخن نمی‌گوید» و «برادر زندگی زیباست»، نوشت. رمان «خون سخن نمی‌گوید» در ترکیه، نخست با نام مستعار «اورهام سلیم»، به صورت پاورقی منتشر گردید که بعد از مرگش به صورت کتاب چاپ و توزیع شد. رمان «برادر زندگی زیباست»، آخرین اثر ناظم حکمت است، که حدود یک سال قبل از مرگش نوشته است. حکومت ترکیه، دو سال بعد از مرگ حکمت، یعنی در سال ۱۹۶۴، پس از ۲۸ سال ممنوعیت اجازه انتشار آثار او را داد.
برخی از مقامات حکومت ترکیه، با تزویر و ریا از او یاد می‌کنند و مراسمی نیز به یاد او برپا می‌دارند. بحث انتقال جنازه او از مسکو به ترکیه و بنا کردن مجسمه‌اش می‌کنند؛ در حالی که حکومت این کشور، هنوز سلب «تابعیت» او را لغو نکرده است. حکومت وقت ترکیه، در سال ۱۹۵۱، مدتی بعد از پناهندگی ناظم به شوروی، از او سلب تابعیت کرد.
آن‌چه آمد گوشه‌هایی از مبارزه خستگی‌ناپذیر ناظم حکمت را شامل می‌شود. حکمت، چهره‌ای جهانی است. او، در مورد درد و رنج مردم آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین اشعار و نوشته‌های فراوانی دارد.
ناظم، در شعری به نام «آن روی سکه آزادی» چنین می‌نویسد:
نگاه تان خطا می‌رود.
درست دیدن هم هنر است، درست اندیشیدن هم هنر است.
دستان هنر آفرین تان گاه بلای جان تان می‌شود.
خمیری فراوان ورز می‌دهید اما لقمه‌ای از آن را خود نمی‌چشید،
برای دیگران بردگی و بیگاری می‌کنید و فکر می‌کنید آزادید
غنی را غنی‌تر می‌سازید و این را آزادی می‌نامید.
از لحظه به دنیا آمدن تان.
در گردا گردتان آسیابی بر پای می‌دارند که دروغ آرد می‌کند.
دروغ‌هایی که تا پایان عمر با شماست.
فکر می‌کنید که وجدان آزاد دارید حال آن که وجدان شما را خریده‌اند.
پیوسته در حال تایید و تکریم‌اید
با سرهای فرو افتاده که گویی از کمر به دو نیم شده‌اید
و بازوان افتاده، ول می‌گردید
با آزادی بیکار بودن و آزادی گزینش شغل.
...
اما این آزادی
آن روی سکه آزادی است .‌(۳)
با خواندن آثار حکمت، صدها هزار جوان به خصوص در ترکیه، به مبارزه سوسیالیستی روی آورده‌اند و هنوز هم این آثار، عامل تحرک و مبارزه انسان‌های بی‌شماری است. هم‌چنان که شاملوها و عزیز نسین‌ها نیز هرگز فراموش نخواهند شد. بنابر این بی‌جهت نیست که حکومت‌های بورژوازی، خصومت و دشمنی‌شان را با شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی چون ناظم حکمت، بعد از مرگ آنان نیز مخفی نمی‌کنند. مسلما، یادگارهایی که ناظم حکمت، از خود به جای گذاشته آثار و اسناد ادبی و هنری گران‌بهای جهان شمولی هستند که با علم و جهان‌بینی عمیقا انسانی و مساوات‌طلبانه انترناسیونالیسم پرولتری و سوسیالیستی، در نقد جامعه سرمایه‌داری و برعلیه هرگونه ظلم و ستم و استثمار نگاشته شده است. در اشعار و نوشته‌های ناظم عشق به انسان و عشق به مبارزه رهایی‌بخش برای ساختن یک جامعه آزاد و برابر و شاد موج می‌زند.

روایت یک دوست از ناظم حکمت
« ناظم حکمت را آوردند!...» در زندان «پاشا قاپوسى» خبر مثل بمب منفجر شد. یک روز آفتابى بهارى. اولین روزهاى ماه مه. سال ۱۹۵۰. دویدم طرف اتاق رئیس زندان. پله ها را یک نفس بالا رفتم. درست جلوى در رسیده بودم که در باز شد: ناظم... یکدیگر را در آغوش کشیدیم. ناگهان ناظم گفت: «چه خوب کردى کمونیست شدى.» گفتم: «مواظب باش! دیوار گوش دارد.» خندیدیم.

لحظه اى با این تصور که ناظم را به بند ما خواهند داد، امیدوار شدم. هر چند مى دانستم امید بیهوده اى است. طبیعى بود ناظم را به بند کمونیست ها بفرستند. پله ها را پائین آمدیم. زندانبان منتظر بود. بند تقریباً همان جا قرار داشت. صحنه هاى خوشبختى دوباره جان گرفت. دوستان ناظم تختخواب او را هم آماده کرده بودند.

گاه من به سلول ایشان مى رفتم، گاه ناظم به سلول ما مى آمد. از با هم بودن مان احساس خوشبختى مى کردیم. اگر چه مجلس ملى به خاطر برگزارى انتخابات در تعطیلى به سر مى برد، ناظم تصمیم داشت اعتصاب غذایى که در زندان «بورسا» شروع کرده بود را، ادامه بدهد. بدین ترتیب اعتصاب او فاقد مخاطب مى شد. اما همان قدر که ناظم مى کوشید رفتارش در افکار عمومى عاملى براى تفسیر غلط نباشد، به همان اندازه نیز مصمم بود براى فشار به مجلس جدید و حکومت، اعتصاب خود را هر چه سریع تر از سربگیرد. آهن تا تفته است چکش مى خورد. او حق داشت، ما هم مى ترسیدیم او را از دست بدهیم. ما هم حق داشتیم.

ناظم اعتصابش را از سر گرفت. فقط آب مى نوشید و سیگار مى کشید... به او مى گفتم بخوابد. اهمیتى نمى داد. مدام به ملاقاتش مى آمدند. اگر بگویم روزهاى اول را در اتاق رئیس زندان گذراند، دروغ نگفته ام. از خوشحالى کاملاً سرحال بوده اما با گذشت روزها انگار حرکت هایش کندتر مى شد. پیشنهاد کردم اعتصابش را زیر نظر پزشک ادامه دهد. گفت: «تو دیگر شروع نکن» اطلاع داشتم دوستان ملاقات کننده از او خواسته اند در بیمارستان بسترى شود. گفتم: «من از زاویه سیاسى به مسئله نگاه مى کنم، تو بزرگ ترین برگ برنده چپ ترکیه هستى، حق ندارى بمیرى.» خندید، گفت: «مبالغه نکن .»

اعتصاب ناظم بازتاب هاى گسترده اى یافته بود. روزنامه ها در این خصوص خبرهایى منتشر مى کردند. بیگناهى ناظم براى مردم مشخص شده بود. جوانان دانشجو مجله اى با نام «ناظم حکمت» منتشر ساختند. برخى روشنفکرها براى آزادى او امضا جمع مى کردند و مادر ناظم با تابلویى در دست از مردم مى خواست تا به آزادى پسرش کمک کنند. نشریه هاى خارجى هم خبرهایى منتشر کرده بودند. اعتصاب ناظم به حادثه روز بدل شده بود... با گذشت روزها، وضعیت ناظم رو به وخامت مى گذاشت. آخر سر رفتن به بیمارستان را پذیرفت. او را به بیمارستان «جراح پاشا» بردند. پزشک شرایط او را بحرانى اعلام کرد و سرانجام دو نفر از دوستان نزدیکش (والا و ذکریا) با یادآورى این که، به دلیل تعطیلى مجلس، مرگ او هیچ ثمرى در پى نخواهد داشت، باعث شدند ناظم دست از اعتصاب بردارد. پس از مدتى، حزب دموکرات به قدرت رسید و عفو عمومى اعلام شد و بدین ترتیب، رنج و عذاب سیزده ساله ناظم نیز پایان یافت.


پس از آزادى از زندان، ناظم در شرکت «ایپک فیلم» شروع به کار کرد، البته او سناریوهایش را با نام مستعار مى نوشت. منزل من فاصله چندانى با محلى که ناظم با همسر و مادرش در آن زندگى مى کرد، نداشت. مرتب همدیگر را مى دیدیم. «منور» (همسر ناظم) باردار بود... پسرى به دنیا آورد. اسمش را «محمد» گذاشتند. خوشبخت بودند...

اگرچه ناظم در جوانى به دلیل بیمارى از نیروى دریایى اخراج شده و در سال هاى زندان نیز، دچار گرفتگى دریچه قلب و بیمارى کبد شده بود و مسئولان دادگسترى و زندان از این مسئله آگاه بودند، اما چندى بعد ناظم را براى گذراندن دوره سربازى فراخواندند. فراخوانى ناظم بیمار به اجبارى، این تردید را دامن مى زد که احتمالاً شرایط پیشین در حال بازگشت است.

ناظم به دایره نظام وظیفه مراجعه و وضعیت خود را شرح داد. رفتار رئیس شعبه طورى بود که انگار شرایط ناظم را درک کرده، او قول همکارى به ناظم داده بود. چند ماهى از این ماجرا گذشت و خبرى نشد. همه مان خوشحال بودیم. اما دوباره ناظم را به دایره نظام وظیفه خواستند. دستور از مقام هاى بالا صادر شده بود. مى خواستند او را به یکى از استان هاى شرقى بفرستند. یک هفته براى اعزام به او مهلت دادند. همه گیج شده بودیم. ناظم گفت: «نمى توانم دو سال دوام بیاورم». اما آنچه همه ما را به تامل وامى داشت، اهداف نهفته در پشت این احضار بود. مى توانستند با دو شاهد دروغین، دوباره ناظم را زندانى کنند یا گلوله اى که از سر تقدیر...

در همان روزها ناظم گفت: «مى روم.» جوانى از خویشاوندان پدرى ناظم، قصد داشت او را با قایق به دریاى سیاه رسانده و در میان آب، وى را سوار کشتى بکند... گفتم: «ریسک بزرگى است». گفت: «بله. ریسک است، اما چاره دیگرى ندارم.» همدیگر را در آغوش کشیدیم و از آن پس دیگر نتوانستم ببینم اش.

* محمد على آیبار (۱۹۹۵ _ ۱۹۰۸) نماینده مردم استانبول در پارلمان، رهبر حزب کارگران ترکیه و استاد رشته حقوق دانشگاه استانبول. او عضو انجمن صلح برتراند راسل بود.
متن فوق در تاریخ ۱۹ خردادماه ۱۳۸۳ در روزنامه شرق چاپ شد.
منابع:
۱- از کتاب: «عزیز نسین عزیز همگان»، نویسنده: بهرام رحمانی، نوامبر ۱۹۹۵، ص ۱۴)
۲- همان منبع، ص ۲۱ و ۲۲ و ۲۳
۳- سروده‌های زمان: از یک صد شاعر جهان، گزیده آلن بولد، به فارسی: هوشنگ باختری، ص ۲۴۲.

 تاریخ انتشار: ۱ دی ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۲۳/۲۰۰۹ ۰۹:۳۳:۵۶ ق.ظ.
عالی بود. هر چه بیشتر نشان دادن ابعاد زندگی ناظم حکمت به دنیای روشنگری غنی میبخشد

ارسال توسط: نامشخص