حالا بوی فیلتوس میآد. این هم برگهای پهنش. سرد سرد. یک کم هم لیز. باهاش دست میدم. مزهاش تلخ بود.
یک روز که میخواستم عین دایی علی روی درخت سیب; روی تنهی فیلتوس توی انباری یک پنج گندهی چپکی بکشم و زیرش رو خط خطی کنم تا مامان بیاد و بگه: وا... کامران بسته این چه ادا و اطوارهای بچهگانهای است که درآوردهای؟ از من و تو گذشته این کارها!
بعد نگاه دایی علی کنه. یه جورهایی که پقی بزنه زیر خنده و قاه قاه کنه. بعدش دایی علی بگه: اهان میخوای رسوای عالممون کنی؟ چه خبره اینقدر صدات رو بلند کردی...
اما مزهاش تلخ بود وقتی پنج چپکی رو میخواستم بکشم یه چیزی عین شیر اومد ازش بیرون. زبونم رو که بهشزدم تلخ بود. تلخیش تا تو گلویم رو سوزوند. تازاش هم هرچی وایستادم مامان نیومد بگه بسه. حتما ادا و اطوارهای من بچهگانه بوده عین خودم. که نیومد چیزی بهم بگه. اما دایی علی که بچه نبود، سبیل داشت.
مامان و دایی علی رفتند تو اتاق، باز یواش یواش دارن حرف میزنند. مامان آه آه میکنه. وای وای حتما خیلی ناراحته باز کار بد کردم لابد.
دایی علی مامان رو بوس میکنه تا مامان دیگه ناراحت نباشه و آه آه نکنه. تا منو میبینه میگه; هی دیوونه برو تو اتاقت. مامان هیچی نمیگه. تازش هم منو ندیده. اصلا خیلی وقته ندیده. منو خیلی وقته عزیز نکرده و نگفته: تپلیور نپری...
دلم واسه بابا تنگ شده. یه عالمه. همهاش مأموریت میره. مامان میگه.
وقتی میگم بابام کو؟ میگه بچه این قدر نق نزن. بابات میآد برات سوغات میآره. اما اشکش و یه جورهایی نگاهعکس بابا میکنه انگاری که بابا هست.
آوخ... خار رفت تو دستم. این علفه چیه کنار فیلتوس دراومده. میدونم اگه به مامان بگم خار رفته توی دستم دیگه مثه قبلنا نمیگه: پسر گلم، ناز خوشگلم، دست به گلا نمیزنه. اگه بزنه خانم گل نیشش میزنه.
بعدش هم دستم روبوس کنه و خار رو دربیاره.
اون روزشم که خوردم زمین هم نیومد بلندم کنه. هر چی هم بابا گفت: بچه رو وردار دستم بنده.
داد میزد: بچه من تنها نیست بچه تو هم هست، خودت ورش دار.
منهم رو زمین هی گریه کردم و زانومو که قرمز شده بود رو نگاه کردم... حتما یه کار بدی کردم که مامان و بابا از دستم ناراحتن.
من که وقتی مسعود موهام رو کشید داد نزدم که، فقط گریه کردم تازش هم به قول دایی علی خفه خون گرفتم...
میگم دایی علی؟ اصلا مگه میشه آدم دو تا دایی علی داشته باشه؟! مامان میگه میشه.
مسعود میگه نه مثل اینکه آدم دو تا دایی هوشنگ داشته باشه؟ نمیشه که; حتما یکیاش هوشنگه و یکیاش هم نادر. میدونستم نادر و هوشنگ داییهای مسعودند... اما من حرف مامان رو بهش گفتم، اونهم موهام رو کشید و چنگ زد تو صورتم اما بازم گریه نکردم، مرد که گریه نمیکنه. بابام گفته... آوخ... آوخ...
سرم درد میکنه چقدر؟!!... آوخ از رو چهارپایه افتادم آخه میخواستم ماشینی رو که بابام برام گرفته بود رو وردارم. حالا سرم اوف شده. هی میخوام بلند شم. انباری میچرخه و میخورم زمین; دلم هم یه جورهای شده. یهچیزهایی که خورده بودم ریخته رو زمین; اه... دلم میخواد گریه کنم اما مرد که گریه نمیکنه...
منکه میدونم دایی علی، آقا کامرانه. اما مامان گفته هر وقت آقا کامران اومد باید بگی دایی علی، اومده. اما آخه دایی علی کوتاهه، ریش داره. سبیل داره. تازش هم اون میخنده. اما این دایی علی اخمویه... آوخ...
باز سرم درد گرفت. صدای زنگ میآد. خدا کنه دیگه بابا باشه... چقدر همهجا تاریک و روشن میشه... بابا، آوخ،... بابا دیدی گریه...
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۳/۲۰۰۷ ۱۱:۵۲:۴۵ ق.ظ.
باید اعتراف کنم بعد از مدتها یک داستان خوب توی اینترنت خواندم و لذت بردم. اما کاش آنقدر دیر از دایی علی و اقا کامران صحبت نمیکردی. یک کم المان میدادی که این فرق دارد و بعد این ضربه آخر را میزدی. با این حال لذت بردم.
ارسال توسط: مصطفی مردانی
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۴/۲۰۰۷ ۰۱:۴۰:۵۱ ق.ظ.
آه هه
ارسال توسط: بهروز
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۰۲/۲۰۰۹ ۰۱:۱۶:۱۶ ق.ظ.
سلام. جالب بود و بسیار شیرین.درست به شیرینی تصورات و استنباط های کودکانه. تلخی محتوای داستان با شیرینی کودکی که به همه چیز معصومانه می نگردآمیخته شده و تداعی گر این فکر،که می شود با دیدگاهی متفاوت به همه چیز نگریست...
ارسال توسط: ناهید
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany